قواعدالعرفاء و اداب الشعراء
نی ۱ ۳
( شش الب صطلا حاتت عار قای و سنا او ]
۴ ۳ تسیا .هن یی سا
قواعد العر فاء و آداب الشتعراء
(فرهنگ اصطلاحات عارفان و شاعران)
قواعد الی فاء 9 آداب الشی |ء
(فرهنگ اصطلاحات عارفان و شاعران)
نظامالدین ترینی قندهاری ابن اسحاق پوشنجی
تاریخ تألیف: ۱۱۲۱ ه
به اهتمام
احمد محاهد
سروس
تهران ۱۳۳۶۴
تربنی قندهاری. نظامللدین بن اسحاق, فرن ۱۲ ق.
قواعد العرناء و آداب الشمراء (فررهنگ اصطلاحات عارفان و شاعران) /نظامالدین ترینی قندهاری
ابن اسحاق پوشنحی؛ به اهتمام احمد محاهد- تهران: سر وش (انتشارت صدا و سیما): ۱۳۷۶.
نه. [۳۵۷| ص.
بها: ۱۱۰۰۰ ربال, 964-435-010-3 15۳۳
فهرستنویسی بر اساص اطلاعات قیپا(فهرستنویسی پیش از اتشار ).
پشت حلد به انگلیسی: تاه دب داهل اه اعوعمیا خصاوی 1 ماناتاه حطصع ۳
نها عناعمم هه ای اه چرحععمان اوعد ش) فهودافاه
کتابنامه به صورت ز برتویس.
۱.عرفان اصطلاحهار تعیرها. ۲.عرفان در شمر. ۳ .شواهد شعری. الف. محاهش اخمد: ۱۳۱۴
مصحع. ب. صدا و میمای جمهوری اسلامی ابران. انتشارات مروش. ج. عنوان. د. هنوان: فرهنگ
اصطلاحات عارفان و شاعران.
۱۹/۳ ۱۳۲۷۴/۲۳۱ ۴ت ٩
کتابخانه ملی ايران ۷۶۷۹
(ااسروش
انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
تهران» خیابان استاد مطهری» تقاطع خیابان دکتر مفتح» ساختمان جامجم
مرکز پخش: مجتمع فرهنگی, سروش. معاونت بازرگانی» ۶۴۰۴۲۵۵
عنوان:قواعدالعرفاء و آداب الشعراء
نو بسنده: نظامالذین ترینی قندهاری پوشنجی
به اهتمام: احمد مجاهد
چاپ اول: ۱۳۷۴
چاپ دوم: ۱۳۷۶
این کتاب در سه هزار نسخه در چاپخانه انتشارات سروش لیتوگرافی.
چاپ و صحافی شد.
همه حقوق محفوظ است.
شابک: ۴۳۵-۰۱۰۳ ۹۶۴ 3- 010 - 435 - 964 :158
فسم ثالث در اصطلا حات عاشقان [ شاعر ان ].
کتابها. جایها, اقوام)
۳۹۳
۳۹۹
بقر هر تلع وا ا3 انس القلظ سای ست
به زیر هر یکی پنهان جهانی ست
تو جانش را طلب از جسم بگذر
مسما جوی بباش از اسم یگنر
شمس مغربی
مقدمه مصحح
مزلف کتاب
بلقت کتاب نظاءالنین ترینی۱ قدهاری ابي, اسحأق پوشتجی: بله اققاگی ای اتی غهد صفوی اسنت:
نگارانه موقق نشد شرح احوالی از او در جایی به دست آورد و شاید هم شرح حالی از او درجایی وارد
فاشانم. با تک این جانب نامهای به اقای نجیب مایل هر وی محقق محترم افغانی مقیم ایران نوشتم و از
ایشان در این مورد استمداد کردم. معزی اليه جواب دادند:
«... در پاسخ نامه شما که طی آن از احوال نظام الدین ترینی استعلام کردهاید. به عرض
میرساند که تاکنون نام و نشانی به هیأت نظام الدین ترینی قندهاری در جایی ندیدهام...
اين را هم بگویم که ترینیها فارسی زبان بودهاند نه پشتوزبان» آنچنان که
پشتونها و محققان آنها می گویند و به خاطر تضعیف زبان فارسی در افغانستان سند
جعل می کنند و آب به کاسه مغرضان و دشمنان زبان و فرهنگ فارسی میریزند و
چه و چهها مینمایند و... بگذريم. این هم قواعدالعرفاء شما که سند متقن در تأیید
فارسی بودن تر ینیهاست».
معرفی کتاب
بواف کتابش را به دو نام بدین صو رت نامیده 0 «اين مختصر تسیا به اسرارالعاشفین شده وبه
عفاز لا لسا کین نامی گردیده» (ص ۲۵). نام قواعدالعرفاء وا قباس اه در شت تساه آمله اوق
۱ ترین, تیرین (1601 (111*1), ترین کوت مرکز ولایت ارزگان (01820۸0۷)) است (رك: اتلس قر یههای افغانستان» ج
۳ ص ۱۴۵۲ حوت ۰۱۳۵۳ کابل). ترین که به آن ترین کوت هم میگویند. در کنار تقاطع جادههایی مناسب. در نواحی
علیای استان قندهار قرار دارد و بیشتر مردمان آن بشتون هستند. (رك: جغرافیای شهری در افغانستان. ص ۱۸۷). تر ین:
حکومت درجه سه و مر بوط ولایت قندهار است. حوزه ترین سرسبز و شاداب ودارای هر گونه اشجار مثمر و غیرمثمر بوده و
نهر ترین از بین آنها میگذرد. ترین علاوه بر دریایی که ذریعه آن آبیاری میشود بعضی چشمهها نیز دارد. کوههای تر ین
نهایت خوش منظر بوده و مردم آن عموما زراعت بيشه و باغدار می باشند (رك: آریانا داثرةالمعارف ج ۴. ص ۷۲۶).
هشت
چون این نام نسبت به محتوای کتاب رساتر ازدو نام دیگر بود. ازاین رو نگارنده یا حفظ دو نام دیگر نام
اخیر را عنوان کتاب قرار داد.
موف مانند همه فرهنگ : نو یسان, مواد فرهنگ خودرا! ز کتابهای مختلف ادبی و عرفانی گرفته است.
دهدرصد اصطلاحات این کتاب همانهایی است که در کتب اصطلاحات دیده می شود دهدرصد دیگر
اصطلاحاتی است که عنوانهای اصطلاحات با اصطلاحات سایر کتب مشترك است اما تعر یفها فرقدارد.
و هشتاد درصد بقیه اصطلاحات این اثر. خاص اوست و در کتب اصطلاحات دیده نمی شود.
مولف کتابش را به سه بخش به شرح زیر تقسیم کرده است:
قسم اول, تحت عنوان «القسم الاول من منازل السالکین» است .در این بخش اصطلاحاتی را به زبان
عر بی آورده و | ز منازل السانر ین خواجه عبداله انصاری و دیگر منابع عرفانی استفاده کرده است.
قسم تانی, تحت عنوان «قسم ثانی در بیا ن معانی باطن از ز اصطلاحات عا رفان» است. در این بخش از
اصطلاحات فخر الدین عراقی. ورشف الا لحاظ فی کشف الالفاظ الفتی نبر یزی, ۰ گلشن راز شبستری,
مت رازلاهیجی. و تفسیر مواهب علْیه واعظ کاشفی» و کشف الا سرار میبدی و دیگر مصادر
نی استفاده کرده است.
تحت عنوان ((قسم ثالث در بیان تشبیهات عاشقان [شاعران]» است. در این بخش, از
انیسالعشاق شرف الدین رامی و منابع دیگر ادبی بهره جسته است.
ره امده است:
كت آداب الشعراء ۱۹۴-۱ با تاریخ ۱۱۳۴ در بایان نسخه
۲ رب ۱۹۷-۴
۳. اتشبهات ۰-۷ ۳۲
۴ هشت فایده از حاتم اصم. ۳۱۱۷۱۶
۵ ان وارالحکمة فی ابواب الجنان مسمی بابواب الجنان ۰۳۰۳-۲۱۳ با تاریخ ۱۱۳۰ در پایان نسخه.
غیر از لوایم جامی. بقیه آثار از تألیفات مولف است.
نگارنده با مراجعه به فهرست کتب خطی مو جود در کتابخانههای تهران. جایی به نسخهای غیر از نسخه
ملکی خود برخورد نکرد, لذا همان نسخه را مورد تصحیح و تحقیق فرار داد. خوشبختانه نسخه به خط
خوانا و نستعلیق روشن نوشته شده و اشکالی در قرائت پیش نیامد. جز اینکه در سه مورد يك یا دو کلمه در
اثر آب خوردگی خوانده نشد که در جای خود اشاره شده است. و با توجه به این مقدمه که ما خذ استفاده
مولف را ذکر کردهام و بانوشتها, به قطع می توا ن گفت که تمام کتاب از طر یق ما خذ ومنابع مقابله وتصحیح
شده است. و منحخصر بودن نسخه لطمهای به اساس کتاب بزده است.
در خاتمه, از قای دکتر علی اصغر شعردوست مدیر عامل محترم انتشارات سر وش - که ازدوستداران
زبان فارسی اند و در تر ویج و تقویت وغتای آن سخت می کو شند و چاپ این کتاب را مورد تصویب قر ار
نه
دادند. و آقایان اصفر مهر پرور مدیر لاینوتر ون و شهرام گلیریان بخش گرافيك. خانم مریم سلوکی
پانجیست. که هر يك با دفت خاص وحوصله زیاد سهمی در تصحیح وزیبایی این کتاب دارند. و آفای حسین
فخر بان صفحه آرا که با نظر اصلاحی خود کمت زیادی به شکلبندی کتاب و تسهیل مطالعه آن کردند. وسایر
مسوولان جاپ و نشر سر وش سپاسگزار میباأشم.
ث
بسم الّه ارحمان الرّحیم
الحمد له رب العالمین. والصلاة واللام علی خیر خلقه محمّد. و آله و أصحابه آجمعین الطیبین
الطاهرین.
اما بعد - به رسالهٌ الهی" و تأسیس ثنای حضرت رسالت بناهی و آشیاعه و نقبائه.
وهر سخنی از بیان منازل و مراحل سالکان و تبیان معانی این حدیت مصطفوی که حضرت
خلاصهٌ موجودات صوری و زبده مکوّنات معنوی ایجاد عالم. نو ردیده آدم. فرموده: «ان له خلق
آدم علی صورته» و دراین معنی گفتهاند. بیت:
گر تجلی ذات خواهی صورت انسان نگر قلب ذات خویش کرده صورت انسان شده
و مراد از ایراد اين ادا آنکه» بیت:
جو آدم را فرستاديم برون جمال خویش در صحرا نهادیم"
وامام محند غرالی (علیه ار حمة والغفران) در شر ح این حدیث. شأن و شوکت و سلطنت و عظمت
وجود انسان را کماهی بیان کرده است, تا آنکه در سو آل حضرت داود (علی نبینا وعلیه الا
والسلام) که هی لماذا خلقت الخلق؟» جواب جنان آمده که: «کنت کنر مخفیاء فأحببت آن
اغرف. فحلفت الق لان آغرف». رباعی:
۱. در اصل: اللهی.
. عظاار گوید:
فرستاديم ادم را به گیستی جمال خویش در صحرا نهادیم
عالم همه فر ع توست ای ال وجود هرچند که اصل تو از آن فرع نمود
مر پر تو را احاطه نتواند مغ , ,هرچند که باشند از او بود و نبود
و فاضلی از افاضل جهان هم در اين معنی میْ فر ماید. رباعی :
هر چند که سروقامت افراختهای اسباب جمال مو به مو ساختهای
بر فرق تو موسی ید بیضا بنمود تا عقد صد از نوزده انداختهای"
و این رباعی مشتمل است بر اوضاع حسن خو بان و بیان اسما که تعلق به شمایل محبو بان و آنجه
بیکر دارد چون: موی و جبین و ابر و و چشم و مزگان وروی و خط و خال و لب ودندان ودهان ورن
و گردن و سینه و ساعد و انگشت و قد و میان و ساق.
بدان که آنجه در کشور حسن سر آمد ملك جمال است. موی را گرفتهاند" و فرق داخل او
است. و در تاریخ" شیخ حسن اهوازی در صفت حسن دلبران آمده که چون قلم بر صفحه جمال
نور چشم و ابروی خوبان می کشیدند".
کردیر سانی ودک قرا ان رای دید نمی شود.
توب و اب سفن همانا عقده کال سول وب مک نی اسان زب انحلاز بای
این مقوف بر اصلاح عم نظر است که صاحبظ را ای یمه رای توق ودرا سوب زد با
موب ساختهاند وموی را بر همه بالایی داده که «بالاتر | ز سیاهی رنگی دگر نباشد». ۳ ن جهل شرط که از تناسب
اعضا در باب حسن شرط کردهاند که کمال خوبی است مترتب بر نو زده باب داشتهاند و آن چهار صفت مستلزم ده
صفت است. سس ده در جهار. جهل باشد. جنان ۰ که گفتهاند؛
خرد و کلان و گرد وبلد ودرازباز بار يك و تنگ و سرخ وسفید وسیاه نیز
اوصافی که شعرای عرب و عجم هیئت مجموعی منظوران را گویند مترتب براین نوزده باب است. چنان که
گفتهاند:
رفع صدگونه حسن خواهد کرد انکه در مهد نوزده بسابست
پس بر این تقدیر «بر فرق تو موسی ید بیضا بنمود», یعنی هر گاه که تراشیده شد سرتوء ید بیضای موسوی روشن
گردید چو ازه«عقد صده مراد زلف است که از بای نود باب حسن دزد وبر معنی سر تر اشیدن موسی گواه
۱[ جرا که گفتهاند «بالاتر | ۳
سیاهی رنگی دگر نباشد». ۶ همان ص ۱۷: رساله. اهوازی. رك: حدائقالسحر ص .۸۸-٩۱
۷ همان, ص ۱۷: که جون بر صحیفه جمال نون خط ابر وی خو بان می کشیدند.
سویی ز سر خامه تقدیر افتاد بر دیده نشست و نام او مزگان شد
زلفت هزاردل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست"؟
و خط ازروی حقیقت طغر ای منشور دیوان" نشو و نما است, و تا مادام که محبوب به محاسن
حسن خط معنی موصوف نبوّد. ناتمام بود, کما قال:
بدون معنی اگر حسن یوسفی داری زصحبت تو زلیخا شود دل افسرده
برو به صورت تنها مکن به مردم ناز که دل زکس نیرد حسن شاهد مرده
یقینشنأس کهصورت تن است معنیجان اگر به حسن که روز افتاب و مه برده
ایضا وله:
قابلیت يك سرمو گر بود مانند زلف میتوان درخانه خورشید هم بالا روی
استخوانی راکه جوهرنیست دورش افکتند بعد مردن هم مذلت آورد بی جوهری
زير | که ب۳ حقیقت بوّد نه حسن صورت. جرا که گفتهاند. بیت:
اهل معنی را اگر صورت نبستی خط تو صورتی بودی رخت از روی معنی ناتمام
فاما - او را که غباری در دیده بوّد از مطالعه۱۲ خط غبار چه تمتع. کماقال:
چشم کوتهنظران بر ورق حسن نگارین خط همی بیند و عارف به همه صنم خدای
از بهر آنکه از وجود ممکن الوجود راه به وجود واجب الوجود به تحقیق"" آرند نه به تقلید.
و سوختگان سودای عشق دانند که نقطه خال و حسن خط حلیه صحیفه جمال است. و از این دو
نازنین به دفع چشم زخم بد بر صحیفه رخسار از عنبر تر خالی نهند چنان که عارف بر وجه تجاهل
استفسار می کند. بیت:
نقطه از خامه نقاش ازل افتادهست بر گلستان رخت. يا توبه عمدا زدهای۲۳
وله:
ای برسمن از مشك به عمدا زده خالی مسکین دلم از خال تو افتاده به حالی*
و حقیقت خال به مجرد عشق مجازی معلوم نگردد. واين رازرا ارباب قلوب دانند که صدرنشینان
بارگاه قبول اند و قابل اسرار عشق حقیقت. چنان که فرمودهاند:
۱ انیس العشاق, ص ۲۵: مطالعه.در اصل: مطلع. . ۱۲. رشف الالحاظ. ص ۳۷. تحقیق. در اصل: حقیقت.
اسرار تو عشاق تو دانند کماهی کان خال نه خالست که سریست الهی ۱
و هر کدام را از زلف و ابر وی و چشم و خال و قد و غیر هی ناقدان بازار حسن نامی نهاده مقرر
کردهاند. چنان که شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در این باب اين غزل فرموده, غزل:
ای به بالا چون صنو بر ای به رخ جونمه زلف داری همچو عنبر, لب چو ش ژر
آفتاب دلبرانی ماهتاب عاشقان قبله آزادگانی ای صنم بساء ر. خ
تا به گرد روی خود اندرکشیدی خ ط دردمندم مستمندم تن گرفته ت ب
ت ب امد نگارا چون مرادر "۲ عشق تو داروی دردم تو داری در میان ل ب
ل ب بر ل ب بنهاده باشم تا سحر م ی در پیش باشد بسته باشد در
ای نگارا گر تو ما را يك شبیمهمان کنی قل خواهم از لبانت ب و س ۰
آب حیوان و آب خضر و آب زندگانی, لب محبوب را گویند زیرا که لب تشنگان به مشرب خضره
لب محبوب را آب حیوان خوانند. بلی که آب حیوان است بلکه حیات آب حیوان هم از اوست. اما
حیوان چه داند قدر آب حیوان. و در اين باب. هم سلمان گوید:
نشان آب حیوان کزدهان خضر می جستم دهانت می دهد اينك "۲ به زیر لب نشان مارا
و اگر دو حقیقت مختلف را صفت کردهاند. هردو را ازيك وجه که با هم اند منسوب کردهاند, چنان
که امامی گفته» بیت:
سخحر در بادام و معچر در شکر۷ آب حیوان در لب و جان در دهن
و از روی مراعات؛ بادام را با شکر همان نسبت است که سبچر را با معحره. و این بدایع ودایع
شعرای سایق است. چنان که پادشاه جهان دانش, فردوسی از روی تناسب گفته. بیت:
به ابروکمان و به گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
باقی علی هذّاالقیاس. و در رعایت اين اقسام فرض عین بلکه عين فرض است, و قواعد اصلی
است و به جان سخن تعلق دارد. اکنون تمسك را همین دو بیت مذ کور کافی است. و این تشبیهات
را هم اهل عرب کردهاند و هم اهل عجم.
اما بدان که اهل عرب به هیچ باب دندان و زبان بر کلمات فارسی نمی نهند. و شعرای عجم
۴ بیت از عماد حروفی است. رك. همان ص ۹۹۷: آن خال سیه نیست که سری است الهی.
۵ در يك نسخه خطی: مردم اندر. ۶ دیوان سلمان ساوجی. ص ۲۵۳: هردم.
۷. دیوان امامی هروی. ص ۱۳۹: بیان. -مونس الاحرار. ص ۵۹۵, دقایق الشعر, ص ۰۳۵ انیس العشاق, ص
۵2۷۲ شکر .
۵
دندان طمع در الفاظ عرب فر ویردهاند. بلکه در نهب و سلب دست تصرّف دراز کردهاند. و در
استعمال عبارت عرب و تشبیهات آن مخیر ند. و در اين باب شیخ سعدی گوید. رباعی:
گر ابن مقله دگربار در جهان آید چنان که دعو ی معجز کند ز سحر مبین
به آب زر نتواند کشید چون تو الف به سیم حل ننویسد بسان تُغْر تو سین
الحق هرچه در این سخن از تشبیهات عرب و عجم مسما شده و نسبت صفات محبوب را بدان
منسوب کرده همه خار و خاشاك این راهاند وفرق است از خارستان تا نيك را...*" ودر لطف این
معنی املح الشعرا سلمان گوید. بیت:
مصور ازل از روح صورتی "۲ می خواست مثال قد تو را بر کشید و آمد راست
و هم در این باب بهلول دیوانه جمال ذیالجلال فرموده, رباعی:
عام ست تجلی به همه کون مکان ليك در آب وگل آن گنج روان باز توان دید
عکس رخ خود دید در آیینه انسان درصورت انسان رخش اظهار توان دید
چون طالبان و عاشقان حضرت قدس و ساکنان مسکن انس مثل مولانا فریدالدین عطار
نیشابوری و جلال الدین بلخی المعر وف به رومی و شیخ بزرگوار احمد جامی و شیخ فخرالذین
عراقی و غیرهم که اسامی اکثر ایشان در این رساله مسما شده (طاب ال تراهم و جعل الجنة
مثواهم). که در مقام عشق و محبّت قدم و شأن عظیم داشته. به حکم غلبات مقهو ر صدمات اوقات
شده. از مشاهدات در صور مجاز که آیینه صورت حمیقی است. آن بلبلان سرمست و طاووسان
الْست در تر نم آمده, الفاظ: زلف و موی و جبین و ابر وو جشم ومزگان ورخسار و خط و غیره آنجه
مسما شده در سلك نظام کشیده و هر يك را از این در معانی نام مطلق کرده اند. و حقایق و دقایق آن را
در چنین نمط به خلق نمودهاند. چنانچه مراد از:
زلف غیب هویت است که مراتب صفات قهر یه است که ذات او در برده جلال عظمت محتجحب
است و هیچ کس [را] به معرفت او علم حاصل نیست. و دم در آن زدن از بی حاصلی و سیاهکاری
بود. که دراین [باب] خواجوی کرمانی فرموده:
خواجو اگر زلف کجش بینی که در خاك اوفتد
پا آن رسن در چه مرو کان از سیهکاری کند""
۸. انیس العشاق. ص ۵۰: وفرق است از خاك بوستان تا بیکر روان. - کلمهای به علت سیاه شدن خوانده نشد.
۰ مونس الا حراره ص ۱-۳۱ با آن رسن در جه مشو کو خود سیهکاری کند.
موی مراد از ظاهر هویت است که اين مراتب فضل جمالیه است, چنان که بزرگی در این رباعی
اشاره بدان فرموده:
هرآن نقشی که در عالم"" نهاديم. تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم
ز زلف خود سر مویی نمودیم جهانی دربی غوغا نهادیم""
و نیز مراد ازموی, وحدت است که مثل موی باريك است و به دقت تمام به نظر درمی آید. ودر این
باب نزار (ی] قهستانی گفته است:
موی تو تامیان و میان تو کم زموی جون تو که دیده موی میان میان موی ""
جبین مراد از ظهور اسر ارالهی است. جنان که فر خی گو ید:
بر فلك حسن اگرجه زهره جبینی رهر ه بهرقص آید ار جبین بکشایی۴"
ابرو فروگذاشتن سالك را گویند ازدرجات وصال به سبب تقصیر که از او واقع شده باشد. چنان
که شیخ عماد [فقیه کرمانی] گوید:
دل من گوشه گرفت از همه عالم لیکن گوشه گیریست که در بند کمان ابروییست
چشم صفت بصیرت محبوب را گویند. چنان که ميرك کرمانی فرموده:
روشنست این اهل معنی را که در دیوان حسن
چشم شورانگیز شوخت شاهبیت متنویست
مژگان فروگذاشتن سالك را گویند که از آتار جلال اوست. چنان که عاشق؟" گوید:
ناوك مژگان تو خون دلم بس که ریخت کرد جهان سر به سر در نظر من سیاه
روی تجلیات محض لطف جمالیه را گویند. چنان که محمود منور گوید:
روی بنما تا دگر عابد نگوید الصلات موی بکشا تا دگرراهب نگوید الصلیب
خال نقطه وحدت و احدیت را گویند که محیط هردو است. جنان که صفایی گفته:
خالت حجرالاسود و ما اهل صفاییم بی سعی کجا بوسه رسد اهل صفارا
خط ظهور حفیقت تجلی جلالی در مظاهر روحانی را گویند, چنان که عماد حرفی [حر وفی]
گوید:
۱ دیوان عطار: صحرا. ۲۲. دیوان عطار. ص ۴۹۲. ۰ ۲۳. انیس العشاق. ص ۶: در میان ترل.
۴۳ این بیت در دو چأپ دیوان فرخی (عبداار سولی, دبیرسیاقی) دیده نشد.
0۵. انیس العشاق» ص ۱۶: قائل.
خط تو که در شأن رخت نازل شد لامی ست که بر آیت رحمت دالست*"
لب حیات جاودانی حق تعالی را گویند که سالك بعد از فنا به بقا خودرا برساند. جنان که سلمان
گوید:
نشان آب حیوان کز دهان خضر می جستم دهانت میدهد اينك به زیر لب نشان ما را
دندان نکته باريك را گویند که از غایت تصفیه ترقی کند که مراد از آن به صفت جمال کثرت و
تفرقه احدیت است. جنان که کمال"" گوید, بیت:
آن لول دندان که کند لالابی ازدیده اهل نظر درخوشاب انداخته*"
دهان جمعیّت وحدت را گویند. جنان که کمال اسماعیل گوید:
دهنت يك سرمویست و به هنگام سخن اثر موی شکافی تو در وی بیداست
زنخ محل مشاهده اسرار محبّت وملاحظهٌ کشف حقایق را گویند که محبٌ طاقت حمل آن ندارد.
چنان که قائل گوید:
بسا سکندر سر گشته در جهان که نیافت نشان چشمه خضر درچه زنخدانش"
گردن وجود مطلق را گویند. چنان که اسدی در اين باب گوید. بیت:
اختران را قرص خورشیدست زرین چهرهاش
۲
روشنان را شمع کافوریست سیمین گردنش
سینه صفت علم الهی را گویند. چنان که صدرالدین بلخی گوید. بیت:
يك شب بت من دوش وبری برمن زد" الم له که بری خوردم ازو
ساعد صفت قوت زیاد الهی را گویند که میان عاشق و معشوق دایر است. چنان که عاشق صادق
گوید:
۳
بلورش ساعد و جامش بلور بنامیزد بسود نورعلی نورا""
۶ همان, ص ۲۳. وذیل «لام» در همین کتاب: خط تو. بیت در دو چاپ دیوان عماد نسیمی (رستم علی اف و حمید
محمدزاده) دیده نشد. بیت از ظهیر فاریابی است.
۷ انیس العشاق: ص ۳۳: رکن الدین بکر انی. بیت در دیوان کمال اسماعیل دیده نشد.
۸ انیس العشاق. ص ۳۳:
لول دندانش که شد لالای او بروین به جان از دیده اهل نظر در خوشاب انداخته
9 بیت از ظهیر فاریابی است. رك. مونس الاحرار ص ۵۷۲.
۳۰. انیس العشاق» ص ۴۱: بگذشت زمن دوش و بری بر من زد.
۱ همان. ص ۳۲:
بلورین ساعد و جام بلورین به نام آیزد زهی نورعلی نور
۸
انگشت صفت احاطت را گویند. چنان که آغایی تبریزی گوید:
نگارکرد به خون دلم نگار انگشت ز خون دل ننهادیم ۲۲ بر نگار انگشت
قد استوای الهی را گویند. چنان که قائل گوید:
قذ تو در میانه جان راست جون الف آرام کرد و راستی آرام جان ماست
میان مانعی را گویند که میان طالب و مطلوب مانده باشد از سیر و مقام و حجاب و غیرها از سر
ربوبیّت که بر کشف آن کسی را مطلم نکردهاند, جنان که سعدی فرماید:
میانش را و مویش را دوصد ره گر بپیمایی میانش کمتر از مویی و مویش تا میان باشد
ساق حجاب عرّت حضرت را گویند. جنان که سیفالذین اعرج"" گوید:
ساق تو مرا زیا درآورد و زدست هسرگز ندهم ستون عنابی را
سوآل: جماعتی که از عالم صورت روی گردانيده, [و] به عالم معنی و حقیقت رسیده, و اهل
تحقیق و یقین گشته» و شهباز بلند پر واز ایشان به آشیان صورت منزل نمی سازد» و از مراتب قیود
صوّر محسوسه عبور نموده و صاحب مقامات و احوال معنوی گشته, از این عبارات چه می خو اهند
و اشارت به چه معنی است که این الفاظ مقصود خاص ایشان است که اين مجموع از لوازم
صورت و مقامات است, و احوال معنی ورای عالم صورت است. بس چون این جماعت مقید به
دام و دانه نیستند. بر سبیل استفسار سوآل نمود:
جه خو اهد مرد معنی ز آن عبارت که دارد سوی جشم و لب اشارت
چه جوید ازرخ و زلف و خط و خال کسی کاندر مقامات ست و احوال"؟
جواب: چون ارباب کشف و شهود تعبیر از آن به صور محسوسه فرموده اند تا آن مخذرات ابکار از
نظر افکار نامحرمان مستور ماند. این جواب شافی کافی برطبق سول سایل, صاحب گلشن راز
شییخ سعدالذین محمود تبریزی (قدس سره ) ادا فرموده که بیت:
هرآن چیزی که در عالم عیان ست چو عکسی ز آفتاب این جهانست۳۹
چون جمیع ذرات موج مظاهر اسما و صفات و ذات الهیهاند. و از مرایای اعیان ممکنات آفتاب
ذات و صفات و اسمای حقّ اند که منعکس و تابان است. فرمود که: «هر آن چیزی که در عالم
عیان ست» - یعنی هر چه در اين عالم امکان ظاهر و عیان می شود مانند عکسی است از انوار
آفتاب آن جهان ذات و صفات و اسمای الهی. و به واسطه ظهور حق به صور ممکنات است که
۳ همان. ص ۵۳: فرید احول. - این بیت در دیوان سیف اعر ج (اسفرنگی) دیده نشد.
۴ و ۳۵. گلشن راز.
عالم نمودی بیدا کرده و هرچیزی مسما به اسمی گشته است.
و چنانچه اختلاف وتفاوت در مر اتب اسما و صفات واقع است. در مظاهر نیز هست. و قطع نظر
از نسبت میان ایشان نموده هریکی در مرتبه خود در غایت کمال وافع اند. فلهذا فرمود که. بیت:
جهان جون زلف و خط و خال و ابروست که هرچیزی به جای خویش نیکوست*"
چون مقر رشد که ذرات موجودات که به عالم موسوم اند. عکوس واشعه انوارآفتاب ذات وصفات
و اسمای الهی اند که در تجلی ظهوری شهودی ظاهر و مشهود گشتهاند. پس هر آینه در صورت
جامعة انسانی که خلاصه و زبده صوّ راکو انی است, چشم و لب و زلف و خط و خال که موجب کمال
نشأت انسانی است و بدون اینها در صورت انسان نقص است. هریکی البته نمودار و مظهر معنی
خاص ذات و صفات واحد حقیقی باشند و مشابهت ومناسبت اگرجه به وجه ما" " باشد. میان ایشان
به تحقیق خواهد بود. فلهذا فرمود که: «جهان چون زلف و خط و خال و ابر وست»-یعنی مراتب
موجودات که جهان تعبیر ازاو است مانند: زلف و خط و خال و ابروست؛ و هریکی دلیل و نمودار
مدلول مخصوص از اسما و صفات آن ذاتاند.
و چنانچه درنشثه انسانی اين مذ کورات با وجود آنکه غیر یکدیگر و مخالف هم اند. هر یکی فی
نفس الامرمحتاجٌ الیه وموجب کمال صورت باسیرت انسانی اند. و هر یکی فی حد ذاته درغایت
خوبی اند. و اگر یکی از اینها که ذکر کرده شد در انسان نباشد یقین که موجب نقص صورت او
است. آن معانی معقوله نیز که این صور دلایل و شواهد آناند اگرجه فیالحقيقه حقایق
مختلفهاند. هریکی در مررتبه خود در غایت کمال و نهایت جمال واقع اند. و چون به عين اليقین نظر
کنند خلاف آن کمالی متصور نیست. نظم:
هرجه هست آنجنان همی باید سبت بد به نك کی شاد
دیدن نقص غایت جهلست جاهلی نزد کاملان سهلست*۳
بدان که:
َ
ت
چشم اشارت است به شهود حق مراعیان و استعدادات ایشان را. و آن شهود است [که] معبر به
صفت بصیری می گردد.
۶ همان. ۷ شرح گلشن راز لاهیجی؛ حاشیة ص ۵۵۱: به وجه ما؛ یعنی به کمتر وجهی.
۸ همان.
۱
زلف اشارت به تجلی جلالی است در صورت مجالی جسمانی.
خط اشارت است به ظهور آن حقیقت در مظاهر روحانی.
رح اشارت به حقیقت من حیث هن هی که شامل خفا و ظهور و کمون و بروز است.
خال اشارت به نقطه وحدت است من حیث الْفا که مبدا ومنتهای کثرات است که: «منه بدا
«والیه یرجم الم کل». ومناسبت بینهما ظاهر است. چه خال به واسطهٌ سیاهی مشابه هو یت غیبیّه
است که از ادراك و شعور اغیار محتجّب و مختفی است که: لایرّی له الا اقه» ولا بغرف ال
الاات. چون بر سبیل اجمال اشاره به جواب سول فرموده. شر وع در تفصیل آن نموده می فرماید
که» بیت:
تجلی گه جمال و گه جلالست رخ و زلف آن معانی را مثال ست*"
یعنی تجلی و ظهو ر حق جمالی می باشد و جلالی می باشد. تجلی جمالی آن است که مستلزم لطف
ورحمت وقرب باشد. و جلالی آنکه موجب قهر و غضب و بعد باشد. و به حقیقت هر جمالی مستلزم
جمالی است. و در پس پرده هر جلالی نیز جمالی است. زیرا که جلال احتجاب حق است به
حجاب عرّت و کبریایی از عباد تا هیچ کس او را به حقيقت و هویت چنانجه هست نشناسد که:
«سبحانك ماعر فناك حقّ معرفتك», «و ما قدراقه حقّ قذره». و جمال, تجلی حيّ است به وجه و
حقیقت خود از برای ذات خود. پس جمال مطلق را جلالی باشد و آن قهاریت حق است مر جمیع
اشیا را با فنا در تجلی وجه مطلق, و این مرتبه علوٌ جمال است. و این جمال را دنوی هست که به آن
اشیا نزديك می گردد. و آن نو ظهور جمال مطلق است به صورت جمیع اشیا. و این دنو جمال را نیز
جلالی هست و آن احتجاب جمال مطلق است به تعینات اکوان. شعر:
جمالك فی کل الحقايي ساثر"" . ولیس له الا جلالات سار
نظم
گر نیستی شعاع جمالش جهان وجان ناچیز بودی از شطوات جلال او
ورنه نقاب روی جمالش شدی جلال عالم بسوختی ز فروع جمال او"
و شیخ ناظم۱" (قدس سره) در رساله حقالیقین می فرماید که: «ظاهر و باطن و اول و آخر. جون
هريك از غلبه ظهور تنل کرد به فعل, از ظهور و بطون عالم شهادت و غیب ودنیا و آخرت ظاهر
۳
گشت. ووجه نسبت این دو اسم. با مبدً مظهر صفات متقابله شد. چون رضا و غضب و لطف وقهر ۱
.۱۱۳ گلشن راز ۴۰. اصطلاحات الصوفية. ص ۴۰: سافر. #دیوان عرافی. ص ٩
شیخ محمود شیستر ی. 5
۱۱
وبسط وقبض, و از شایبه تعلق به فعل معیّر شد بدین صفات جلالی و جمالی «تبارك اسم ربك ذی
الجلال والاکرام ». و آن وجه دیگر - اعنی ظهور در فعل, تسمیه یافت به نور و ظلمت و ایمان و
کفر وروح و جسد. «خاق الموت والحیاة», و«جعلٌالظلمات والو. بس هر آینه روی مهر ویان به
منأسبت نورو لطف ورحمت با تجلی جمالی مشابهت داشته باشد. و زلف بتان شوخ دلر با را به
مشابهت ظلمت و بریشانی و حجاب با تجلی جلال نسبت تا بوده باشد. وروی و زلف محبو بان
مثال و نمودار تجلی جمالی و جلالی باشد بلکه فی الحقیقه عین تجلی جمالی و جلالی است. جون
احتجاب و قهر لازم جلال. و نور و لطف و رحمت لازم جمال است. فرمود که بیت:
صفات حق تعالی لطف و قهر ست رخ و زلف بتان را زان دوبهر ست"؟
یعنی حضرت حق را (تعالی شانه) صفات لطف مانند: لطیف و نورو هادی ورزّاق و محیی و امثال
دلك. و صفات قهر مثال: مانع و قابض و قهار ومذل و ضازهست. ورخسار و زلف بتان ماهبیکر را به
حسب جامعیت نشئه انسانی از این هردو صفت متقابله بهره و نصیب دادهاند. نظم:
بر از روی هر دلبر تجلی میکند رویش نه ازيك سوش می بینم که می بینم زهر سو یش
کشد هردم مرا سویی کمند زلف هر رویی که اندر هر سر مویی نمی بینم به جز مویش
ندانم چشم جادويش چه افسون خواند برچشمم . که درچشمم نمیآید به غیر از چشم جادویش
فروع نور رخسارش مرا شد رهنما ورنه کجا ره بردمی سویش ز تاریکی گیسویش
به پیش مغربی هر ذره زآن رو مشرقی باشد که از هر ذره خورشیدی نماید پرتو رویش
سس هر آینه ازرخ: صفات لطف الهی. و از زلف: صفات قهر خداوندی مراد باشد, و این نسبت در
غایت لطافت و کمال بلاغت واقع است. جون اشاره فرمود که اطلاق اين الفاظ بر آن معانی که
ذکررفت به واسطه مناسبت و مشابهت است. در تحقیق آن شروع نموده می فرماید:
جو محسوس آمد این القاظ مسموع نخست از بهر محسوسند موضو ع "۲
یعنی چون این الفاظ که رخ و زلف و خط و خال و چشم و ابروو لب مراد است محسوس اند اولی
آن است که اول درازای معانی محسوسه موصو ع باشند به جهت آنکه در محسوسیت مشتر کند و
وضع تخصیص لفظ است به ازای معنی به حینیتی که هرگاه که آن بشنوند یا ببینند یا بگویند آن
معنی از او مستفاد میگردد. و هرگاه که اين الفاظ مذکوره گفته میشود. این معانی محسوسه
چنانچه ذوق درمییابد مستفاد میگردد. پس هر آینه ال به ازای این معانی محسوسه موضو ع
بأشند.
۲ و ۰۴۳ گلشن راز.
۱
و وجه دیگر که دلالت برآن میدارد که اول اين الفاظ محسوسه به ازای این معانی محسوسه
موضو ع اند. آن است که می فرماید, بیت:
ندارد عالم معنی نهایت کجا بیند مراو را لفظ غایت""
یعنی عالم معنی که عالم ذات و اسما و صفات غیرمتناهية الهیه مراد است غایت پذیر نیست. وبا
هر معنی از آن معانی را مر اتب و درجات بی نهایت است و در احاطه نمی آید. پس البته در ظرف
الفاظ او را گنجایی نخواهد بود چنانجه در مقذمه کتاب فرموده بود که:
معانی هرگز اندرحرف ناید که بحر قلرّم اندر ظرف نایده؟
تشبیه به بحر قلژم به جهت عدم احاطه فر موده والا وسعت میدان معانی زیاده از آن است که به
دریای فلز و عمان نسبت دهند. از اینجا معلوم میگردد که اين الفاظ مسموعه اول به ازای این
معانی محسوسه موضو ع شدهاند.
جون افاده و استفاده معانی از الفاظ است و فرمود که ظرف لفظ گنجایی بحر معنی ندارد. این
معنی موهم آن می شود که به جهت این عدم احاطه عارف حقیقی به حق نمیتوان شد, رفع آن
توهم نموده می فرماید که» بیت:
هران معنی که شد از ذوق بیدا . کجا تعبییر لفظی یابد اورا*"
یعنی معانی که به طریق ذوق و وجدان بر ارباب کشف و تصفیه ظاهر می گردد, تعبیر لفظی گرد
وسعت میدان آن نمی تواند گشت وجز به ذوق و حال تحصیل آن معانی محال است. و عرفان
حقیقی و ادراك معانی کماینبغی ازراه کشف و شهود حاصل میباید کرد نه به تعلیم و تعلم. نظم:
تا دل نشود مسطلع انوار آلهی عارف نتوان گشت ز منهاج و طوالع
عکس رخش از پرده هر ذره نماید . مرآت دل ار پاك شد از زنگ موانع""
جون دأب اصحاب اشارت و طریق تمثیل معقولات است به محسوسات, فرمود که, بیت:
چو اهل دل کند تفسیر معنی به مانندی کند تعبیر معنی*"
یعنی اهل دل که تحصیل معانی و معارف به طریق تصفیه و تجلیه قلوب کرده اند. هر گاه که خو اهند
که تفسیر وبیان آن معانی که بر دلهای صافیه ایشان جلوه گری نمودهاست بنمایند. و به جهت
ارشاد قابلان و طالبان اظهار آن بفرمایند. عادت پسندیده ایشان آن است که البته مناسبت و
۴ و ۴۵ و ۴۶ و ۴۸. همان. ۴۷. دیوان اسیری» ص ۰۱۶۴۷
۱۳
مکشوفه رادرنظر محرمان بنمایند. از این جهت است که ظاهر بینان محجوب که حوصله درك آن
معانی ندارند. اشارات این قوم را طامات می بندارند و از سر جهل و عناد طعن و انکار بر اقوال و
احوال اهل حق جایز می شمارند - تموذباته من دك -. نظم:
چو هر يك را از اين الفاظ جانیست به زیر هر یکی پنهان جهانیست
تو جانش را طلب از جسم یگنر مسماجوی بباش از اسم بگنر؟
چون عالم معنی نسبت با عالم محسوس که صورت اصل است. فرمود که, بیت:
که محسوسات از آن عالم جو سایهست که این چون طفل و آن مانند دایست:۵
یعنی محسوسات که عالم شهادت است. از آن عالم که اسما و صفات حق است مانند سایهاست. چنانجه
سایه به نور ظاهر است و بی او عدم است. همه عالم به تجلی و اشراق انوارآفتاب اسما و صفات الهی
روشن و هویدایند. و این عالم محسوس بر مثال طفل است و آن عالم معنی همجو دایه. زیرا که بر ورش و
تکمیل این عالم از آن عالم است, بلکه هرجه هست آن عالم است و این عالم وجود ظلی خیالی بیش
ندارد.
چون بیان سخن برطبق معتقد ارباب مکاشفه فرمود. اکنون اشارت به تحقیقی که دارد و خاصه خود او
است نموده. می فرماید که. بیت:
به نزد من خود الفاظ مژول . برآن معنی فتاد از وضع اول"٩
چون سخن قوم ذکر کرد که اين الفاظ محسوسه اول از برای این محسوسات موضو ع بودهاند و اهل دل
بنا بر مناسبت که یافتهاند اطلاق برآن معانی کردهاند. بس هر آینه اطلاق این الفاظ براين محسوسات
حقیقی باشد و بر آن معانی به طریق تأویل. اکنون می فرماید که به نزد من که از محققان این طایفهام آن
است که این الفاظ که گفته شد به طریق تأویل بر آن معانی اطلاق کردهاند. اول از برای آن معانی موضو ع
بودهاند و از آن معانی نقل بر آن محسوسات نموده شدهاست. چه معانی اصل و متاصل الوجودند. و این
محسوسات فر ع و تابع. چون بیان فرمود که اول موضو ع از بر ایآن معانی بودهاند. می خواهد که ایما
برآن نماید که دلالت این الفاظ براين محسوسات به چه نوع است. فلهذا فرمود که بیت:
په محسوسات خاص از عرف عام ست چه داند عام کان معنی کدامست"٩
یعنی دلالت این الفاظ براين محسوسات خاص به طریق نقل عرف عام است و تداول ایشان. و عام چه
داند که آن معانی که موضو ع له اصلی ایشان اند کدام است. چون دسترسی عوام بر آن نیست و
ادراك آن معانی مخصوص خواص است.
٩ مقدمه دیوان شمس مفربی. ص ۰.۵۲ ۵۰ و ۵۱ و ۵۲. گلشن راز
۱۴
بدان که هر گاه که لفظی را از معنی ای به معنی دیگر نقل کنند و ترك استعمال آن لفظ برای معنی اول
نمایند اگر آنجا ناقل عرف عام باشد آن را معقول عرفی می خوانند مانند دابه که در اصل هرچه برروی
زمین میرفت دابه می گفتند. عرف عام نقل از آن نموده و اطلاق به ذوات القوایم الاربع از اسب و استر
وخر [و غیر ذلك "*] کرده است. شیخ می فرماید که اطلاق این الفاظ براین محسوسات به طریق نقل
عرف عام است. و اکنون آن معنی اول میان ایشان متروك است.
حقیقت سخن آن است که جماعتی که از اهل مکاشفه نبودند این الفاظ [را] از ارباب کشف و شهود
استماع نمودند ومراد کمل از آن ندانستند. پس براین محسوسات خاص به مناسبت فی الجمله که یافتند
به طریق عقل نقل کردند و آن معنی اول متروك شد. فاما نزد محقق موضو ع له آن الفاظ همان معانی اول
آن است.
چون اطلاق این الفاظ براین محسوسات خاص به طریق نفل واقع است, فرمود که بیت:
نظر چون در جهان عقل کردند از انجا شظها را نقل کردند""
یعنی آن جماعتی که نه از ارباب شهود بودند و این الفاظ مسموع ایشان شد. چون نظر به جهان عقل
کردند و به طریق عقل فهم آن معانی اصل نمی نمودند. لاجرم این لفظها را از آن معنی موضو ع له نقل
کردند و بر این محسوسات خاص اطلاق نمودند و معنی اول متر وك داشتند. جون نقل به طریق عقل
بوده است, می فر مأید که بیت:
تتاسب را رعایت کرد عافل چو سوی لفظ و معنی گشت نازل**
یعنی این الفاظ را که نقل براين معانی محسوسه نموده اند و به جهت نقل الفاظ به سوی محسوسات ازان
مراتب فر ود آمدهاند به قدرالامکان رعایت تناسب عقلی مرعی داشتهاند و مناسبت فر ونگذاشتهاند تا
تخصیص بعضی الفاظ به بعضی معانی تر جیح بلامر جح نباشد. چون تشبیه تام میان معقولات و
محسوسات از قبیل ممتنعات است. فرمود که, بیت:
وللی تشبیه کلی نیست سمکنن ز جستوجوی این میباش ساکن*۵
یعنی در حین نقل اگرجه رعایت تناسب عقلی نموده شده است فاما تشبیه کلی بین المعنیین البته
نمی تواند بود. چه میان محسوس ومعقول بون بعید "" است. و از جستوجوی تشابه [ تام "] بینهما ساکن
میباید بود, و طالب چیزی که نباشد نباید بود والا طلب محال سبب حیرت و ضلال خواهد بود. جون به
2-۲ شر ح گلد ن راز لاهیجی. ص ۵۵۷: وغیر ذلك. ۴ و ۵۵و۵۶ گلشن راز
ره همان ص 04۸ تام.
۱۵
حضرت عرّت (عرْشأَنه) اطلاق لفظی که مو هم باشد به چیزی که لابق کبریایی نباشد ممنو ع است, فرمود
که بیت:
براین معنی کسی را بر تو دق نیست که صاحب مذهب اینجا غیرحق نیست"*
بدان که علما درباب این معنی اختلاف دارند که اطلاق اسمایی که مأخوذ از صفات و افعال باشد
برحضرت حق نمودن موقوف بر آذن شارع (علی انصلاة) هست يا نیست. بعضی بر آن رفتهاند که هر گاه
که عقل دلالت کند بر آنکه حق متصف است به صفات وجودی یاسلبی. اطلاق اسمی که دلالت بر آن
صفت می کند میتوان نمود, [خواه "]
ادن شارع شده باشد با نشده باشد و افعال نیز همحنین.
و بعضی بر آن اند که هر لفظی [ که ] دلالت کند بر معنی ای که آن مرحضرت حق را ثابت باشد, اطلاق
آن لفظ بیآنکه اذن شارع باشد برآن حضرت میتوان نمود, گاهی که موهم چیزی نباشد که لایق
کبریایی آن حضرت نتواند بود و مشعر به تعظیم باشد.
و بعضی دیگر بر آن رفتهاند که مطلقا اسماء اه توقیفی است و هر چه از شارع نشنیدهاند و حکم شرع
بر آن نرفته است اطلاق بر آن حضرت نمی باید کرد. زیرا که فهم و ادراك ما در این امر, وافی نیست ولابد
است که مستند به آذن شارع باشد. و اين قسم اخیر است که مرضی اهل سنت و جماعت است. شیخ
می فرماید که: «براین معنی کسی را برتو ذق نیست» یعنی براینکه اين الفاظ اطلاق بر حق نمایند هیچ کس
را بر توق نیست. زیرا که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست, و هر جه مذهب حق باشد البته حق خواهد
بود. نظم:
مذهب عشق از همه دينها جداست" عاشقان را مذهب و ملت خداست
آنجه بر ارباب حال به طر یق مکاشفه ظاهر می شود بالاتر از مدارك" * عقل است و تکالیف بر عقلااست.
و جماعتی که در مقام استفراق و بی خودی باشند البته هیج کس را برایشان حکم تکلیف نیست و معارف
حضرت حّ اند. مولانا رومی (قَدس سره) مي فرماید که, نظم:
میدرد میدوزد این خباط کوا میدمد می سوزد این قاط کو؟
ساعتی کافر کند صبیق را ساعتی زاهد کند زنذیق را
ما شکاریم این چنین دامی کراست؟ گوی جوکانيم جوگانی کجساست؟
جون مناط تکالیف به اتفاق همه عقل است. می فرماید که بیت:
98 گلشن راز . 5 شر ح گلشن راز لا هیجی. ص ۵0۸ خواه.
۱ حاشیه نسخه متن: مذهب عاشق ز مذهبها جداست. بیت از مثنوی مولوی است.
۲ شرح گلشن رازن ص ۵۵۹: تدارك.
م1
ولی تا با خودی زنهار زنهار عبارات شریعت را نگهدار"؟
یعنی هرچند صاحب مذهب در این مرتبه حق است فاما تا زمانی که سالك با خود باشد و عقلش بر قراریود.
الفاظ و عباراتی که مخالف شرع باشد نمیتوان گفت, و ارباب طریقت تجویز نفرموده اند ومنع افشای
اسرار کردهاند. و طریق اهل کمال آن است که با وجود حال عمل بر طبق علم نمایند نه برطبق حال.
خواجه عبداله انصاری ( قَدّسَ سره) می فرماید که: «سگ در مزیله افکنده به که صوفی براکنده»,
ظ
جمع صورت با چنین معنی زرف . نیست ممکن حز زسلطان شگرف؟*
سکروهشیاری یاید جمع کرد . تا به راه فقر باشی شیرمرد
چون ارباب طر مت را سه حالت است که در آن حالات معانی ای که بر ایشان منکشف شده به هر عبارات
و الفاظ که تعبیر نمایند رخصت دادهاند. چه ایشان در آن حالات اختیار خود ندارند و مغلوب تجلی
الهی اند. اشارت با بشارت برآن نموده می فرماید که بیت:
که رخصت اهل دل را درسه حالست . فنا + سکر پس دیگر دلالرت۶۵
بدان که حالات ومقامات جند هست که به طر یق کشف ووجدان بر اولیا وعر فا و سالکان راه ظاهر
میشود که آنها را مواجید می نامند یعنی به وجدان حاصل [و] یافته شده, چه مواجید جمع موجود
است و موجودیافته شده را می گو یند. این وجدان حالی مراد است نه علمی. یکی از آن حالات فنا
است. و فنا عبارت اززایل شدن تفرقه وتمییز است میان قدم و حدوث. زیراکه چون بصیرت روح
منجذب به مشاهده جمال ذات الهی شد. نور عقل که فارق بود میان اشیاء در غلبه نورذات مختفی
ومشتركه است. کاختفاء آنوارالکواکپ عند ظهور نورالشمس . وبه حکم: «وقل جاءالحق وه
الباطل» و «المحدت |ذا قورن بالقدیم لیبق له + هستی مجازی سالك جمیع کثر ات در پرتو
جمال تجلی ذاتی بالکل محو و نابود گشت و این حالت را جمع نامند. زیر | که جمیع کثرات در این
تجلّی رنگ وحدت گرفته واحد شده اند و اغیارو کثر ات فانی گشته لبق ال لح الیوم. ودر این
حالت هرچه از سالك استماع افتد به حقیقت گوینده آن حق است. چه هستی سالك درمیان
۶۶ 1
جون که ره شد پحر را با جان خم
۳ کر از
نم بر ۶۷ درا برآرد اشتلم
۳ گلشن راز. ۴ این بیت از موی است. ۵. گلشن راز.
۶ شر ح گلشن راز لاهیجی. ص ۵۶۱: شد ره. ۷ همان: سوی» بیت از مثنوی مولوی.
۱۷
ودر این مقام بود حکایت سلطان با پزید بسطامی (قیس بیر* العزیزا ز) که فرمود که: «لااله الا آنا
فاعبدونی. و شبحانی ما أعَظ شأنی».
یکی دیگر | ز آن حالات سکراست. و سکر حیرت و دهش و وله و هیّمان است که درمشاهده
جمال محبوب فجاةٍ به سر محبٍ میرسد. چون سیر۸ * سالك به مشاهده جمال محبوب رسید, به
واسطه دوری از تفرقه و بعد. در باطن وی فرح و نشاط و انبساط به نوعی درآمد که حواس او از
محسوسات غافل شد و عفلش مغلوب عشق گشت و تمییز از مابین مرتفع شد و از غایت بی خودی
نمیداند که جه میگوید. و این حالت را سکر به جهت آن گفتهاند که در اوصاف مذکوره به سکر
ظاهری میماند. ودر اين حال بود که شیخ حسین منصور حلاج (قدس سره) فرمود که: «آن
الحق». نظم:
بدمستی عاشفان بی باك صدباره به از صلاح و برهیز""
صدخم می در سر و مغز آن نکرد
پس براو تکلیف جون باشد روا اسب ساقط گشت وشد بی دستویا:۲
و یکی دیگر از رب بن حالات مذکوره دلال است. و دلال اضطراب و قلق را میگویند که در حلوه
محبوب از غایت عشق و ذوق به باطن سالك میرسد و هرجند در آ نحل به مه سک بیخود
نیست فاما اختیار خود نیز ندارد و از شذت اضطر اب هر جه بر دل او در آن
بی اختیار می گوید. و از اء
در مشوی نظم فر موده است. طم:
مستی ای کاید زبوی شاه فرد
بن حالت بو ده حکایت جوبان ن که مولانا جلال لین رونی مس بش
۸ همان: سیر. - دراصل: سر.
دید موسی يك شبانی را به راه
سو قجابی : تا شوم من کارت
ای فدای تو همه بزهای من
زین نمط بیهوده می گفت آن شبان
گفت: با آن کس که ما را آفرید
گفت موسی: های جیرهسر شدی
.۱۵۳ دیوان اسیری. ص ٩
کو همی گفت: ای کریم و ای اله
جارقت دوزم کنم شانه سرت
شیر پیشت آورم ای محتشم
وقت خواب اید برويم جایکت
ای به یادت هی هی و هیهای من
گفت موسی: با کیست این ای فلان
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
خود مسلمان ناشده کافر شدی
ینبهای اندر دهان خود فشار
۰ مننوی مولوی.
۱۸
گفت: ای موسی دهانم دوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
وحی آمد سوی موسی از خدا:
تو برای وصل کردن آمدی
ما زبان را ننگریم و قال را
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
آتشی از عشق جانان برفروز
موسیا آدابدانان دیگرند
لعل ر گر مهر نبود باك نیست
جون که موسی این عتأب از حق شنید
عساقبت دریافت او را و بدید
هی.ج ادابی و تسرتیبی مجوی
کفر تو دینست و دینت نور جان
ای مقامت یفعل اه مایشاء
گفت: ای موسی از آن بگذشتهام
تازیانه بر زدی اسبم بگشت
حال ما اکنون برون از گفتن ست
وز پشیمانی تو جانم سوختی
سر نهاد اندر بیابان و برفت
بنده مارا ز ما کردی جدا
با برای فصل کردن امدی؟
ما درون را بنگريم و حال را
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
سر بهسر فکر و عبارت را بسوز
سوخته جان و روانان دیگرند
عشق دردریای غم غمناك نیست
در بیابان جانب چویان دوید
گفت: مزده ده که دستوری رسید
هرچه میخواهد دل تنگت بگوی
ایمنی از تو جهانی در اسان
بی محابا رو زبان را برگشا
من کنون در خون دل آغشتهام
عم بالا کرد و از گردون گذشت
انجه میگویم نه احوال منست
شیخ می فرماید که رخصت اهل دل را در سه حالت است که فنا و سکر و دلال است. اهل دل
مر خص اند به آنکه به هر عبارت که خواهند از آن حالات وجدانی تعبیر نمایند. اما در حالت فنا که
غایت انتفای انانییت سالك واصل است. به اتفاق همه علما اومکلف نیست. ودر حالت سکر که از
آن بست تر است چون نمیداند که چهمی گو ید چنانجه مست صوری را معذور میدارند که «حتی
تعلموا ما تقولون» او نیز معذور است. و در مرتبه دلال که از شکر آنزل است به واسطهُ شذت
اضطراب که دارد هر جه می گوید نیز معفوٌ داشتهاند.
باید دانستن که این رخصت که فرموده است نسبت به ارباب مواجید است که به سبیل حال و
شهود و وجدان به آن حالات و مقامات رسیدهاند نه آن جماعتی که به تقلید عبارات آن کاملان یاد
گرفتهاند و به مجرّد همین تقلید خود را صاحب آن حال میشمارند. زیرا که به اتفاق ارباب
طریقت نسبت با آن جماعت هرچه مخالف شرع شر یف از اقوال و افعال باشد البته واجب المنم
۱۹
است. چون اطلاع تام بررحقیقت این الفاظ و دلالات ایشان موقوف برآن است که آن احوال بر
کسی به طریق شهود ظاهر شود. فرمود که, بیت:
هر آن کس کوشناسد این سه حالت بداند وضع الفاظ و دلالت"۲
یعنی هر کس این سه حالت که فنا و سکر ودلال است کماینبغی بشناسد وضع این الفاظ ودلالات
ایشان را البته بداند که حگونه است و در چه حال گفتهاند. چون بدون آنکه آن حالات به طریق
انکشاف تام بر کسی پیدا آید به اختیار متکلم به آن کلمات شدن موجب رد و منع است. می فرماید
که, بیت:
تو را گر نیست احوال مواجیب. مشو کافر ز نادانی به تقلید""
یعنی اگر تو را حالات وجدانی که ذکر رفت نباشد و به حسب حال ومکاشفه به آن مر اتب نر سیده
باشی زنهار و صد زنهار که به مجرد تقلید آن اهل کمال که صاحبان آن حال بودهاند کافر نشوی و
متکلم به آن کلمات نگردی و به سبب نادانی و جهل که ندانستهای که ایشان در چه حالات این
الفاظ و عبارات فرمودهاند بنداشته باشی که هر کس می تواند که تعبیر به آن عبارات نماید. وحال
آنکه اتفاق اهل شر یعت و طر یقت است که هر کس بی 7 الات آن سخنان گوید البته محکوم به
کفر است و منع او واجب است. نظم:
درذات حق ای دوست بهجز حق نر سد منقاد هوا به دات مطلق نرسد
در اسفل سافلین به تقلید ولی۳" خرس وسک وخولهرا آناالحق نرسد
جون حصول احوال و اسرار حقیقت موقوف به مقدمات بسیار است. از قابلیت و ارشاد کامل و
سلوك و ریاضات می فرماید که. بیت:
مجازی نیست احوال حقیقت نه هرکس یابد اسرار طر یقت ۲۴
یعنی احوال حقیقت که انبیا و اولیا (علیهم السلام) از ۳ ن اخبار فرموده اند مانند: «رأیت ربی فی
آحسن صورة» و «لی مع اه وقت» و من رآنی فقد رأی لحیق» و منل قول علی بن ایی طالب
(رضی ان عنه): «آنا نقط باء بسم اوه و نا جَنبٌ اقم الّذی رت فیه. و نا القلم. و آنا الوم
المحفوظ وا مرش وا لکرسن. نا لموات الَبغوالارضون» و حکایت در این معنی از
ولا بسیار است, مانند «سبحانی ما أعظم شانی» و «لیس فی جبتی سوّی الّه» وان الحق» و
«آنالفاعل فی العالم » و «لیس بینی و بین ربی فرق الا نی تَقدُمت بالعبودیة» و دنا آقل من ربی
بسنتین» و غیرهذا. کسی فکر باطل نکند که سخنان چند مجازی غیر واقعی بوده و حقیقتی نداشته
۱ و ۰۷۲ گلشن راز. ۳ شر ح گلشن راز لاهیجی, ص ۵۶۴: مرو. ۰۷۴ گلشن راز.
است, جه این همه احوال آن کاملان است که در مر اتب کشف و شهود برایشان ظاهر شده و ایشان
به آن محقّق گشتهاند و بیان حالات واقعی خود فرمودهاند. و نه چنان است که هرکسی اسرار
طر یقت می تواند دریافت. جه آن معنی مشر وط به شر ایط بسیار است از قابلیت فطری و ارشاد
شیخ راهبر و سلوك و ریاضات و قطع منازل که ارباب طریقت تعیین فرموده اند و تأییدات الهی و
استقامت در احوال. نظم:
رهر و بسی ست اما رهدان و راهبین کم از صدهزار رهر و يك مرد راهدان ست
«و فلیل من عبادی الشکور».
۷۵
ذکر و توجه و تبتل و انزوا و دوام طهارت و وضو و صدق و اخلاص و غیر آن.
و اسرار طر یقت که فررموده است. عبارت از همان احوال حقیقت است. زیرا که طر یقت مقدمه
حصول حقیقت است. و چنانچه طر یقت سر شریعت است حقیقت سر طریقت است. و طریقت
بی شریعت وسوسه است. و حقیقت بیطریقت زندقه و الحاد. و هر که عقل بر کمال دارد البته
میداند که ار باب طر یقت که ارتکاب ریاضات شاقه نمودهاند البته فواید کل معنویه در ضمن آن
یافتهاند که بدون آن زحمت آن فواید حاصل نمی تواند شد که: «لییس للانسان الا ما سعی» نظم:
گر تو خواهی دولت طاعت کنی طاعت صدساله يك ساعت کنی
تو مکن يك لحظه طاعت را ریا" پس مکن تو طاعت خود را بها
چون سخن اولیاءالّه و اهل تحقیق از سرحال و علم است. فرمود که بیت:
گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق مراین را کشف باید یا که تصدیق""
یعنی به طر یق ارشاد می فرماید که: ای دوست و ای عزیز من! می باید دانست که از اهل تحقیق که
اریاب کمال اند سخن گزاف و غیروافع نمی آید و گمان بد نسبت به اولیاءالّه لایق دینداران نیست
وعدم فهم ما دلیل نادانی ماست نه آنکه سخنان ایشان غیر واقع است. ویقین است که هر چه محقق
و یقین نباشد از ایشان صادر نمیشود.
۵ شرح گلشن راز لاهیجی. ص ۵۶۴.
۴۶ بیت اول »مصیبت نامه. ص ۲۷۸:
گرتو باشی دولتی طاعت کنی ورنه طاعت نیز يك ساعت کنی
بیت دوم.منطق الظی. ص ۱۰۷: رها. و بیت در آنجا دیده میشود.
۷ گلشن راز.
۳۱
و تحقیقکردن آنکه سخنانکاملان بیان واقم است. به دوطریق میتواند بود: یکی آنکه شخصی
به طریق سلوك و ارشاد کامل به مقام کشف و شهود رسد و مشاهده همان حال بنماید و يقین بداند
که آنچه ایشان فرمودهاند دیده ودانسته گفتهاند. ویا آنکه به توفیق الهی تصدیق تام به سخنان اولیا
داشته باشد و یقین داند که هرچه ایشان می فرمایند از عین شهود است و خودرا ازمشاهده آن حال
عاجز داند و از طایفه: «و اد لم یهتدوا به فسیقولون هذا افك قدیم» نباشد. نظم:
کاروانها بینسوا وین میوها بخته میریزد چه سحر است ای خدا
گفته هر شاخ و شکوفه آن غصون دم بهدم یالیت قومی یعلمون
بانگ میآید ز سوی هردرخت سوی ما آیید خلق شوربحت
ببانگ میآید ز غیرت یر شجر جشمشان بستیم کلا لا وزره"
سوآل: از الفاظ مشکله ما سوای انجه مذکور شده مثل: شراب و شمع و شاهد و خراباتی وبت و
زنار و ترسایی و کعبه و بتخانه. اهل حال و اریاب کمال در کلام خود آوردهاند که بیت:
شراب و شمع و شاهد را چه معنی ست خراباتی شدن آخر جه دعویست
بت و زثار و ترسایی درین کوی همه کفرست وگرنه چیست بر گوی*۲
بعنی این الفاظ مذکور چون مستعمل در ادیان دگر است هر آینه کفر بود ن دب و آیین اهل عرفان
و محققان. پس جگونه اهل حال و ارباب کمال بدان متکلم شدند. از آن جمله افضل المتأخرین
شمس الذین مکرانی ۸ گفته که: کعبه را نشانهای از آفتاب عالمتاب رخسار گرفتهاند. و بتخانه را
نمونه از جین زلف تابدان کماقال:
هرطرف از مهر روی دلفریبت کعبهای. هرشکن از جین زلف کافرت بتخانهای
جواب باصواب در این باب [را] محمد مغر بی (قَّسَ سره العزیز), سخنان دلاویز در غایت خوبی
و نهایت مرغوبی ادا فرموده. نظم:
اگربینی درین دیوان اشعار خرابات و خراباتی و خمار
بت و ناقوس و"زنار و چلیبا مغ و ترساو گبر و دیر مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان خروش بربط و اواز مستان
گرو کرده به باده خویشتن را نهاده برسر می. جان و تن را
خط و خال و قد و بالا و ابرو عدار و زلف و بیجاد بیج گیسو
۳۲
مشو زنهار از آن گفتار درتاب
مج اندر سروبای عبارت
نسظر را نفز کن تا نفسز بینی
جو هريك را آزین الفاظ جانیست
تو جانش را طلب از جسم بگذر
بگفتم وضع الفاظ و ممانی
نظر کن در معانی سوی غایت
به وجهی خاص از آن تشبیه می کن
بر و مقصود از آن گفتار دریاب
اگر هستی ز ارباب اشارت
گذر از پوست کن تا مغز بینی
به زیر هریکی پنهان جهانیست
مسما جوی باش از اسم یگذر
تو را سر بسته گر داری بدانی
ز دیگر وجهها تنزیه می کن ۸۱
یعنی بیان نمودم و گفتم وضع الفاظ و معانی به آن نوع که ذکر کرده شد که نزد طایفه صوفیه آن
است که این الفاظ چون محسوس است. اول از یرای این محسوسات موضو ع شدهاند و اهل دل
به طریق تأویل بعد ازرعایت مشابهت بر آن معانی اطلاق کردهاند. و نزد من که ناظمم آن است که
این الفاظ به وضع اول بر آن معانی افتاده اند و از آن معانی به این محسوسات به طریق نقل با
ملاحظه نسبت و مشابهت منقول شده و ناقل عرف عام است. وعلی کل التقدیر ین. وضع الفاظ و
معانی تو را سر بسته یعنی به طریق اجمال گفتم, اگر آن طریق نگاهداری و محافظت نمایی بدانی
که از هر یکی از این الفاظ جه معنی مراد است. جون هر معنی را از آن معانی درجات بسیار است و
در هر مرتبه لو ازمی جند دارد. فرمود که: در هر معنی از آن معانی نظر به سوی غایت کن و ببین که
مقصود از آن چیست., و جون مراتب معانی بسیار است. در هر مرتبه رعایت لوازم آن کماینیغی
پنمای و تشخیص لازم هر مرتبه علیحده بفرمای تا جهات تشبیه و تنزیه معین گردد و مو هم به
تجسیم نشود, فلهذا فرمود که: بهوجه خاص از آن لوازم که در هر مرتبه آن معانی را حاصل است
تشبیه می کن و اطلاق الفاظی که دلالت برآن معنی خاص میدارد بنمای و از وجوهات دیگر از
لوازم آن مرتبه تنزیه می کن, مثال آنکه چشم می گوید و صفت بصیری می خواهد به مناسبت آنکه
در نهایت مر اتب تجلیات و ظهورات که مر تبه شهادت است بصیری لازم بصر است. یس به این
وجه خاص تشبیه می نماید و از جهات دیگر که فرضا این چشم جسم است و این از لوازم اجسام
است تنزیه می کند که مانند این جشم نیست و از جسمیّت منرّه است, و علی هذاالقیاس, حقیقت
سخن آن است که در هرمرتبهای ذات حق منرّه از مدلولات همه الفاظ و عبارات. و درمراتب
۰۱ گلشن راز.
۳۳
تنژلات افعال و آثار او است که به صورت همه ظاهر گشته است و به نقش همه بر آمده و بارعایت
مراتب تجلیات و ظهورات حق تشبیه و تنزیه هردو واقع است و ظاهر است. و فی الحقیقه تشبیه و
تنزیه از امور اعتباریهاند چون فینفس الامر غیرحق موجود نیست مشبه به چه باشد و منه از چه
باشد, تعالی عن الاشباه والاضداد والامتال والانداد.
چون اکثر مردم نظر بر ظو اهر الفاظ می کنند و از بواطن آن محر وم میمانند. پس واجب و لازم
بود معانی آن الفاظ را به طریق تفصیل شرح دادن "" و در بابی علیحده قید کردن. لهذا بنده کمینه
نظام لین ترینی [قندهاری "1] ابن حاجی اسحاق الفوشنجی (َعْمَده اه بغفرانه) به عون اه
وحسن توفیقه - غواصی نموده و درشرح معانی الفاظ از کلمات طیبات عاشقان و اشارات و
عبارات اصطلاح اهل فلاح عارفان از تصنیف جمع تصوف صوفیان و در منازل و مراحل ومقامات و
موقفات سالکان شروع کرده تا اين در تیم را از قعر دریای معانی به ساحل مبانی آورده تا
برمبتدی سهل و آسان گردیده؛ بیت:
بس که غواص دلم در تك دریای عمیم" غوطه زد تا به کف آورد چنین در یتیم
تا بعد از آن هر که شر وع در کلمات ایشان کند داند که مقصود اینان از این الفاظ صورت ظاهری
نبوده است, بلکه نظر ایشان تا کجا بر معنی باطن بوده است. و از الفاظ دقایق مختصر موجز چه
معانی و حقایق خواستهاند." و تا کسی از حقیقت این معنی خبر نداشته باشد متعرض کنایت این
الفاظ نگردد. کمااشارالیه, بیت:
عشق حقیقیست مجازی مگیر این دم شیرست به بازی مگیر ۴
از بهر آنکه اگرچه عشق ازروی صورت مجازی بوّد اما آخرالامر ازروی معنی حقیقی گردد که
«المجاژ قنطرة الحقيقة». و در اين معنی علامی فهامی مولانا مولوی حضرت جامی مثنوی گفته:
به گیتی گرچه صد کار آزمایی همین عشقت دهد از خود رهایی
متاب از عشق رو گرچه مجازیست که آن بهر حقیقت کارسازیست
به لوح اول الفبا تا نضوانی ز قرآن درس خواندن کی توانی
۲ از «چون» تا «شرح دادن» راء مولف از مقدمه رشف الالحاظ ص ۲۷ گرفته و آورده است.
۸*۳ خطبه ابواب الجنان از مولف: ترینی قندهاری.
۳ مواهب علیه. ج ۴. ص ۳۴ بس که غواص کرم در تك دریای قدیم. ۱
۵ از «تابعد» تا «خواستهاند» راء مولف از مقدمه رشف الالحاظ ص ۳۷ گرفته و به نام خود اورده است.
۶ امثال و حکم, بیت از سحابی.
۳۳
شنیدم شد مریدی بیش یری
یگفت: اریا نشد در عشقت از حای
که بی جامی می صورت کشیدن
ولی باید که در صورت نمانی
چو خواهی رخت در منزل نهادن
ابضا فی هذه المعنی فر مودهاند:
ای خوشا عشق و خوشا تأثیر عشق
قد و عارض, چشم و ابرو زلف وخال
ای بسا دل کاو اسیر رنگ و پوست
و علی وجه ال لتمثیل فی هذه | لمعنی:
شعله خو بروانه براضطراب
از فروغش باده حیرت کشید
جذبه شوقش گریبانگیر شد
برزنان آغوش حسرت باز کرد
بی خودیها سوی جانانش کشید
دید هر سو جلوه پیچای موج
گفتش: آخر این
گرچه میبینی
ی شمانت از چهروست
درآبم آشکار
من زبرق شعله شمعم کباب
چون شرارعشق سر کش می شود
حبذا عشقی که از سوز و گداز
یارب از عشقت دلم را بخش نور
خاطرم از علم رسمی شد ستوه
خواهد نظامی(؟) جذبه بی قیل و قال
که باشد درسلوکش دستگیری
برو عاشق شو آنگه پیش من آی
یباری جرعه معنی جشیدن
وزین بل زود خود را بگذرانی
نباید بر سر بل ایستادن
خط آزادی بود زنجیسر عشق
هست در راهش طلسم جذب حال
ليك جون بینی اسیر عشق اوست
دید عکس شمع را يك شب دراب
درمیان یار و خود غیری ندید
از حیات خویش دردم سیر شد
در هموای سوختن برواز کرد
باخود آمد خویش را در آب دید
شد دلش خون از تبسمهای موج
نیستم من جر شهید عشق دوست
لك دارم دردل آتش قرار
آتشست این بر من و برتوست آب
شبتمی دریای آتش می شود
تا حقیقت رفته از راه مجاز
تا شود جان تجلی شمع طور
بار عم در سینه دارم کوه کوه
تا گشاید در هوای قدس بال
در تاریخ غلصا [۱۱۲۱ ه) که خلافت فتح روزافزون حضرت خافان دوران کشورستان, »اسکندر
زمان. حافظ بلاد اه ناصر عباداله. الموید من السماء. والمظفر علی الاعداء. باسط الآمن
۳۵
والامان. ناشرالعدل والاحسان. ظل اه فی الرض. مالیا والّین. امبر وٍیس"" بهادرخان
اه سلطانةُ وضع علیالعالمین رن * این مختصر رشف الالحاظ فی کشف | الا لا یز ۸٩
مسما به اسرارالعاشقین شده و به منازل السالکین نامی گردیده, و بنای فهرست آن بر بیست و
هشت باب نهاده, و بیان هر باب بر سه قسم شده, قسم اول در بیان منازل و مر احل سالکان. قسم
دوم در معانی باطن از اصطلاح عارفان, قسم سیم در بیان تشبیهات عاشقان [شاعران].
تسام الاب مت در ص ۲ ان مس المشا دربن شیخ ویس بهادر ان دون ۱۰ ی ز ۷۵۷ :۱ ۷۷۷
حکومت کرده آمده به نظر میرسد که مولف به جای شیخ ویس, میر ویس گذاشته است.
۸۸ از «درتاریخ» تا «برهانه» در مقذمهٌ انیس العشاق. ص ۱و ۲. آمده جز اینکه جمله «غلصا که خلافت» در آن
٩ تر جمه جمله رشف الالحاظ فی کشف الالفاظ از حاشیه نسخه متن: مکیدن نگر یستنها وروشن وهویدا کردن
گفتارها. یعنی نگر یستن خود را در کتب میمکیدم و گفتارهای خود را روشن و بیدا می کردم. و بر گفتار بزرگان که:
«خلماضفا و دَعٌ ماکدر» عمل می نمودم.
القسم الاول من منازل السالکین
اعلم آن منازلهم عشرة, وفی کلٍ منزل, عَشرةّ مواقف حتی انتهی بالمنة, و اتمامه بالتوحید و
هوالوصول الی انم تعالی کماقال تال
هرکه خواند مجلس شعار را مفت یابد گوهر اسرار را
و دکر الفاظ هرسه قسم به ترتیب حروف تهجی وقوع يافته بر این وجه:
الأبواب وهو منزل نی من منازل. السالکین, وفیه عشرة مواقف. الول الحزن, : الخوف,
نم الاشفاق, نم الخشو ع. نم الاخبات. تم هد الورع. نم التبتل, نم الر جاه, نم الر غبة. . ومعنی
هرکدام دریاب خود مدکور خواهد شد - ان شاءاله تعالی.
الاتصال ۲ وهو توارد الامداد من حضر 5 الکریم الجواد. فاتصال الاعتصام شهودالحقَ
واتصال الشهود سقوط الحجاب بالكلّة واتصال الوجود بالانتهاء الی حضرة الجمع . |
الاتصال موقف التاسع من متازل التاسم یقال له الحقانق.
الاحسان" وهو موقَف الاول من منازل السادس .و هو «أن تعید ال کانک تراه». و هو اسم جامع
بن جميم. الحقایق.
الاحوال " وهو منزل السابع من منازل, لشالکین. ایض فیه عشرة و اقف. لول لمحبة ن
لغیرة. نم الشوقم الق نم العطش, نم الوجد. الهش نم الهیمان, 1 نم البرق نم الوق. .و
معنی هر کدام در محل خود مذکور آید - آن شاءانهُ تعالی.
الاخبات" وهوالسکون الی انمتعالی. فاخبات العوام بعدم الالتفاتِ الی المخالفات, و اخبات
۱. حاشیة نسخه متن, الأبواب: جمعالباب. ۲. همان. الاتصال: بههم پیوستن.
۳. همان الا حسان: نیکو یی کردن و نیکو بی دانستن
۴ همان, الاحوال: به کسر, گردیدن و رفتن از حابی به جایی. ۵ همان الاخبات: فر وتئی کردن.
۳۸
المتوسطین بعدم التردد ین الاقبال والادبار واخبات الخواص بعدم التمییزبین المدح. وال
من لائمة نفسه والعمی عن نقصر غیره, واخبات ت البالغین بالقطع عن نفسه. اعلم الاخبات موقف
الخامس ین متازل الثانی, تال ل ال بواپ.
الا خلاص * و هو تصفية الأعمال عن کل شوب. . فاخلاص العوام عن الحظوظ الدنيوية. و
اخلاص الخواص عن رویه جدیر بالافتخار و موجبٍ التواب, و اخلاص الا خصر عن رژید
لاخص اعلمٍ خلاص رقف ارام بن منز التالت تال ل السعملات.
اشدی تا ال التواضع 90 مس هرکدا در سل خود
مذکور آید - ان شاءاله" تعالی.
لدب دعس رد رد تج لی صد لقمم نی لخد 1
الخلي الط ین ال فی اکرمهم الا جر فی ال واتقصی یه تیم حقوقهم
الواجبة. اعلم لدب موقف الرابع بن منازل الخامس یقال له الأصول.
الارادة وهی الاجاية لدواعی الحقيقة طوعا. اعلم الارادة موقف التالِ من منازل الخامس
یقال له الاْصول.
الاستقامة وهی الاستدامة علی الشیء. فاستدامة الخاضة العامة علی الاقتصادٍ فی الاعمال و
استدامة الخاصة علی الاحوال بشهودالحقيقة کشفا لاکسبا واستدام خاش الا علی الم
من الاستدامة و طلها ت الاستقامة مقف دس بن متازل الثالث یال له الساملات.
نیت رو به الاعات و اشفاق الم یدین علی 1 س ۳ ولیش لاف الخصوص
اشفاق. اعلمٍ الاشفاق موقف الثالث من منازل الثانی یقال له الأبواب.
الأصول۸ و هو منزل الخامس من منازل السالکین, و فیه عشرة مواقف. الوّل. لقصد. تم
العزم ثم لارادةء نم لدب نم لقن نم الانس, تم الذکر. ثم الفقر نم الغنی, ثم المراد. ومعنی
هرك در محل خودمذکور خواهد شد ان شاماقه تعالی,
مرا ار راما را مور را و اعتمام ۳ هر عن اند
۶ همان الاخلاص: باك و خالص کرد و باکسي دوستی داشین و عبادمت بی ریا کردن. و دین بی ریا داشتن
۷ همان, الاشفاق: نرسیدن. ۸. همان, الأصول: ضدالفر وع و هو جمع الأصل.
٩ همان الاعتصام: چنگ درزدن و خود را بازداشتن از معصیت.
۳۹
السابم من منزل الاوّل یقال له البدایات.
الالهام وهو علم ار بانی ار عی القلب یَصیغ بحکم ماغلب علیه من الاحوال..الالهام لت
من حصَل من الحق بلاواسطة. و هو ماوقع فی القلب من علم . و هو یدغو الی السمل, من غیر
استدلال, باية. ولانظیر فی حجة, و هو لیس بحجة عندالعلماء اد عندا لصو فیین اعلم الا لهام
موقف السابم من منزل السادس یال له الأودية
الانابة و هوالرجوع الی ان تعالی بنسیأن لك الذّنب » والرجوع عنه. انب العامة ۶ عن
المخالفات, و انابة الخاسَة عن الاراد و |نابة الاخص عن رزية 2 الغیره وناب آخضٌ الا خص
عین عدم شهود مراتب تجلیات فیمایسمی باسّوی, و |نابة صفات آخصض الاخص عن الا نقهار
بسلطان الجلی عن رز الُجلی اعلمٍ الانابةَ موقف الر| ۳ من منزل الول یتال له البدایات.
لانبساط ۱ وهوالسیر مع الجبلة بارسال السجیة! والتحاشی " عن وحشر / الحشمة ..
الا بطم الخلق : ترلك العیٍحظه ین الاعتزل, عنهم. المواسات البهم بمایمکنه, نم احتمال
مایبذوا منهم من سوی اعد ولا نبساط الحق عدم حبس الخوف عن ال جاء والرجاء علی
الخوف والانبساط, و استهلاك اتبساط العبد فی بسط الحق. اعلم الانبساط موقف العاشر من
منزل, الرابع یقال له الأخلاق.
الانس و هوروح القرب. وقیل: نز مشاهدة جمال الحضرة الالهّة فیالقلب. اعلمٍ انس
موقف السادس من منزل, الخامس قال له الْصول.
اتتصال و هو سقوط روية الاتصال و الانفصال . اعلم الانفصال موقف العاشر من منزل,
سع یقال له الحقانق.
و "و هو منزل السادس, من منازل, السالکین. و فیه عشرة مواقف. لول لاحسان, ت
الم تم الحکمة نم البصيرة تم الفراسةه نم التعظیم. الالهام تم السكينة, نم الطمأنينة نم
الهمة. و معنی هريك در محل خود مذکور خواهد شد - ان شاءاله تعالی. ۱
الایشار و هو تخصیص الغیر علی التفس.. فاینز الشریعة له ورسوله بعدم العصیان فی شیب و
یئالط يقة بعدم, اادةاقم وایتارالحقيقة بعدم ارو الاینار. اعلم الایثار موقف السادس من
منازل, الرّابع یقال له الأخلاق.
۰ همان الانبساط: گستاخ شدن و گشادهروی شدن. ۱۱ همان , سجیه: خوی.
۲ همان تحاشی: بهيك سو شدن. ۱۳ همان, وحشة: رمیدگی.
۴ همان. حشمت: خدمتکارکردن و خداوند بسیار خدمتکار شدن.
۵ همان, الاْودية. جمع الوادی و معناه: بیابان و رودخانه.
البدایة" ی رن ون از ی دوف عشرة مواقف. الاول الیقظة ره
انا ار اد ها الق رت ار بای السا وس
هو مرها خر موی نوبز ای سا
البرق" ی
موقف التاسع من منازل, السابم یقال له الأحوال.
7 وهوانشر اج القلب لوا فی القلب. و قیل: ان السَالك | قضرت مشاهدانهومکاشفاته
ومعیناهعلی نفسه فهر فی فبض, .و اذا حظی بها غیره بو اسطة فهو فی بسط. اعلم ور
تیمها ره لاس با
البصیرة و هی قوة باطنةً للقلب یمنزلة العین پا ان تستی بعین القلپ. [وا بصیرة ِِ"
الابصار هی العبوز من الظاهر الی الباطن و بالعکس. اعلم ی وف الرابع من منازل,
ی یال 0
البقا هو رز لب لقیام قتعالی علی کلم شی وهو مقام آریاب التمکین وعنده لاییقی یه
اش و و ولااشارة 0 و یغنی من لم هو وهو مرت من ی بلح
تا اعلم تامسقت ال یت پیات |
۱
۲ خاش که تالایا و اعازوزارل ای ترفن اه ار وی ون سول
۳. همان البسط: گسترانیدن و فراخ کردن.
لتبتل ۱ وهو انقطا ای انم تعالی پل فتبتل الم عن لحوظ الناس و تبتل المر یدین عن
حظوظ التفس, و تبتل الواصلین عناسوّی الحق. اعلم التبتل موقف الّامن من منازل, التانی
یال له الابوات.
التجرید" و هو اماطة السوی عن القه. فتجریذ الفعل عدم روية الی اه وحذه, وتجریذالقصد
الخر وج عن قیدالتعلقاتِ و حظوظ الأنفس. و تجرید اهل الوصول عن السکون الی غیر ال
تعالی. اعلم التجر یذ موقف اسایم من منازل العاشر یقال له منزل النهایات,
التحقیق ۲ وهورزية بحال, الشهودالوجود بعذ وجده وما تم سواه بعنایته. اعلم التحقیق
موقف الرابع من منازل, العاشر یقال له منزل النهايات.
التذکر" و هونیل مافصٌَ بالتفکر. اعلم التذکر موقف السادس من منازل الاول, بقال له
البدایات. ۱
التسلیم* و هو کل لد نفته الی ره فی جمیع آحواله باه مزاحمة العقل, والوهم . اعلم
التسلیم موقف العاشر من منازل التالث یقال لهالمعاملات.
التعظیم" وهو معرفة عظمة الحق مع التذلل لهابعدم عصیان فی آمره ولا منازعة فی قضاله و
۱. حاشیه نسخه متن. التبتل: با خدای گردیدن و کار خاصه بر خدای تعالی کردن و ترك نکاح کردن.
۳ همان التجر ید: برهنه کردن و بریدن شاخهای درخت تا آزاد شود.
۳. همان لتحقیق: نهایت کار دانستن و استوار کردن سخن و استوار یافتن حاسه.
۴. همان, التذکر: ید کردن وثنا و بزرگی کسی کردن. ۵. همان , التسلیم: جیزی به کسیسپردن و گردن نهادن.
۶ همان التعظیم: بزرگ داشتن و بزرگ کردن.
۳۲
قدره. فتعظیم العامهة للحرمات بالوقوف عند من أَسمی ال رغبته ورهبته, وتعظیم المتوسَلین للحیاء
ن اقوتعلی. و تعظی الا حنظ الحق یشم عن ترل دپ عن لماهد. علاط
موقف السادس من منازل السّادس_ یقال لهالاودية.
التفرید! وهو شهود الحق, ولاشیء بعدالفناء الشاهدوالمشهود. اعلم التفرید موقف النامن من
نازل, العاشر بقل له منزل النهايا.
التفکره وهوالتفتیش عم بحصل بهالمقصود. فتفکر العوام فیمایَهل الخروجٌ عن الشهوات,
وتفکرٌالخو اص, فیماییسهل السلوك الی الحقيقة. (علم التفکر موقف الخامس من منازل الاول
بقل لهالبدایات.
التفویض* و هو کل لامورالی مجر یها پلامراحمة العقل والوهم . اعلم التفویض موقف
الثامن من سنازل الثالث یقال لهالمعاملات.
التلبیس ۱ وهو تلبیس الذات الٌقدس فی عوالم لیس . فتلبیس الابتداء شهودالذوات
والصفاتِ غیر مضافة الی الحق حقيقة. وتلبیس الانتهاء تمکن الساثر علی التلبیس ی لباس,
شاء. و الظهور با مظهر راك و علی معرفةمعروفة با لباس هر وفی أَیَ صور: تجلی. اعلم
الیش موقف الخاسی, من منازل العا: شر یقال له منزل النهايات.
انتمکین" وهوعهٌ لاستقرارفی کل مقام ویطلق علی البقء بعذالفنء آیضا اعلم التمکین
موقف مین منازل, الثامن بقال له الولایات.
التواضع "و هواتضاغ المد صولة لحق. فتواضع این عدم معارضة منقول, بمعقول . و
تواضع الارادة تلد الارادة, و تواضع الحقيقة الزول علی النفس لتعینها الحقيقة والتواضع
لخلي عدم الخضوع. هم عندالحاجة البهم. و عدم الجقاء علیهم عنذالفناء عنهم. اعلم التواضع
موقف التامن من منازل, الرّابع یقال ۲ لاخلاق
التوبة ۲۳ وهی ار جوم لیانرتعالی توب الم عن المخالفة الی الم وافقة, وتو بة الخاصة عن
لسوی ی الحق, وتوبة خاضةالخاضة عن لتوبة و عن مقتضی اسم للی مقتضی آخر و یسمی
توبة المحقّقین, و توبة الخاصة الخاصة الخاصة عن التفید بمقتضاء السماء (لی أَحدية الجمم
۷ همان, التفر ید: یگانه و طاق و تنها شدن. ۸. همان, التفکر: اندیشهکردن.
٩ همان, التفویض: کاری به کسی واگذاشتن. ۰ ۱۰. همان, التلبیس: پوشیدن چیزی به چیزی.
۱ همان, التّمکین: جای دادن و دست دادن کاری. - متازل السائرین: التمکن.
۲ حاشیه نسخه متن, التواضع: فروتنی کردن. ۱۳. همان, التو بة: بازگشتن.
۳۳
ویسمی توبالمنتهین. اعلم لوب موقف الانی من منازل. الول ییقال له البدایات.
التوحید" و هو اعتقاد الوحدانية بته تعالی. فتوحیدالعامة شهادة لاله الم و توحیذالخاصة
عدم الشهود السوّی مغ الحق. و توحیدٌ الخاصَة الخاصَة شهود ذوات واحدة غیرمتکثرة بوجه
ماقم عناها متا لت ی ان ال الم له لاله رها وهذا
بانتجلی لشلی . و توحیذ الصفات تجدیالقوی مدرد و ماینست ایهم من السَفات
عماسوی لحق ویسمی بالتحلی الصفات, و توحیذ الذات أن , لاتری فی الوجود الاذاتاً واحدة
بتعیناتها ریسمی بالتحلی الذاتی . والی هذاینتهی سیر کل ساثر الی الله تعالی. و «لیس وراء
عبا دان قر یة». ند احسن شعر, » شعر :
نهاية دا الم توحید ربا وماقبله فی حضرة الجمع. تفریق
اعلمر التوحید موقف العاشر من منازل, العاشر بقال له منزل النهایات,
التو کل وهو کل الأمورالی مالکها بالتعویل علی وکالته وه من أصعب المنازل عنالعة و
من هو نها عنذ غیرهم. اعلم التوکل موقف السابم من منازل الثالِ یقال له المعاملات.
التهذیب*" وهو الاصلاح. تهذیب القصد بصدوره عن لمحت وتهذیب الخدمة بمعرفة آدابها و
دنه لابالعادة و عدم لو قوف ع عنذها بالهمة. و تهذیب الحال, بر لاحتیا. ی عم
منازل لا ال له المعاملات.
۴ همان. التوحید: یکی گفتن. ۱۵. همان, التوکل: اعتماد کردن. ۱۶. همان, التهذیب: یاکیزه کردن.
۰
۱
َ .
۰
مرح
۱
۳
مر 2
الق و هی اعتماد العبد علی انم وحده فی کل شی». فالمتحقق بهامن لایخاف سویانه
تمالی, ولایعترض علی قدره وقضاه. اعلم الق موقف التاسم من منازل الثالتِ یقال له
المعاملات.
5 حاشیه نسخه متن, النقه: استوار و استواری, تقات جمم .
الجمع" وهو رزية المجمل فی تفصیله والتفصیل فی جملته. و قد یشاربه الی رژية الحق بلاخلق,
والی الشغل بالحق مغ جمع الهمم . والی الاشتغال بشهوده تعالی عما سواه الی شهود السوی
قائما بالله. و قد یلق علی هذا جمعْ الجمع ایضاً کما یطلق علی الاستهلاك بالکليّة. و علی
شهودالحق فی الخلق, و علی شهودالواحدة فی الکثر ة. وبالعکس, جمع التفر فة ویسمی جمع
الفری والتفرّق ایضا. و هو الر جوع عن التفرقة ای الجمعية. جمع تفرقة المخالفة الی جمعية
الموافقة. جممٌ تفرقة الخواطر والمراداتِ الی فراغْ التوجه و موافقة مرادات الحق. تفرقة
لاه الا عن روية لفر الی جمّة لانمحان فی نورالمن. جْتفرقة حلاص خاش
الخاضة عن تفرقة التقلیدبتفرقة آوجمع الی رزية قیامها بعین واحدة. اعلم الجم موقف التاسع.
من منازل العاشر یقال له النهایات
۱ حاشیه نسخه متن. الجمع: فر اهم آمدن.
الحریة وهی الخرو عنرق الاغیار فحر یه لام عن رق (باع الشهوانِ, وحریة لخاصة
عن رق المرادا. و حر ی الاخص عن رق الرسوم والاثار. اعلم الحريةٌ موقف الالت مه
منازل النالث بقال له المعاملات.
الحزن" وهوالتأسَّف علی مافات من الکمالاتِ و آسبابها. فحزن العمة من التفریط فیمایْجب و
حزن المریدین من التفرقة حرصا علی الجمعية, ولاحزن لِمن وراء هما علی الغیر. اعلم الحزن
موقف الاول من منازل الَانٌ یقال له البواب.
لحقایق " آرهومنزلالاسم. وفیه عَشرّةَ مواقف. الأول: المکاشفة تم المتاهدة. تم الماینة ث
العیرة ۲ نت القبض. نم ابسط. تم السکر نم الصَحو. نم الاتصال, لاتفصال.
الحکمةه وهی معرف آسرارالاشياء و ارتباط الاسباپ بمسیاه الحکمة الجامعة معرفة لح
العمل به وال مع ااجتتاب عنه الحکمة المنطوقة مایت به امه الحکمة المسکون
مایت علی العوام فهنه. الحکمة المجه ول ماخقی عنه لاد رح اعلم الحکمة موقف الالِ
من منازل التاس یقال له الاْودية.
الحیاء" وهو اسم التعظیم منوط بود. فحیاءٌ العامَة بنظر الحق الیهم. و حیاءٌ الخاصة بالنظر فی
علم القرب. و حیاء الخاصة الخاصة بمشاهدة کف جمعيّة لابمازجة حجاب تفرقة و غیر ی
۳ همان, الحقایق. جمع الحق. معناه: سزاوارشدن ودرست کردن. ۴. منازل الساثرین: الحياة.
۵ حاشیه نسخه متن, الحکمة, بالکسر: دانستن و محکم کار شدن و محکم کردن کار و حکیم شدن.
۶۴ همان الحیا: شم داشتن
اعلم الحياء موقف الرابع من منازل, الرایم یقال له الاأخلاق.
۳۷
الحیرة" وهی تبدی الصَفات والحقايق بلاخصوصيَة ولاتمییز اعلم الحيرة موقف الرابم من
2
ف
منازل التاسم یقال لهالحقائق.
۷ همان الحیرة: سر گشتهشدن و بی عقل شدن وگردیدن. منازل السائرین: الحیاه.
خسف و هو و[ لمتعاظم ار مفزیع. . فخشوع العامة للرهیةه و خشوع الخاضة
حفظ الحرمة مالك الشهید عم الخشوع موقف الالت من منازل ان ال له الأبواب.
الق " وهومای رای المتکلف ین تمه فالحلق سیم الحقتلقن امد فلع فی کل
اینیبنه. و الک فی کل مایأنی نا تعالی. والخلق لسع الختي الکامل, ی
عم و الجود وال والخلقالعظیم اکمل مایّمکن اتصاف الانسان به ين مکارم. الأخلان
اغای ال رتسا تال اراس ی از علاین
الخوف " 9[
الیکزهو شون الخاصذس الهنبه والاعلان: اعلم العرف ترفف التاتی من شازل التاس بفال زر
و
نهُ متن الخشو ع, بالضم: فروتتی کردن و فروچیدن چشم و ویران شدن.
۲ حاشیه, الخلق, بالضم: خو وعادت نیکو. ۲ حاشیه, الخوف: ترس
و
۳5
و
الهش" وهو حيرة تأخذالعبد اذا أنجاه مایغلب علی عقله. فدهش هل الایمان بشوق العیان, و
دهش آهل العیان بصولة الاتصال . اعلم الدهش موقف السابع من منازل السابع یقال له
الحوال. ۱
۱. حاشیه نسخهٌ متن, الزهش, به فتحتین: سر گشته شدن.
ال کر وهو رب به ای اقه تعالی. فذ کر لام کلم الهادة و غیررها من التسبیحات والادعية,
و ذکر الخاصة مایکون بلقین شیخم مرشد عارفی دا الفوس لیکون آقوی آثر فی ازالةٍ
الحجب عند الملازمة عن قلب حاضر. الاح ارف اش سیذالساداتِ محمدین یوسف
الحسینی (متع ان السلمين بدوام : لایکون کسیر " القلب الا ال کر و المراقبة. فادّا
استقر القلب علیهما. و حضر فیهما بشهادة ار حمان و بتجلیالقرآن, ویکشف
عن الأرواح. والقبو و یلع علی مافی الّفاق والصّدور. ولقد تراسخ المعظم لیعض_آصحابه
یراع مها تبلغبنة و یف فکشف له ماکشف. ال قانل
و کان ماکان معا لنت آذکره . فْظنْ خیرا ولا تال عن الخبر؟
اعلم الک موقف السَابع من منزل الخامس ال ل الاصول. اعلم الک علی عشرة وجد:
ذکر بالیدین. و ذکر بالرجلین. و ذکر بالعینین, و ذکر لین وذکرٌ بالبدن. و کر بالط وذکر
پالفر ج ,وذکر باللسان, وذکر بالقلب, وذکر بالر وح . اما ذکر بالیذین: فاعانة الضعفاء بل نفان, و
علی الفقر اء بالصَدقاتِ, وکسب الحلال , ومتعه من آخذالحرام و ظلم الناس . اما ذکر بالرجلین:
فالمشی الی طلب العلم والعلماء والصلحاء والمسجد والغزاء وزيارة القیور. والمشی الی الحج
«من استطاع |لیه سبیلا», ومنعه من السَعی فی غیر رضی اقه تعالی. اما ذکر بالعینین: فالنظرٌ (لی
است و به فارسی و عربی شعر سروده است و متوفای ۱۱۷۲ ه. ر ك اعلام زرکلی» ج ۰۷ ص ۱۵۶.
۲ حاشیه نسخه متن, کسیر: شکستگی. ۳ همان, الهمیان, به فتحتین: روان شدن آب و اشك و غیر آن.
۴ بیت از عبداله بن معتز شاعر و خلیفه عباسی است که يك روز بعد از خلیفهشدنش اورا خفه کردند. ۲۹۶ ق.
۳۱
وجه الاستاذ والوالذین, و آنار صنع القدرة الملك لعلام . ویحفظه من النظر الی الحرام . اما ذکر
الا دنین: فالاستماع کلام لانبیاء و الاولیاء والاْصفیاء والمشايخ و العلماء. و تحفظه من المع
للهو والطرب والهذیان اما ربلد :نیحفظه عن لس الحرام » ویزخره بالوام الوضو و
الصلاة والضیام دون ایا اما ذکربالبطن: آن بحفظه من أکل الشْبهة والحرام » و یعینه بلقمة
طیبة و کل الحلال. اما ذکر بالفرج : ْ بحنه من الا ولو اطة, و پلجمه بالنکاح الحلال..
ما ذکر باللسان: فتلاوة القرآن وما نزل من السماء ومایستجاب من الدَعاء من الادعية المأنورية
المنقولیه عن رسول الّه (ص ) بمعر فة دقایق المقاماتِ والامر بالمعر وف والنهی عن المنکر ۰و
تطهیره بالتوبة من جمیم المعاصی الظاهرة من الکذب و البهتان والتميمة والفية والخصومة
والقهقهة. نا زک الب هوالقط عن اّساء ار فی لا الاب لي الم لجع
التوية من جمیع لدْنوبٍ الباطن. فیطهر؛ من الطمع. والغل والخشس و الحقد والحسد
والمکر والحيلة لفل والغش والحقد: سعنی واحد. و هوالخيانة. و هی عدم الحنظ الجوات.
لظاهر و والباطتة ین اتلبیس بمنهی عن تهی تحريم. آوکر اي ماذکر بالزوح. + فالاشتیاق الی
الرَوية ولبقام. و قد یحصل منه مکاشفة المفيبة, وظهور النوره و المشاهدة اطلاع جمال الحق فی
جمیم الأمور. و من آراد تحصیل هذه الاحوال فتلزم نفّه المراقبهً و هو دوام ملاحظة المقصود
بکمال البوجّه الیه. و هدّا الوجه الاخیر لاتحصل الا باذن المرشد الکامل - الم ارژقنا.
لوق و هو أول میادی التجلیّات. والاذواق عند هم علوم تال ال بخلوالقلب عن العلایق و
العوایق. اعلم النوق موقف العاشر من منازل السَابع یقال له الاحوال.
الرجاء وهوالطمع فی طول الاجل وبلوغ الامل . فرجاء العامة فی المحاذات" علی امتتال,
ماآمر و اجتناب مانهی. فرجاء آرباب ار یاضات فی تصفية القلوب لحصول المطلوب. ورجاء
أُ ریاب القلوپ فی لقاءٍ المحبوپ. فالر جا؛ عنذالطانفة مقام الضعفاء من أهل السَلول. اعلم
الر جاء موقف التاسع. بن منازل. التنی یقال له الأبواب.
الرضین وهوالوقوف السادق حیث ماوفق بالعبد. فرضی العامة باه رباء وبالاسلام دنا ریم
(علیهالسلام) نبیا. ورضی الخاصة باق مالک متصرفا فی جمی, آحوالهم کما قضی و قرو نموته
رضی الحق عن العبد .ورضی المحبْ پا رادة اه تعالی لسقوط مراداته. اعلم الرّضی موقف التالِ
من منازل, الرّایم یال له الأخلاق.
لرغبة" وهو تحقیق السلول الی اّه. فرغبة التفس فی التحقيق بالَلو لك لنیل التواب. ورغبة
القلب فی التحقیق بالحقيقة للصون " عماسو ی المقصود. ورغبة تر قی التحقیق بالحق للصَون عن
الاعیان. اعلم الرَغبةٌ موقف العاشر من منازل النانی یقال لهالابواب.
لرهبة" وهی الخشية من عدله فرب الحاضر لتحقييالوعید. ورب الباطن تحقييالعالم, و
رهية اسر لتتحقیق آمر ألیق. اعلم الرهبةً موقف الاول من منازل, لالب یال ل الساملات.
الریاضة؟ وهی تهذیب الاخلاق النفسيّة بالمجاهدات. اعلم ار یِاضةّ موقف الّامن من منازل,
الارل_یقال لهالبدایا.
۱. حاشیهٌ نسخه متن, المحاذات: برابر شدن. ۰ ۲. همان, ال غية, بالفتح: ارادت داشتن
۳ همان, الصون: نگاهداشتن. ۴. همان الرهبة و الرهبانية: از خدای ترسیدن. منازلالسائرین: الرعاية.
۵ همان الر یاضة: جوربرتن نهادن برای تعلیم و رام کردن او.
الزهد و هواسقاط الرغبة عن الشیء بالکلية. ره الم ی الشبهاِ بعد رل المحرّمات. و
زهد هل الارادة فیالفضول» و هخا الخاسَة فی کل مایبزی اقه حتی هد اعلم الزهد
موقف السّادس من منازل الثانی یقال لهالابواب.
السر" _ و هو شهود حسته کل موجود ین الحق بلتوجّه الایجادی. اعلم الم موقف الخامس
من منازل الثامن یقال لهالولایات.
السرور" و هو الاستبشار الجامع ۰ فسرورالاعمال مایتنأ عن الاعمال الصالحة, و
سرووانتظر ماینا بالظر ی وجهاله الکر يم . اعلم اسر ور موقف الرابم من منازل الثامن
یقال لهالولایات.
السکر" وهوالفيةً عن الاحساس_ الوارد القوی, وقد یغنی به اي الفیر. اعم السکر موقف
السایع من منازل التاس, یقال له الحقائق.
السکیندة؟ وهوماتجده النفس + من الطمانينة عنذ نزول الغیب. اعلم السكينة موقف النامن من
منازل السادس بقال لهالاودیة
السشماع* وهو تنبیة کل آحد عن مقصود خاص بحسب نصیبه. فسماع العوام التنبيه عن امتثال,
تاسلج لحاس شهو الق نی کل سیع. سم سماعهم بلح نی الحي
۱ حاشیه نسخه متن, السر, به کسر یکم و شد دوم: پنهانی و آنجه پنهان داشته, و محض و بهتر جیزی, و شرف
بزرگواری. ۲. همان السرور, به ضمتین: شاد گردانیدن.
۳. همان, السکر, به ضم یکم و سکون دوم: مست شدن و سخت خشم گرفتن.
۴ همان, السکينة, , به فتح: : آرام و اسایش.
۵. همان السماع. به فتح: شنیدن و قبول کردن. السماع عبارة عن قول منطو م و صوت حسن. والسمع بمثله.
۳۵
للحق لاغیر, السماع من ال سماخ مناخ لخطاب ناه تعالی أخذامقبولاکما هو دب
آهل الحقيقة. فسماع الأخص سمام کلام ام تعالی عن کل کائن و هوالسَمیع الکامل اعلم
السماع موقف الثامن من متازل, الأول ال له البدایات. اعلم آنه قال فی غنیةالطالبین: السماع
والقول القصب والرقص, مکرو؛ لسافشر* بعض المفسرین قوله تعلی: «من یشتری
هر الحدیت». بقال: هوالع و فی تمهی ابوشکور لشلمی: ال والرقص والشعر
مکروة, من آباح ذلاكبسیر فاسقا .وفی جامع الرموز من المضمرات: ومن آباح الشعر کان فاسقا.
و لفظ الغناء مشمر بأن النظر فی کتب الاشعار بلاتحريك اللسان لاباس به علی ماقالوا فی
قاضیخان و غره. و فیه اشارًالی أآن مجرّد النظر اليه مکر وه عند بعضهم. و من آصول أبیالقاسم.
الصفار (رحتهاقه) ال أهل السة والجماعة: پأن کل ماکان من اللعب فانه یکون حراماء و کذلك
کل ماکان من آشعارالعر بية والفارسية, مسئله: نظمی که در او ذکر خدا و رسول خدا نباشد. وذکر
خال و خط و زلف باشد حرام است. اگر کسی وضو کرد. بعد از آن نظم خواند که در آن ذکر خط و
خال و زلف و مانند آن بود. باز از سر وضوساختن اورا مستحب است. جنانجه در خلاصةالفقه و
عمده و شرح منیه مذکور است. مسئله: در آنچه جماعتی از صوفیان جمع شوند ویکی از ایشان
مثشوی مولانای رومی و یا دیوان شیخ عظار (ر حمهما اه تعالی) و مثل آن می خواند. و بعضی اهل
مجلس را وقت خوش می شود و خود را بر زمین می زنند و می غلتند. شرعا این فعل حرام باشد یا
نه؟ اجاب باشد, کما فی فتاوی علیه. و درشمایل برهانیه آورده: آن واعظان که کلمات رابیارایند و
الفاظ به اشعار خوانند, اینها نواب دجالند و خلفای شیطان, خالی کردن شهرها از اینها لاز
است. وفی ردالبدعة فی باب الأمر بالمعر وف: الغناءٌ صوت طیّب مو زون مفهوم المعنی متحره
القلب. والسما عبرة عن قول, منظرم وصوتٍ حسن. و فی جامعالزموز- لفا :با لفارسية:
سر ود گفتن. و بهیعلم آن جمیع مادکره بوطالب المکن (رحمهانله) فی السماع عن الصحابة و
غیر هم محمول علی انشادالشعر. ولاشك أن الاشعار آنشدت بینْ یدی رسول. اه (ص) و
مها السَحايةً (رض) فلامعنی لانکار فی مثل هذاء لان, «الشعر کلام. حسنه حسن وقبیحه
ی ودل علیه قوله تعالی: «والشعراء يتبعهم الغاون... الالْذین آمنوا و بل لالحاتِ».
لاسیما ذا کانت الاشعاز فی الحکمة والمو عظة و توحید الباری سبحانه و تمجیده وآلائه و نعمائه,
وت ناه و وله و یلك مایت علی در اق و یشوق علی لاه رد فی انا ورب
الی الاخرة. فحسن جذا. و لهذاالمعنی قال < شیخ الأجل شهاب الملة والدین فی العوارف:
«هذالمنکر امّا جاهل بالاأثر. آوجامدالطبع لاذوق له». وعندی انم المشایخ المتقدمین فعلوا
و
غیرمایفعله هوّلاء المتصونهٌ فی زمایتا, کما فی جواهرالفتاوی و فی تانار خانية. الحاصل آن
السماغ والقول والرقض الذی یفعلهالمتصوقة فی زماننا حرام. زیرا که"
رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی درد برقصی و بنشیتی و برخیزی"
رقص ان باشد که چو گرد ازمیان خیزی" دل باره کنی و ز سر جان برخیزی*
هذا منأئیس_الاتقیاء. و در قامع البدعة آورده است که آنچه بعضی صوفیان جاهل دررسالههای
خود آورده اند که در پیش حضرت رسالت پناه (ص) دف می زدند و حضرت رسول رقص می کرد و
جادر از دوش او افتاده بود. این لفظ محض کفر است و بر حضرت رسالت یناه افترا و بهتان
میگویند. و آنجه در بعضی رسالهها نقل از کتاب کشفالمحجوب کردهاند که امام اعظم
ار ای اسان زا اه ابش اهامای رز ملیف سر
می فرماید که: تمام کشف المحجوب را از اول تا اخر, فصل به فصل بلکه کلمه به کلمه و حرف به
حرف. در تحت نظر آوردهام در او ندیدم. و اگر کسی در او دیده باشد هم دروغ باشد. نقل
ارشادالطالبین من قامع البدعة. و در شعب الایمان آورده که: گزارنده و رواج دهنده و اختراع
کننده آبجامور آزیاران ینار ان سیطاق است,
۶ رباعیات اوحدالدین کرمانی. ص ۲۷۳ و رباعیات مولوی, ص ۰۱۳۸۴ و مرصادالعباد. ص ۳۶۵: بی درد چو
گرد از میان بررخیزی.
۷ همان مأًخذ: رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی.
۸ رباعیات اوحدالدین کرمانی. ص ۲۷۳: کز جان و جود خویشتن بر خیزی. رباعی بالا در کلیات شمس چاپ
امیر کبیر آمده است اما در چاب فروزانفر نیامده است.
الشکرا وهوالئناء علی انعم بمایدل علی معر فة المنعم والاعتر اف بها مع الخضوع . و فیل:
اس بمعرفة اللعمة یکون علی التخلیق, نم علی الهداية والتوفیق. نم علی التأیید فیأداء الحقوي,
تم علی البلو غ الی رتبة التحقیق. اعلم الشکر موقف النانی من منازل الرابع یقال لهالاخلاق.
الشوق" و هو هبوب" عواصف" قهرالمجید بِشدَة میلهارالی الحانی المشتاق بمشوقه. اعلم
الشوق موقف التالت من منازل السابع یقال له الأحوال.
۱. حاشیه نسخه متن, الشکر والشکور بالضم: سپاسگزاری کردن, و آزادی کردن, و بسندیدن, و ستودن, و تواب
دادن, و از اینجا است قول حق تعالی که: «و کان سعیهم مشکورا». آی: محمودا.
۲ همان, الشوق. مصدر به معنی الاشتیاق و معناه: ارزومندشدن.
۳. همان, الهبوب. بالضم: وزیدن باد.
۴ همان, العو اصف. جمع العاصف: یعنی باد سخت.
الصیل وفزالخ تویگون علی لزوم الاوامر والنواهی. تم علی الاعراض, عن الذعوی و
رید ِ و اطوارالعلوم الا حوال, و کل مایبدوا لك آ سراژ و مقاسات المحن " برژیتها
و عطاءا. (علم السَر موقف الاول من منازل الرابع یقال له الأخلاق.
الصَحوه وهوارجوع ای الاحساس بعذالفية. و یط علی الافاقة من کر التفرقةوالغر ی
دمشیی بسخوا لغش آباضحرالنفن تفع موریم یماد اخ یه اعل السحر تفالخ
وال اس ال تفای
الصدق* وهوالمواققة للحق فیالأقوال و الافعال والاحوال. فصدق الأٌقوال بموازاةالضمیر
واللتانه وی الا ال پالوهاه تلد یانعم مغ مداهتدتوضتی ا٩ خران باختتاع ای
ال ها هوفانن ااعلم ای بو نازاس مها از اه فان ۱۳2 علای
الصناء ص نع شتا موقف الثالث من منازل
تام یقال له الولایات.
۱ تشه تسه موم لصیری له تفای هیودا و و دای کدی
همان المفاسات: جمع المقس. معناه: بهم بر امدن دل.
۳ همان. المحن: اندوهها. و ان جمع یتست
ها المنح و العطا بهمعنی واحد. ۵ همان, الصحو بالفتح: ان اي
۶ همان, الصدق, بالکسر : راستی. ۷ همان الصفاء بالفتح: پاکر وش عشرناشلن:
اعلم آنه لیس فی هذاالباب من قسم الاول منزل ولامقامٌ مستی يکلمة فی أوله حرف
الضادالمعجمة, لآن من الضاد الضرر, ولیس فی منازل السَالکین الضرر. بل فیه نفع کثیر.
الطمانینة وهی سکون آمن فیه استراحة و آنس. فطمأنينة العامة ما بحصل لهم عند امتثال,
الارامر. و طمأنينة الخاصة مایحصل عنذانقطاع الارادة, و طمأئينة خاصةالخاصة شهودهم
لحضرة الجمع . اعلم الطمأنينة موقف التاسم من منازل السادس یقال له الاودية
حاشیه نسخه متن؛ الطمأنينة, با لضم: آرامیدن.
اعلم أْه لیس فی هذا الباب من تسم الاول منزل ولامقام مستمی یکلمة فی أوله حرف الظّاء
المعجمة, لاْن من الظاء: اللمة. ولیس فی منازل السالکین الظلمة, بل فیهاالنوز
العزم! هو تحقیق القصد لا یبجر تفا |لی ین آنارماانقطع عنه. اعلم العزم هو موقف
الثانی بن منازل, الخامس, تال له الأصول.
العطش و هو غليةالولم بالمأمول. ال هی الحرص. الم العطش موقف الخامس, بن
منازل السابعم یقال له الاحوال.
العلم و هو ظهور عین المین. فعلم الشريعة مایتعلق به تکمیل الهيلة البدنية. وعلم الطريقة
مایت بهتکمیلٌ هی النفسانية وال وحانية, و عم الحقيقة معرفهٌالحق و آسماه وصفازه. عم
العلم موقف الثانی من منازل السادس_ یقال لهالاودية.
۱. حاشیه نسخه متن, العزم. بالفتح و الضم: دل بر کاری نهادن و آهنگ کردن.
الغربة" وهو مفارقةالوطن فی طلب المقصود. وق یطاق علی الاتصاف بکل وصف ر یف ینف
بهالموصوف. اعلمٍ الفريةٌ موقف السایع من منازل, الّامن یقال له الولایا.
الفرق" وهوالتعمیق فی لح بحرالقرب عندالتحقق بالحبٌ. اعلم الفرق موقف النّامن من
منازل الامن یقال لهالولایاتْ
الغنی " و هو الماك التام. والغنی من العباد من استغنی بالحق عما سواه. اعلم الغنن موقف
لاس من منازل, الخامس یقال لهالاصول,
الفیبة" وهو عدم الشعور بما یجری من الاحوال الکمال الاشتغال بالواردات. اعلم الغيبة
موقف التاسم. ین منازل التامن تال لهالولابات
الغیرة" و هو نقض غبار آثار الخلقية عن أذیال الحقية. و قد بُطلق علی المشقة من الغیر
فلایوصف بها الا من لم صل بعذ. و من وصل ت ثم رجع بر به. اعلم الفیرة موقف الّانی من منازل
السابع تال لهالاحوال.
۱ حاشیه نسخه متن, الغر بة. بالضم: دورشدن از وطن. ۲. همان, الغرق, به فتحتین: تمام فر ورفتن در آب.
۳ همان, الغنی: بی نیاز شدن و توانگر شدن. ۴. همان, الفيبة, بالکسر: نابیدا شدن.
همان الغیرة: ناموس آوردن به جیزی.
الفتوة" وهو عدم شهودالانسان فضلا ولاحقا. ففتوة التخلق ترلك الخصومة و التفافل عن الزلة
ونسیان ال و تقریب الموذی بالظاهر والباطن و اکرامه والاعتذار الیه. و فتوة التحقّق عدم
التعلق فیالسیر الی دلیل و عدم الوقوف فی الشهود. اعلم الفتوة موقف التاسم من منازل,
الرابم بقال له الاخلاق
الفرار" و هوالهربْ عما یبعده عن الحق الی مایقر بهُ الیه. ففراز العامة عن الجهل بآداب
الخدمة والکسل عن القیام بالحقوقبو فرار الخاصة عن حظوظ الانفس. وفرارالاخص عن
لشغل بالفیر و رژیةالفرار اعلم الفراز موقف السابع من منازل الاول یقال له البدایاتُ
الفراسة" وهو ادراك آمر غایب ببصیرة قلبية لقو له علیالسلام: «اتقوا من فراسة الموس فان
یر بنوراقم تعالی». (علم الفراسهٌ موقف الخامس من منازل, السادس_یقال لهالاودي
الفناء۳ و هو زوال فناء الهوات و زوال الاْوصاف الذْمیمة. ففناءٌالراغب زوال الشهواتِ عن
الجوارح والقلب. و فناه المتحقق بالحق و الاشتغال بالق عن الخلق. و قیل: آول مراتب الفناء
زوال روية العید لفعله. ثم زوال رزیته لذاته. تم زوال تقید بحکم شیء من التجلیات الظاهر ية
الباطنية, وهو الفتاء الفنا, و قدیر اد به البقاءٌبعذالقناء. اعلم الفناء موقف الثانی من منازل, العاشر
یقال له النهایات, ۱
۱ حاشیه نسخه متن, الفتوة, به ضمتین: جوانمردی و کرم. ۲ همان الفرار, بالکسر: گر بختن.
۳ همان الفراسة. بالکسر: نيك نگریستن برای دریافتن جیزی. ۴. همان, الفناء: نیست شدن.
القبض" وهو اضطراب القلب بمکر وه فی الحال . و ذلك الساثر اذا کان مدده فی مکاشفاته و
مشاهداته و معایناته من حضرة الجلال, فهو فی قبض و |ذا کان مشاهدة الجمال, فهو فی بسط.
اعلم القبض موقف الخامس من منازل التاسم یقال له الحقایق.
القصد"_ وهو الازماع علی الطاعة. وقیل: تقر ی" القلب عمایشغل عن التوجه (لیالرب. الم
القصد موقف الأول من منازل الخامس یقال له الأصول.
ال "و هو تحريك الشوق عن الشبر. اعلم ال موقف الرابم من منازل, السابع یال له
الاحوال.
۱ حاشیه : نسخه متن. القبض : تنگ گرفتن و تنگ کردن ودرهم کشیدن و به بنجه فراگرفتن جیزی را.
۲. همان, القصد, بالفتح: آهنگ کردن و راه راست رفتن و میانهرفتن نه به تعجیل و نه اهسته.
۳ همان التقریع: کوفتن و ملامت صعب کردن.
۴ همان, القلق. به فتحتین: جنبیدن و بی آرام شدن.
اعلم آنه لیس فی هد الباب من قسم الاول منزل ولامقام مسمی يکلمة فی وله حرف الکاف. لان
من الکاف: الکبر ولیس فی منازل, السَالکین الکین, لان الکبر ثلالة حرف: کاف و باءٌ وراٌ
فالمراد من الکاف: بزوال الکر امة منه, و من الباء: بزوال البر كة منه, ومن الراء: بزوال الرحمة
منه. و یدفعه العامل بالتواضم حتّی یَستحق الکر امة والبرکة والرحمة.
اسر
لح" وهو لمح" مسترق" للناظر عند ملاحظة لفضل سیّده. اعلم اللحظ موقف الأول, من
منازل التامی یقال له الولایات,
۱ حاشية نسخهٌ متن, اللحظ. بالفتح: نگاهکردن به گوشه چشم.
۳. همان اللمح: چشم برهم زدن و دیدن ودرخشیدن. ۳ همان, المسترق: دزدیده گوش به جیزی داشته.
رداق فاسةٌ ادا نالاعف امد ادن ین کر والغفلة اعل
المحبة هت لب بیدا ۳3 لمحیرب وه نا سواه. فا" ن کانت منتشیه" بن
الذات تایه ششبت محته ات الا نات تیه تسا والافات غلب
یال الا حوال.
المراد وتف" من دوار * التفرّی الی رود" الجمع اعلم المر اد موقف العاشر من
منازل الخامس یال له الْصول.
المراقبة" وهودوا ملاحظة لصو دیکمال توجه له مرا ام ما علی مار
شیم ار تحص یه بل کل ملوپ مرا کن با اس
ال در الک ی دتم ی 0[
۱. حاشیه نسخه متن, المحاسبة: با کسی شمار کردن. ۲. همان, المقایسة: اندازهکردن جیزی.
۳ همان, المنتشب: درآويخته به جیزی. ۴. همان المتخطّف: ربوده شده.
۵ همان. الدوار, بالفتح: سر گیجهپیدا شدن. ۶. همان الر بوة: بشته زمین و جای بلند.
۷ همان المرافبه: چیزی را درچشم داشتن.
له
سَحاب رضوانه) انه یراقب علی داير: لاله الا محمد رسول الّه. فذهبت محيطة بقلبه.
شکل دایر ة لاله الا ان"
اعلم الم اقب موقف الا ینم منازل_ الثالث تال لاملا
المشاهدة موق نی من منازل لس از له الحقانت ۳
المعاملات" اعلم المعاملات منزل الالت وفیه عشرة مو اقف.الاُول الرهية ۲ نم المراقبة ن
رت ری ی مس و سا ار ما مه ,
المعايتة"" وهی تبدی الصفات والحقایق بأعبانها وأوصافها و خصوصیَاتها علی وجه لابتحجب
الوصف عن العین. اعلم المعاينة موقف الثالثِ من منازل التاسع یال لهالحقایق.
الجامعة ین معرفة تفس والرب, مرتبة علی المحبة الذاتية من المقام الأحدی الجمعی.
مرت ما حملپاشه من تج لعق بجلی یر مضو لاک اعلم المعر فة
المکاشفة "۱ وهی ی الصنات رای لکن بن برء سر اعلم المکاشفة موقف
الاول من منازل التاسم یقال له الحقایق.
۸ همان المشاهدة: دیدن و يا کسی در جایی حاضر بودن.
٩ همان المعاملات, جمع المعامله, بالضم: با کسی خر ید و فر وخت کردن.
۰ منازل الساترین: الر عاية.
۱ همان المعاينة: اشکارا شدن.
۲۳ همان المکاشفقة: وابرده و برداشته جیزی از روی جیزی, و روشن و بیدا ساخته.
النفس۱ بفتحتین. و هوتر ویم" القلب بلطایف الغیب. اعلم النفس موقف الخامس من منازل,
الثامن یقال له الولایات.
النهایات" وهو منزل العاشر من منازل الاخر من منازل السلوك. و فیه عشرة مواقف. الاول
المعر فة. ثم الفتای ثم البقای نم التحقیق, ثم التلبیس, ثم الوجود ثم التجر یذ. ثم التفر ید. نم
الجمع, نم التو حید.
۱. حاشیه نسخه متن. النفس, بفتحتین: دم و فراخی و گشایش کار.
۲.همان,التر ویح: راحت دادن و خوشبوگردآنیدن.
۳ همان النهایه: پایان چیزی. و نهایات» جمع.
الوجدا وهو لهیبٌ تج من شهود عارض, مقأق. و فیل: هو مایصادف القلب من لاحوال,
امن" له عن الشهرد. اعلم الوجدٌ موقف السادس بن منازل, السابع یقال له الأحوال.
الوجود" و هو نیلالمقصووٍ فی کل مشهوو. اعلم الوجود موقف السادس من متازل العاشر
ال لهالنهایات.
الورع" وهوالتجنب عن کل مافیه شبهة مضرّد فورح لامعا قیه شوب انحراف شرعی, .و
ور الخاصةعما یدغوالی التفرّق. (علم الورع موقف السایع من مازل, اثانی یال لالأب وب
لوقت* و هو ما غلب علی اعد بن الأحوال, ولذا قیل: الصَوفی ابنْ وقته. اعلم الوقت موقف
الثانی من منازل الثامن یقال لهالولایات.
الولایة" ال شا مسا السالکینَ. وفیه عشرة مواقفی الاول اللحظ نب
الوقت. تم السَفاه ثم السروز ن تم السس, نم الغربة نم الغرق, نم الفيية. ن التمکن.
۱. حاشیه نسخه متن: بدان که وجد به فتح و سکون, عاشق شدن و شیفته شدن است. ووجد: افر وخته شدن آتش و
زبانه کشیدن آن است که برانگیخته می شود از حاضر شدن جیزی پیداشده جنباننده و یی آرام کننده. و گویند -
وجد: آن است آنجه بر گرداند دل را از سبب کارهایی که بر با شده باشد مراورا از حاضر شدن تواجد بی دربی.
۲ همان. المتينية: آشکارا و هویدا شده. ۳. همان, الوجود: هستی ویافتن.
۲ هما... الورع: پرهیزگاری. ۵. همان, الوقت, بالفتح: ساعت و وقت چیزی بدیدکردن.
۶ همان, الولاية, بالکسر والی شدن,. یعنی حاکم شدن وولی کسی شدن, و پارشدن و دوست شدن.
لین وهی تجر ید القلب للمنی. فهمةّ الافاقة" مایفیق القلب عن غلبات اهر وف هو
و همه ال نفة "مایرتقی به عن طلب الأجر الی مشاهدة الحق. وهمةأ راب المطالب لعالية همه من
ند ماو شا وی ال اعلم الهمة موقف العاشر من منازل, السادس_ یقال له الَْودية.
لقیمان" بلفتح والسکون و هوق وجد تحمل السانر ی الانهماه* نی المسی ای مطلب.
0[ مر فه
فی بحرالأزل. اعلم الهیمان موقف الثامن من منازل السابم یقال له الاأحوال.
۱ حاشیه نسخه متن. الهمة: و هو الارادهة والقصد. ۳ همان الا فاقة: به هوش آمدن
۳ همان الانفة: ننگ وعار داشتن. ۴ همان الهیمان: شیفته شدن به عشق, و بهجایی متوحه شدن.
۵ همان. الانهماك: کوشیدن در کاری و مبالفه کردن در ان.
الیقظد! هو الفهم عن اه تعالی فی زواجره" و بدایتها تما یحتاجٌ اه فی قضاء حقوي
المولن. و أوسطها اس لادانها مم معرفة أدائها, و هایتها الخروج عن العادة عنذالقيام
بالمبادة. اعلم البق موقف الأول من منازل الول یال لهالبدایات.
اليقین " وهو الاطمینانبلغیب لارتفاع الر یب. فان کان لقوّةالدلیل فهو عم لیقین, وان کان
لاستجلاء العی بشهود العقل الوجدان الساری فی کل شی,ٍ فهو لقن تم اذا استقر
فجر التجلیاٍ صفایة ولا نم طلع شم التجلی, الذاتی ۳ , فهو حق الیقین. اعلم اليقین
موقف الخامس من منازل الخامس یقال لهالأحوال.
۳ همان. الیقین: بی شبهه دانستن
آب منبع قلب |نابت را گویند. نوع دیگر - آپ: حیات دل را گویند. ایضا -آب: عنصر تکاپوی
حرص را گویند که قطع رشته الفت آن به تیغ مجاهده قناعت لازم است.
آتش عشق را گویند. کماقال:
عشق آن شعلهست که چون برفروخت . هرچه جز معشوقست جمله بسوخت
ایضاآتش: صولت عنصر وجودی را گویند که تولد کبر ازاوگردید. و کشتن آن به تیغ تواضع لازم
است تا بعد از آن مر غ ایمان در پر واز آید. ایضا -آتش: شراب ذوق و شوق و بی خودی را گو یند.
۱
آخرت پس شدن را گویند. و سرای دیگر را بدان سبب آخرت گویند که دنیا مقدم آن است.
آز ریاضت و مجاهده را گویند.
آزادی حریت را گویند از قید اغیار. نو ع دیگر - آزادی: عبودیت برایان (؟) حضرت را گو یند.
یعنی رضا به قضا دادن که نه از ادبار ملول و نه از اقبال مسر ور گردند که صفت ازادگان همین است.
و ان را مقام محبّت ذاتی گویند. آللهم ارژقن.
آسمان عالم روحانیت را گویند که استار غیوب و بُواطن صفاتاند.
آفتاب تجلیات محض را گویند.
آلودگی پندار وجود بیبود را گویند که هیچ لوئی از آن کثیفتر نیست.
ای بهیندار وجود | لوده خود را باك دار کاین طهارت سالك ره را نمازی میکند؟
آمدن رجعت را گویند به عالم بشریت.
۱. مثنوی مولوی. ۲. مواهب علیه. ج ۱. ص ۳۰۴.
۶
آه علامت کمال عشق را گویند که زبان بیان از آن قاصر است. کماقال:
آه من العشق وحللاتنه آأخرّق قلبی بخراراته
مانظرالین الیل غیرد افسم باتهم وآیاته
آینه ظهور تجلیات محض لطف صفات جمال را گویند
ایا پر مس ام رال شور ترا اج یلاق بات ات بآ
۳ ب ع اک
کر ۵ کت ماو ی ات الابرار سَینات
#0 اشارت بهرآن است
ایر صفات جلال حق تعالی را گویند. از آن رو که حاجب ذات است. و حاجب در عر بی پرددار
را گویند. ایضا -ابرو: محر اب سر ای قدس وحدت را گویند کف تس
دوالجلال است. لاجرم ابرو را محراب خوانند. و الیه آشار:
از آن محراب ابر و رومگردان اگر در مسجدی ور در خرابات"
ابروان فر ح دز کون
تفای ا تفت معط وا مق شالت ایبت اوفی اس یو کش مار بویا
گذاشتن تمقصیر او به حکم جذبه عنایت از مقام و درجهای که بود.
احدیت مقام کثرت و تفرقه را گویند که تجدد تعینات متباینه است. و بیان این در باب واو درمعنی
ایکا اب ای
احسان و کی کر این قزر باقع باتایرستها ارخ:
اخلاص آن را گویند که از غیر حق برایی. و اخلاص درحقیقت آن است که روی دل با حق
داشته باشد در هر کار و هر سخن که کند و گوید. [و] نظر از خلق و نيك وبد ایشان قطع نموده باشد.
۶۸
اذلال ...۲ گویند. و گفتهاند: ذأت به خّت حرص است چه تکابوی حرص توانگر ان رادر
صف نعال افکند. و نزد محققان: ذلت به حجاب حرمان وبازداشت عطا است.
ارادت خواستن و طلب کردن حقیقت را گویند. وبدان که ارادت بر سه وجه است: اول, ارادت
دنیای محض - کقو له: «تر یدون عرض الدنیا». ونشان آن دو چیز است: در زیادتی دنیابه نقصان
دین راضی بودن. و از درویشان مسلمان اعراض نمودن. و حضرت رسول (ع) در باره او فرموده
که: «طالب انیا حقیر». دوم, ارادت آخرت محض - کقو له: «ومن آراد الاخر: وسعی لها». و آن
نیز دو علامت دارد: درسلامت دین به نقصان دنیا رضا دادن, و در موانست و الفت به درویشان
گشادن. و حضرت رسول دربارة او فرموده که: «طالب العقبی جیر». سیم ارادت حق محض -
کقو له: «ير یدون وجهه». وحضرت نبو ی درباره او فرموده که: «طالب المولی آمیر». ونشان آن بای
بر سر کونین نهادن است. و از خود و از خلق ازاد گشتن ۲
ما را خواهی خطی به عالم درکش در بحر فنا غرقه شوو دم درکش"
ارض که به فارسی زمین باشد. عالم جسمانی را گویند که ظواهر اسما و مظاهر افعالند.
اژدها مال دنیا و ننگ و ناموس را گویند.
استفراق مقام معرفت را گویند که مست شراب بی خودی و نیستی باشد.
استغفار فنا را گویند در توحید.
استقامت نگاهداشتن سر را گویند از ماسوی انه, کمافال:
کسی را دانم ال استقامت که باشد بر سر کوی ملامت
ز اوصاف طبیعت باك مرده به اخلاص هویت جان سیرده
تمام ازگرد تن دامن فشانده برفته سایه خورشید مانده۵
و شرح این درباب میم در معنی مستقیم مذکور خواهد شد - ان شاءاته تعالی.
استوا غلبه و استیلای الهی را گویند.
اسرار پر ورش دل را گویند.
۲ . دو کلمه در اثر اپ خوردگی از بين رفته است.
۳ . بحث.ارادت, در کثف الاسرار ج ۳. ص ۳۷۲-۷۳ و مواهب علیه. ج ۱. ص ۳۸۰-۸۱ دیده می شود.
اندريك دل دودوستی ناید خوش مارا خواهی خطی به عالم درکش
۵. ابیات از عصمت بخارایی. مواهب علیه. ج ۳۲ ص ۲۱۶.
۶۹
اسری به فتح, دراصل لغت: به شب بردن است. و اینجا هنگام ترقی و عروج سالکان است به
عالم علوی.
اسلا متابعت اعمال حسنه را گویند.
اشتیاق کمال انزعاج و بی ارامی دل را گویند در میل کلی و طلب تمام و عشق مدام که در بیان
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من من دانم و او داند و داند دل من
و آن انزعاج به حیثیتی بوّد که یافت و نایافت بر او یکسان باشد. نه دریافت ساکن بوّد و نه در
نایافت زیاده گردد. [و] این اعلا مر اتب محبت ذاتیه است که زیاده و نقصان و تغییر و تبدیل را بدان
راه نبوّد نه در اتصال و مشاهده و نه در افتراق و مجاهده.
عاشقم بر قهر و لطفش من به جد وین عجب من عاشق این هردوضد "
اصل کلمه شهادت را گویند که ایمان عبارت از آن است.
اعتکاف نگاهداشتن نفس را گویند در دایره اوامر و نواهی. شیخ ابوبکر واسطی (رحمهان)
فرموده که: اعتکاف» حبس نفس است و حفظ جوارح ومراعات وقت. چون این شرط به جا آری
هرجا که خواهی معتکف توانی بود.
همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشق ست جه مسجد چه کنشت ۲
اعزاز ایمان و معرفت را گویند. و گفتهاند عزت به شرف قناعت است جه استغنا و قناعت فقیر ان
را به صدر تمکن رساند. و نزد محققان, عرّت به شهود لقا و کشف غطااست.
افتاد گی ظهور حالات الهی را گویند و عدم رژیت هم. نو ع دیگر -افتادگی: ظهو ر حالات الهی
را گویند بر پیوست عدم قدرت. ۱
آفعال به فتح, عالم غیب و عالم... ۸ را گویند که معنی آن در محل خود مرقوم رقم آید - ان
شاءانّه تعالی.
افلاك جمع فلك است که آسمان را گویند. و اینجا مراد از افلاك. پدر است که مراد از عالم علوی
است ضد عالم سفلی که عناصر اریعه است که آن را مادر طبیعت گو یند. و افلاك را از آن جهت بدر
گویند چه او در بالا و عناصر در زیر او است. و مادر در زیر پدر می باشد. مراد از بد علو مقامات و
مراتب اعلا است و ازمادر, مراتب ومقامات سفلا است. و این سخن اشارت است به آنکه حضرت
۶ مثنوی مولوی. ۷ حافظ. ۸ کلمهای خوانده ۳ ۲0
عیسی (علی نبینا و علیهالسلام) پیش از عروج به آسمان می فرمود که: «ٍنی ذاهبٍ الي آبی وأبیکم
السماوی» جه بالارفتن. معر اج پیغمبر آن و عروح اولیاء له است.
الف _الّه معبود به حق را گویند که از اسمای ذات است و تمامی اسما در او مندرج.
الهام سلام و درود و محمدت و آگاهانیدن دل و دردل انداختن چیزی غیبی را گویند.
ام الخبایث شراب محبت مجازی را گویند. سوآل: مراد حضرت خواجه از این بیت چیست که
گفت:
آن تلخوش که صوفی ام الخبایتش خواند . آشهی لناوأحلی من قباة العذارا
جواب: به قول صاحب رسالهٌ حل الشبهات: محبّت مجازی است که حجاب حقیقت است جنانجه
درباب میم در معنی می گفته شود ان شاءاقه تعالی. اما به خاطر فاتر مولف کتاب (أَضلح ان ان
دو وجه معبی می رسد. وجه اول آنکه مراد از صوفی شارع است (ص) که فرموده:
«الخمرام الخبایت», چه تولّد جمله پلیدیها از او است. وجه دوم آنکه در «قبلةالعذارا»» غرور
شیطانی و حب دنیوی مندرج است
امیری ارادت سالك جاری داشتن است. و این صفت فاعل مختار است.
اندوه حیرت را گویند درکاری که نداند وجد و فقد آن را.
اندیشه مخفی اسرار الهی را گویند که در معنی راز گفته شود - ان شاءَالَة تعالی.
انگشت صفت احاطت را گوبند.
انهار اشارت به جویهای چهارگانه است که حق درزمین دل عارف در زير شجره طیبه «أصلها
ثابت و فرعها فی السماء» جاری گردانیده به عوض انهار ار بعه که در زمین بهشت عذن به زیر
شجره طو بی روان کرده بدین و ع که از منبع قلب: آب انابت. و از ینبو ع صدر: لبن صفوت در
خمخانه سر خمر محبت. و از مجری روح: عسل مودت.
اوباشی رك باداش را گوبند هم از تواب طاعت وهم از جقاب معصیت در غلبه محبت. نوج دگر
اوباشی: ترگ موآنست [را] گویند از طاعت و ترك خشم از معصیت در غلبه محبت.
ایثار به همزه فاءالفعل, بر گزیدن دیگری را برخود, و از خود واگذاشتن و به دیگری بخشیدن با
وجود احتیاج خود. و اینجا مراد از-ایثار: بر گزیدن دوستی حق بر دوستی وجود خود را گویند. و
در هر جه از برای حق باشد که خود را بالکلیه در راه دوست ایثار کند. عطار گو ید:
ای خوش آن روزی که من آن ماه را مهمان کنم پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنم
هرجه در صد سال گرد آورده باشم, آن زمان. گر همه جانست ایثار ره جانان کنم
۷۱
و ائثار به همزه غیر ایثار است که به یای تحتانیه آمده است. جه ایثار به یای تحتانیه, ماضی او «أوتر»
باشد و معنیش نرم کردن جامه است. اعلم وافهم.۱
ایمان دریافت حق تعالی را گویند. بدان که ایمان بر دو نو ع است: ایمان مجازی و ایمان حقیقی.
ایمان مجازی اثبات واجب الوجود و نفی وجود ممکن الوجود را گویند در مقابله شرکت
واجب الوجود. و ایمان حقیقی نیز بردو نو ع است: ایمان مبتدی و ایمان منتهی. ایمان مبتدی
مخالفت نفس و هوا را گویند که ضد کفر است زیرا که «الوجود دنب لایقاس به ذنبّ».
کماقال:
دمی بی حق زدن محض گناهست . به خود مشغول بودن کفر راهست
تو را هردم کشد بندار هستی سوی ظلمت سرای خودیرستی
خودی کفرست نفی خویش کن زود . که جزحق در حقیقت نیست موجود "
وایمان منتهی, دریافت حق تعالی را گو یند درمفام حق الیقین و انس به حضرت حق (عروحلَ) که
مقام حضرت خاتم البیّین است (ص).
۰۲۸۵۴ ۰۱ نظر اخیر را نگارنده در جاپی ملاحظه نکرد. ۱۰. مواهب علیه. ج ٩
تما را وم رها راک تسا او ی هر ی تا
هراشا سوت بل ال لسع
بادنهار. هت رت رتاک شا هی ی وا موه کیان بای فرش ترتهار سقت موف ار
شاءالّه تعالی.
باددی عبارت است از استتار عزت و استغنای محبوب از محب.
باد شرطه و باد صبا نفخه صور را گو یند. اف ماش ک تن اسان
اس
محب. و آن نفحاتی است که از مشرق روحانئیات میوزد. و شرطه » به فتح» در لغت باد مو افق را
ی ی ای کی
من و باد صبا مسکین و سر گردان و بی حاصل من از افسون جشم اوی او ارو رابت
وخ یی فان دمص که وت نف مان
باده عشق را گویند وقتی که ضعیف باشد و ممزوج به محبت غیرحق بود. و این عوام را نیز باشد
که در بدایت سلوك بود. و- باده گلگون: رفعت سلوك را و و به هردو معنی خواجه فرماید.
0
قرط گر اصل وه فم این ات مرک ما هس حوي فرریشی سمل باه کازسال سار ۱ و۶۲۶۲
تحت عنوان «بادشر طه».
۲ دیوان حافظ. تصحیح فزوینی:
وه ی که هی رداص سیفن خشي مت وااو از بوی کستویت
۷۳
ز جام باده گلگون خراب کن
برخیر و روی ۶ به کار ثواب" کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را
کار ثواب" بادهبرستیست حافظا
و - باده, در لغت شراب را گویند که در او سرمه اندازند و بیهوشی آر
بادیه نفس اماره را گویند که به قدم جد و جهد هوای او را ۳ بادیه. در لغت
بیابانی را گویند که در وی اب و آبادانی نباشد.
باران نزول رحمت را گویند که..." زندگی دل باشد.
بارد مشیت را گویند.
بازو صفت قوت بیشتر را گویند که میان عاشق ومعشوق دایر است.
باطل ممکن الوجود بشری را گویند. کماقال قائل:
الا کل شیء ماسوی اه باطل وکل میم لامحالة زایل*
یعنی:
جز خدا هرجه هست باطل دان نعمت و ناز جمله زایل دان
باغْ بوستان دل را گویند که محل کشف نتایج ثمره معرفت و محبّت و توحید و اسلام و ایمان
است. و جمن گلزار لطف یزدانی و آثاررحمت الهی است. جه اثر رحمت دل باشد که منظر نظر حق
است. و در متنوی معنوی منتأسب این بحث اير اد فر مو ده:
صوفیی در باغ از بهر گشاد
بس فرورفت او به خود آندرتغول
که چه خسبی آخر اندر رو نگر
امر حق بشنو که گفت ست. انظر وا
ور سر ون انار آفارست و بس
باغها و میوهها اندر دلست
جون حیات از حق بگیری خسروی
صوفیانه روی بر زانو نهاد
شد ملول از صورت خوابش فضول
این درختان بیی و آثار و خضر
سوی این آنار رحمت ار رو
از درون آنار دل ای بوالهوس
عکس لطف او برین آب و گل ست
س غنی گردی ز کل در دل روی
و شهر وجود انسان مرأت جهان نما است. همه حقایق علوی و سفلی و مجمو ع دقایق صوری و
۳ و۴ دیوانهای جابی حافظ: صواب.
۵ کلمهای در آثر آب خورد گی خو آنده نشد.
۶ لبیدین ربیعه عامری, متوفا در ۴۱ ه.
۷۴۳
کمافال:
ای صورت نو آینه سر وجود روشن رخت از برتو انوارشهود
محموعه هردو کونی و کس جو نو نیست در مملکت صورت و معنی موجود
یام که به تازی صبح نامند. کشف حجب بیگانگی را گویند که آن محل تجلیات است.
بامداد بدایت احوال را گویند. نوع دیگر - بامداد: مقام گشتن احوال و اوقات را گویند.
بت مقصود و مطلوب و معشو را گویند. و بعضی با وجود استغراق در توحید. به ذات مطلق
اشارت به بت کرده و گفتهاند که - بت: روی به وحدت آوردن است. والیه اشار:
بت اینجا مظهر عشق ست و وحدت ۲
بدان که عشق در این محل حقبقت مطلقه مراد است جنانجه شیخ عراقی (َدس سره) در لمعات
فرموده است. و نزد اهل کشف و شهود که صوفیه صافیه دارند* جمیع ذرات موجودات مظهر و
مجلای آن حقیقت داند. و گفتهاند که به صورت همه او است که تجلی و ظهور فرموده است. فلهذا
فررموده که: «بت اینجا مظهر عشق ست و وحدت». یعنی اینجا که مشرب باك ارباب کمال است بت
مظهر عشق است که ذات مطلفه مراد است. و وحدت عطف تفسیر ی عشق است. جون در صورت
بت حق ظاهر باشد. پس هر آینه بت به این اعتبار متوجه الیه همه ارباب کمال باشد. و هر مظهری
را نیز به این اعتبار متوجه الیه و بت میتوان گفت جه محبوب حقیقی است که در صورت او بیدا
آمده است, و از اين رو همه ذرات مقصود و متوجه الیهاند. نظم:
حسن شاهد از همه ذرات جون مشهود ماست حق پرستم دان اگر بینی که هستم بت پرست *
ایضا_بت: مر شد کامل را گویند. و بت که مخصوص او است جمعیت وحدت ذاتیه است که منبع و
مصدر جمیع کمالات کمل است که مرتبه قطبیهٌ کبری است. و تحقیق کامل زمان به این مرتبه بعد
از فنا از هستی مجازی خودو بقا به حق تواند بود که مقام کسی است که تحقق به حق و خلق شده
باشد. و عین الّه عین العالم گشته. و مراد انسان کامل به بت به واسطه آن است که توجه جمیم
موجودات خواه به طبع و خو اه به ارادت و اختیار به اوست, جون به جهت مظهر یت این جامعیت
انسان کامل را نیز بت می خوانند. و بتان جمع بت است که کاملان هر زمان اند.
بتخانه غیب هویت حق را گویند که هیچ کس را برآن راه نیست. و این مراتب صفات قهر یه
است که ذات الّه تعالی در پرده جلال عظمت محتجب است و هیچ کس را بر آن علم حاصل نیست.
۷۵
بتکده نیز همان معنی بتخانه دارد که در لغت - کده. خانه را گویند. بس معنی بتکده نیز بتخانه
تاش
بجه یر ام یا کر تن از همان اس ان رآ سا بط
لسان الغیب فرماید:
مر تس هرس کر شرص رل کار ره
قح کته سب کون و سدق امش که انشا کش مرت رات است
تیشیت: در فان بل و غضنفر, به فتح, شیر شیر درنده است که آن را به وجه که عالم وحدت است مشابهت
ها ی ان باحصا و من ففتت کر تم
اسیر قید طبیعت کند. اگرچه من عاجز و ضعيفم, اما شکار دام وحدتم که به اینها سر فرود نیاورم.
کمافال:
جنین قفس له ای ی روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
مر ار کته مهار تقو ریت یت کر ۱ تخر | ۰4ص کحم ابانضان: سود وطنم
با و هستی حافظ زراه او بردار که با وجود تو کس نشنود زمن که منم
پر وه و تفای ده اویش( کت و نی وان
تسس
هر که قر توا یی شین وتا تاوت | نا ور اقا
ایضا - بحر: تو حید را گویند که: ی وی یا لهذا وله 12
ره
ره خوف ورجارا گویند که از | ن عامه مومنان است و از آن گوهر زهد و ورع بیرون آید ۰و
بحرین قبط و بسط از هی من زا ی وهی رن
هیبت از آن انبیا و صدیقان است و از آن گوهر فقر وفنا روی نماید تا صاحبش در منزل بقا بیاساید.
ی
زبحر فقر و فنا گوهر بقا یابی وگرنه غوطه خوری این گهر کجایابی""
بر زبان علمای ظاهری را گویند.
۳ بة کشر وش ضرف کزردن حطوظ تفسانی و اموال دنیاویرا کوتتددیر ای برضای بحق تعا ی
کمااشار الیه:
۶ . از «یعرین8 تا «کهایابین»: هو اهب علیه: ج ۴. ص ۰۲۴۰-۰۱ بهنقل از کشف الاسرا
۷۴
لاو ای تیا هرجه داری خرج کن در راه هو
برد و
طقام بردالیقین. کوشن که تهایت شام معبت استن
بزر کین امقا یی تکلیفی ترا کوشد. که غلم و عم از اومتاوب له باند.
تفر نتاس مرت
قص ار ی و یاف اس هر
اوه او وه گرم کم ای رس وی کم مت
پر کوارتو کشت
گاهی کهبه خود درنگرم پست شوم گاهی که به تو درنگرم مست شوم
بعث اآگاهانیدن وبرانگیختن دل را گویند به الهام صر یح.
ی صولت و افزونی صفات نفسانی را گو یند.
بقا پایندگی اخلاق روحانیت را گویند و آن مردن است از انائیت و باینده شدن به هویت حق که
خیات خقیفی :یبارت ار ان است» وضفت این تخیات در بارعا »0 بیان خو اهت ش دران شاء اه
رت
بلبل وف زا یش زک اس ان ع اسر امد
کی یش
ول کل زوین فقو توافت ار ات ای موی با کار
تقو این ترتع انمض )که ام وتات مرش ورس کل رما که
مسلمانان و کافران اند. و خوش خواند حضرت رسول که بیارید شراب صبحده را. که مراد از
صبح: طلو ع آفتاب اسلام است. و بیارایید خود را به زیور اسلام. ای مستان باده کفر وضلالت که
وقت همین است و می گذرد که من اخر پیغمبرانم و شما اخرین امت. چنانچه بدین بیت اشارت
ان اس
زو بضی کر ننوشی می دوای کی کشت بر انوا الکی
یعنی چنانجه آخر داروداغ است, اخر پیغمبران حضرت رسول است. اگر در ایام دعوت حضرت
وک نی ش کاراصا ی و بر
تفت ان رس اي ال او باه ام اس رر باه ای رای رات
کبریای حضرت رسالت بناه (ص) کرده که بیت:
۷۷
مصطفی دم بسته در خلوت نشست از بهر آنك بلبل و نحل است و گیتی را زمستان آمده
باش تا باغ قیامت را بهار اید که باز نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده
نحل: زنبور عسل را گویند. و اینجا مراد از نحل, صحابه حضرت رسول و علمای امتاند که
سخن ایشان مثل شکر و عسل است. ومراد از لحن ودستان: شفاعت روز قیامت است مر عاصیان
را.
بلو غ رسیدن به باعثه اکتساب کمالات معنوی را گویند که از قید هوای نفسانی رسته باشد. چه
بلو غ شریعت آن است که علامات شرعیه بر وی ظاهر شود چون احتلام وموی زهار وغیردلك. و
بلو غ طریقت آن است که از قید هوای طبیعت به کلی وارهد و موافق هوای حقیقت شود. کماقال:
خلق اطفالند جر مست خدا . نیست بالغ جز رهیده از هواا"
بناگوش دفیقه محیو ب را گویند.
بندگی مقام تکلیف را گویند و رضا به قضادادن.
بنده تسلیم التفس را گویند.
پوس استعداد قبو ل کیفیت کلام را گویند و عمل صوری و معتو ی. سوال: بوسه به جه اشارت
است آنجه خواجه گفته که. بیت:
از بهر بوسهای به لبش جان همی دهیم اینم همی ستاند و انم نمی دهد
گفته بودی که شوم مست ودوبوست بدهم وعده از حذ بشد و مانه دودیدیم و نه يك
سهبوسه کز دولبت کردهای وظیفه من اگر ادا نکنی قرضدار من باشی
جواب: بوسهای که به طلب عاشق متعلق است. اشارت است به طلب عاشق فنا را از لذت و
شهوات و حظوظ کونین و لذات دارین, و بوسهای که به عنایت معشوق متعلق است اشارت است
از فنای معشوق عاشق را از حظوظ و ات نفسانی وباقی به بقای تجلی جمال جاودانی. یعنی -
بوسه, عشوه تجلی جمال را گویند که به بوسهُ لب لعل جانفزا که عبارت از نفخ روح و احیا است.
به مقتضای خالق و محبی ولطیف و باسط. که بازار عالم غارت زده و نیست گشته را عمارت می کند
و ایحاد می فر ماید ودرمقام هسبي میدارد.
۱ مننوی مولوی.
۷۸
جان بباید دادوبستد بوسهای برلبت لب رایگان نتوان با
خون من ز ابروی مزگان ریختی تیر آزین به در کمان نتوان نهاد؟"
فامّا بوسهای که به طلب معشوق متعلق است آن را اشارت است به ناز که به روی کاغذ نتوان
نوشت. کمافال:
یاری که نداد بوسه از ناز آن بوسه نحست و من بدادم
و گاه از طلب بوسه اشارت کنند بر طلب عاشق فدای وجودرا با فنای معشوق و جود عاشق را که:
«اینم همی ستاند و آنم نمیدهد».
بوستان محل گشادگی نتایج الهی را گویند که دردل بیدا شود تمام تر از آنکه به چیزی مخصوص
باشد با نه.
بوی آگاهی از علاقه وسوسه دل را گویند. سوآل: جه اشارت است به بوی نافه آنجه خواجه
گفته که بیت:
به بوی افهای کآخر صبا زآن طرّه بگشاید
ز تاب جعد مشکینش جه خون افتاد دردلها
جواب: این بیت بیان حال آن مصراع است: «که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکلها», که
خواجه در غزل ادا فرموده, الحال بیان آن مشکلات می کند که «بهبو ی نافهای...» الخ. باء به جهت
قسم است, و«باد صباء, نفحاتی است که از مشرق روحانیات می وزد. و «بوی نافه». محتمل است
س عع گر
که سر طره زبوبیّت باشد. و محتمل است که نقس رحمانیّت بود.
مر د باید که بوی داند بسر ۵ وربه عالم پر از نسیم صباست""
و «تات جعد مشکینش». شکنهای زلف حکمت و بیجهای جعد معرفت است, و «خون افتادن در
دلها»» کنایت از غایت شفقت است که سبب تقلب احوال دلها است. پس قسم به بوی نافه
می خورد و می گو ید دلهای مارا که از تقلب مذبذب و بریشان شدن چه جفای مشکل و محنتهای
شافه کشیده است. و جه خونخواریهای دشوار و مشقتهای لاطاقت جشیده که همان دل میداندو
در حیز تحریر و تفریر نیست.
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر کهدراین حلقه نیست غافل ازاین ماجراست۱۴
۲ دیوان عرافی. ص ۱۶۲.
۳۱۳۷/۲ ۴ سعدی.
۷۹
پس بنابراين درمصراع اول آن غزل فرموده که: «آلا يا أبهاالسافی آیزکاساً و ناولها»» یعنی ای
فیاض محبت بخشا؛ کاس انعکاس محبّت ذاتیه خود رابگردان و بده به مشتاقان تا کاسات قلوب
ایشان از او فیض گیرند. و تجلیات اسما و صفات تو را درپذیر ند. و آن مشقت و زحمت به این
راحت و رحمت مبدل گردد.
بهار اول مقام سالك مبتدی را گویند. ایض - بهار: اول جوانی را گویند.
بهست غلبه روحانیت و صفات ملکی را گویند که روح وریحان و حورو غلمان وروضه رضوان
است.
بیابان طرق وقایع را گویند.
بیت دل را گویند. کقو له تعالی: «و طهر بیتی للطائفین». و آن دارالملك کبر یا است که: «القَلب
عرش الله», و حریم حرم سلطان عرّت است که سوای او در او نمی گنجد. کماقال:
امروز مرادردل جز یار نمی گنجد کاندر حرم سلطان اغیار نمی گنجد؟!
بی خودی مقام طمس را گویند که همه صفات شود.
بیداری عالم صحورا گویند از جهت عبودیت.
بیرون عالم ملك ناسوت را گویند ضذ عالم ملکوت.
بیگانگی استعمال عالم الوهیّت را گویند که به هیچ چیز ممائلت و مشابهت ندارد بنگر یستن به
زیست از انواع سالك" (؟)
بیماری قلق و انزعاج -یعنی بی آرامی اندرونی را گویند.
بیم موج تندباد محنت بحر جلالیت را گویند.
بینوایی تجرید را گویند از اعمال ظاهر و احوال باطن و عدم تقید به طر فی.
بینی صفت کمال تجلیات محض الطاف الهی را گویند.
بی هوشی مقام طمس را گویند که مقام محو اول است.
۵ دیوان عرافی. ص ۱۷۰: و زیار چنان پرشد کاغیار نمی گنجد.
۶ از «بنگر یستن» تا «سالك»: در فرهنگهای مختلف اصطلاحات صو فیان نیامده و به نظر میرسد که در اصل
سخه تداخلی شده باشد.
پارسایی عبارت است از اعراض از مقتضیات طبعی و شهوی. سوال: آنجه خواجه در این بیت
فرموده است جه ادایی است و جه معنی دارد که:
تکو بت که همهسالفی پرشتی کین سهماه می خور و نه ماه بارسا میباش
جواب: مراد خواجه از سه ماه ماههای حرام بود که معر وف و مشهور است و گناه دروی اکبر
کبیراست. ورجب نیز از ماههای حرام است.
پاکبای وان وا کورکت که هدر اععال تابر اه وه خرهان غرم بش کت اف
خدای را جوید و خواهد. لوع دیگر بدپاکنازی: توجه خاص را کویند کته در اعمال نو اب خوانتد
و نه در علوم هست, یلکه خالص برای خدا کنند. مسئله شر عیه است غلامی که از برای خواجه کار
ام نا ره کی وا«
بی مزد ان کب یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت"
پای کوفتن تواجد احوال را گویند که رقص تشگ و فریاد و فغان اشارت بدوست.
پدر علو مقامات و مراتب اعلا را گویند که مراد از عالم افلاك علوی است که ضد عالم
تفر بانت سل اسان کفق نمی افلاات کیقه یا:
پود مه تقو انم ای زا کرت هن عا مق ونعشوی باتش وان از لوا طرنن ععی و خوت
و تلبیس و بندار باشد از جانب عاشق نه از جهت معشوق.
پست مقام قبض را گویند که بنده را در زندان خودی خویش گرفتار گرداند.
۱ حافظ.
۸۱
پندار آلودگی وجود بی بود را گویند. ۱
پیاله حقایق و معارف باطنی را گویند. ایضا- پیاله: اشارت به دلهای مر یدان و طالبان می کنند.
پیام بعث وحی را گویند. و نیز: اوامر و نواهی را گویند که خلایق بدان عمل کنند. و آن به طریق
وجوب بود. الّه تعالی به توفیق خود رفیق و روزی گرداند.
پیج زلف اشکال الهی را کون الاشکال: دشو ارشدق. والاشکال من المشکل, و هو مار
المراد الا بالتأمل بعذالطلب.
پیرمغان بیران طر یقت و ناقدان بصیرت را گویند که سردفتر ایشان شیخ صنعان است که به این
اسم مسما شده و قصه عشق ورزیدن او با دختر تر سا معر وف ومشهور است و طولی دارد و در اینجا
نمی گنجد و عنوان دفتر او این بیت است که گفتهاند:
شیخ صنعان بیر عهد خویش بود در کمالش هرچه گویم بیش بود"
و نیز پیرمغان: مرشد کامل را گویند.
پیز که طد خوانی اس مرادش آیفضا به کمال رسدخ سالك را کر ید ین اند کوا مد کقده
اشارت پذش. اس
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرروی آی رتلش و فوسنا کی در غهد شباب او
زیرا که میکده مقام مبتدی است که بدان به شباب اشارت رفته. ایضا - پیری: زمان انقطاع وحی و
گذشنتین قرن اول را کومندزمواه از فرن ال صعابه عضر شیرسو ل است اضرا که بادوتی وبو د
مبارك او فایض گردیده بودند. و بدین معنی حضرت مولوی [جامی] اشاره نموده, کماقال:
شتو سح آژجامیدرپیو ی وناگامی. کین علتپری را جامعی باب لول
پیشانی ظهو راسرار الهی زا فوریق
پیغام بعث وحی را گویند. و باقی انچه در معنی پیام دکر شده.
پيك یاد صبا را گویند که رساننده خبر محب به محبوب است.
پيك شیطان چشمرا گویند. چه تیزروترین قاصدان به نزديك شیطان چشم است. زیرا که حواس
دیگر برجای خود قائم اند و او از دور حاسه کننده است.
پیمانه دلهای مریدان و طالبان را گویند. کماقال:
امه جر اقلا زمیخ انب صا گر ساو خرابانی یاف سا
برخیز که پرکنيم پیمانه زمی زآن پیش که پرکنند پیمانه ما"
تاب عتاب را گویند. آیضا -تاب: شکنهای زلف حکمت و بیجهای جعد معرفت را گویند.
تاب زلف اسرار الهی را گویند.
تابستان مقام قطف یعنی جیدن میوه و معارف و حقایق را گویند.
تاختن اتیان الهی را گویند به طریق قهر.
تاراج سلب اختیار سالك را گویند در جمیع احوال و اعمال ظاهر ی و باطنی.
تاریکی کثر و ضلالت و بدعت را گویند.
تتری رد کردن اعمال را گویند. و تار نا ولایتی است مشکخیز که مسکن ترکان فطاع الطریق و
کم ر باشد . وتتر هم گو یند. وتتری منسوب است به آن, مثالش شیخ سعدی فرماید در هجو مختنی
که
گر تشر بکشد آن مختث را . تتری را عوض نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش اب در زیر و ادمی بر بشت
تجلی هویدا و آشکار شدن را گویند. و تجلی در حقیقت بر چهار نوع است. اول تحلی صوری
که به آثار تعلق دارد. دوم تجلی معنوی که به افعال تعلق دارد. سیم تجلی نوری که به صفات تعلق
دارد. جهارم تجلی ذاتی که به ذات بَحت تعأق دارد. و تجلی ذاتی مقتضی آفتاب تعینات را گو یند از
وجوبی و امکانی, و در مقام اطلاق ذاتی امتیاز را اصلا گنجایش نیست.
تر که ضد خشكك است. عالم روحانیات را گویند.
ترانه آیین محبت را گویند.
۸۳
تسا رشان سر ی ها تا ی ما را ان ی مات
حمیده شده باشد که آن شیخ مرشد کامل است
ترسابچه و ترسازاده 1 ایضا -ترسابچه: ال سین کفتوای ایر
ادا خیم زاریش ی اسف
ترسایی تجرید و تفر ید را گویند و خلاصی ی تم
دنیوی وطبعی بر حضرت عیسی (علی نبینا و علیه السلام) غالب بود لاجرم ترسایی را به تجرید و
تفرید منسوب گردانید.
کی له و رورش تاو شوه یه باه پاش ۱
گشاده نشود, [ناگاه " ] جذبه در رسد و کردارهای او راقبول کند و باقی احوال او تمام سازد و به
وان ]پر کی و رازن سید الهی زا کرری کهیی وا شظه مراد اعمال تدم
باشد یا به مناسبتی که سالك مقهور باشد تا به مقصود رسد. جه اوامر اعمال بر وی جاری باشد.
ترث کردن قطع امل را گویند از جیزی.
تیه (سیات التصوی و وان وا تاش کف زر اغزا نی داریدان نمی
وی تسیا لا زرا کی شیم دقاف ال ی یال
به ذکرش جمله موجودات گویان همه او را زروی شوق جویان
و تسبیح حصات دردست حضرت مصطفی (ص) یکی از شواهد قدرت است و خاکر یز دیده اشرار
اه وت
هد تفن کت او و هتم «ول شیان راون س رهم
تطامر ات و ارات شتسه الما ار افیا اسف وی
ها( ما ی ی و سر ای اک وا
جمله علوم واجبه اهل سلوك است. چه مشایخ اهل طریقت گفتهاند هر که دعوی ارشاد مشیخیت
نی ال یر پوت میت و رت کت راز کلاوتاط ایس ی ی رن
جهارعلم از جمله علوم لازمه است که به غیر تحصیل این علوم طریق فقر و درویشی بیمودن وسیر
سلوك تصوف بسر بردن جنون و کفر اختیارکردن است. کماقال:
ق ان کی کنیع رو ی رت کر و تناکا تمه
او 5 من مطابق وت و اصطلا حات عرافی و سایر مات
۳ تعاط به این صورت در فرهنگها نیامده. ظاهر! باید تعاطی باشد.
۸۴
تفرقه عبارت از آن را گویند که دل را به واسطه تعلق به امو رمتعدده پر اکنده سازد. ضدّ جمعیّت که
آن از همه به مشاهده واحده پرداختن است.
چون تفرقه دلست حاصل ز همه دل را به یکی سپار و یگسل زهمد ؟
تفکر اندیشه کردن را گویند در آلاء و نعماء و خلقیّت حق (سبحانه و تعالی) نه درذات او کما قال
الشارع: «تفکروا فی آلایه ولاتفکر وا فی ذایه».
تقوا محافظت اسراررا گویند از التفات اغیار و بازرستهشدن از محبت وجود فانی به فناء فی الّه
و فایز گردیدن بعد از فنا به دولت بقاء باثه.
تکبر بی نیازی را گویند از انواع اعمال سالك و رد کردن اعمال عباد.
تلوین نزد مشایخ طر یقت عبارت است از گردیدن دل سالك که در احوال بر وی می گذرد. و
بعضی گفتهاند: گردیدن دل سالك را گو یند میان کشف و احتجاب نسبت غیبت صفات نفس وظهور
اومیان صفات مقابله مثل قبض و بسط, و سکر و صحو و امتال ذلك. چنانجه در معنی توحید مد کور
آید - ان شاءاله تعالی.
تمکین عبارت است از دوام کشف حقیقت به واسطه اطمینان دل در مواطن قرب *.
تندرستی برقرارماندن دل و قوای ظاهری وباطتی را گویند. یعنی قوای درونی وبیر ونی.
تندي بینیازی الهی را گویند به حسب: «ٍن ال عن العالمین».
توانایی صفت فاعل مختار را گویند.
توانگری حصول جمیع کمالات را گویند.
توبه بازگشتن از چیزی ناقص و نازل را گویند. و روی آوردن به چیزی کامل و عالی.
توبه نصوح بازگشتن خالص را گویند. و آن دورکن دارد: اول ندامت بر گناه گذشته. دوم
قصدکردن بر ترك گناه آینده, کماقال:
توبه چون باشد؟ پشیمان آمدن بر در حق نومسلمان آمدن "
خدمت از سرگرفتن بانیاز باحقیقت روی کردن از مجاز
توحید اسقاط اضافت صفت وجود و هستی هرچه به غیر حق نماید آن را گویند چنانه در شرح
گلشن راز آورده که ذات حق به اعتبار تجلی و ظهور اودر مظاهر عین همه اشیا است و تمامت اشیا
به حق موجودند و بدون حق معدومند که: «التوحید اسقاط الاضافات». بیت:
۴ تعر یف تفر قه و بیت دیلش, از لوایح جامی. ص ۶. ۵. مواهب علیه. ج ۲. ص ۲۲۸.
۶ گلشن راز.
۸۵
یکی بین و یکی گوی و یکی دان بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان ۲
یعنی: یکی بین در افعال که اشارت به توحید افعالی بوّد. ویکی گوی درصفات که اشارت به توحید
صفاتی بوّد. و یکی دان در ذات که اشارت به توحید ذاتی بوّد. و بدان که در بیان مسئله توحید میان
متکلمین و حکما و صوفیّه اختلاف است. و محققان گفتهاند توحید برسه قسم است: توحید عوام و
توحید خواص و توحید اخص خواص.
توفیق ملك دوجهان را گویند. به هرکه داد عزیز دوجهان شد. و از هرکه بازگرفت مخذول
هردوسرای گشت. لان التوفیق شیم عزیز لایعطیه الا لعبد دٍ عرزیز. ۱
تیر وتیرمهه اهمال کردن وفر وگذاشتن سالك را گویند سرا و جهرا به حکم عتاب. ایضاٌ-: قتل
سالکان را گویند که عبارت از فنای عاشق است
خون من ز ایروی مزگان ریختی تیر از اين به در کمان نتوان نهاد
سوآل: این بیت خواجه حافظ شیرازی (قذس الّه سره) را چه ادایی است و چه خطابی است که
تیر آه ما زگردون بگذرد جان عزیز رحم کن برجان خود پرهیز کن از تیر ما
پواب: واه آعلم بالصواب. گذشتن تیرآه از گردون, کنایت از برانداختن حجابهای نه افلا
باشد در وقت شورش عشق چنان که گفتهاند. مصراع:
حجابی ماسوی الّه را به يك نعره براندازد
ثابت. قایلان قول لاله الا اه و معتکفان حرم کبریا را گویند.
ثروت مستغنی بودن از غیرحق تعالی را گویند.
رحمان کمافال:
نيك مردان را نعیم انسدر نعیم
حصه آنها وصال ور غین
۱. مواهب علیه, ج ۳ ص ۰۱۳۸
هی اهن اس
تسیر اتف کت > عرسا
جام و جام جهان نما معرفت باطن و کشف حقایق را گویند چنانچه خواجه غیب اللسان گفته,
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن
ایضا- جام: اشارت بر دلهای سالکان و مریدان و طالبان می کند. کماقال:
جام جهان نماست ضمیر منیردوست اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت ست!"
ایضا - جام: روی را گویند که دررخ ورخسار گفته شود. و جام: معروف است که مخصوص از
برای شراپ خوردن است. و اگر جام و جم يك جا واقع شود آن زمان مراد ازجام جهان نما است
که حکما از برای جمشید ساخته بودند و خطوط طلسمات دروی نقش کرده و هر کدام را نامی
گذاشته و هر جه در عالم روی میداده در وی آشکارا بوده. چنانچه ظهیر فاریاپی گوید:
نصه ملك جم و جام مرضع مشنو جام برکف نه وانگار که این ملك جمست
جان حیات معرفت ابدیه را گویند که اولیاء الّه بدان زندهاند.
نمیرد هرکه را جانش تو باشی" خوشا جانی که جانانش تو باشی
جان افزا صفت باقی است که سالك در آن صفت باقی ابدی بود و فنا را بدو راه نبود.
جانان صفت قیومی را گویند که همه موجودات قائم بدوست که اگر این دقيقه به موجودات
پیوسته نبودی هیچ وجود بقا نیافتی. نوع دیگر - جانان: صفت قیومی را گویند که قیام جمال
متصودات تشه که کر ایند یمه وشوو دات نبودی وحود فنا به دور بقّا راه نیافتی.
اخافظ. ۲۲ دیوان غراقز ص۱۸۱ خوشا آندل کل ارشن و گرا
۸۸
جان باز عاشق و سالك الی الّه را گویند.
جان علوی روح انسانی را گویند که از عالم علویات است.
جانفزای صفت باقی ابدی موجودات را گویند بر محبت سالك.
جبروت عالم اخص را گویند ممتد میان وجود و عدم. و بعضی گویند: میان عالم خلق و عالم
ریو بیّت. و گویند: جبروت عالم صفات حق تعالی باشد.
جبین مراد از ظهور اسرار الهی است. جنان که فرخی گوید:
بر فلك حسن اگرچه زهره جبینی زهره به رقص آید ار جبین بگشایی"
جحیم به فتح. آتش محبت راگویند.
جذبه کشش را گویند وقتی که به زحمت مجاهده و کوشش بسیار کارگشاده نشود. ناگاه جذبة
الهی در رسد و کردارهای او قبول کند و باقی احوال او تمام سازد. نو ع دیگر -جذبه: کشش الهی را
گویند که بیواسطه سلوك و اعمال مقذم باشد. یا به مناسبتی که سالك مقهور باشد تابه مقصود
رسد. چه اوامر اعمال بروی جاری باشد. وقد قال: «جذبة می جدّباتٍ الحق توازی عمل النلیّ»
جرس خبر کردن و آ گاهانیدن مرشد کامل را گویند مرسالکان را الی له و فی الّه ومع اله. وبیان
این درباب میم در معنی منزل مد کور شود - ان شاءّاله تعالی.
جرعه اسرار و مقامات و احوال را گویند که درسلوك از سالك بوشیده شده و مانده باشد. ودر
پارسی - جرعه: شراب را گویند.
جستجو خردهگیری را گویند از تقصیری که در وجود سالك بدید اید.
جعد کاکل معرفت را گویند. یعنی جنانجه جعد پیج درییح است, همجنان کاکل معرفت پیج در
پیج و شکن در شکن است.
جفا بوشانیدن دل سالك را گویند از معشوق و از عوارف و مشاهدات.
جلال احتجاب حق را گویند به حجاب عرّت و کبریایی از عباد تا هیچ کس اورا به حفیفت و
هویت جنانچههست نشناسد که «سیحانك مرا مرف «ما هس هس
جلال موجب قهر و غضب و بعد باشد که آن ظاهر کردن بزرگی معشوق است از جهت استغنای از
عاشق و نفی غرور عاشق واثبات بیجارگی او و انتباه به بیجارگی خودش و نسبت به بزرگی
معشوق.
جم مرویان. چشم را گویند.
۳ این بیت در دو چاپ دیوان فرخی (عبدالرسولی, دبیر سیاقی) دیده نشد.
۸۹
جماع استعمال لذات شهوانی نفسانی طبعی را گویند.
جمال تجلی حق را گویند به وجه و حقیقت خود از برای ذات خود. پس جمال مستلزم لطف و
رحمت و فرب باشد که آن ظاهر کردن کمالات معشوق است جهت زیادتی رغیت و طلب عاشق.
دریاب حالااصول مشرب شطارر که: آلم, عبارت ازذات ذوالجلال و جمال است. الف: الّه.
لام: جلال. میم: جمال. و به حساب جمل - آلم: هفتاد و يك است وبعد از آنکه دوازده گاندوازده گان
طر ح کند یازده ماند. و از یازده «هو» به درآید. که عدد «هو» نیزیازده است. و جمال از صفات لطیفه
است, و جلال از صفات قهر یه که غیر ی را بیرامون پرده و حلال عظمت راه ندهد الا «هو» را. و
دراین باب گفتهاند. بیت:
زغیرت غیر را در لا در آرد نمأند غیر 1 هو بر آرد
و بدان که ذات حق (سبحانه و تعالی) که الّه است به صفت جلال و جمال ظاهر است. و این مراتب
ذاتند نه در مجهول. وذات حق سبحانه در پرده جلال عظمت محتجب است و در جمال کبریایی
منکشف. و حضرت جلال وجه کمال به جمال دارد. و حضرت جمال وجه وصال به جلال دارد. جلال
مندرج در جمال و جمال مندرج م در جلال. جلال و جمال اگاهند به آگاهی ذات و مصدر جمیع اسما
وصفات. چون حضرت جلال ظهو ر الوا ن طلبد جمال را برزخ سازد تا نور حضور ظهور خودرا از
ان خالی بید. و به تجلی جمال کبریایی متجلی شود تا ریت زبی فی لاسرا علی
صورءة مور مات نمی ذاقطط. د. فوضع دی علی کتفی. فوجدت برد نا مله فی صدری, فعلشت
بهاعلم الاْولینَ والاخرین» پرده گشاید. و چون حضرت جمال استار الوان خو اهد. جلال را بر زخ
گرداند تا استیلای هستی در فقدان اندازد و از لباس بشر یت بدرآید. در این مرتبه محض تجلی
ذات تس و تعالی است. و چون چنین به سطوت جلال عظمت مستولی گردد: «رآیت رنی یوم
لمرصاد علی صورة شیخ, آهیب. فرب رل فی صدری فوَجَدتَ حتی ضرّبه فی کتفی. فنسیت
بها علم الاولینَ والاخرین» روی نماید. و در این باب گفتهاند. بیت:
در ته جلباب عشقْ مست دوشه خفتهاند مست نگردی به عین عین بلا گفتهاند
بازعکسشان نشان دهیم. دریاب چون حضرت جمال و کمال به آرایش آراسته گردد تجلی نماید
جرا که حاجب است, و حضرت جلال قرب و بعد ندارد جرا که کاتف است. و هردو در سطوات
دات مستهلك. رباعی:
بالاای :۲ سیهر دو گوهر مدورند کز نورشان دو عالم و آدم منورند
هستند و نیستند و نهانند و آشکار جون دات دوالجلال نه جسم و نه جوهر ند
۹
و اين دو حدیث مذکور از متشابهات است تأویل نباید کرد. و جمعی تأویل حدیث بدین وجه
کردهاند که حضرت رسالت یناه (ص) فرموده که: «دیدم پر وردگار خود را در صورت اول که جمال
است فی حال کنت علی صورة أمرد شاب». ودر صورت ثانی که جلال است: «ریت ربی یو
لیمرصاد فی حال, کنت علی صورة شیخ أَهیّب». و جمعی براين رفتهاند که مراد حضرت رسول از
«ریت ربی» جبرئیل است. اما اولی آن است که تعرض بیان آن نکنیم و در پرده بگذاریم که معنی
حدیث در ظاهر الحاد و کفر است و از باطنش علمای ربانی واقفاند. رباعی:
فومی که حقایق معانی گویند با خلق کجا سر نهانی گویند
اسرار غم عشق تو دلها با هم هسردم به زبان بی زبانی گویند؟
و تا کسی بدین مقامات نرسد عقلش بدین سرایرده راه نبرد. رباعی:
عقل اینجا ره نسدارد وهم نیز چشم بگشا لب فروبند ای عزیر
تا نشد مفلوب کس این سر نیافت گر تو خواهی آن طرف باید شتافت
وال اعلم بحقيقة الحال .
جمع محو ونابودگشتن هستی مجازی سالك در پرتو جمال تجلی ذاتی را جمع نامند. زیرا که
جمیع کثرات در این تجلی رنگ وحدت گرفته و احد شدهاند.
جمعیت وحدت را گویند. و وحدت بدان سیب به جمعیت موسوم است که جامع احدیت و
واحدیت است. و عبارت از آن, آنکه دل را به مشاهده واحده پرداختن است ضد تفرفه که آن دل را
به امور متعدده براکنده ساختن است. کماقال:
تا بهکی در تفرقه سوزی چو شمع غرقه شو در لجَهٌ دریای جمم
جنابت التفات به غیر حق را گویند.
جنگ به جیم تازی امتحان الهی را گویند به انواع بلاهای ظاهری وباطنی.
جنوب به ضم. که جمع جنب یعنی پهلو باشد. بر کناره را گویند از ارتکاب مناهی, و بر جانب از
پندار وهم و غرور و خیال.
جواب فنای اختیاری را گویند دربشریت از افعال.
جوانان چمن جوانان چمن اسلام و نوعروسان گلستان دین را گویند. و آن آل و اصحاب حضرت
رسول است (ص). کماقال:
ای صبا گر به جوانان جمن بازرسی خدمت ما برسان سر ووگل وریحان را؟
۴ مواهب علیه, ج ۱. ص ۴۰۱. ۵. حافظ .
۱
جوانی اول مقام سالك را گویند در سلوك.
جور بازداشتن سالك را گویند از سیر در عروح.
جوهرفرد دهان محبوب را گویند. و آن اشارت بر نقطه وحدت است که به واسطه بی نشانی و
غیب هویت آن را به جوهر فرد موسوم کردهاند. چه هیج کس قیمت آن را نداند و بیان وصف آن را
نشناسد. و شرح این دریاب دال در معنی دهان گفته شود - ان شاء اه تعالی.
جویبار مجاری عبودیت را گویند.
جهاد جنگ و کارزار کردن را گویند بادشمنان. و آن بردو نوع است. نوع اول با دشمنان ظاهر
چون اهل شرا و بغی. نوع دوم با عادی باطن چون نفس و هواء چنانچه حضرت رسالت پناهی
(اص) بعد از رجوع از غزوه تبوك فرمود؛ «رجغنامن الجهاد الصغر ای الجهاد الأکبر». دی
عدوك نفسك التی بین جَنبیك» اشارت بدوست. و دراین باب فرموده:
این سک شوم نفس بدکاره. که هم آغوش توست همواره
بدترین فاصدست جان تورا میخورد مغر استخضوان تو را
پیش از آنکه تو را ببندد چست محکمش بند کن که دشمن توست"
چون موحد اضمحلال انانیت و اثبات هو یت نماید. در این مرتبه از تیرگی وجود رسته به نورشهود
می رسد.
جون جلوه کند ور شهود از تتق غیب از ظلمت هستی تو آثار نماند
از جهره وحدت بفکن برده کثشرت تا درنظرت اندك و بسیار نماند۲
جهان موجودات را گویند.
۶ مواهب علیه. ج ۲ ص .۳۸۹ ۷. همان, ج ۱. ص ۲۱۸.
چاه رن مشکلات مقام کشف حقایق و اسرار مشاهدهرا گویند. سو آل: زنخدان محبوب را که
محل مشاهده و ملاحظه لت است تشبیه به سیب کردهاند و گاه تشبیه به جاه داده. جه اشارت
است جنانجه خواجه گفته. بیت:
ببین به سیب زنخدان که جاه در راهست کجاروی همی ای دل بدین شتاب کجا
ایضا و لد:
ببین که سیب زنخدان تو جه میگوید هزار یوسف مصری فتاده در جه ماست
جواب: چاه زنخدان گاهی اشارت برغیابت جبّ طبع و تقلید است چنان که بیانش عنقر یب
می آید. و گاهی اشارت برطور تقدیر است که در غور آن توغل کردن جایز نیست که: «التقدیر بحرٌ
عمیق. من مس فیه فقد ضل». و بحث کردن در آن طور گمراهی باز آرد که: «اذا بلغ الکلام الی
لتقدیر فامسکوا». ولیکن به اعتبار سیبی است یعنی ثمرهای از ائمار اسلام و نتیجهای از نتایج
ای دل اگر از جاه زنخدان بدر آیی هرجا که روی زود شیمان بدرایی"
و مسئله اختیار صوری در این طور منزوی است که عقل و فکر بشری انجا دخل ندارد.
ملاحتی که تو را در جه زنخدان ست به غور آن نرسد صدهزار فکر عمیق"
۱او۲. حافظ.
۳
آمد. و گفت ه رکه گفت: «َنی مسئلة الاختبار لا التقدیر یَضحاك فی التدبیر». و به همین معنی نیز
خواجه می گوید. بیت:
کشته چاه زنخدان توام کز هرطرف صدهزارش گردن جان زیر طوق غبغب ست
سوآل دیگر: معنی امثال این دو بیت جه باشد که خواجه گفت. بیت:
جان علوی هوس جاه زنخدان تو داشت ۲ دست در حلقه آن زلف خم اندرخم زد
در حم زلف تو اویخت دل از جاه رح ۱ اه کز چاه برون امد و در دام افتاد"
جواب: وال اعلم بالصواب. اشارت بیت اول آن باشد که جان علو ی یعنی روح انسانی که از عالم
علویات است هوسی داشت که به تقاضای استعداداصلی خویش به جاه زنخدان فر ود اید یعنی به
مرتبه طبع بشری و نفس انسانی که آخر مراتب تنرّلات است فر ود آید. بس دست استعداد به زلف
خم اندرخم که نردبان تنزلات است درزد وبه مر تبه نفس و طبع نازل گشت. و اشارت بیت دوم آن
باشد وال اعلم بالصواب. دل که لطیفه ربانی است خواست که از جب غیابت طبع و نفس خودرا
به فضای عالم حقیقت رساند و از نشیب چاه تقلید به ذروه اطلاق ترقی نماید. در خم زلف شریمت
آویخت تا از جب طبع بر آمد. ولی افسوس که از فید نفس و طبع در رهید و در دام زلف شریعت
افتاد. آن زمان مقید به نفس و طبع بود. این زمان مقید به دام زلف شریعت است. و هنو ز به مر تبه
اطلاق نمیرسد. ودر این مصراع اشارت است به آنکه تا کسی از نفس و طبع به کلی خلاص نیاید
به مرتبه ادای شر یعت نرسد و در مقام حقیقت در نیاید.
سوآل: چون اشارت از زلف بر شریعت کردی, چوگان زلف و مهتاب رخ. در اين بیت چه اشارت
است که خواحه گفت. بیت:
ای که برمه کشی از عنبر سارا جوگان مضطرب حال مگردان من سر گردان را
جواب: مراد از عنبر سارا. زلف است. و زلف را معتی بسیار است. کماقال:
دربند این مباش که مضمون نماندهاست يك عمر میتوان سخن اززلف یار گفت"
لیکن چوگان زلف اینجا اشارت بر شریعت توان کرد و خطاب با رسول (ص) است. و مهتاب رخ
مرتبهُ وجه است که: «أینما توافتم وجه اقم» و آن عبارت است از ظهور حق در مظاهر جمله
تعینات علوی و سفلی و محالی مرضیه و نامرضیه. می گوید ای آنکه بر مظاهر چوگان زلف عین
ظهور شر یعت. فر وهشته, بیت:
ای که بررخ از خط مشکین نقاب انداختی طرفه کردی سایه را بر آفتاب انداخته ۵
۳و۵ حافظ.. ۴ گلچین جهانبانی, ص ۳۰۱ با تقدیم وتأخیر ازصاني.
و
تا بدان چوگان زلف گوی قلب مجانین عشق را در میدان کبر یا میزبانی و میرانی و بر میل احوال و
مقامات معرفت مینشانی و از مظاهر نامرضیه سوی مظاهر مرضیه میدوانی. «مضطرب حال
مگردان من سر گردان را». یعنی: به وقت مغلوبی حال آن جوگان زلف شر یعت زنجیر آهنین گشته
این مجانین را مقید میدارد و از مظاهر مرضیه سوی مظاهر نامر ضیه نمی گذارد و اضطر اب ایشان
از انجا است. و شیح سعدی شیرازی نیز به اين اشاره کرده و گفته که, بیت:
سعدیا حال براکندهدلان کو داند کهمه عمر به جوگان کسی افتاده ست
واه اعلم بحقيقة الحال .
چشم صفت بصیری الهی را گویند. یعنی چشم شهود حق است مراعیان و استعدادات را. و آن
مشهود است که معبّر به صفت بصیر ی می گردد. و اشارت به جشم دلبران تناسب به صفت بیماری
و مستی است یعنی بیماری و مستی که بعد و فراق و بندار خودی روی نموده و از مشاهده جمال
جانان عاشقان دلسوخته را محروم میدارد. همه آثار و لوازم چشم پر کرشمه است.
چشم آهو ستر کردن الهی را گویند تقصیرات سالك را از غیر سالك ولیکن آگاه کردن سالك را
از تقصیر ی که کرده باشد از آان, نه که از غیر او متواتر است که سالك را از تقصیر باشد و تداركك
تقصیر کند.
چشم آهوانه تنبیهکردن الهی را گویند سالك را بر تقصیرات به طریق رمز.
چشم ترك سترکردن احوال و کمالات و علو مرتبه سالك را گویند از خودی سالك و غیر او که آن
را جز خدای تعالی نداند. و این کمال مستوری است.
چشم خمار و چشم شهلا سترکردن تقصیر سالك را گویند از سالكك. لیکن کشف آن برارباب
کمال که از او اکمل و اعلا و اجل باشد [دشوار نبود" ], جه انبیا به زمان ایشان باشد و جه نباشد.
چشم شیدا" ظاهرکردن احوال کمالات و علو مرتبه سالك را گویند بر سالك و غیر او چنانجه
سهو هر يك از این مقام خیزد. و اين از مکر و استدراج خالی نباشد. الاستدراج: اندك اندك نزديك
گردانیدن بنده را به عقو بت و خشم خود.
چشم مست سترکردن الهی را گویند بر تقصیر و خردهای که از سالك دروجود آید.
چشم نرگس ستر احوال و کمالات را گویند از خود سالك نه از غیر» زیر | که مردم داند اورا که او
ول است ولیکن جود نداند ولاایت خود را و این دو قدم از يك جنس است.
۴ رشف الالحاظ: دشوار نبود. . ۷. اصطلاحات عرافی: شهلا.
۹۵
چلیپا عالم طبایم را گویند. - أیضا: ظهور تجلیّات قهر جلالّه را گویند.
جمن گلزار معارف الهی را گویند.
چنگ به جیم بارسی, محافظت و مر اقبت وقت را گویند. باقی سازها مثل رباب و غیر ان ازروی
کلی براین وحه قیاس کن.
چوگان تقدیر جمیع امور از اوامر و نواهی شریعت را گویند به طریق قهر و جبر. الجبر:
پیوندکردن.
چهره دیگر گونی تجلیات را گویند وقتی که در غیر ماده باشد در خواب یا در حالت بی خودی.
حاجب که ابرو باشد. صفات الله را گویند زیرا که بردهدار ذات است.
حاکمی جاری کردن اوامر شرعی را گویند بر سالك.
حبل متین در لغت. ریسمان محکم است.و اینجا مراد از وی. طریق طلب را گویند به عالم
هویّت. و فرآن را نیز حبل متین گویند کقوله: «راعتصموا بحبل الّه جمیعا».
حج سلوك الی اه را گویند جنانچه به شر حی دلبذیر در معنی پارسایی به قلم تحر یر درآمده. قال
هل الاشارة: الحجخ حرفان, الحاءٌ من الحلم , والجیم من الجرم . قاعلم آن ال تعالی جاورعن
حجاب موانعی را گویند که معشوق را از عاشق بازدارد. نو ع دیگر - حجاب: مانعی را گویند که
عاشق را از معشوق بازدارد به حکم ارادت معشوق. نو ع دیگر - حجاب: موانع وجود و تکثرات را
گویند که هنوز سالك به مقام وحدت نرسیده. سلمی گوید (قَدس سره ) که دنیا و اخرت هردو
حجاب وقاطعان راهاند و هذان حرامان علی امل له
دنیی و عقبی حجاب عاشق است میل ایشان کی زعاشق لایق است!"
حجرالاسود دل را گویند که در سویدای اسر از موب است.
حرم بارگاه دل را گویند که حرم حضرت خداوند است.
حریف هم صحبت موذت شراب محبت را گویند. سوآل: آنجه خواجه فرموده بدان چه اشارت
۷
جو با حبیب نشینی و بادهبیمایی به یاد ار حریفان بادهبیما را
جواپ: خطاب با حضرت خاتم النبیین است (ص) که درشب معراج به تحفه «السلام عليك آیها
لنبیٌ»منرّف شد. حریفان بادهبیمای امت خود را فراموش ننموده به عطیه السَلام علینا وعلی
عبادائّه الصالحین » سرافر از کرده.
حزن حالتی را گویند که از غم و اندوه و افسوس ویشیمانی دردل پدید اید بعد از مفارقت وباعت
طلب شود به اهتمام تمام.
حسن جمعیت کمالات را گویند در يك ذات. و این جز حق تعالی را نبود.
حسنه نیکویی را گویند از علم وعبادت و وفاء يا بشارت قلب. يا نور حقایق, يا حقوق خالق. یا
قدم سلولك در طریق معرفت قدیم به خلاف سیئه.
حضور مقام وحدت را گویند. سوآل: آنجه خواجه شمس الدین محمد (قدس الّه روحه) فرموده
جه اشارت است که. بیت:
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ مت ماتلق من تهوی دع النبا و أهلیها
جواب: در این بیت به خود بازگشت نموده و از التفات طاعنان خود را بازکشیده و گفته که اگر
مذعای تو ای حافظ با دوست حضوری است. از طعنه حاسدان مر نج که آن وسیله غیبت ودوری
است. جه هرگاه تو التفات بدین طاعنان نمایی از دوست غایب گردی و از حضور حضرت
اوبر آیی» و شرط محبت ان است که هر گاه بپیوندی با محبوب حانی, دل به دنیا و اهل او ملتفت
نگردانی و به کل همه را ترلك دهی, کما قال:
بادوست یگانه باش وز خلق جهباك معشوق تو را و بر سرعالم خاله "
حق اثابت وجود واجبالوجود را گویند (عَرْشاْْه) که ازلی و ابدی است. ضد باطل که آن وجود
بشری است که قبایل فنا و زوال است. و جون اشعه لمعات وجود حفانی ظاهر گردد. وجود
موهوم ممکن درجنب آن متلاشی و مضمحل گردد. کما قال:
همه هرجه هستند زان کمترند که درهستیش نام هستی برند
چو سلطان عزت علم برکشد جهان سر به جیب عدم درکشد "
حقیقت رعایت معرفت و سخاوت و یقین و صدق و توکل و تفکر را گویند. اعلم الحقیقة
هوالشی4 الابت قطعا و جزما و یقینا. یفال: حق الشیء اذا نبت. وضع اللفة فی الاأصل کاسم
۲ بیت از احمد غزالی. رك. مجموعه آثار فارسی احمد غزالی؛ ج ۲. ص ۱۲۵.
۹۸
الاسد للبهيمة و هی مکان قاژ فی محله.
حمیت عبودیت را گویند. و حمیت در لغت. غیرت و رشك نمودن و پرهیز کردن وننگ داشتن
است.
حنیف در لغت. مسلم و مستفیم در اسلام را گویند. و اینجا مراد ازحنیفی: آنکه مجرّد ومعرا ویالك
از وث قیود تقلید ورسم و عادت گشته, در دیر دین اسلام که مساجد و معابد باشد درامده. زنار
خدمت بر میان جان بسته, و تبتل انقطاع را شیوه خود نموده, از جمیع علایق صوری و معنوی
مجرد و آزاد شده, مقید قیود کفر و اسلام ناشده, که هرچه فی نفسالامر خوب است و موجب
کمال یقین نقفس انسانی است البته مستحسن شمرده است.
حی که عبارت از زنده است. مرا از بندهمومن است. گو دح زندهدلان عشق را ون که
«ولا تقولوا لمن یقتّل فی سبیل اتّه آموات بل أحیاث», «عندر بهم» اشارت بدان است
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جرید؟عالم دوه با
حیات زنده گردانیدن دلهای عارفان را گویند به انوار مشاهدات. نو ع دیگر - حیات: زندگی
اخلاق روحانیه را گویند. و ان مردن است از انانیت و زنده گردیدن به هو یت حق که حیات حقیقی
عبارت از آن است. کماقال:
نجویم عمر فانی راء تویی عمر عزیز من نخواهم جان برغم راء تویی جانم به جان توث
الحق تا شر بت فنا ننوشی خلعت بفا نبوشی. هر که را به مرتبه فنای فی الّه رساند. جرعه ازساغر
بقای بالله جشاند. کماقال:
هر که را از بسود او فانی کنی سر زگوهرهای روحانی کنی
کشتگان را شربت حیوان دهی بعد کشتن جان جاویدان دهی
بدا ن که حبات بر دو نوع است: یکی حیات بشر یت که عالمیان بدو زندهاند. آخرالامر این حیات
به سر آید که: «کل تفس ذانقةالموت». دیگر حیات معرفت که حیات ابدیه است و اولیاء اه بدو
زنده اند که «فلنحیینه حياٍ طیبةّ». و از اینجا است که حضرت رسالت بناهی (ص) فرموده:
«المزمن حیْ فی الدارین». بیت:
نمیرد هرکه را جانش تو باشی" . خوشا جانی که جانانش تو باشی
و نشان این حیات سه چیز است: از خلق عزلت, و با خالق خلوت. ودوام ذکر به زبان و دل, بلکه به
۴ . حافظ. . ۵.مولوی. . ۶.دیوان عرافی, ص ۲۸۲: خوشا آن دل که دلدارش تو گردی.
دل و جان. و بزرگی این معنی را نظم فر موده. نظم:
بر روی خلایق درصحبت مکشای می باش به کلی منو حه به خدای
۰ ۰ ۰ ۰ ۶ ۷
غافل مشو از دوق دل و دکر زبان تا زنده جاوید شوی در دوسرای
۷ . از «بدان که» تا «دوسرای». مواهب علیه. ج ۱ ص ۴۰۹-۱۰ به نقل از کشف /۷اسرار.
۹۹
خار رتاش مومت مهف را کر نف نوع دیگر - خار: بدنامی و یی نامی و بی ننگی را گویند.
کماقال:
ایکا ورس تارقف وین زهد خشك را به می خوشگوار بخش
طامات شیخ درره آهنگ چنگ نه تسبیح و طیلسان به می ومیگسار بخش!
انقا متا مایت ات اتاسای رتاش ری عبر و مار او
هر وا او تصای ۱۱ مه سم وان ما6 یتست
لن ترانی میرسد از طور موسی را جواب هرچه ازحق واه انس بل کون وتان
هی و شا تاه ها فا اه ان
خاك تواضع را گویند. ایشا شاف نت غتضر بر کن استالف وبعل را کوش توفقع ان بداتم
شوت سخاوت لازم است.
خال اصل مر کز محیط دایره وجود را گویند که همه موجودات را از آدم و مادونه فراگرفته است
که غالی غیت و شهادت مراد از او اشت وقطه وعنترا بهعال سبت:دادهاند نا ارادیده
یه هه یفاضا مه هرن سا راشای بش یال
اشاس هط روت انیب امه رای کت ات ره بدا ان
1
۲ 7 و _ ۳۹ [ 9 نز ۶ 7 جّ 9
که از ادراك و شعور اغیار محتجب و مختفی است که: «لایری الهٌ الاالّه, ولا یعرف ائه الاالّه».
۱ حافظ. ۲ مواهب علیه, ج ۱. ص ۴۸۰: هرچه آن ارتقو پست ابش مس رنه و اکن عتاف:
خال سیاه عالم وحدت و عالم اجسام را گو یند.
خانقه منزل عبادت سالکان مسالك طریقت را گویند. و جمع آن خانقات و خوانق است.
خانه خودی خود را گویند که غنیت" وجود را است در مطاوعت سالك علی سبیل البصیر ة.
خبایث جمع خبیث است به فتح. اسباب آلودگی و بلیدی دنیا را گویند به حکم آنکه: «الدنیا
جیفت». کماقال:
آنکه پرواز کند جانب علوی چو همای دنیی اندر نظر همت او مردارست"
خراب دل را گویند.
خرابات خرابی بشریت را گویند. ایضاً - خرابی نفوس و بی نو ایی را گویند. ایضاً - خرابات:
جای و مقام رندان بی سر وبا و باده نوشان خودرآیان است که آن را درلغت شرابخانه گویند که
مظهر فیض قهر جلالی است. و اینجا مراد از خرابات: اشارت به وحدت است اعم از وحدت
افعالی و صفاتی و ذاتی. و ابتدای ان عبارت از مقام فنای افعال و صفات است. و در حقیقت
خرابات: مقام فنای کتر ات است. ایض -خرابات: قلوب انبیا ورسل را گو یند که اصل و منضا ومو لد
شراب محبت و معرفت و حکمت از آنجا است.
مقام اصلی ما گوشه خراباتست خداش خیردهاد آنکه این عمارت کرده
خرابانتی خراب حال و بی سروبا از غایت عیش و لذت را گویند که مستلزم سالك عاشق لا ابالی
است که از قید ریت افعال و صفات واجب و ممکن خلاصی یافته افعال و صفات جمیع اشیارا محو
افعال و صفات الهی داند و هیج صفتی به خود ودیگران منسوب ندارد و نهایت این خرابات مقام
فنای ذات است که ذوات همه را محو و منطمس در ذات حق باید که: «والیه بر جع الامر کله», که
این بیت اشارت بدان است:
علم حق در علم صوفی گم شود . اين سخن کی باور مردم شود
و در حقیقت خراباتی آن است که از خودی خود فراغت یافته خودرا به کوی نیستی درباخته
باشد. ایضاً - خراباتی: خاکیان را گویند که خرفه وجود ایشان می آلوده معصیت است و معصیت
مظهر... " و معرفت است که دریاب راء در معنی رند گفته شود - ان شاء ال تعالی.
خرابی قطم تفر قات و تدبیرات عقل را گویند. نو ع دیگر -خرابی: فلع تصرّ فات و تدبیر ات عقل
را گویند به نواخت و تسلیم تمام.
۳. کتب مصطلحات: عینیت. ۴ مواهب علیه. ج ۲. ص ۳۳۸. ۵. حافظ.
۶ يك کلمه در اثر سیاه شدن خوانده نشد.
خرقه صلاحیت و سلامتی صورت ظاهری را گویند. ایضا - خرقه: خودنمایی و تعین نفسانی را
گویند.
حروسی هموارگی میل شهوت را گویند. باید که آن را به تیغ روزه و کم خوردن ذبح کند تا بعد از
آن مر غ عشق او از آن درپر واز آید.
خران عبارت است از استتار عزت و استغنای محبوب از محب.
خزانه به کسر دل را گویند که خانه گنجینه اسرار الهی است.
خشكت عالم جسمانیات را گویند. و چیزی که بی نفع و بی مزه بوّد. و نیز: ربا و عجب وسرگرانی
را گویند.
خشم ظهور صفات قهری را گویند بر عا
خط عالم بر زخ را گویند که میان عالم ارواح و اجسام است. ایضاخط: پوشش جوگان شر یعت
را گویند از اوامر و نواهی که نقاب مظاهر عین ظهور حق گشته. ایض خط: کثرات را گویند که
عبارت از تجلی ظهور جمالیّه است. جهت آنکه بردهدار روی وحدتند. و خط: اشارت است به
ظهور حقیقت تجلی جلالی در مظاهر روحانی. چنانجه حضرت مولوی جامی فرموده:
همانا آیت سجدهست خط از مصحخف رویت که هر کس خواند آرد سجده در محر اب ابرویت
سن هر آینه خط روی مهرویان به مناسبت ظلمت که بردهدار تور است با تجلی جلالی مشابهت
داشته باشد. بدان که مراد از خط. جناب کبریایی است که عالم ارواح مجرده است که اقرب
مراتب وجود است با مرتبهُ غیب هویّت. و جناب به فتح جیم. کناره سر ای است و جایی که به محله
قریب باشد. و به مرتبه اطلاق که مقام شاهد ذات است از عالم ارواح هیچ مرتبه از اين اقرب
تس که سرای عظمت و کبریایی ذات عالم ارواح غیب باشد.
خفی | ستوای جلال عظمت حت (جَل وعلا) را گویند که چیزی مستتر است در سرولایعلمه
تایناخد ان ره که: «فی السَر َفبٌ, و في الحْفی آنا». و خفی محلّ
خلت ستسلام ند را گویند در عموم احوال به حضرت ذوالجلال. و این مقام ابر اهیم (ع) بوده
لاجرم به خلیل موسوم شد که: «واتخذ ان" ابر اهیم خلیلا».
خلق عظیم آن را گویند که نه از بلا منحرف شود و نه از عطا منصرف. نوع دیگر - خلق عظیم:
این بود که همت او جز خدای تعالی نبود. نوع دیگر -خلی عظیم: آن بوّد که مشیّت خود را دست
باز دارد و خود را به کلی به حق واگذارد. و ع دیگر - خلق عفلیم: عمل کردن به قر آن را گویند.
وصف خلق کسی که قرآنست خلق را نعت او حه امکانست
و معنی خلق عظیم در لغت, دین و اداب و گفتار و خوی و کردار خوب و خصلت نیکو و مزاح
مرغوب و بزرگ را گویند.
خلوت انزوا و انقطاع از خلق را گویند که اشارت به مقام وحدت است که از حجب وجود و
تکثر ات غیرسالك گذشته و به خلوتگاه وحدت رسیده باشد, کماآشار الیه:
حجاب کثرت از هم بر دریده به خلوتگاه وحصدت آرمیده
خم به ضم. اعیان کثر ات را گویند. ایضاً-خم: قلوب مجتهدان طر یقت و کمال معر فت را گو یند.
خم ابرو اهمال کردن وساقط کردن سالك است از درجات وصال به واسطه تقصیری که از او
در وجود میآید.
خمار به صم, رجعت را گویند از مقام وصول به طر یق انقطاع.
خمار به فتح و شد میم. بسیار خمر خوار یا خمرفروش را گویند. و اینجا مراد از خمار,
خمر فر وشی است که شر اب نیستی میدهد و نقد هستی... " را می ستاند که آن مر شد کامل است.
خمخانه محل سراير را گویند که مهبط تجلیّات باشد که آن سوای عالم قلب است. ایضا -
خمخانه: محل تجلّی را گویند که آن دل سالك است. ایضاً - خمخانه: مرتبهٌ علم و امتیاز اسما و
اعیان از یکدیگر را گویند.
خمر موقف را گویند. نو ع دیگر- خمر: جوشش محبت الهی را گویند. نو ع دیگر - خمر: محبت
خمخانه سر را گویند.
خم زلف معضلات - یعنی: دشواری و مشکلات اسرار الهی را گویند.
خنده عبارت از تجلی وظهور مر تبهٌ وحدت است که احدیّت و واحدیّت از آن تجلی امتیاز ظهور
یافت, کما اشارالیه:
از دهان پرنمك بر هیچ کس بیدا نبود خندهای کردی و شوری در جهان انداختی
خواب فنای اختیاری را گویند در بشر یت از افعال.
خود کامی متابعت نفس و هوارا گویند. سوال: انجه خواجه گفته بدان چه اشارت است که
همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماندان رازی کزو سازند محفلها
۷ يك کلمه در اثر سیاه شدن خوانده نشد.
جواب: این بیت در رنگ نامرادی و ناکامی خویش میگوید و راه افتقار و افلاس میپوید و
میگوید که: همه کارهای من از خودکامی و خودمرادی محبوب در محبت او به بدنامی کشید, یعنی
از فرط خودکامی و خودمرادی معشوق کارهای من در ناکامی و نامرادی به جایی رسید که از
محبت به جز بدنامی بر من هیچ نماند. مصراع:
بدنام به نام تو شدم ای شده باری
اگر آوازة «بحبهم و یحبونه» در جهان انداختند. لیکن مرا در محبّت جنان مفلس و نامر اد ساختند و
باطن مرا به حدی به سادگی برداختند که از محبّت هیچ کامی و مرادی بلکه هیچ خبری و اثر ی
بازنیافتم. و الیه آشار:
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال جیست نقش غلط مبین که همان لوح سادهام
لیم ٍ
مخدوم شیخ نصیرالذین محمود (قدس سره) فرموده:
در دل محمود اثری نیست از آن لاف محبت به ستم میزند
ومن بدین حرف شرمنده آفاق گشتم و خواستم که از نامرادی سر افلاس نهان ماند. آما «نهان کی
ماند آن رازی کزو سازند محفلها» چه از نامرادان محبت و مفلسان معرفت نه تنها من بودم که
بوشیدن این راز می توانستم بلکه محفلها و مجلسها است در وادی از محنتزدگان افلاس و
نامررادی.
خورشید تجلیات محض را گویند.
خوف به رسم پر وردن را گویند, وقتی که پر ورش موافق طبع باشد. و مخالفت قطعا ظاهر نشود.
اگر تکلیف درآن بود مخالفت باشد با طبع سالك. ایضاً خوف: حالتی را گویند که در دل بنده پدید
آید بعد از معاشرت. و یا غیر طلب باشد به اهتمام تمام و مستأنف - یعنی: بر گشتن از موافقت.
6 ۵
دام زلف شریعت را گویند که هر گز کسی به مرتبه ادا و اطلاق اوامر و نواهی او نمی رسد هر چند
به مرتبه کمال رسیده باشد.
دام شیطان زنان را گویند. جه بدترین دام شیطان زنانند که بدان مردم را از راه می بر ند.
دانشمند مراد نگاهداشت معنی هفت حرف را گو بند. یعنی ازدال, دنیا را یس پشت اندازد. و از
الف, آخرت جوید. و از نون. نصیحت همه کس را کند. و از شین شر بعت محمد مصطفی را نگاه
دارد. و از میم. مسکینان رابه راه راست کو شش نماید. و از نون نیتها از غیر حق تعالی خالص کند و
حق تعالی را طلب کند. و از دال, دل بر دنیا ننهد - آنگاه او را دانشمند خوانند.
در به فتح و سکون, مطاوعت را گویند.
در به ضم و شد, دل را گویند.
درباختن محوکردن اعمال ماجرا را گویند از باطن.
درخوشاب به ضم و شد, دل را گویند.
درد به فتح, , حالتی را گویند که از محبت ظاهر شود و محب طاقت حمل آن ن ندارد.
درد به ضم ریاضت ومجاهده نفس را گویند. ایضا-درد: عشق ممزوح را گویند که ] ن مقامقنای
سالك است و سوز به نهایت اهل کمال که بقا است نر سیده باشد, کماآشارالیه شیخ العطار:
بنوش درد فنا گر بقا همی خواهی که زاد راه بقا دردی خراباتست
و در لغت - درد. به ضم. شراب مغشوش و لای دار و مکدر را کو بند.
۱ دیوان عطار ص ۲۴: بنوش درد و فنا ن شو اگر بقا خواهی.
درس سخن مکاشفات و اسرارو اشارت الهی را گویند در ماده و غیر ماده, در محسوس ومعقول.
درون عالم ملکوت را گویند.
درویش مراد نگاهداشت معنی پنج حرف را گویند. یعنی ازدال, دنیا راسه طلاق دهد. و ازرا.
رحمت ازحق بخواهد. و ازواو, وجه حلال قوت حاصل کند. و ازیاء یاری از خدای تعالی بطلبد. و
از شین. شفقت با همه کسان یکسان کند - انگاه او را درویش خوانند.
دریا اعضای هفتگانه آدمی را گویند. چون: چشم و گوش و زبان و بطن و فر ج ودست وبای. و
بعضی گویند: حرص و شره و حقد و حسد و غضب و شهوت و کبر, کماقال:
در میان هفت دریا تختهبندم کردهای . بازمی گویی که دامن تر مکن هشیار باش
ایضا - دری: توحید را گویند که «التوحید بحر عمیق». چنانچه در معنی بحر مذ کور شد
دست صفت قدرت را گو یند. ایضاً - دست: احوال ظاهری را گویند.
دست زدن محافظت و مراقبت وقت را گویند. باقی سازها مثل جنگ ورباب و غیر ان ازروی
کلی براین قیاس کن.
دستگاه حصول جمیع صفات کمالات را گویند با وجود قدرت بر اظهار هر صفتی.
دف طلب معشوق را گویند مرعاشق را. ودف به فتح دال ویا ضم آن و شد فاء: نام سازی معروف
است که می نو ازند.
دل عرش اه را گویند, بدان معنی که «قلبٍ المزمن عرش اقه». ایض -دل: خزانه اسرار الهی
است. جنانجه درنعت حضرت رسول (ص) فرموده:
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا درش ببست و کلیدش به دلستانی داد"
۲ حاشیه نسخه متن: و در اين بیت نیز بدان اشاره رفته. کمافال:
ز دریای شهادت جون نهنگ لابر ارد هو تیمم فر ض گردد وج , را در وقت توفانش
یعنی چون از دریای شهادت که در آیه کر یمه مذکور است که: «شهذانله», نهنگ انه ال که نفی ممکن الوجود
است, صدای الاهو بر آرد که اثبات واجب الوجود است. همجن نوج نی که دم نی است در کی از هر ما
تیمم کند با وجود کثرت آب از خوف توفان که عبارت از فهر او است. بدان که مر اد از الا هو. صفات حمال است
لطف و اکرام است و مراد از نهنگ لا. صفات جلال است که قهر و انتقام است. ۱۳0
سطوت جلال مستولی گردد. اسنیلای هستی و خودی انبیا و اولیا در فقدان اندازد. و نفی غر ور عاشق و اثبات به
بیجارگی او نماید. و انتباه یه عجز و مسکنت خودش و نسبت به بزرگی و استفنای معشوق و اعتراف په کلمة:
سابل اب ور 1 رباب», یعنی جه نسبت خال را با عالم ناك؟ اعلم وافهم.
همین بحث در دیوان اشعار و رسانل اسیری لاهیجی. ص ۳۲۷-۲۳۲. آمده است. وحامی نیز شرحی بر این
بیت دارد. و بیت از خسر و دهلوی است. ۳ حافظ.
و بیان این در تفاسیر در معنی «الم نشرخ لك صدرك» مسطور است. و دل همسایه نفس است که
محل خواطر تفرقه و خیالات رذیه است. بدان که اصل دل انسانی آن قطره خون سیاهی است که
دل صنو بری محیط او است.
دذلال اضطراب و قلق را گویند که در جلوه محبوب ازغایت عشق وذوق به باطن سالك میرسد و
هرچند درآن حال به مرتبه سکر بی خود نیست فاما اختیار خود نیز ندارد و از شذت اضطر اب
هرچه بر دل او درآن حال لایح می شود بی اختیار به زبان می گو ید. و دلال به فتح در لغت عرب.
نازوکرشمه و غنج و اشاره که به چشم و ایرو کنند.
دلبر حق را گویند به صفت قبض و اندوه محبت دردل. ایضاٌ-دلیر: صفت قابض را گو یند به اندوه
محنت در دل.
دلدوست سبق محبّت الهی را گویند بر محبت سالك که هیج کس را جز حق این سزاوارنیست.
دلکشا صفت فتاحی را گویند درمقام انس دل.
دندان حصول زهد و فقد وفقر را گویند. ایضاً - دندان: دل را گو یند.
دنیا مأخوذ ازدنی است یعنی فر ومایه. و نزديك به معنی اول مشتق است ازدنائت. و به معنی دوم
ازدناست یعنی نزديك شدن. و به نزديك مسا شده از بهر آنکه او نزديك است به انسان از آخرت.
دوری بی شعوری از معارف اسما و صفات و افعال الهی را گویند.
دوزخ آثارواحکام کثرات نفسانی را گویند که گرفتارمار شهوت وموش حرص و عقرب بخل و
ازدهای ناموس و زبانیه [که] قوای نفسانی است.
دوش صفت کبریایی حق تعالی را گویند.
دهان ظاهرا صفت متکلم را گویند. بدان که دهان اشارت است به علم اجمالی مندرج در احدیّت
ات جمعیت. سوآل: دهان محبوب راء نقطهُ وهمی و جوهرفرد وهیج گفته. و میان محبوب راء
باريك تر از موی و طولی بی هیجج عرض داشتهاند. چه اشارت است چنان که گفته. بیت:
هیچ ست آن دهان که نبینم ازونشان موییست آن میان که ندانیم تا چهموست؟
وله:
نشان موی میانت که دل در او بستم زمن مپرس که خود در میان نمی بینم
وله:
ای آنکه جزء لایتجزا دهان توست طولی که هیج عرض ندارد میان توست*
۴ همان. ۵ این بیت در دیوانهای متعارف حافظ دیده نمی شود.
۱۰۸
جواب: اشارت ازدهان گاهی بر نقطه وحدت است که به واسطه بی نشانی و غیب هو یت او به هیچ
موسوم کرده اند. و اشارت ازمیان بر مرتبه وحدت است. و طولش از جامعیت او است مر احدیت و
واحدیت را. اما در رساله حق | لیقین* گفته که جون وحدت متعین گشت نقطه نمود و از سرعت و
انقضا و تجدد تعینات متباینه مانند خط صورت بست. از اینجا می رسد که دهان اشارت بر آن تعین
نقطه وحدت کنیم و میان اشارت بر آن خطّ. و از این بیت دوم واضح می شود که گفته.
یعنی وحدت که جامع احدیت و واحدیت بود. به اعتبار جامعیت به وحدت موسوم است. و در
حقیقت که نقطه موهوم است به اعتبار خنده احدیت که عبارت از تجلی و ظهو ر او است دو نیم
گشت. یعنی احدیت و واحدیت را اعتبار امتیاز ظاهر شد و او از میان دو نیم گشت.
آزدهان پرنمك برهیج کس بیدا نبود خندهای کردی و شوری در جهان انداختی
ودهان را افضل الاشکال نیز گویند. جرا که مستدیر است. ومعنی آن و جوهر فرد در محل خود به
وحه احسن گفته شده.
دهان تنگ صفت متکلم را گویند به طریق بعد ازفهم و وهم انسان.
دیدار ظهوریت کمالیت محبوبیت را گویند به جهت ازدیاد شوق محبت.
دیده اطلاع الهی را گویند بر جمیع تقصیر احوال سالك از خیر و شرّ که در وجود سالك آید و اوو
غیر او نیز هیچ کس را بر آن اطلاع نیفتد جز خدای تعالی را و آن عفو باشد.
کماقال:
در دیر مغان آمد یارم قدحی دردست مست ازمی و می خواران از نرگس مستش مست۷
دین به کسر, آیین و عادت و اعتقادی را گویند که از مقام تفرقه سر بر کرده باشد.
۷ حافظ.
۱۰۹
دیوانگی استیلای احکام عشق را گویند برصفات عاشق در اعمال که مقام محفوظی است.
دیه عبارت از فر یه بود وحود مستعار را گویند.
دک به شتاب رفتن و باد کردن حق تعالی را کو یند مرسالك را بیوسته جنانجه دراین رباعی گفته.
رباعی:
1 قح عم در امه تسا رش وم حدار
دائم همه جابا همه کس در همه کار میدار نهفته جشم دل جانب یار"
واین آشازی یه ایا نو اعد کال سره است که وه سر هت شیر سالک بت عیل آیم ان شا
ی از ۵ ۶ ۵۳ 9 ۳
تعالی. و هو دکرالیدین والرجلین والعینین والاذنین والبدن والبطن والفرج واللسان والقلب
والروح . کما مرذکره.
دی اخشیتن و فزخت مت را کرد که آلدری تفر شخ الشی ای رت روز
تجلیات صفات و ذات مقدس و تعالی را گویند.
ذوالقربی نزدیکان را گویند. و نزديك تر از همه به تو نفس است, پس اولی آنکه او را از مها لك
از تو پاس داری باس انفاس بهسلطانی رسانندت ازاين باس"
و ی کی کی ارام اه ناس
را او رل ره ره رات و رضری عای
ماهنت شارت اس ان که کقمم بیاخ:
راز درون برده ز رندان مست برس کانین حال نیست صوفی عالی مقام را
تور ای وه ی ی توق اش کح ی مد سورد تا و
ار ار و مس سای یت وش مت ات
ریا که مظهر لطافت و ها و تواز هر کنافت و کتورت: و طلمت: تواند بو دیت:
در کارخانه عشق از کفر ناگزیرست آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد
و صوفی عالی مقام و شیخ پالك دامن و زاهد پاکیزه سرشت و امتال ذللك. اکثر اوقات اشارت بر
کرت کت کستصرا ام وه یرنه سای ورد کر عون ال وا نار
شون شافب انهان اس قاری که عفن راب اعاان سوت افیا سضوباه فی و
طهارت نبود.
و ۰ نگنسجد درمقام لی مع الا
از اینجا بدانی اشارت امتال اين عبارت که: «راز درون برده ز رندان مست پرس». و - راز را.
اندیشه مخفی و میان نیز گویند, چنانچه سابقا برآن اشارت رفته.
راهب جمع او ان ار هار ها وان رای کرد کم ور تست سای
و
۱۱
مجرد و منقطع گردانیده و معتکف دیر و صوامع اند که معبد وخلوت ایشان است. و اینجا مراد از
راهب: آنکه مجرد و معرّا و باك از لوث قیود تقلید ورسم و عادت گشته, در دیر دین که مساجد و
معابد است درآمده کمر خدمت بر میان بسته باشد.
رباب محافظت و مراقبت وقت را گویند. باقی سازها منل جنگ وغیرآن ازروی کلی بر این وجه
قیاس کن.
ربانیان مجرّدان را گویند که قدم بر سر کونین زده و از کمال تو کل به غیر حق ملتفت نباشند, و
چهار تکبیر بر نفس فریبنده کرده, و روی توجه از خود برتافته و به دوست آورده.
ریخت باران عر فان از سحاب مکرمت شسته نقش حرف غیر از صفحه پندارشان
و درلطایف قشیریه آورده که ربانیان, دانایان باشند به خدای و بردباران در راه خدای, قائم باه و
فانی از ماسوی اللّه. شنودن ایشان از حق است و گفتن ایشان با حق. مصر ع:
با او گویند آنجه ازو می شنوند
رخ و رخسار تجلیات محض جمالیّه را گویند. و آن اشارت به حقيقتِ من حیث هی هی است که
شامل خفا و ظهور و کمون و بروز است - یعنی: رخ و رخسار مرتبه وجد را گویند که آن عبارت
است از ظهور حق در مظاهر جمله تعینات علوی و سفلی و مجالی مر ضیه و نامرضیه. پس هر آینه
روی مهرویان به مناسبت نور و لطف و رحمت باتجلی جمالی مشابهت داشته باشد.
رژ ریاضت و مجاهدهرا گویند.
رطب عالم روحانیات را گویند.
رطل گران قلوب بیران و مرشدان را گویند. و رطل گران: به کسر یکم و فتح دوم و سکون سیم -
در لَغت» نیم من را گویند که بدان چیزی سنجند.
رفتن عروح را گویند از عالم بشریت به عالم ارواح, یا از عالم ارواح به عالم استغراق وسکر.
رقص از خود تهی شدن و از حق پرشدن و نگهداشت وقت را گویند. ورقص به فتح وسکون-در
لفت. جنبیدن و بررجهیدن و جوش زدن است. و بیان این درباب سین در معنی سماع گفته شود.
بدان که رقص ورقاصی از مقامات ظل است که هنو ز سالك با خود و شعور خود باشد و ازمزاجت
غیرنرسته باشد که ان شاءالهٌ تعالی بیان این در معنی ظل مذکور آید.
رنج وجود آمر ی را گویند که برخلاف اراده دل بود.
رند به کسر و سکون - در لغت: بی قید و منکر و لاابالی را گویند. یعنی آنکه منکر اهل قید و
صلاح بود و از هیچ نو ع باك ندارد. هرچه که پیش آید کند و گوید. و اینجا مراد ازرند: کسی است
۱۳
که از اوصاف و نعوت و احکام کثرات و تعینات مرا گشته همه را به رنده محو وفنا از خود دور
ساخته است و ظاهر خود را در ملامت داشته و در باطن سلامت مانده و منکر اصلاح و قید است و
تقید به هیچ قید ندارد. ازمر تبه شیخی و مریدی و احکام رسوم آن بیزار گشته در مقام حیرت وضلال
«بییسمع و بی یبْصرّو بی ینْطْ» است که «و من یضلل فلنْ تجدلهُ ولا مرشدا». و از شدّت و
استیلای ظهور وحدت به احکام کثرت نمی پردازد. جه واصل کامل در وقت استغراق که مقام
معرفت است اگر به علم پردازد از رهگذر حواس داخلی و خارجی حاصل می شود و محجوب
میگردد. فکیف که اعمال و آداب و رسوم. یس رند: محبٍ ذاتی را گویند که از التفات به غیر او
آزاد گشته به تمامی گرفتار او شده جز او نداند و جز او نبیند و جز او ناندیشد. کما قال:
غلام همت رندان بی سرویا باش که هردو کون نیر زد به نزدشان يك کاه
رندی قطع نظررا گویند از انواع اعمال در طاعت.
رواق صاف و بی کدورت را گویند, و اینجا مراد آنکه صاف و بی کدورت باشد از تعینات و
کثر ات.
روح همسایه دل را گو یندکه مسکن مکونات و مجاور موجودات است و زندگی ایشان بدواست.
روز تتایع انوار را گویند.
روزه قطع و امساك التفات را گویند به غیراز حق.
روزی ظهور تجلیات محض جمالیه را گویند. که آن از آثار فضل و ظهو ر نورصفات جمال باشد
چنانچه در رخ و رخسار گفته شد.
روشنایی اسلام و نور هدایت را گویند.
ره وجود مستعاررا گویند.
رهبر اشارت به صفات جمال است و رهزن به صفات جلال.
ریحان گاهگاه سایر اصحاب حضرت رسول الّه را گویند که سوای خلفای راشدین و اهل
بیت اند. وبیان این درباب سین در معنی سر و گفته شود - ٍن شاءالٌتعالی. و-ریحان: گیاهی است
خوشیو که به بارسی سپرغم گویند که مشهور به نازبو است. و صحابه حضرت رسول مثل
ریحان اند که بوی خوش ایشان به اطر اف واکتاف براکنده شده. و نیز -ریحان: بررگ کشتزار را
گویند. و صحابه حضرت رسول را نیز حق (سبحانه و تعالی) به کشتزار مثل زده. کقو له تعالی:
«متلهم فی التوراة ومتلهم فی الانجیل کرْرع أَخرج شطاه فآزره فاستوی علی سوقه یمجب
الرْرَاع لیفیظ بهم الکفارن.
واه ری وا زرا وی بان که اراس تا متا اراس دی
ِ اش در شقن ایک
زاهد شخصی بی رغبت وبی ارزو و گوشهنشین و تارك دنیا را گویند. وزاهد مراد ازرعایت معنی
چهار حرف است: یعنی از زاء, زینت ترك گرفتن. و از الف, اخرت جستن. و از هاءء هو ای نفس
بازماندن. و از دال. دنیا را در طلب وصال محبوب حقیقی سهطلاق دادن - آنگاه او را زاهد توان
خواندن. و در حقیقت زاهد ان است که نه از اقبال دنیا مسر ور و نه از ادبار او ملول گردد. چنانحه
ی ااط فا از اس ی مان اه وس وتو وال از
معنی زاهد یاکیزهسر شت, چه اشارت است جنانجه خواجه گفته. بیت:
عیب رندان مکن ای زاهد یاکیزهسرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
وله:
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بدنامی جند
جواب: اکثر اوقات - زاهد: ملکوتیان را گو یند که معصومان لطف و عنایت و باكدامنان کر م
مه هه وا تا نت وی ی ای ها ی سا اش ورگ
دوم خطاب به هاروت و ماروت است که زبان طعن بر خاکیان گشادند و ایشان را مذمت می کردند.
هی اه تس یو تبار ششک هک قفش ای ری موس ار نی
رت ور و هه کر ایا و هه سا اس فا
کر نا تاو دی اه بدان اشارت کرده جنانجه دربیت ادا فر موده.
۱۱۵
زبان امری را گویند که اشارت بر مدرك و محسوس وماده کند. بدان که زبان مشیر است به علم
تفصیلی ثابت در وحدانیت.
زبان پیج امری را گویند که موافق طبع سالك نباشد.
زبان تلخ باسخ قهر سالك را گویند.
زبان شیرین امری را گویند که موافق طبع سالك باشد.
زبانه قوای نفسانی را گویند. بدان که قوتهای نفس را به شعله آتش نسبت دادهاند. زیر | که زبانه
نفس سو زنده تن بلکه سو زنده دل و جان است. و دراین معنی می فرماید مجد همگر -یعنی: جولاه.
زبانه گشت زبان در دهان ز سوزدلم بلی همیشه حکایت کند زبان از دل
زجاجه معرفت حق تعالی را گویند. و در لغت - زجاجه: به ضم, آبگینه را گویند -یعنی: شيشه.
زردی عفت" سلوك را گویند.
زکات ایثاررا گویند که دیگری را برخود اختیار کند. و ترك دنیا را نیز گویند. و تصفیه ظاهر ی
وباطنی و پاکی مالی و جانی را نیز گویند. و ترك تقصیر را نیز گویند.
زلف غیب هویت حق را گویند. و این مراتب صفت قهر یه جلالتی است که ذات او در پرده جلال
عظمت محتجب است که هیچ کس را براطلاع معرفت آن وجودراه علم نیست. و زلف: اشارت به
تجلی جلالی است در صورت مجالی جسمانی. پس هر آینه زلف بتان شوخ دلر با را به مشابهت
ظلمت و پر یشانی و حجاب با تجلی جلالی نسبت تمام بوده باشد. و بعضی زلف را به کثرت تشبیه
کردهاند. جهت آنکه پردهدار روی وحدت اند. اگر برده کثرت ازمیان بردارند عين وحدت معاینه
شود. ایضاً -زلف: خم کاف را گویند که مراد از آن ازکاف کن است که نون آن کجی طره او است.
کماقال:
از خم زلف کاف و طره نون هر زمان شکلی آورد بیرون"
و زلف معنی بسیار دارد که گاهگاه اشارت براوامر ونواهی شریعت نیز می کنند. زیرا که اوامر و
نواهی مانند زنجیر زلف است. جنانجه در معنی جاه زنخ بدان اشارت کرده شد.
زمستان مقام خمولی و بینامی و افسردگی را گویند.
زمین عالم جسماني را گویند که ظواهر اسما و مظاهر افعالند که از عالم سفلی است ضد عالم
۱ اصطلاحات عراقی: ضعف. رشف الالحاظ: صفت.
۲. مواهب علیه. ج ۴. ص ۸۱ و فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۲۲۳
۱۱۶
علوی.
زنا بهکسرء تلوینات شهوانی نفسانی و شیطانی را گویند.
ژنار استظهار حبل متین توحید ذاتی را گویند که کمر خدمت و طاعت وسلوك و ریاضت برمیان
جان بسته. يك دم ويك لحظه از سلوك وریاضت و طاعت محبوب حقیقی نیاساید. و زنار به ضم زاء
وشدٌ نون, رشتهای از نخ تافته است که ترسایان و غیره کفار بعد ازدهدوازده سالگی درگردنبندندتا
بر امتال ایشان معلوم شود که فلانی الحال در کفر رسوخ یافت. و اینجا مراد از حبل متین است
چنانچه مذ کور شده. و خواجه محمد حافظ بدین معنی میفرماید. بیت:
زلف دلدار چو زنار همی فرماید بروای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
زنخ محل مشاهده و ملاحظه لذّت را گویند. و نیز-زنخ: وجود امری را گویند که از محبّت طاری
شود و محب طافت حمل آن ندارد.
زندان دنیا را گویند به حکم: «الذنیا سجن المزمن» ایضازندان:گر فتاری بنده را گویند دربستی
هستی خودی خودش, کمافال:
بر سر ایوان وحدت کی رسی تو که در زندان بستی ماندهای"
زندگی قبول افعال را گویند که به حضرت حق باشد. و این زندگی به تدریج ایدی شود که
«فلنحیینه حياة طیب» اشارت بدان است.
زهد اعراض را گویند از زیادتی و فضولی دنیوی وقتی که نفس را در او شوق باشد. و زهد
مرتبهای از آن عامه مومنان است که هنو ز به مرتبه خواص مومنان نرسیده که مرتبه خواص فقد
است, و از اخص خواص فقر. و بیان فقد و فقر در محل خود گفته آید - ان شاءانه تعالی.
زیت يقین و اعتقاد صاف را گویند. . وزیت به فتح در له لفت» روغن درخت زیتون است.
۳. مواهب علیه, ج ۱. ص ۲۳۹.
ساربان راهنمای را گویند.
ساعد صفت قوت را گویند که میان عاشق و معشوق مشترك ودایر است. چون ساعد که بازو و
بال مرغ است و آن آلت زوروبرندگی است. او را بدین تشبیه مذکور ادا نموده.
ساغر بیاله حقایق ومعارف باطنی را گویند. ایضا- ساغر: روی را گویند. چتانچه در رخ ورخسار
گفته شد. ایض - ساغر: اشارت به دلهای مریدان و طالبان میکند.
سای حجاب عزّت حضرت را گویند که نور عظمت و کبریایی حضرت ورای آن حجاب است که
در هنگام تتابع انواررفع شود. کقو له تعالی: «یوم یکشف عن ساق ویدعون الی السجود. وساق -
معنی بسیار دارد وانجه در اینجا مناسب است - به معنی: سختی و حجاب است, یعنی که وابردهو
برداشته شود سختی دنیا و آخرت و حجاب عرّت از میان خالق و خلق. و نور عظمت او بر خلایق
روشن و بیدا شود. اعلم وافهم.
ساقی شرابدار را گویند. اینجا مراد از آن. شیخ کامل است که مظهر تجلی محبت است, چه
شراب فیض محبت بخشا و حقیقت و شوق در کام جان مشتاقان میریزد که آن موجب سکر بوّد. و
گاه ساقی: ذات به اعتبار حب ظهور و اظهار مراد است.
سالك رونده درسیر فیالّه را گو یند.
سالوس مکار و فریبنده را گویند. اینجا مراد از نفس و شیطان است.
سبزه که مراد از خط رخ است.
سبزهزار عالم ارواح را گویند. چه سبزه چنانچه اول نشو و نما وظهور حیات است. مر تبه ارواح
۱۱۸
نیز اول مراد تب ظهور در مظاهر است.
سبو اس ری وس مر وهی
ستاره کشف زینت تام غیب و ایضا 1
سجاده هریت کی اهر که زر یر فیس امه ای را
کو یکی افو شا شا بای وی وش داتفا ملیس و راخ رز گوی
سخن اشارت و انتباه الهی را گویند مطلقا.
شاه ات٩ زار تشر مار کاخ شین ردیر کون
سفن رین . قاتا له زا ورن تیا وا و اه ناریا رای زانط آلهاه ورن
سر به فتح وسکونن )تفت ارادیت زا ون
یه کم ار پیز یک ی از ای ارت تا
سر همسایه روح است که موطن معرفت و شهودات و مجاری مکاشفات است.
سرحی رفعت سلوك را گویند.
رف ان هو سر کی ای مان ان تفت ادا ضا مسو
آمشرد کشت کار راهان اس کته وت ایا وین
سرشك به کسر یکم و فتح دوم. که قطره بار ار کر زارت وسمیس ان رت ر
و ی هش رز کی رای تن عارهان است. و دراین معنی حکیم خاقانی فرماید:
فیض هزارکو ثر و, زین ابر يك سر شككث ب رگ هزار طو بی و. زین باغ يك گیاه
و مراد از ابر: پرده وحدت است. و از باغ: نتایج محبت و معرفت است.
سیر کشو: اتخالفت؛ اراد مراد شلوا کوجدبه سیم ارات آلهی:
سرو صفت ازادگی را گویند از غم و شادی. و گاهی باشد که از سر و وگل و ریحان و امثال ذلك:
جوانان جمن اسلام و نوعروسان گلستان دین خواهند. و ان اصحاب رسول الّه (ص) است که
هر يك در موسم بهار رسالتش شکفته است و درربیع هدایتش تر بیت یافته است. کماقال:
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما بر سان سر ووگل وریحان را!
احتمال دارد که مراد از سرو: اصحاب بوّد که آزاد گان طر یقت و مجردان معنی و صو رت بودند. و از
گل: آهل ببت.و از ریعان: شایر اصخاب دیکر مراددارند: و احتمال کلی,بر آن آست که مر اد از
سرو: حضرت رسالت بناه. و از گل: به خلیقه به حق, و ازریحان: اهل بیت و باقی اصحابدیگر ند
۱ حافظ.
۱۹۹
(رض). و این بیت خواجه نیز بدان معنی مدکور اشاره می فر ماید بلکه صر یح بر از وجه اول
چنانجه گفته بیت:
ساقی حدیت سر و وگل و لاله می رود این بحث با ثلانه غساله می رود
و غسال - به فتح یکم وش دوم. مردهشوی را گویند. و در اینجا غساله به هاء تأنیث از برای
ضر ورت وزن قافیه شعر وافع شده. و معنی وی آنکه: ای بخشنده کأس محبّت سخن سر وران
اصحاب حضرت و اهل بیت نبوت و سایر اصحاب نیکو طویت میرود. و حکایت جستجوی ثلانه
غساله می رود - یعنی: سه گروه که شو یندگان معصیت مردهدلان هو ا و طبیعت اند. یا مر اد از سرو:
از آنها اند که حضرت رسول را دیده اند که آنها اصحاب رسالت بناهند. و گُل: از آنها که صحابه را
دیده اند که آنها تابعین اند. ولاله: از آنهااند که تابعین را دیدهاند که ایشان تب تابعین بودند. و تلا
غساله نیز ایشان بدین ترتیب باشند که بهترین مردم اين سه فرن اند. و آنانی که حمل معنی این
بیت را بر ظاهر کرده گفتهاند که یکی از بادشاهان هند که درعصر خو اجه بوده, روزی در فصل بهار
در باغ تماشاکنان سیر می نموده. ناگاه نظرش بر سه دختر ماهروی افتاد که در حوض آب نشسته و
یکدیگر را می شستند. یکی از ان جمله دختر بادشاه بود, و یکی دختر وزیر اعظم. و دختردیگر از
امرای عظام. و پادشاه شیفته جمال ایشان شده بر زبان راند که: «ساقی حدیث سر ووگل ولائه
میرود»؛ و از شعرای هند جواب تفصیل این مصراع را طلبیده. هیچ کدام جواب ندادند, تایکی
گنته که دراین وقت یکی از فضلا درشیر از هست شاید او از عهده اين جواب بدرآید. آخر الامر
کسی را تعیین نموده تا به فارس رفته تحقیق این معنی نماید. چون آن کس در بیش غیب اللسان
آمد. همان ساعت این قطعه بر زبان او جاری بوده که:
ساقی حدیث سر ووگل و لاله میرود این بحث بانلانه غشاله می رود .
شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود
سرودی سر ود گوینده را گویند. و اینجا مراد به آن: شیخ کامل است. جه به سخنان عشق و
معرفت تشویق و تحريك دلها می نماید. و به نغمه و آهنگ خوش در معرفت و عشق حالات عجب
ادا مینماید و به گوش هوش سامعان میرساند.
سعادت خواندن و نيك بختی ازلی را گویند.
سفیدی طلب يك و یکی را گویند. مستوجب طلب زمانه فطع ماسوی الّه (؟]
سکر به ضم. غفلت نفسانی و شهوات شیطانی را گویند. ایضا -شکر: غاب دیدن سالك از
۱۳۰
حالی به حالی را گویند. ایضا - شکر: حیرت و ذهش وله و هیمان است که درمشاهده جمال
محبوب فا به سرمحب میرسد. بدان که در آدابالمریدین آورده که میان اين طایفه تصوف
(رحمهم اه تعالی) سکر آن است که بر بنده حالی بدید آید که از تمییز کردن اشیا چنان غایب
گردد که خیر از شر نداند ومنفعت ازمضرت فرق نتواند. ولیکن با همین از جیزها غایب نباشد که
از ان الم و لت به وی رسد, ولیکن اندرحال خویش چنان غایب باشد که از درد و لت آن
خبر ندارد. هر که اندرخیال خویش بدین صفت گشت اورا سکران خوانند به اصطلاح آن طایفه نه
به حقیقت. زیرا که از روی ظاهر چیزی از مسکرات درکار نسبت است تا اورا سکران گوییم. و
این را درشر ع مثالها بسیار است.
سگ نفس سر کش را گویند. کماقال:
آن سگ شوم نفس بدکاره که هم اغوش توست همواره
بدترین قاصدست جان تو را می خورد مغر استخوان تورا
بیش از آن کوتورا ببندد جست محکمش بند کن که دشمن توست "
ایضاً - سگ: طالبان جیفه دنیا را گویند به حکم حدیث حضرت نبوی که: «النیا جيفة وطالها
کلاب».
سلام درود و محمدت را گویند.
سلسله_ به کسر. اعتصام و چنگ درزدن حقایق الهیت را گویند به طر یق عموم کرم, زیر ا که چون
عنایت ابدیه به بنده برسد خطاب آید که ای فرشتگان رحمت این بندهرا بگیر ید و غل بندگی بر
دست و گردنش نهید. و در آتش محبت درآرید. و زنجیر نوریرگردنش نهید. ووی را بیش عاشقان
ما برید تا در میان ایشان باشده وی از آن ما. و ما از آن وی, کقو له تعالی:
۳
و و و تفت و م۳
)
خذوه فخلوه نالیم صلوه نم فی سلسلة رها سیون ذراعاً الکو
الهی حلقهای بس باشد این دیوانه را این همه زنجیر در زنجیر جیست؟
سلسله بناگوش دقیقه و سخن باريك محبوب را گویند.
سلطان جریان احوال محبت و اعمال ریاضت را گویند بر عاشق.
سلطانی غلبه و جریان اعمال و احوال را گویند بر عاشق چنان که حکم ارادت است بر مقتضای
اوامر.
سلیم جیزی خالص و باك و درست ورهیده و مارگزیده را گویند. و اینجا مراد ازسلیم: دلی است
۲ مواهب علیه, ج ۲. ص ۲۸۹.
۱۳۱
که آن بهتر ین دلها است. زیرا که دل سه است: منیب و شهید وسلیم. منیب آن است که روی
گردانیده باشد ازهمه جیز به سو ی خدای تعالی, و شهید آن است که حاضر باشد به خدای تعالی و
قدرت او بر همه چیز نافذ باشد. و سلیم آن است که در وی نباشد سوای معرفت خدای تعالی ویا
پاك بوّد از حسد و خیانت, یا خالی از کفر ومعصیت. یا از بدعت و مطمئن به سنت. يا باك ازبغض
اهل بیت و ازواح و اصحاب پیغمبر (ص), يا آنکه مخلص باشد در شهادت کلمهٌ توحید. و اخلاص
کلمه توحید آن است که از حرامها بازایستد از ترس خدای تعالی, يا آنکه پاك باشد از حب دنیا و
اعراض از اوو توجه به آخرت. سلمی (قدس سره) گوید که: دراو نه آفتاب دنیا گنجد و نه مطلع
عقبا. و امام قشیری گوید (رحمهاقه) که: قلب سلیم آن است که خالی باشد از غیر خدای تعالی. و
از نید (قدس سره) منقول است که سلیم: مارگزیده را گویند. و مارگزیده پیوسته دراضطراب
باشد. پس دل سلیم بدین معنی آن است که: مدام در مقام جزع و تضر ع و زاری باشد از خوف
قطیعت يا از شوق وصلت. کمافال:
زشوق وصل می نالم و گر دستم دهد روزی ز بیم هجر می گر یم که ناگه در کمین باشد.
همام از گریه خونین وسوزدل مگر چندین . ندانستی که حال عشقبازان این چنینباشد ۳
سماع_ به فتح, شنیدن وجد محبت را گویند.
سماوات عالم روحانیات را گویند که استار غیوب و بواطن صفاتند.
سنت راه راست مستقیم شریعت را گویند.
سواری احاطه و استیلای الهی را گویند.
سیئات جفا وستم و گناهرا گویند. یا اشارت نفس را گویند. یا ظلمت خلایق را گویند. یا خطور خودرا
گویند. یا تلوینات ظهور قلب و نفس را گویند.یا تیه حوادث را گویند. واحده: سیّثْه. والله اعلم.
سیب زنح عالم مشاهده صنع را گو یند. ایضا - سیب زنخ: تمرهای از آئمار اسلام. و نتیجهای از
نتایج معتقدات علم کلام را گویند. جنانجه در معنی جاه زنخ گفته شده.
سیر به فتح» رفتن را گویند به سوی حق ازغیر حق. و سیر بر چهار نو ع است: سیر من الّه: سیر
الی اّه. سیر فی القه, سیر مع له
سیری کمال مطلق را گویند.
سیل به فتح. غلبه احوال باطن را گویند. زیرا که چون رفتن آب رودخانه و باران همه خس و
ٍ مواهب علیه. ج ۳, ص ۳۰۳ به نقل از همام. لکن این رباعی در دیوان همام تبر یزی دیده نمیشود. - از
«سلمی» تا «باشد», مواهب علیه.
۱۳۲
خاشاك را میبرد. به غلبه احوال باطن تشبیه دادهاند. و خواجه در اين معنی فرموده:
ما که دادیم دل و دیده به توفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
سیم تصفیه ظاهری و باطنی را گویند. جون نقره سفید و صاف است او را بدین تشبیه مد کور
نسبت داده.
سیمرغْ عشقرا گویند به سبب نایابی و ناییدایی. و ادراك معرفت ذات حق سبحانه و تعالی را نیز
به سیمر ع مثل زنند.
سینه صفت علم الهی را گویند. از بهر آنکه جون سینه محل علم و دانش است, اورابدین تشبیه
مد کور نسبت داده.
شاهد تجلی جمال مطلق ر! ؟ گویند نه تجلی جمال مقیّد. کماقال:
تا بهکی در نقش بندی دل, رخ نقاش بین
وز مقید محو مطلق شو کمال اين است و بس
اما به اعتبار ظهور و حضور در لباس تفید این لفظ نیز عیان فرمودهاند و آن فر و ع نور تجلی
مخصوص ارواح طیبه است. در اين باب نیز اشاره فرموده کماقال:
سوی محرابم مخوان ای شیخ بشنو کاین زمان
نقش بسته بر دلم طاق خم ابروی دوست
وفرقه حلولیه -شاهد: خویروی را گویند. و اعتقاد ایشان براین است که حق (سبحانه و تعالی) در
او حاضر شده و در او سرایت کرده و اين آثار حسن او از عين نور حق است. و از آن است که
نگاه کردن به سوی آمرد [را] مباح داشتهاند - تعوذبالله من قو لهم و اعتقادهم -. و خو بروی را
شاهد گفتن منع و نهی است و خلاف شر ع. زیرا که شاهد اسمی است از اسماء ال تعالی, اگر جه
بعضی شعرا در شعر خود آورده ند فاما از آن اعتقادی که حلو لیّه دارند احتر | زا روک اس
کفراست. و شرح این بحث در ! خر کتاب در تتمه باب یاء به وجه احسن ذکر رقم مییابد -!
شاءانّه تعالی.
شب تاریکی هجران را گویند. ایضا - شب: نمود وجود بی بود ما را گویند به خلاف صبح که آن
راشهود وحدت گویند. چنانچه در باب صاد در معنی صبح مذ کو ر آبد- ان شاء ال تعالی-. نو ع دیگر
-شب: مقام غیب الغیب را گویند. و عالم عماء را هم گو یند, و عالم جیر وت را نیز گو یند. و این عالم
۱۳۴
اخص است ممتد میان وجود و عدم. و بعضی گویند: میان عالم خلق و عالم ربوبیّت.
شباب اول مقام سلوك را گویند نسبت به آنکه بعد از کودکی شباب اول مقام بلو غ جوانی است.
ایضا شباب: ایام رونق عنفوان جوانی عهد حضرت رسول (ص) را گویند که فرموده است:
«خیر الق ون قرنی». و بیان این در باب نون در معنی نو بهار گفته شود - ان شاءاله تعالی -.
شبانگاه نهایت مقام حیرت و مکدرشدن احوال را گویند.
شب تار وشب تاريك نهایت آمدن الوان انواررا گویند که سواد اعظم است بر سالك از پیجها و
دشواریهای معرفت الهی. سوآل: جه اشارت است آنجه خواجه شمسالدین محمد حافظ
شیر ازی گفته که. بیت:
شب تاريك وبیم موح و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها
جواب؛ اين بیت را خواجه در جواب طاعنان محبّت و حاسدان معرفت که از غایت غیرت
می گو یند: «مایلتر اب ورب الأرباب؟», میفرماید که محبتی که حاصلش مذلت و محنت است و
حقیقتش نامرادی و حیرت. چه جای حسد و غیرت باشد, زیرا که سودازدگان محبّت از همه
سودایی مغبون اند و درشب تاريك نامر ادی مشحون, هر لحظه در تندباد محنت همه امن و عیششان
تاراج. و هردمی از بحر جلال قهاری و جباری حق تعالی بیم امواج است. ایشان را به محبوب نه
هیج نسبتی است و نه وسایل, و از جو شش تنور نفس هرلحظه ایشان را گردابی چنین هایل. بس
کسانی که بر کنار دریا ایستاده باشند. غر یقان دریای محبّت و محنت ومذلت را حسد و غیرت بردن
و طعنه و تشنیع کردن نسازد و نزیبد. بیت:
آری صنما چو دردلت دردی نیست درددل دیگران تو باری! شمری
و به حقیقت کسانی که بر ساحل تسبیح و تقدیس سبکسارند از اين گرفتاران غریقان محبت و
محنت که معذورند وقوف ندارند, از انجا گفته است: «کحا دانند حال ماسبکساران ساحلها».
شب قدر بقای سالك را گویند در عين استهلا به وجود حق تعالی. بدان نسبت که جون شب
قدر بهترین شبها است که «لبلة اقدر خیرٌب من آلف شهر», سالك بعد | زفنا به بقای حق نیز بهترین
مقامات است. و در اين معنی خواجه فرماید. بیت:
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است
شتاب سرعت سیر را گویند وبی شعوری به موقف. و حصول این معنی به حکم جدبه باشد و به
۱۳۵
حکم اجتهاد سالك در اعمال ریاضات و عبادات و تصفیه به ارشاد مر شد.
از و از
ی ۱
ثِِِ" پخته عشق ِِِ و محبت صرف را گویند مجرد از ماده. کماقال:
شترا اسف یت اس این 1 راکفا ات۱
شراب تلخ ۱[ 0
و
را از خود بی خود کند و از علایق و عوایق دنیوی برهاند. کماقال:
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
مگر یکدم برآسایم ز دنیا و شر و شورش"
و نزد جمع بلندیر وازان - شراب تلخ: کنایت از لب است. و خواجه نیز بدان اشارت فر موده:
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم نخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیر ینم
شراب خام عشق ممزوح و آميخته زا کویند: یعنی که مقارن عبودیت بود.
شرابخانه عالم ملکوت را گویند.
شراب لعل چاه زنخدان را گویند. کماقال:
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان خون مرا به چاه زنخدان یار بخش؟
چون لعل درخشنده و تابان است. بدان جهت لعل را به جاه زنخدان نسبت کرده, که مراد ازظهو ر
و کشف هستی احدیت است, چنانچه بدین معنی تصریح کرده شده درباب جیم در بیان این بیت
که:
جان علوی هوس جاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد۵
شراب ناب غلبات عشق را گویند که سالك را ازمرتبه فنا به بقا رساند. و این اهل کمال را باشد
که ای ادن تقایت سار :
ما شراب ناب میخواهیم بی. دردی: و عشق
اف رشان وک ود وتو تاج کر نی ٩
۳ که الاسران ج ۰۷ ص ۱۲۳. ۳ و ۲ و ۵. حافظ. ۶ مواهب علیه. ج ۴. ص ۴۰۰.
۱۳۶
شرق محل تابیدن فضل الهی را گویند. ودر لغت - شری: طرف برآمدن آفتاب و ماهتاب
وستارگان است. و شرقی منسوب به شرق است.
شرك دویی و درنظرداشتن ماسوی الّه را گویند.
شروشور برداشتن خودیها را گویند که از تقصیرات در وجود سالك آمده باشد و صفای حضور
عاشق ومعشوق. و مراد از - شروشور: مشفله و آشوب عاشقان است, چنانچه شیخ سعدی گفته:
نه مطرب کز آواز سم ستور اگر عشق داری سماعست و شور
شریعت راه راست و روشن را گویند. اعلم الشريعة هی الطريقة فی این المشروع ما آظهره
الشارع کماقال علماءٌ المعانی والبیان: هو الین الاسلاع و سلة سیّدالانام. و اتباع قول حضرة
الّبی علیه السلام. کما ورد منه: «الشر يعة آقوالی, والطريقة آفعالی, و الحقيقة أحوالی» لهذا قوله
علیهالسلام: الشريعة كالسفينة. والطر یمه کالبحر, والحقيقة کالثر. فتن أرادالدر. رکب فی
السفينة نم شرع فی البحر. تم وصل الی الذر. ومن ترك هذه الترتیب. لمیصل |لی المقصود. بدان
که حضرت ایشان (؟) قَدس سره فرمودهاند که ما را خدمت مولانا نظام الدین (علیهالر حمة)
می گفتند که: شریعت و طریقت و حقیقت را در همه چیزها بیان میتوان کرد. حضرت ایشان این
سخن را از خدمت مولانا مخدوم (؟) بسیار نقل می کردند و استحسان می فرمودند.
شطح در لغت, لاف ومکرو سختان چبه وراسته را گویند. اما درعرف صوفیه صافی دل عبارت از:
حرکت اسر ار واجدان است وقتی که وجد ویافت ایشان قوی گردد به حییتی که از ظرف استعداد
ایشان فروریزد و نگاه نتوانند داشت. در آن حین سختی چند از ایشان صادرشود که شنیدن آنها
برارباب ظاهر سخت و ناخوش باشد وموجب طعن و انکار ایشان گردد. و این حالات مذکوره فی
نفس الامر مقصود بالذات نیست بلکه مقصود بالذات اتحاد اصول تمام رفع اثنینیت است.
شعور به ضم. دانستن معارف اسما و صفات وافعال الهی را گویند.
شقاوت بدبختی و راندن ازلی را گویند.
شکل به فتح در لغت. صورت و مانند است اما در اینجامراد از شکل: وجود و هستی حق تعالی را
گویند. چنانچه خواجه غیباللسان میفرماید. بیت:
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه یاقوت شکرخای تو خوش
شکوفه نکتهای را گویند که از غایت تصفیه ترقی کند.
شکوه مغروردادن معشوق است مرعاشق را گاهی به طریق لطف و گاهی به طریق قهر و
تتت تست
یا نحل لک ا سیر راهن اس والفیض والوصال ۳
به ضم در لغت. خداوند بسیار خدمتکار شدن و ترس و هیبت خوردن است.
شایل. ابش ور این لا اراس تاش را وان انا
دیدار مینمایی و برهیز میکنی بازار خو یش و اتش ما تبر می کنی ۷
و شمایل, به فتح» در لغت به معنی: جوایی درو حصی وعت هت :
شمس هون وس ات را ول ی کت و شمس: اشارت به مقام تمکین است که ضد
شمع ترنی اتواز له زا که کهدر فی بل ساللعاسی اطو ارطی رس ها تیاو ارت از
هاش اکن هبار ضا مت و فر تم وان ام مه کر کون
الشمم, بالتحر يلد: الذی بستضیح به. یعنی که: طلب روشنی می کنذ یه اوه که آن را مصباح گو یند: و
آن چراغ افروخته و نيك روشن است با فتیله مومی. و در پارسی - شمع را به دود دل و آه و گر یه
کنایت کردهاند. چنانچه شاهی گوید. بیت:
هر سحر مانند شمع اززندگی عمر خویش صبح را در خنده آرد گریه بسیار من
شتکی ون لفت اب شک قی خریی سا ودره زره و رکشتاب شتا مر ادا تکام
لوامع و طوالع انوار است از حضرت الّه تعالی در ماده سالك.
شوخی کثرت التفات معشوق را گویند. و -شوخی در لغت. بی شرمی و فضولی وبی حیایی را
کوتت متالشن شا کربخاری: دوبن یت :
هر که او درره رود سرمست و شوخ افتد او در خاك خواری از رت
و شکوخ, به ضمتین. لغزیدن و افتادن باشد.
شوی انزعاج وبی ارامی دل را گویند در طلب معشوق بعد از وجد و فقد اگر جه انزعاج به شرطی
باشد که اگر بیاید معشوق را انزعاج ساکن شودهولیکن شوق عاشق همچنان باقی باشد و ازدوام
یافتن معشوق شوق عاشق نقصان ندیرد بلکه زیادتی شود در عشق عاشق. و - شوق به فتح.
کشیدن باطن است در حالت وصال سوی دوام وصال, بلکه زیاده بر آن. زیرا که شوق نمره ذوق
۷ سعدی.
۱۳۸
هر که را شمشیر شوقش سر برید میوه ذوق از درخت وصل جید
اس هر که را دوستی با حق بیشتر شوق او به دیدار دوست زیادهتر. کماقال:
دلم از شوق تو خونست وندانم جونست در درون شوتی جمالت ز بیان بیرونست
در دلم شوق تو هر روز فزون می گردد دل شوریده من بین که جه روزافزون ست
و اهل شوق را لذت عین جز به مشاهده جمال متصور نیست. کمافال:
پرده از بیش برانداز که مشتاقان را لدت دیده جز از دیدن دیدار تو نیست
شهیاز عاشق وسالك الیاتّه را گویند. به سبب خوبی عشق وسلوك به بازسفیدش نسبت
کر دهاند.:
شهر وجود مطلق را گویند. و شهر را به تازی, بلد گویند.
شهود به ضم. حاضرشدن تجلی وجود مطلق را گویند.
شهید زنده حقیقت را گویند. ایض شهید و اصل مقام وصلت و نظارهکنان به جمال وجه کمال
حضرت را گویند. ایضاً - شهید: کشته تیغ عشق را گویند که شهید عشق در دنیا و عقبا سر خرو
است. مصراع:
خوش دمی باشد که ما را کشته زین میدان بر ند
الشهید. و هو فعیل بمعنی مفعول, سم به لاه مشهود له پالجتة باللص. آو: لان الملانک
یشهدون موه اکراما له آو: لانه حیْ عنداته و حاضر.
شیخ مرشد کامل و واصل الیالّه را گویند. سوآل: آنجه خواجه غیب اللسان گفته در آن چه
اشارت است. بیت:
حافظ به خود نپوشید این خرفه می آلود ای شیخ پا کدامن معذوردار ما را
و آنجه دیگری این مضمون را ادا نموده:
ليك آه دردآلود رندان را قبول دیگرست۸
جواب: اکثر اوقات اشارت از شیخ پا کدامن و شیخ ارجمند بر ملکوتیان است که معصومان لطف و
عنایت و با کذامنان کرم و رحمتند. و مراد ازرندان, خاکیان است که خرقه وجود ایشان گردآلوده
می معصیت است که آن مظهر محبت است. پس مراد از بت اول آن است که اين می آلودگی و
۸ مواهب علیه, ج ۲. ص ۳۹۷.
۱۳۹
معصیت که نامزد خاکیان است ازروز ازل قسمت ایشان است, پس ای گر وه ملا اعلا خاکیان را
معذوردارید و بر ایشان اعتراض مکنید چنان که بیان این در معنی ممْ مذ کور آید - ان شاء ال تعالی
-. ومعنی بیت دوم روشن است, یعنی اگر چه ملکوتیان غلغله تسبیح: «و تحن نب بحمدك و نقدس
لكك» در ملکوت انداخته, اما آه دلسوز خاکیان را قبول دیگر است. کماقال:
فرشته گرجه دارد قرب درگاه نگنجد در مقام لی مع اله "
شیر که به تازی, اسد باشد. مقام وحدت را گویند به نسبت آنکه اثر شهود تجلی جلالیه است. و
بیان اين در معنی بچه شیر روشن شده است.
شیر که به تازی, لبن است. ینبو ع صدر صفْوّت را گویند. ایض شیر: قطر ات اصلیه را گویند که
به حموضت هرا و نقاهت بدعت متغیر نگشته باشد.
شیطان دیو سر کش ورانده ازرحمت و بعید ازدرگاه قرب حق تعالی را گو یند. در رشحات آورده
که حضرت عبید ال احرار (قَدس سره) گفته که: شیطان دو است.یکی شیطان صوری ودیگری
شیطان معنوی. شیطان صوری ابلیس است و شیطان معنوی نفس.
شیوه اند جذبه الهی را گویند در حالتی که ساکن باشد. ولیکن گاه باشد و گاه نه, که سالك
مغرور نگردد و مغلوب نشود مگر به غروری که در معشوق است مرعاشق راء چه به طریق لطف و
موافقت و جه به طریق قهر و مخالفت. سبحان اله, مشاهد الاٌبرار بین الجلی والاستتار, ودر لغت
نیز - شیوه: طر ز و طریق ناز و نیاز و عشوه را گویند.
صبا باد خوشبوی را گویند که از زیر عرش خیزد و دروقت صبح وزد. لطیف و تنك است که آرام
دل عشاق بدان می گردد. جنانجه خواجه بدان اشاره فرموده:
ای صبا نکهتی از خاك ره يار بیار ببر آندوهدل و وعده دیدار بیار
نکته روح فزا از دهن یار بو نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار
صبح به صم در پارسی. بام - یعتی: بامداد, و بانگ وروشنی است. و اینجا- صبح: نوروصال را
گویند که چون شواهد جبروت بر هیاکل ملك و ملکوت مستعلی گردد شب وجود ما که وجود بی
بود است زایل گشته صبح شهود وحدت از افق حقيقت روی نماید و سر کلام تمام «اطفً السرا
فقد طلم الصبح» اینجا چهره گشاید. کماقال:
لمعه نور قدیم تافت ز اکوان جمله مرادات محدئات برامد
صبح وصالش دمید در همه آفاق هر طرفی بانگ الصلاة برآمد!
صبر مجاهده نفوس به نهی ازهوا و امر به طاعت مولا و مصابره فرمودن بر مراقب قلوب معلا به
تسلیم در بلا ورضا به جر یان احکام قضا و اقدام نمودن بر مرابطه ارواح به وصول به حق و انقطاع
از ماسو ی اله را گویند. و صبر مبدأً سلوك است. جون - صبر به فتح و سکون در لغت» شکیبأیی و
بایندانی و بازداشت و زندان ودوای تلخ را گویند, لهدا اورا بدین معنی شاقه مد کور مناسب کرده
که بعد از کشیدن سختی و تلخی بار ریاضت به نرمی و ارامی و شیر ینی رسیدن است. کماقال:
۱. از «صبح» تا «بر آمد», مواهب علیه. ج ۱ ص ۰۱۳۸۵
۱۳۱
صبر تلخ ست ولیکن بر شیر ین دارد" ۱
صبوحی به فتح, در لغت: خوردن شراب بامداد است. و اینجا مراد از صبوحی محادهُ غلبات
عشق را گویند.
صدی آن را گویند که هر چهداری بمانی -یعنی: بگذاری, جنانجه حضرت ابو بکر صدیق (رض )
حتی تخلی بالعباء و -صدق: راستگو یر انتهاج منهاج ارادت را گویند. و -صدی: ابتدای تخلق
به اخلاق مالك الملوك است. و - صدق: در حقیقت باخدای و خلق درسر و علانیه به دل و زبان
راست بودن است.
صراحی در لغت, قدح و جام شراب راگویند. و اینجا مراد از -صراحی: مقام احوال را گویند. و
این سه اسم -یعنی: صبح و صبوحی و صراحی, از آن اسامی است که میان عاشق و معشوق است
ایضا - ضراحی: اشارت پر قلوب پیران و مر شدان نیز می کنند.
صراط مستقیم راه راست و محکم را گویند که محققان گفتهاند که صراط مستقیم: آن است که
سالك از آن برنگردد و گمراه نشود تا به سرمنزل وصال, کماقال:
در ظریقت هرچه پیش سالك آید خیر اوست
در صراط ستقیم ای دل کسی گمراه نیست "
و شرح صراط مستقیم در باب میم [ذیل مستفیم| مذکور خواهد شد - آن شااتهتعالی.
صفا_به فتح, تام سنگ معروف است. اینجا - صفا: صفوت و پاکیزگی باطن را گویند
صلات به فتح. قرانت و عبادت وناز را گید که مقام قرب است ت لقو له: «الصلاة معر ام
المزمنین». ایضا - صلات: کنشت را گویند. و- کنشت. به ضم یکم و کسر دوم. عبادتخانه عابدان
حهودان است. و اینجا - صلات: تحلیات محض حمالیه را گویند. جنانجه محمود منور گوید.
روی بنما تا دگر عابد نگوید الصلات . موی بگشا تادگر راهب نگوید الصلیب
صلح به ضم. اشتی و قبول اعمال و عبادات را گویند.
صلیب به فتح. ظاهر | وجود هویت را گویند که همه کس را به معرفت آن وجود علم حاصل
نیست. که مراد از آن تجلیات قهر جلالیه است. و - صلیب: بت ترسایان است بدین مانند ۷ و
گویند بدین شکل ۱ که در گردن خود مي بند ند, و آن رادر بارسی, جلیبا گویند. و الیه آشار:
۱۳
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هرجا که هست بر تو روی حبیب هست
آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست ؟
جنان ن که آوردهند که بزرگی در دیری درآمد و خادم را گفت: مرا بقعهای باك نشان ده تا نماز
گذارم. گفت: دل خود را از ماسوی الّه پاك دار و هرجا که خواهی نمازگذار.
صوت بلبل به فتح. گاه گاه اشارت بر آوازکردن کلمات حکمت آمیز حضرت رسول (ص). و
گاه گاه اشارت بر افغان کردن نفحات طیبات علمای امت می کند که انبیا صفت اند (ر حمهم ان
تعالی أجمعین). و شرح این در باب دوم در معنی بلبل گفته شده.
صوفی باك و صاف شده را گو یند | ز کدورت و آلايش نفسانی, و هو مأخوذ من الصاف. ایض
صوفی: پشمبوش را گویند که پشم پوشش مشایخ است که از کبربهتواضع نزديك تر است. اعلم
الصّوف نت حرف المراد من | اصاد: صبرٌ و صدق و صفاء و من الواو: ورد وود ووفاء ومن الفاء.
فقرٌ و فاقة و فنا. و محققان گفتهاند که - صوفی: رعایت معنی چهار حرف را گویند» یعنی ازصاد:
صفایی و روشنایی باطن را داشته باشد, و ازواو: وافی قول باشد. و از فاء: فانی نفس بود و ازیاء؛
یاری از حق تعالی طلبد - آن گاه اورا صوفی خوانند. وبزرگی معنی صوفی را دررباعیی این چنین
آورده. کماقال:
صاد. صبری که گشاید گره کار تو را واو. وردی که کند صاحب اسرار تورا
فاء, فنایی که همه نیست شوی درره دوست یاء» یقینی که رساند به بر یار تو را
و اکثر اوقات - صوفی و صوفی عالی مقام, و زاهد و زاهد پاکیزه سررشت., و شیخ و شیخ یا کدامن:
اشارت بر ملکوتیان است که معصومان لطف و عنایت و یاکدامنان کرم و رحمت اند. وشمهای از
بیان این در معنی رازو رند و زاهد و شیخ گفته شده. و نیز گفتهاند: صوفی آن است که اصلا دل اوبه
خلق مشغول نشود و التفات به رد و قبول ایشان نکند.
صوم درشریعت. عبارت از روزه و ناخوردن طعام و شراب را گویند. و درحقیقت. اشارت به
خو ردن طعام و شراب است اما طعام: رن پیت عند ربی بطعمنی و یسقینی». و شر اب: و سقاهم
ربهم شراب طهو را». و مقذر است که این صوم جر عارفان را دست ندهد. و الیه آشار:
مرد عارف چو یافت لذت قرب به به آکلش کشش بود نه به شرب
اکل و شر بش چه باشد؟ انس بهحق دایم او در حقست مستغرق
لقمه از خوان 4 طعمش بینی شربت از چشمه سار یسقینی ٩
۴ حافظ. ۵ بحث صوم در مواهب علیه. ح ۱ ص ۵۸. دیده می شود.
۱۳۳
که عارفان گفتهاند که: اگرفردا بزم نشینان را در دارالقرار بر آرايك حبور و سرور, شراب طهور
خواهند چشانید. امروز باده نوشان خمخانه اتصال را به نقدی از آن نصیبی تمام داده اند. کماقال:
از سقاهم زبهم بین جمله ابرار مست
وزجمال لایرالی هفت و بنج و جار مست
تن جو سایه بر زمین و جان باك عاشفان
در بهشت عدن تجری من تخهاالانهار مست *
صومعه در لغت. خلوت عبادتخانه راهبان را گویند. و اینجا مراد از - صومعه: سرای قدس
۴ دیوان کبیر. - از «اگر» تا «مست» مواهب علیه. ج ۴ ص ۷۵ ۲.
ضرر مجاهده نفوس را گویند, لان الضرر بالفارسية: زحمت و جای تنگ و سختی و دشواری و
زیان و گزند. وعارفان این جمله را بر نفس خودروا داشتهاند, و نفس را دشمن خود بنداشتهاند که:
وا ورام مه و سا نت مر روم
«اعدی عدوك نفسك التی بین جنبيك».
چ به
طاغوت ماسوای حق را گویند. چه طاغوت درلغت, بت و شیطان و دیوان و کاهنان وساحران و
اخترگوی - یعنی ستاره گوی و فالگیر بود. و هرچه بپرستند کافران جز خدای تعالی. و طاغوت به
معنی مفرد و جمع آمده.
طاق ابرو اهمال کردن و فروگذاشتن در سقوط سالك را گویند. در آن آمدن و شدن اهمال و
اعمال است برسالك سرا و جهرا به حکم حکمت الهی.
طالب جوینده حق تعالی را گویند ازراه عبودیت و محمدیت با وجود طلب. و طلب جستن حق
تعالی را گویند مطلقا عامتر از آنکه دوست دارند یا نه, بلکه بیشتر ازراه عبدیت و عبودیت, و آن
طلب به مقتضای استعداد داتی است بی قصد.
طامات معارف را گویند. و اين از آن اسامی است که میان عاشق و معشوق است. و در لغت -
طامات: سخنهای بلند است که صوفیه بر ای اظهار کرامات و مرتبه خود گو یند و باعث غلبه و بلیه
و پندار نفس و سوء اعتقاد مردم شود. از آن است که اهل کمال گویند که طامات فرع آنائیت و
اتنیتیت است.
طاووس مجمع زینت و آرايش نفس و دنیا را گویند. چون طاووس مر غ زینت است او را به
آرایش نفس ودنیا نسبت کردهاند. بس باید که رشته آن را به تیغ ریاضت وهمت قطع کنند. ایضا-
طاووس: روج را گو یند. کمااشارالیه:
طاووس جان به جلوه درآید ز خرمی گر طوطی لبش به حدیثی زبان دهد"
ظهیر فاریابی.
۱۳۶
طرّه ظاهر هویت را گویند که آن تجلی صفات جمالیه است. ایضا -طره: کجی نون را گویند که
حرف ثانی کلم کن است, و حرف اول آن کلمه کاف است که آن را زلف گویند. کماقال:
از خم زلف کاف و طره سون هرزمان شکلی آورد بیسرون"
و کاف. اشارت به صفات جلال است. و نون به صفات جمال.
طریقت_راهرفتن به رعایت توبه و تسلیم و زهد و تقوا و قناعت و عزلت را گویند. اعلم الطربقة
هو الاْخذٌ بالتفوی و ما بیقر بك |لی المولی.
طواف گردبر آمدن بارگاه حضرت قدس و گردگشتن حرم عزت انس را گویند.
طواف حاجیان دارم. به گرد یبار می گردم
۱ نه اخلاق سگان دارم که بر در یار میگردم "
طول بی عرض کمر و میان محبوب را گویند. مصراع:
طولی که هیج عرض ندارد میان توست
واینجا عبارت ازمیان. جامعیت مر تبه وحدت است احدیت وواحدیت راء جنانجه بیان اين در معنی
دهان گفته شده.
طهارت یاکی از وت وجود را گویند که الودگیی از آن کثیفتر نیست که:
کمافال:
ای به بندار وجود آ لوده خود را پاك دار کاین طهارت سالك ره را نمازی می کند
ایضاله:
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشتقی . به قول مفتی عشقش درست نیست نماز"
طهور آن می خوشگوار را گویند که سالك را از لوت هستی مجازی پاکی دهد در وقت مستی.
۴ این بیت از حافظ است اما بیت قبل دردیوانهای جابی متعارف حافظ دیده نمی شود.
ظرافت ظهور انوار الهی را گویند به دید؛ اطلاع ازراه مشاهدات مجرّد ازماده. و-ظرافت به فتح
در لغت» زیرکی و زیبایی و خوش طبعی است. و دراینجا به تشبیه مذکور نسبت داده.
ظل توهمات و خیالات نفوس را گویند که هنوز سالك با خود و شعور خود باشد و از مزاجت
غیر نرسته باشد و به مقام نور نرسیده باشد. و-ظل: سایه هستی وجود است که از قبیل زوال است.
و الیه آشار:
این سایهها زوال پذیرند عاقبت درسایهای گریز که آن را زوال نیست!
و از فواید مکاتیب محبوب صمدانی, مجدد اللف ثانی (رض) کماینبفی مفهوم می شود چنانجه
گفته: «ای فر زند! ولوله عشق, و طنطنه محبت. و نعرههای شوق انگیز, و صیحههای درد آمیز, وجد و
تواجد و رفص و رقاصی. همه در مقامات ظل است». و در اوان ظهوریات تجلیات ظلیه بعد از
وصول به اصل, حصول نورانیه این امور متصو ر نیست. و محبت در آن موطن به معنی اراده طاعت
است چنانچه علما فرموده اند نه معنی زاید بر آن که منشأً شوق وذوق است چنانچه بعضی صوفیان
گمان بردهاند. چه بعد از تجلیات ظهور نور, سالك را از خود بازرهاند تانه به خودش شعور ماندو
نه عدم شعور به خود, کماقال:
ای مر ع سحر عشق ز پروانه بیامو ز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مذعیان در طلبش بی خبرانند. کان را که خبر شد خبرش بازنیامد"
ظلم بیدادی نفوس را گویند به ارتکاب معاصی.
۱۳۸
بی بود را گویند که ضد نور است که آن را هستی حق (جل وعلا) گویند. چنانجه در باب نون گفته
شود - ان شاءاله تعالی.
عارف دانا به رعایت معنی چهار حرف را گویند. یعنی از عین. عالی همت باشد. و از الف, الفت
به حق تعالی کند و اخرت را بجوید. و ازراء راحت تن نجوید و رحیم دل باشد. یعنی آنکه خودرا
در کارها نگه دارد و شتاب نکند و شکیبایی کننده بود.
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی وگر خلاف کنندش به جنگ بر خیزد
که گر ز کوه فروغلتد اسیا سنگی نه عارف است که از راه سنگ بر خیزد!
و از فاء,فارغ از علم نباشد. و از اهل فلاح باشد - آنگاه او را عارف خوانند.
عاشق " جوینده و بسیار دوست دارنده حق تعالی را گویند وقتی که طلب کندبه جد تمام. از آن
جهت که دوستی او است از جمیع وجوه.
عالم به فتح لام ماکان موجوداً سوی اه تعالی مثل قوله: انس و جنّ و قوم و من و ما. ومن
لعقلای, وم للجمادات. و جمعه بالواوو اللون, آو: الیاء والنون. العالمین هو العالمون. بفتح اللام.
أصناف الخلق کل صنف منهم عالم هو جمع لاواحد له من له لفظه. و قیل: العالم یختص بمن یعفل, و
جمعه بالواو والنون. و ذهبٌ اکتر المتکلمینْ الی آن العالم اّما هوالحسمانی المنحصرٌ فی فلك
لملوی والعنصر السفلی. قالپلازل: عالم الکبری, و للانی : عم الصفری. و فیل: العال
الکبری عالم اثرمح, و عالم الصفری عالم الاجسام کل ماهو من المخلوقات. وعن بعض
العارفین: ان ن العالم المصنوخ نان ۳ علی نوعین: عالم المادیات و عالم المجرّدات. والکاین
فی الدْول : هوالجسم و القلاک و القلکیات و العنصریات والعو ارض اللازمه له. وفی الثانی : هم
الملانكة المسماة بملاالاعلی والتفوس الفلكية والعقول والارواح البشر ية المستاة پالنفوس
۱ گلستان سعدی. ۲ ایضا به اصطلاح عشق رجوع شود.
۱۴۰
الناطقة. و در فصوص الحکم در فص نوح(ع) گفته که - عالم. به فتح لام, صورت حق است. وحق
روح آن صورت. ودر فص آدم (ع) گفته که: روح عالم. آدم (علیه السلام) است. زیرا که آدم خلیفه
خدای تعالی است. و آنجه خدای تعالی بر خود اطلاق کرده است رواست اطلاق آن بر خلیفة او.
عالم به کسر لام آن را گویند که: علم اليقین مطلع از اسما وصفات وذات الهی شده باشد نه به
طریق کثف و شهرت. و اماسمی العالم عالما لاه علم علی وجود الصان. جَلّت قدرته. قال
رسول الّه (ص): «علماء مت کانبیاء بنی سرائیل». لأنالعام والتبی بمعنی واحدٍ . که در بارسی -
عالم: یه کسر لام, دنا و آگاه را گویند؛ و نبی, آگاهنده و خیرکننده را گویند نقل من شرح عقيدة
الشیخ عبدالّه ابن محمداین یوسف السنوسی (رحمةالله تعالی علیه و علی جمیع العلماء).
عالم شهادت احدیت را گویند که مقام کثرت و تفرقه بود که تجدّد تعینات متباینه است.
عالم غیب مقام وحدت را گویند معّالّه. و وحدت. غیب هویت حق تعالی بود که به واسطه
بینشانی به هیچ و نقطه موهوم موسوم کردهاند که: «کنت کنزاً مخفی» اشارت بدان است
عالم ملك عالم اجسام را گوین. وهو جوهر کثیف من عالم الخلق.
عالم ملکوت عالم ارواح را گویند. یعنی عالم معنی که از مقام ناسوت که عالم قلوب و عقولند
گذشته به مقام کشف روحی رسیده باشد که عجایب و بدایم آسمانها ازرژیت ملايك و جنت و غیره
تااعرش براومنکشف گشته, و نیز عجایب و بدایع ارضی از مشرق تا مفرب و تحت الثری ازدوزخ
و غیره مطلع گشته باشد.
عبادت اجتهاد سالك را گویند-یعنی: بندگی کردن به سعی تمام وبه رضا و اختیار خود. قال أهل
المعرفة:العبادة شغل کلكک به, و هو شغل اللسسان بملاحته, و شغل النفس بخدمته, و شغل القلب
بمعرفته. و شل الروح بمشاهدته.
عبودیت یعنی بندهبودن. دادن مال برای صدقه و زکات عبادت است, ورضا دادن بنده به گرفتن
مال به ظلم و عدوان عبودیت است. و عبودیت را درجه بسیار است. جنانجه در حدیث آمده که: «يك
درم که ظالم به ظلم بگیرد ثواب آن بهتر است از سه هزار درم که بنده به رضای خود به صدقه بدهد».
بس - عبودیت: رضا به قضا دادن و به حکم الهی تسلیم شدن را گویند. سوآل: چون حق تعالی همه
خلق را برای عبادت و معرفت آفریدهاند که: «وما خلقت الجنّ والانس الا لیعبدون», بایستی که
زنار جهالت هریکی را می بریدند تا همه خلق خدای تعالی را می برستیدند و نه چنان است» بس
سیب چیست ؟
۱۳۱
مظهر ی مناسب و موافق تقاضای خویش در او وابسته بود. و صفات خداوند تعالی بعضی لطفی و
جمالی است, و بعضی قهری و جلالی چنانچه «ذوالجلال والاکرام ». لاچار مظاهر به حسب
اختلاف تقاضای اسما و صفات مختلف افتاد. چنانچه شیطان مظهر قهر و ادم مظهر لطف اند.
و آیه: «وما خلقت الجنْ والائس الا لیعبدون» براین وجه تأویل کردهاند که: وما خلقت الجنٌ
والانس الا لایرَهم بالعباد, پس امر به عبادت بر همه وجه عموم است اگرجه |تیان آن در بعضی
امور مفقود و معدوم است. سوآل: قومی که مظاهر قهر و جلال و مجالی عوابب و ضلال اند چون
حق سبحائّه وتعالی به علم قدیم خود میدانست که ایشان را امر به هدایت و عبادت پذیر فتن محال
است» س امر محال برایشان جرا راندند. و به سوی عبادت و هدایت جرا خواندند که بر دلهای
ایشان قفل زدند؟ کماآشارالیه:
که صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود
بدوخت دیده مسکین و دیدنش فرمود
جواب: به ظاهر این است که امر به عبادت بر جمله کرد تا سبب امتثال وعدم امتثال آن صالح از
نه زنگ عاریتی بود در دل فرعون
بخواند و راه ندادش کجا رود بد روز
طالح, و ممن از کافر, و سعید از شقی. درمیان خلق نیز آاشکارا شود و حجت خدای تعالی بر همه
درست آید که: «للّه الحجة البالفق» آن باشد که پرسد ایشان را که ما شما را نفسی حمول و
عادتگیر مگر نداده بودیم که عبادت و معرفت عادتش نگردانیدید. ای برادر! اگر بیشتر نظر کنی دم
درکشی و فرومانی. متنوی:
بهفدرت بی سبب دانای مطلق
۳
مقدر گشته بیش از جان و از تن
نبوده هیچ چیزش هرگز از خود
ندارد اختیار و گشته ماأمور
نه ظلم ست این که عین علم و عدل ست
کسی کو با خدا چون و چرا گفت
به علم خویش حکمی کرده برحق
بسرای هریکی کاری معین
پس آنگه پرسدش از نيك و از بد
زهی مسکین که شد مختار و مجبور
نه جورستاین که محض لطف وفضل ست
در سوآل حضرت موسی گفت: بدان ولی مگوی. علمای دین (رض) گفتهاند: فعل بنده اگر بر
خلاف مأموز به شود ممکن است اما بر خلاف محکوم به شدن محال.
عدل آن را گویند که هرچه به تو دادهاند از الات جسمانی و قوای روحانی و علوم و اموال همه
۱۴۲
را در طلب رضای حق تعالی صرف کنی که صرف آنها در طلب غیر او ظلم و حیف است. چه -عدل,
به فتح در ل لغت, داد کردن و راست شدن و برابر کردن چیزی به چیزی و برابر شدن و فدیهدادن
است.
عذاب آلم فرقت و هجران را گویند.
عذاب التار همساية بد و زن بدزبان را گویند.
عربده مست استغراق عشق را گویند.جه -عربده, به فتح, ندیم آزردن و بدخلقی نمودن و جنگ
با حبیب کردن و بدمستی کردن است.
عرفات عرفان و معرفت را گویند. و عرفات: محلی مخصوص است در مکه که آدم و حوا در
آنجا به حال یکدیگر آشنا شدند. از آن سبب عرفاتش گویند. و: محل پذیرفتن طاعت و عبادت
شده و بدان جهت عرفات را به عرفان و معرفت تشبیه داده.
عروه وثقی به ضم عین و وا دستاویز محکم را گویند که قرآن و اتباع سنت و [ستادن بر امر و
نهی است. سلمی گوید: «توفیق است بر هدایت و سعادت در نهایت». در حقایق نجمیه وارد است
که آن: «مرعوام را توفیق طاعت است, و مرخواص را مزید عنایت به محبت». و اخص خواص را
جذبات ربوبیت که ایشان را از ظلمات وجود فایز گرداند و به انوار اخلاق واجب الوجود باقی
سازد. و -عروه. به ضم در لغت. دسته کو زه و دسته هر جه باشد, ودرختی که بر گ او در زمستان نر یزد
و دائم سبز بودهباشد, ود کمه بر آهن. و شیردرنده.
عسل احوال شفای باطنی را گویند. ایضا - عسل: مجر ی مودت روح را گویند. ایضا - عسل:
انگبین حلاوت قرب حق تعالی را گویند.
عشرت به کسر, لذّت ذات را گویند باحق تعالی و سرور و خوشی دل در آن.
عشق محبت مطلق را گویند که آن به حفیقت مطلقه حق است وبس؛ به سبب آنکه از عین. علم و
دانش او به حق باشد نه به غیر او. و از شین, از سر شوق طالب حق باشد. و از قاف, قر بت اولله
فی الّه مع لته باشد. نو ع دیگر: عشق سه حرف است. از عین, عقل مراد است. و از شین, شرم. و از
قاف. قرار, پس به سبب عشق این هرسه از عاشق زایل میشود. و بعضی گویند: از عین. عزت
مراد است. و از شین, شفای نفس و صحخت بدن. و از قاف, قوّت وجود. این هرسه از او منعدم
میشود. تا اين علامات دروی نباشد اورا عاشق نتوان گفت. و حکما گویند که - عشق: مرضی
است وسواسی شبیه ماخولیا که مردم بیکار را به واسطه کثرت اختلاط به جوانان و افر اط فکر در
حسن و شمایل ایشان عارض شود و او را درشر و شور و شوق افکند و بی قرار گرداند و عقلش
۱۳۳
زایل شود تا آنکه به جنون نیز کشد. رباعی:
هرتن که ازوندیدهای عقل نمود انار و علامت جنون باید بود
چشمش همه برصورت زیبای بتان گوشش همه برصدای چنگ و نی و عود
علامتش زردی روی و خشکی دهن و بی خوابی و گریه و آه و اختلاط نبض, خاصه وقتی که
معشوق را بیند و يا نام او را شنود. رباعی:
هرکس که به راه عشق صادق باشد در طور طریق عشق صادق باشد
نزديك طبیب حاذق آن شیفته را وصلست علاجی که موافق باشد
و قومی را نیز این مرض حادث گردد که در آینه صورت خوبان مشاهده جمال معنی کنند. در این
صو رت ایشان را نه در فصل آرامی و نه در وصل قراری بود, بلکه هميشه در قلق و اضطراب بود.
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
واندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عين وصل این ناله و فریاد چیست
گفت مارا شیوه معشوق براین کار داشت؟
و جمعی را چنان عارض شود که نه صورت را در میان بینند و نه خودرا. بلکه بالکلیه جمال مطلق را
بینند به نوعی که بیهوش و مدهوش و متحیر باشند. کماقال:
گر کسی وصف او زمن رسد بیدل از بی نسان حه گوید باز
عانقان کشتگان معشوقند برنیایید ز کشتگان آواز"
عقرب به فتح, بخل را گویند که هلاك کننده و نیش زننده نقس است مانند کزدم به خست و
دنائت.
عقل به فتح. جهره تجلیات را گویند که سالك بر کیفیات مطلع شود و علم او در او باقی. نوع
دیگر -عقل: آلت خرد و دانش را گویند مفرّق میان خیر و شرّ و بد و نيك. که در متنوی ملای روم
آورده که: «العقل نور فی القلب یفرق بين الحق والباطل ». و عقل مثل آقتاب است در ملکوت. و
جون طالع و ظاهر شود. شعاع او جشم دریابنده به انوار او مقید گردد به عقل زیرا که عقل هادی
است مرمکلف راء و این خاصیت را از عقل فرقانی گویند؛ جنانچه علم جامم اجمالی را قرآنی
گویند. در ترجمه رنف مذکور است که:«گوهر شب افر وز عقل را همچنان که در حقهسینه دوستان
می سبارند. در آستین دشمنان تردامن نیز می نهند «لَهلك من هلك عن بينة و یحیی من حیّ عن
۱۴۳
ین یعنی بارقه نورعقل اگر از جانب عنایت و توفیق لامع شود. دوستان بدان مهتدی گردند. و
اگر از طرف قهر و خذلان استضائت پذیرد سبب اختطاف ابصار بصایر دشمنان شود. «یضل به
کثیر| و بهدی به کثیرا». و الیه آشار:
خنك آن کس که عقل رهبر اوست هردو عالم به طوع چاکر اوست
عقل کان رهنمای حیله توست آن نه عقلست کان عقیله توست؛
والصحیح آن العقل جوهر درك به الغایبات بالوسایط, والمحسوسات بالشاهدة الظّن. وفی ال -
العقل: مأخوذ من عقال, البعیر. یعنی: عقل برداشته شده است از زانوبند شتر, یعنی چنانجه
زانو بند شتر را ازرفتن منع کند. عقل نیز انسان را ازراههای کج و خیالهای فاسد منع کند و به راه
راست دلالت کند.
عقل فرقانی به زبان طایفه محققان علم تفصیلی را عقل فرقانی خوانند.
عقل قامع که آن را موادی (؟) نیز خوانند. و آن آن است که بنده را بازدارد از معاصی, و تحر یص
کند او را بر ادای اطاعت. و اين عقل از شوایب اوهام صافی است.
عقل معیشتی عقلی است مثود(؟) توهم که آن را معیشتی خوانند.
عقل موادی -> عقل قامع.
علف به فتح» واش شهوات و مشتهیات نفس را گویند.
علم سه حرف است. از عین» علیین مراد است یعنی مرتبهٌ وی اعلا خواهد بود. و از لام لطف
مراد است که همه کس بر او مهر بان خواهد بود. و از میم, ملك مراد است که پادشاه خلق خواهد
بود. یس خدای تعالی عالم را به بررکت عین, عزت میدهد. و به برکت لام. لطافت میدهد. ویه
برکت میم. محبت و ملاحت و مهایت و معلکت میدهد. تم اعلم العلم أَفضل من العقل, ان
تعالی یقول: عالما. و لایقال: عاقلا.
عناصر طبایع اربعه را گویند که آتش وهوا و آب و خاك عبارت از او است. راینجا مراد زآن,
عالم سفلی است. و محققان - آتش را به: مر غ طاووس, و هوارا به: مر غ خروس, وآب را به: مر غ
زاغ و خاك را به: مرغ کبوتر» نسبت کردهاند. و از برای ذبح هريك تیغی علی حده مقرر
فرمودهاند. چنانچه گفتهاند که: طاووس را که آثار کبر است به تیغ تواضع ذبح کنند. و خر وس را که
منبع شهوت است به تیغ صوم بسمل کنند. و زاغ را که صاحب حرص است به تیغ قناعت قر بان
۶ ابیات از سنایی است در حدبقة الحقیقه. از «گوهر» تا «توست». مواهب علیه. ج ۲ ص ۱۲۳.
۱۴۳۵
کنند. و کبوتر را که خداوند بخل است به تیغ سخاوت گردن زنند. تا بعد از آن مر غ ایمان که ازمحل
زینت است. ومر غ عشق که از نتیجه شهوت است. ومر غ عقل که در تکایوی زواید است. ومر غ
دلیل که از مر اتب امسالك است, در طیران آید۲. و در این باب حضرت شیخ سنایی رباعی فرموده.
رباعی:
چارمرغست جار طبع بدن جمله را بهر دین بزن گردن
بس به یمان و عشق و عقل ودلیل زنده کن هرجهار را جو خلیل
عنقا عشق را گویند به سبب نایابی و ناییدایی سیمر ع, چنان که چیزی نایاینده را به عنقا مثل
زنند که فلان جیز صورت عنقا دارد. بس بدان سبب عشق را به عنقا نسبت کردهاند. کما آشارالیه:
عشقم که در درون وبر ونم بدید نیست عنقای مغر بم که نشانم پدید نیست؟
و ادراك معرفت ذات حق سبحانه و تعالی را نیز به عنقا مثل زنند. جنانجه خواحه فرموده بیت:
عنقا شکار کس نشود دام باز جین کان جا هميشه باد به دست استدام را
و باد به دست یعنی: بی حاصل و تهیدست.
عنکبوت بنای تنندگی اهل هوا و بدعت و متابعت شیطان را گویند. یعنی هرجند عنکبوت
میتند. برای نفس خود دامی می سازد و محل موت او می گردد. و آنها نیز که بدون خدای تعالی
بیر وی هو! و متابعت شیطان و محبت دنیا و بدعت میل می کنند. اغلال و قیود ایشان گشته روی
خلاصی ندارند. عاقبت در مهلك نیران معذب گردند. کماقال:
ازهوابگذر که بس بی اعتبار افتاده است رشته دام هوا جون تار بیت عنکبوت *
عید روز جشن و مقام جمع را گویند که وصلت وصال است.
عیش به فتح, دوام حضوررا گویند با حق تعالی وفراغت آن به تمامی زیستن و زندگانی کردن.
عین معنی بسیار دارد. ويك از آن جمله به معنی ذات چیزی است, ودر اینجا مراد از ذات باری
تعالی است (عَرْ اسمه).
عیوق به فتح یکم و شد دوم. زینت تمام را گویند. و-عیوق در لغت. نام ستاره سر خ روشن است
در طرف راست کهکشان.
عیوقی مسامره و افسانهگویی را گویند.
۷. از «عناصر» تا «آید» مواهب علیه. ج ۱. ص ۱۱۲. ۸ لمعات عرافی. ص ۳.
٩ از «عنکبوت» تا «عنکبوت» مواهب علیه, ج ۲. ص ۳۰۵
غارت جذبه الهی را گو یند در جمیع احوال و اعمال ظاهری و باطنی. چه جذبه تالان کننده وجود
و تابنده خبل دل است.
غبغعب مقام کشف حقایق را گویند. چون طوق زنخ روشن و هو یدا کننده زیب و زینت است. به
کشف حقایق مناسب کردهاند.
غرب محل برآمدن قهرالهی را گویند. ودر لغت - غرب: طرف فرورفتن افتاب و ماهتاب و
ستارگان است. و غربی منسوب به غرب است.
غسل طهارت باطنی را گویند از تلوینات غیر. نو ع دیگر - سل: شستن وجودی را گویند که
بدان توجه به دنیا کردهاند به آب توبه و استغفار, کمافال:
گناه آمد شهود ماسوی اله از اين نوع گنه استغفرالله"
عل به ضم و سکون, طوق بندگی را گویند که بر دست و پای خود انداخته در همه حال مطیع و
منقاد وی باشد.
غم اهتمام طلب معشوق را گویند.
غمخانه مقام مستوری را گویند.
غمخوارگی صفت ربوبیّت را گویند.
غمزده اهتمام طلب معشوق را گویند.
غمزه ار دو صفت جلال و جمال را گویند که موجب خوف ورجای عاشق میشود. بدان که در
۱. مواهب علیه. ج ۱. ص ۱۳۴.
۱۳۷
اصطلاح عشاق غمزه: حالتی را گویند از برهم زدن و گشادن چشم محبو بان که در حالت دلر بایی
و عشوهگری از ایشان واقع میشود. و برهم زدن چشم: کنایت از عدم التفات است که کر شمه
تجلی جلالی است و آن اشارت به ناز و استغنا است که از لوازم چشم است به موجب ممیت و
ماحی و قهار و قابض, هستی عالم را به غارت و تاراج نیستی میدهد. و گشادن چشم: اشارت به
مردمی ودلنوازی است که عشوه نیاز و تجلی جمالی است که عبارت از نفخ روح و احیاست به
مقتضای خالق و محیی و لطیف و باسط. بازار عالم غارت زده و نیست گشته را عمارت می کند و
ایجاد می فر ماید ودر مقام هستی میدارد. وآًثار این دو صفت که کر شمه جلال و جمال است موجب
خوف ورجا می شوند. یعنی از آن هر غمزه چشم دام و دانهای است که به نمود آن دانه مر غ دل
عاشق اسیر دام بلا می گردد.
غمکده مقام مستوری را گویند. - کده به فتح, در لغت, خانهرا گویند.
غمگسار صفت رحیمی حق تعالی را گویند که خصوصیتی دارد. ایضا: صفت رحمانی را گویند
که شمول عموم میدارد.
غیبت به کسر مقام لکنیت" (؟) و سکوت و ناپیدا شدن را گویند.
. ظاهر ]: لکنت.
فتوح به ضم. آن را گویند که از غیب ناجسته و ناخواسته آید ودر کارها گشایشها شود. و آن بردو
قسم است د: یکی مواهب صوریه چون رزق نامکتشب. و دیگری مطالب معنوی و آن علم نی
است نااموخته, با شریعت موافق, ناشنیده بادل آشنا. شیخ الا سلام (قدس سره) فرموده: «آه از
این علم نااموخته. گاه در آن غرقم و گاه در آن سوخته».
دست لطفش نسخه علم و جکم . بی قلم بر صفحه دل زد رقم
علم اهل دل نه از مکتب بود بلکه از تلقین خاص رب بود
فحشا آن چیزی را گویند که تو را از خدای تعالی بازدارد. و- فحشاء به فتح در لغت. جمع فحش
است به ضم. یعنی: زشت. چون دشنام و زنا ولواطه و کذب و ساير کبایر.
فراق به کسر. غیبت و جدا شدن را گویند از مقام وحدت و آمدن به مقام احدیت چنانچه خواجه
غیب اللسان فرماید. بیت:
فراق را به فراق تو مبتلا سازم چنان که خون بحکانم زدیدهای فراق
یعنی: فراق احدیت مرا به فراق وحدت تو که از یکدیگر جدا شدهاند مبتلا میسازم تا خون از
دیدههای هردو بجکد تا زمانی که با یکدیگر وصلت کنند.
فرع اسلام و نتایج و مراتب جوارح را گویند مثل نماز و روزه و حج و زکات و غیره.
فرعون دل طاغی و از حذ درگذشته به گناه را گویند که: اب ای عون اه نی شرت
ن است و حکما آن را نفس ناطقه گویند. وفی الخبر: «أوحی ال تعالی الی موسی ان أرَدْتَ
۱ بیت نه در دیوان خواجه دیده میشود و نه خواجو.
۱۳۹
رضانی یت اه ای من لا نی غزهاه
فرق صفت حیات الهی را گو یند. و -فرق را به فارسی, تارك گویند.
فروختن ترك تدبیر و اجتهاد سالك را گویند با خدا.
فریاد دکر جهر را گویند که علامت ناکمالی عشق که زبان بیان از ان قاصر باشد. و تحقیق آن از
راه اختیار نبود بلکه اضطر ار ایشان را از راه بررند.
نغمهای عاشقان بس دلکشست استماع نغمه ایشان خوشست"
فریپ مکر و استدراج الهی را گویند در هر حالتی که باشد.
فساد تباهی لسان علما و عرفا را گویند. از علما به تأویلات فاسده و از عرفا به دعای باطله از
بهر جاه و بندار.
فغان ظاهر کردن احوال درونی را گویند که از مقام ظل است.
فقد گم شدن سالك را گویند به سبب قبض مشاهده جلال که مرتبه خواص مزمنان است
فقر خلوکلی را گویند از خلق به خالق. و فقر سه حرف است وهرکدامی را معنیی است علی
حده. فالمراد من الفاء, الفاقة والفنا. و من القاف, القناعةٌ والقر بة. و من الراء. الر ياضة و تر له
الر یاء. سو آل: اول فقر و آخر فقر وتاج فقر وجامه فقر و لقع فقر ومر کب فقر و کمر فقر جیست؟
جواب: اول فقر فنا. و آخرش بقاء, و تاجش توکل, و جامهاش ستاری, و لقمهاش صبر. و
مر کبش شوق, و کمرش که ثمره محبت است. بدان که فقر مرتبه اعلی است از آن انبیا وصدیقان
که حضرت رسالت یناه بدان فخر کردهاند که: «الفقر فخری و به افتخر علن سایرالانبیای.
فقه به کسر. الت دانایی و دانستن و دریافتن مغیبات را گویند. و هو ما روی عن آبی حنيفة
(رض): آنه مایتلق بالفقه معرفة الّفس مالها و ما علیها من تکمیل الهيلة البدنية. و فی شرح.
مقلمة الصلاة: الفقیه من له الفقه. والفقه علی مادکر فخرّ الاسلام : هوعلم المشر وع بصفة الاتقان
اتصال, العمل به. الفقیُ ه لالم العامل یه قولهعله السلام بقل «فقیةواح أد
علی الشیطان من ألف عابد» انه ورد فی من یجمع بینالعلم والعمل . من آقیل علی العلم. و ترل
العمل به, فهو سخرة الشیطان و ضحکته, قو پم علیهلسلام + من داد علما وم برد عملا وورعا
لم یزدله من الم الا بعدا ومقتا». فکیف یکون مثله أشذ علی الشیطان من آلف عابد. و ذکر الفرالی
(رحمة اه تعالی علیه) فی بیان أسامی العلوم : ان الناس تصرّفوا فی اسم الفقه. فحصَوه بعلم
۱۵۰
الفتاوی والوقوف علی دفایقها و علیها. و اسم الفقه فی عصر الاْول کان منطلقا علی علم الاخرة و
معرفة حقایق آفاتِ النفس والاطلاع علی الاخرة و حقارة الدنیا. قال لته تعالی: «لیتفقهو|
فی الدین و لینذروا قومهم». والانذار بهذاالنوع من العلم دون تفاریع السلم والاجارة.
فنا رفع حجب از روی محبوب را گویند که بعد از آن محب را از حجب وجود بی بود بازرسته
گرداند تا فانی فی الّه شود. و فانی گردد بعد از فنا به دولت بقا که لاتوجد البق الابالفناء» یعنی: تا
شربت فناننوشی خلعت بقا نبوشی, کماقال:
بنوش درد فنا گربقا همی خواهی" که زاد راه بقا دردی خراباتست
زحال خویش" فنا شودرین ره ای عطار کهباقی ره عشاق فان الذاتست٩
وله
گر بقا خواهی فنا شو کز فنا .. کمترین چیزی که میزاید بقاست
نو ع دیگره فنا: عبارت از زایل شدن تفرقه و تمییز است میان قدم و حدوث.
فاد به ضم. محل توحید را گویند که دل دل است.
فهم آلت دریافتن مغیبات را گویند.
۳ دیوان عطار, ص ۲۴: بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی. ۴. همان: زهر دو کون.
۵. همان: ذات است.
قامت پرستش سزاواری را گو یند که فنا را بدوراه نیست. و این هیچ کس را جر حق تعالی سزاوار
نیست. وم قامت در لغت. بالای مردم ایستاده است.
قانتان فرمانبرداران و ایستادگان را گویند در سلولك الی الّه و سیر فی الّه بی قصور و بی فترت. و
توت : اشتغال به نقض نفس بوالفضول است.
فبض آن را گویند که بنده را در زندان حودی خویش گرفتار گرداند.
قبله به کسر. وجهانّه را گویند. کقو له ۰«اینماتو لوا عم وجه ای نو ع دیگر - -قیله: : طرف وسوی
مطلوب و مقصود خود را گویند. هرکس مناسب حال خویش, لقو له: «و لکل وجهه: هو مولیها»»
کمافال:
هرکس مناسب گهر خود گرفت يار
و نعم ماقال فیالمتتوی"
بلبل به باع رفت وزغن سوی خارزار"
قبله شاهان بود تاج و گهسر
قبله صورت پرستان آب و گل
قبله زهاد محراب قبول
قبله تن پروران خواب و خورش
قبله عاشق وصال بی زوال
قبله ارباب دنیا سیم و زر
قبله معنی پرستان جان و دل
قبله ببدسیرتان کار فضول
قبله انسان به دانش پرورش
قبلهٌ عارف جمال ذاالجلال
۲ اگر مراد مثنوی مولوی باشد. این ابیات در چاپهای متعارف مثنوی مولوی دیده نمی شود. ابیات مذکور, در
مواهب علیه. ج ۱. ص ۴۴ دیده میشود. اما بیت آخر در اين کتاب هم نیامده است.
۱0۲
تا تو از خود می نکردی دوردور یار کی بینی تو خود اندر حضور
قتال مزگان را گویند که مفنی و مهلك سالکان است و به مقام: «موتوا قبل آن تموتوا» میرساند.
قد استواری الهی را گویند. و در بارسی -قد را, بالا گویند
دح وقت کشف حقایق را گو بند. کماآشارالیه:
صبح ست ساقیا قدحی برشراب کن دور فلك درنگ ندارد شتاب کن"
و-قدح, به فتحتین در لغت: کاسه گرد ژرف است که در آن شراب خورند ودر وقت شراب خوردن
در نظر شارب عالم ملوّن و رنگا رنگ نماید. لهذا قدح را به وقت کشف حقایق تشبیه داده.
قرابه فلوب مجتهدان طر یقت و کمال معرفت را گویند. جه دلهای ایشان مثل قرابه پر از شراب
محبت است. و-قرایه به کسر, که از فر اب و قر به باشد به معنی: قدحها و مشك است ودر اصطلاح
- قرابه را به قدح بزرگ شيشه شراب استعمال کنند. چنانچه خواجه فرماید. بیت:
در عهد پادشاه خطابخش جرمیوش حافظ قرابه کش شد و مفتی پیالهنوش
قطار نوعیت را گویند.
قعود به ضم. بازایستادگی را گویند از مناهی و نشستن بر بساط قرب.
قفا ظهور آثار قهر جلالیت را گویند. نوع دیگر -قفا: چوگان عتاب را گویند که سالك را مثل
گوی در تحت حکم هرسو که خواهد بدواند. و-قفا: بس گردن است که ضد روی باشد, وروی آثار
رحمت و خطاب. و قفا علامت زحمت و عتاب. لهذا قفا را به آثار فهر حلالیه نسبت کردهاند که ضد
جمال است. والیه أشار:
هم شیوه خوش, هم میوه حوش. , هم لطف خوش. هب نا
هم روت خوش, هم موت خوش, هم پیج زلف و هم قفا
قلاب به ضم و شد لام. صیاد عشق را گو یند. بدان جهت که گر داننده و کشنده دل عاشق ق است از
غیر به سوی معشوق, کمافال:
قلاب عشقت می کشد هردم دلم را سوی نو
قلاده به کسر. گردن بند و رشته و زمام محبت را گویند. کماقال:
رشتهای در گردنم افکنده دوست می کشد هرجا که خاطر خواه اوست
قلاشی معاشرت و مباشرت اعمال است چنان که قتضای احوال است. و در لفت -قلاش, به
فتح و شد لام. , مجرد و لوند و بینام و ننگ را گویند.
قلم مشیر یت به علم تفصیلی ثابت در وحدانیت را گویند.
۳ حافظ.
۱۵۳
قلندر بر وزن سمندر. عبارت از ذاتی است که از نقوش و اشکال عادتی و آمال بی سعادتی و
علایق و عوایق کونین مجرّد و با صفا گشته باشد و به مرتبه روح ترفی کرده و از قیود و تکلفات
رسمی و تعر یقات اسمی خلاص یافته دامن وجود خود را از همه درجیده و از همه دست کشیده و به
دل و جان از جمله بریده و مجذوب و طالب جمال وجلال حق شده و بدان حضرت رسیده. واگر
ذرهای به کونین و اهل آن میل داشته باشد از اهل غرور است نه قلندر. و قلندر و رند ازيك قبیل
است, جنانحه خواجه در وصف ایشان فرموده است که:
بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تازك هت اختر بای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
سرما و در میخانه که طرف بامش به فلك بر زده دیوار بدین کوتأهی
با گدایان درمیکدهای سالك راه به ادب باش گر از سر خدا آگاهی
اگرت سلطنت فثر ببخشد ای دل کمترین ملك تو از ماه بود تا ماهی
قطم این مرحله پی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
و ملامتی و صوفی نیز از ایشان است. لیکن فرق میان قلندر و ملامتی و صوفی آن است که فلندر
تجر ید و تفرید به کمال دارد ودر تخر یب اداب و عبارات و عادات و عبادات کوشد. و ملامتی آن را
گویند که کتم عبادت از غیر کند و اظهار هیج خیر و خوبی نکند و هیج شر و بدی را نیو شد. و
صوفی آن است که اصلا دل او به خلق مشغول نشود و التفات به رد و قبول ایشان نکند. و مر تبه
صوفی از هردو بلندتر است زیرا که صوفیان با وجود تفر ید و تجر ید مطیع و فرمانبردار و بیر و
بیغمیر ند و قدم بر قدم ایشان میروند", بر خلاف قلندر و ملامتی که ایشان منکر اهل قید و صلاحند.
و نیز گفتهاند که -قلندر: رعایت معنی بنج حرف را گویند. یعنی از فاف, فال قیل را بگذارد. و از لام.
لقمه حلال بخورد و گرد حرام نگردد. و از نون, نیت به طلب حق تعالی خاص کند و امید از دیگر آن
قطع کند. و ازدال دنیا را سه طلاق دهد. و ازراء رحمت از حق تعالی بخواهد نه از غیر- ان گاه او
را قلندر خوانند.
قیام برخاستن از خواب غفلت انانیت را گویند و توجه به احدیت و هویت, و ایستاده به استانه
خدمت و اسوده در بارگاه وجد و حال.
قیامت الم فراق و هجر ان را گویند. کماقال:
بنالد بلبل مسکین چو از گلزار دور افتد فیامت آن زمان باشد که یار از یار دور افتد
۴ از «قلندر» تا «میروند» فرهنگ مترادفات و احصطلا حات. ص ۳۱۷.
کاس و کاسه جام و قدح انعکاس شراب محبت ذاتیه را گویند. کماقال:
روزی که جرخ ازگل ماکوزهها کند . زنهار کاسه سر ما پرشراب کن"
کاف زلف را گویند به نسبت خمیدگیش, جنانجه قبل از اين گفته شده.
کافر صاحب اعمال مقام تفر قه و خودپرست را گویند. ایض - کافر: نفس اماره را گویند نه
علی الدوام با تو همر اه است. سس به اب بن اسلام ظاهر که داری راضی مشو که | ن کافر بی ایمان در
صورت مسلمانی چندین هر ر خلق را به هوای خود زندیق و منافتق و کافر ساخته است. کقو له
تعالی: ریت من خذ اله هواه». ۰ و ۶ دیگر - کافر: پوشاننده و مستور گرداننده کثرت را
گو یند در وحدت که تعیْنات و تکثرات موجودات را در بحر احدیت فانی سازد. و هستی و تعین
وجود را نیز در دات الهی محو سازد. و به بقای حق تعالی باقی گشته عین وحدت شود.
کاکل نععد معرفت را گویند. یعنی چنانجه کاکل در پیج است. همجنان جعد معرفت شکن در
کاملی نظر الهی را گویند. و این گاهگاه به سب دانستن طریق باشد مر سالك را که کمال سالك
با شد.
کبایر اثبات غیر را گویند در وجود. و اقرار به وجود غیر.
کبر کسر. اسر با درطیعت عتاصر اریه را گو ین که آن را الم سفلیخوانند. و کر از
صولت انش است که خلفت ابلیس از آن شده. و از سیب نتیجه کبر یافت آنجه که یافت.
۱ حافظ.
۱۵۵
کبوتر استیناس دایر (؟) انس را گویند. باید که آن رابه تیغ عزلت قطم کند تا بعد از آن مر غ عقل
در پرواز اید.
کرامت به کسر. پایه و نمایش خر نی عادت اولیاء اه را گویند. مثل: اخبار از غیب, و کشف قبور.
و اشراف بر ضمایر و غیرها که آنها تحت مرتبه معجزات و فوق منزله استدراج است. سوآل:
هرگاه تصرفات کرامت و تأثیرات استدراج در نمایش برابر است. طالب مبتدی این تفاوت را از
کجا تحقیق کند. و چگونه داند که این کس ولی صاحب کرامت است تا بدو تفرب نماید. ویا مذعی
صاحب استدراج است تا از وی احتراز کند؟ و بزرگان که صاحب کشف و کر امت اند. خود را از
اظهار کر امت بازکشيده اند و علامتها ننمودهاند, و آن خوارق وسیله بزرگی خویش ندیدهاند. و به
حس طاقت و ضیط آن را بو شیدهاند. و از تهدید این چنین ایات همه تر سیدهاند. کقو له تعالی:
«سنستدرجهع من حیت لایعلمون». ۲ ول تعالی: «أفأموا مکراقه لایامن مکراته الا الْقوم
الخاسرون». و قوله تعالی: «افمن زین له سوه عمله فرآه خسناء فاد ن اه بضل من بسا ویهدی
من یشان فلاتذهب علیهم حسرات. ان ن اه علیم بمایضنعون». جنان که می آرند: بزرگی در بیابانی
سکونت داشت. مهمانی بر او رسید. جون وقت افطار قر یب شد. رمه آهوان از بیش او گذشت. آن
بزرگوار فر مود: «يك آهو از شما بیاید.» فی الحال يك آهو از رمه اهوان بیامد. او گفت: «به حکم
خدا بسمل شو و ببز و بیا». فی الحال کاردی از غیب رسید و اورا بسمل کرد. و آتشی از غیب بیامد
و اورا ببخت. و خونجهای از غیب بیدا شد اورا گرد اورده بیش برد. درویش در گر یه شد وزارزار
بگریست. مهمان پرسید: «ایْس هذا بکر امة؟» گفت: «لاآدری هو کر امد آم استدراجخ»۳. بس چون
احوال درویشان هم برایشان مشتبه میشد و میان کرامت و استدراج خود فرق نمی توانستند
کردن. مبتدی مسکین چگونه تفاوت ان را دریابد؟
جواب: مشتبه گشتن بزرگان را احوال خویش در این باب و نکوهش کردن ایشان نفس خود را
۲ بر سید: «آیا اين کرامت نیست؟» گفت: «نمیدانم آن کرامت است يا استدراج.» این حکایت در تدکرةالاولیاء.
ص ۳۹۲. درباره ابو حفص حدّاد. بدین صورت آمده: نقل | ست که با ياران به صحرا رفته بود و سخن می گفت تا
وقت ایشان خوش گشت. آهو یی از کوه بیامد و سر بر کنار ابو حفص نهاد. ابو حفص تبانجه بر روی خود زد و فر یاد
می کر د. آهو برفت. شیخ به حال خود باز آمد. اصحاب سو آل کردند که : «اين جه بود؟» گفت: «جون وقت ما خوش
شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی تا : برریان کردمانی و باران امشب بر اکنده نشدندی. جون این در
خاطرم بگذ شت. آهو بیامد.» مر یدا ن گفتند: «یا شیخ! کسی را که با حق تعالی جنین حالی بوّد. فر باد و تبانجه زدن
چه معنی دارد؟» شیخ گفت: «نمیدانید که مراد در کنار نهادن از در بیر ون کردن است؟ اگر خدای تعالی به فرعون
نیکی خواسته بودی, بر مراد او رود نیل را روان نکردی».
۱
دلیل صدنی معامله ایشان است با حق (سبحانه و تعالی). و هم از اینجا میتدی را معلوم شود که
خوارق ایشان کر امت است نه استدراج. زیر | که خوارقی که مردرا ازدایره فقر و مسکنت بیر ون
آرد و به خودنمایی و خودستایی کشد استدراج است, وتا درحد ففر و عجز و مسکنت متمکن است
به شرط موافقت با شر یعت کرامت است. مننوی:
خیال نور و اسباب کرامات
رها کن ترهات و شطح و طامات
کرامات تو اندرحق برستیست
درین ره هرجه نه ازیاب فقرست
کرامات تواندر خود نماییست
کسی کو راست با حق آشنایی
جزان کبر و ریا و عجب هستیست
تو فر عونی و اين دعو ی خداییست
نباید هرز از وی خودنمایی"
نقل است از بزرگی که گفت: «هر گر متکبر بوی معرفت نیابد.» گفتند: «نشان نامتکیر جیست؟»
گفت: «آنکه نفسی نبیند خسیس تر از نفس خویش در هجده هزار عالم.» گفتند: «میشنویم که
شما بر سر آب میروی.» گفت: «از این جه شد. جوبی هم بر سر آب میرود.» گفتند: «در هو |
می بر ی.» گُفتا: «مرغی هم در هو !می برد.» گفتند: «شبی به کعبه میروی.» گفت: «جادویی شبی از
هند به نهاوند میرود.» گفتند: «کارمردان جیست؟» گفت: انکه دل نبندی به کسی جز به خدای
تعالی (عرُوجل)». امام محمد غرّالی از شیخ ابوالقاسم کر کانی (قدس ال تعالی آسرارهما لعزیز)
نقل کرده است که: «بر آب رفتن و از غیب خبر دادن کرامت نبود. اگر بر شیر ی نتوانست نشست
بالك مدار. که اگر ان سگ غضب که در بسته توست زیر بای خود داری و مقهور گردانی بر شیری
نشینی, و اگر از غیب خبر نتوانی داد بالك مدار, که جون عیب خود بدانستی عیب تو غیب توست از
غیب خبر یافتی. و اگر بر سر اب وهوا نتوانی رفت باك مدا که جون هوای نفس مقهور کردی و
در زیر ران خود اوردی بر آب رفتی و در هوا بر یدی, و اگر بادیه به يك شب بی نتوانی کرد باك مدار.
که جون از وادیهای دنیا برستی و مشغله دنیا وایس گذاشتی بادیه بی کردی. کرامت این است و
بس. که نفس کرامت می طلبد و خداوند عالم استقامت می طلبد. و این علامت وروش کسانی است
که از ماسوی الله به کلی روی همت برتافتهاند. سوآل: اگر خصم مذعی صاحب خوارق باشد تا
هرچه آن ولی بگوید اورد کند. و هر چیزی که او به خوارق ثایت کند مذعی به خوارق خویش عدم
نبوت آن را ظاهر گرداند. آن گاه تدبیر بستن این رخنه چه باشد؟
۳ کل راز.
۱۵۷
جواب: به حجتهای ساطعه و بررهانهای قاطعه ثابت شده است, و به تجر بتهای جاریه و امتحانهای
سا ی کرص ی ی و ان انیت مارا تا مت
شریعت رسول ما (ص) به حاصل آید غالبتر است برهمه خوارفی. زیرا که دین او بر همه ادیان
غالب است. لا چار خوارفی که ثمره متأبعت دین او است بر همه خوارق غالب آید که: «وان
ای اف رت ال ی مسر تا کی ی ام
ار کات توص ون یی ان نی کش رز
معجزه حقیقت است و استدراج جر نمایش بیش نیست. جنان که تقلیب عصا به صو رت مار از
موسی (ع) حفیفت بود. و تقلیب جوب ورسن از سحره فرعون جز نمایش و تخیلی بیش بود.
کقو له تعالی: «قاذا حبالهم وعصیهم یخیل البه من سحر هم آنها تسعی». و رفتن و ایستادن رود نیل
به فرمان فرعون اگر جه خارق بود لیکن هزاران فراین احوال و افعال وی مشاهده بود براین که
و او همان رود نیل غرق کرد. و هم چنین بانگ گاو سامری و سحر و
شعبده و استدراج مانند نسج عنکبوت است که آخر آن تنیدن او پایبند او شود و در آن بمیرد. س
عافل بدین فریفته نشود.
تانییه عاهن: ص دارفه تون تست مش ی کف ارت فد
اما در این زمانه کجا دین و کضا غم آن. و کجا سیر وسلوك: که میبرسدو که می شنود. که چه
میگوید و جه می گذرد. قالش و جهانی را طلمت گرفته است. منتوی:
ببین اکنون که کور و کر شبان شد عوم دیق هه دیش تانب سل
مریدی علم دین آموختن بود چراع دل ز علم آفروختن بود
کسی از مرده علم آموخت هرگ ز خاکستر جراغ افروخت هرگز.
نمانده در مان خلق ازرم نمیدارد کسی از جاهلی رم
شته احیو ال عسا مار ورن ی ا تا فا سکن هه وت ۲
گرسی به ضم. ریش( شا ی ای زا کو نت
کرشمه به کسر یکم و دوم. التفات ناز را گویند. مثالش امیر خسر و گوید:
ها را را ای هر یا ی ار
کشتی بهفتح. شر یعت حضرت رسالت پناهی را گو یند.به دلیل قو له (ص) «الشر يعة کالسَفيتة,
۱۵۸
والطر بقة کالیحر, والحقيقة کالدر. فمن آراذ الدر ز کب فی السَفيتة, نم شرع فی البحره حتی ول
الی الدر. و من تلد هذه الترتیب, لم یْصل الی الذر». و کشتی شر یعت, متابعت است و هر که
متابعت نمود نحات بافت. و هر که تخلف ورزید هلا شد. بیت:
آن کس که شد متابع امرت فقد نجا . و آن کاو کهشد مخالف امر توقدهلك"
ایضا - کشتی: رجود هیکل انسان را گو یند. سوال: آنچه خواجهمحمد حافظ شیر ازی (قدذس
۳1
سّ
سر ه) فر موده که بیتا:
کشت ن؟ تگانیم ای باد شر طه بر خیز
این جه معنی دارد. و بعضی در عوض «شکستگانیم». «نشستگانیم». می خوانند. قول کیان به معنی
باشد که باز بينیم آن بار آشنا را
اقر بند؟ وحه آن را بفرمایید تا مفهوم گردد.
جواب: در این باب حضرت مولوی عبدالر حمان جامی از روح برفتوح حضرت شیخ سنایی
(علیه الر حمة) سوال نموده. و معظم الیه جواب داده براين وجه. بشنو به گوش هوش. سوال:
بيك صبا به يك ره بر شهر او گذر کن
بعد ازدعا بگویش کاین بیت خواحه حافظ
«کشتی شکستگانيم ای باد شرطه بر خیز
بعضی شکسته خوانند بعضی نشسته دانند
بعد از حدیث گویید تا قول ان کدام ست
جواب:
امد نسیم لطفی از سوی دوست مارا
دربیت خواجه حافظ تفتیش کرده بودند
کشتی شکسته جسم ست کزروح دور مانده
و
از تقر بر جواب حضرت مولان (قدس سره) مفهوم
بر حضرت سنایی از من رسان دعا را
هرچند نیست مشکل. مشکل شدست ما را
باند که باز بینیم آن بار آشنا را»
هرکس کند حدیثی اين قول مدعا را
تا مدعی نبوید دیگر ره خطا را
وزگلشن حقیفت گل کل شکفت ما را
کشتی شکستها را. کشتی نشستها را
هر حند هست معنی قی الجمله این اد! را
وز نفخ صور جوید آمیزش صبا را
معنی قر اردادن حد نیست این گدا را
گردید که کشتی شکسته صو رت است که باد
مخالف نفخه ممات او را شکسته و خر اب گردانیده. و مسئلت می نماید خداوندا بادی موافق که
نفخه حیات است برانگیزان تا زنده شده به وصال حضرت کریم توفایز گردیم که:
۶ مواهب علیه. ح ۴. ص ۲۸۱.
۱6۵۹
دارند هر کس از تو مرادی و مطلبی مراد ما ز دنیا و عقبا لقای توست۳
ما آنان که «نشستگانیم» می خوانند. به خاطر فاتر کر به منظر مولف کتاب (اصلح اه شانه) جنان
رسیده که مراد ایشان آن باشد -وانتهٌ اعلم - که: در کشتی تکثر ات تفررفه نشستهايم. خداوند!! باد
مراد هبوب نفحات عنایت قدیمی از مهب ازلی برانگیزان تا کشتی ما از ساحل تفر قه احدیت و
واحدیت به کنار جمعیت وحدت که جامع احدیت و واحدیت است بر ساند که:
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنحاست میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم"
کشف به فتح و سکون, وابردن و برداشتن چیزی از روی چیزی و روشن و بیداساختن است در
لفت. و اینجا مراد از - کشف: اشارت روشن و هویدا را گویند بر اطلاع سرایر در ماده و غیرماده:
در محسوس و معقول. و کشف مقام هشتادویکم است از اول مقام منزل حفایق. سوال: درکشف
شهود طالبان صادق, القای شیطانی را د خلی هست یا نه؟
جواب: شیطان را درکشف رحمانی و شهود حقانی دخلی نیست. فاما در کشف شهود نفسانی و
قلبی و روحی و سری القای او هست.
کشف ذاتی گاهی بود که تجلیات روحانیه ظاهر شود و انوار روحانیه بر نظر صاحبان کرامت
مکشوف گردد. اما ایشان را بدان فربی و قبولی نباشد, اما چون بعد از کشف سرّی, مکاشفات
خفی پدید آید, آن کر امت را اعنبار کلی باشد. و آن جز خاصگان حضرت را ندهد تا به واسطه آن به
عالم ذات خداوندی راه یابد. این را کشف ذاتی گویند. کماقال فی حدیت القدسی: «ان فی جسد
بنی ادم مضه آلاوهی القلب. و فی القلب الر وح. و گی الر وح السر. و فی السر الفیٌ. و فی
الخفی آنا».
کشف شهودی جون کارییوند به دل شود تا مکاشفات قلبی بدید اید. اين را کشف شهودی
گویند. سالك را باید که از انجا بگذرد.
کشف صفاتی جون روح را کمال صفا بذیرد. و عالم نامتناهی سری مکشوف شود. و مقام
کر امات اینجا دست دهد, جنان که اشر اق بر خواطر و اطلاع برمفیبات و عبور بر آب و آتش و هوا.
این را کشف صفاتی گویند. و این جنین کرامت را هم اعتباری جندان نبود. زیر ! که اهل دین را و
غیر اهل دین را نیز می باشد. جنانجه دجال لعین و غیر از آن, ساحران رانیز باشد. چه بعضی
فلاسفه و رهابین و بر اهمه را از غایت ریاضت تصفیه دل حاصل شود.
۷ مواهب علیه, ج ۴ ص ۴۳۴. ۸ حافظ.
۱۶۰
کشف نظری در مرصاد العباد آورده که چون سالك صادق را از غلبه ریاضت و مجاهده باطن
صاف گردد. او را معانی معقولات زیاده شود. و این راکشف نظری گویند. اعتماد را نشاید.
کشف نوری چون مکاشفات روحانی بدید آید. جنت و جحیم و ریت ملايك مکشوف شود آن
را کشف نوری گویند. جندان اعتماد را نشاید. زیرا که کشف روحی مسلم و کافرهر دو را بود.
کعیه عاشقان, مقام وصلت را گو یند. و عارفان, وجه جمال ذالجلال را گویند. ایض کعیه: دل را
گو یند. زیر | که کعبة ظاهر خلیل مدون احجار است. و کعبه باطن جلیل مجمع اسرار است. و کعبه
ظاهر منظور نظر خلق است. و کعبه باطن منظور نظر خالق است. ودل را حق( سبحانهو تعالی)
برای خود اضافه کرده. کمافی قوله: «وطهر بیتی للطانفین». که معنی آن به زبان اهل اشارت چنان
است که دل خود را که دارالملك کبریای من است از همه چیز بالك کن و غیری را بد و راه مده که
پیمانه شراب محبت ما است که: «القلوب آوانی الم فی الارض_فأحب الاوانی أصفاها».
اگر حریم دل از غیردوست باك سازی صفای وحدن صرف اندر او کنی ادراك"
و وحی امد به داود (ع) که: «برای من خانه پاك ساز که نظر عظمت من به وی فر ود اید.» داود (ع)
گفت: «کدام خانه است که عظمت و جلال تو را شاید؟» فرمود که: «آن دل بنده من است که: قلب
الممن عرش الم
دل از اغیار خالی کن جو عزم کوی ما داری نظر برغیر ما مفکن چو قصد کوی ماداری
داود (ع) فرمود که: «او را چگونه بالك سازم؟» گفت: «اتش عشق در وی زن تا هرچه غیر ماست
همه را بسو زد.»
خوش آن اتش که در دل برفروزد . . به جز حق هرجه پیش اید بسو زد
کف وسعت رحمت را گویند به نسبت دهندگی و گشادگی کف دست.
کقر به کسر وسکون. تاریکی مقام تفر قه را گویند. و کفی به فتح و سکون, بو شیدن حق و
خودیرستی را گویند. کماقال:
خودی کفرست نفی خویش کن زود که جز حق در حقیقت نیست موجود
بو ۶ دیگر کفر: بو شیدن و مستئور گردانیدن کثرت است در وحدت که تعیّنات و تکثرات موجودات
را در حجب احدیت فانی سازد و هستی و تعین وجود را نیز در ذات الهی محو سازد و به بقای حنی
(سبحانه و تعالی) باقی گشته عین وحدت شود.
کفر حقیقی بوشیدن و مستور گردانیدن کثرت است در وحدت که فرد و یکتا باشد.
کفر مجازی متابعت هوای نفس را گویند که ضد ایمان است. و آن مخالفت نفس است که
حصول جنت است که: «و ... من... هی اللقن عن الهوی فان اج هی الماوی».
کلام اشارت و انبایی محبوبی را گویند مرمحب را به طریق لطف و احسان.
کلبه احزان وقت غم و آندوه و افسوس و بشیمانی را گویند که در مقام حرن بیدا آید.
کلیسیا عالم حیرانی را گویند. و در لغت - کلیسیا: عبادتخانه ترسارا گویند.
کمان و کمان ابرو عرض کردن سقوط است بر سالك به سبب تقصیر و باز به حکم عنایت سافط
ناکردن از درجه مقامی که داشته. و نیز عرض کردن سفوط و افتادن سالك به سبب کجیش, و باز
تقصیر او به حکم عنایت ساقط ناکردن از درجه و مقام عجز
کمر اسرار الهی را گویند. جنانجه درباب راء در معنی راز گفته شده. از بهر انکه رازرا نیز به معنی
کمر گفتهاند.
کنار به کسرء دریافت اسر ار و دوام مر اقبه را گویند. ودرفارسی - کنار: یکدیگر را در بغل گرفتن
است.
کنج به ضم. مقام عبودیت را گویند به طريقی که یقین سالك در او مرتفع گردد.
کنشت به ضم یکم و کسردوم, استیلای صورت را گو یند که مقام معبد حضرت موسی است (علی
نیا و علیه السلام): والحال به عبادتخانه بهود مشهور است.
کوکب کشف زینت تام غیب را گویند.
کوکب دری محبت حق تعالی را گویند. ودر لغت -ک وکب دری: ستاره بزرگ رخشان را گویند.
کوی به ضم کاف تازی, که عبارت از محل و خانه باندهمقام عبودیت را گویند.
کیمیا عشق را گویند. و عشق رابه کیمیا بدان نسبت کردهاند از انکه جون به کیمیا مس اجناس
ز میگردد. همچنان یه آتش عشق مس وجود زر خالص می گرد
کین و کینه تسلط صفات قهری را گویند بر عاشق.
کات هن او ای اون وان 1۵ کرد
گردن وجود مطلق را گویند.
رن زدن تسلیم وجود زا کوب به حکم مقادیر و ترلك تدبیر و احتهاد به اختیار خود.
گرمی حرارت اوایل مقام محبت را گویند که در ایتدای سلوك بوّد. به خلاف سردی که آن نهایت
مقام محبت است.
کر کر ال کرد ول زا کر شا ری دوع یوار اعراض:
فت وگ عانت مصتی مت وا بو
که کون تن وود را کوستة:
کل شیت تت عال پیز کت وس فویر اه کاب ات اضات کارسصرن
رسول را گویند. چنانجه بیان ان در معنی سرو گفتهشده.
گلزار شادئی را گویند میان عاشق و معشوق. عامتر از آنکه به جیزی مخصوص باشد. و نیز:
گشادگی را گویند مطلق پس هرچه اضافه کند.
گلستان و گلشن محل نتایج عالم الهی را گویند که در دل پیدا شود.
کت تیاعر کرد کف والتا عد کر لس 0:
گوهر معانی باطن را گویند. و نیز: رعایت معشوق را گویند.
کوش بخ کاقه فازشی ات دار و کا و ات محیر رش یو فسات بر کرد در
یی کف ها مه اقا وس دار سای اش معانن تاش ]| را
۱۶۳
گو یند.
تسد طر یق را گو یند به لم هو یت حبل متین معنی ئیسو
۱ ۳ ۳ ۱ 1 بت جر
به معس لف تشه ۵ ابل. ۱ 1
مارب از او ت. | ۱
۹ | بضا- ۱ 3
ج ۳
#ابالی باك نداشتن از هرنوع و هرچه که بیش آید. کند و گوید. در تحلیات صبوحی ممائله را
هه و کر شب هیال نی وت اي مت مشک اهاز عاسگ:
ساقی بیار ی ور پرتون ک تأ در بهدر بگردم فلاش و لاابالی
لاله در ظاهر, اسم گل است و در معانی باطن خشه شا ری ال وا و ند
سیر
تسیز کر نو رو | لت نب استه ار ان ههت اوراهص ات ها لب تسه داوها نت
ل#هوت عاألم دات وحقیقت وحدت ساریهدرجمم اشیا راگویند. ولاهوت بهوزن فعلوت. بهجهت
مبالفه, از لاه یلیه لیهاء است., به معنی: احتجب و اسنتر. و تسمیه ذات و حقیقت به لاهوت به واسطه
ات هن ۱
اش تا:
لب صفت لطف مرعالم نفس رحمان را گویند که افاضه وجود براعیان مینماید که کنایت از
فیض شامل رحمانی است که اهل رم آن را به طریق اشاره و ایماء آب حیوان و اب زندگی گو یند.
را
صفت نیستی در تحت هستی است. یعنی از آثار و لوازم لب که اشارت به نفس رحمانی است
نمایش سستی احان اشتشت هر اخاظ, وحو بت وحود. نظم:
با از ی مهر یافت خضات ؟
۱ حافظ. ۲. دیوان عرافی. ص ۱۲۶.
۱۶۵
لب شیرین کلام منرّل را گویند که به واسطه باشد انبیا را به واسطه ملك, و اولیا را به تصفیه. و نیز -
لب شیرین: کلام بی واسطه را گویند به شرط ادرالك و شعور,
لب لعل سطور و نشانها و اگاهیها و اشارتهای محبوبی را گویند مرمحب را به طریق لطف و
احسان. و در بعضی نسخهها این جنین یافته شد":
زلعلش گشت پیدا عین هستی"
یعنی از لب لعلش که نفس رحمانی مراد است حقیقت هستی ظاهر شده است و به صورت جمیع
اشیا تجلی نموده و از آن ظهور نیستها در حیطه هستی درآمده است.
لبن بالتحر يك. ینبو ع صدرصفوّت را گویند. بو ع دیگر - لبن: فطرات اصلیه را گویند که به
حموضت هوا و نقاهت بدعت متغیّر نگشته باشد, نسبتش به خالصیت شیر لقوله تعالی: «لنا
خالصا سانفا للشاربین».
لطفب پرورش دادن و مهر بانی کردن معشوق است عاشق را به طریق مواسا و موافقت. و نیز
لطف : روشنی دادن معشوق است عاشق را به طریق مواسات و موانست.
لقاء به کسر و الف ممدوده, دیدن و رسیدن و ظهور معشوق را گویند, چنان که عاشق را يقین
حاصل شود که او است.
لول حصول جواهر زهد و فقدوفقر را گویند. که زهد از ان عامه مزمنان است, و فقد از آن خاصه
ممنان است. و فقر از آن انبیا و صذیقان است.
لیل عالم عمی و کوری و ضلالت و کافری را گویند. نسبت به سیاهی شبش کردهاند.
۲ قول صاحب سرح گلشن راز است. رك. ص ۵۶۸. ۴ گلشن راز
مادر طبیعت عنصری را گویند که عالم سفلی است. و مقید ان را گیر میگوید عطار گو ید:
از آن مادر که من زادم شدم بار دگر جفتش از انم گبر می خواند که با مادر زنا کردم
مار شهوت نفسانی را گویند. و تجلیات جلالیه را نیز گویند.
ماود ماس ار انیا تک ای ها سیر کر ره ی رتسا
تاو انیت از چا ان وه اش رن تست ی تال اشامن افات:
ماهرو تجلیات را گویند در ماده وقتی که در خلوت باشد باحالت بی خودی. که مراد ازروشنی
سیت: بستی مخر نو فضن مومتان ووسیله تام و تاموسی سخالفان و قیضی,احوال درونشان
شده بود. و بیان این عن فر یب در معنی میخانه و میکده مذ کور خو اهد شد- ان شاءاله تعالی.
قتو ری ها طه:و اسارق ار لت وی شاک ها مزا وی
مجلس اوان و اوقات حضور و مکان نشستن را گویند.
محب صاخ دوس شحو را کرت حاضی به خق تعالن ,غامتر ار انکهطالپممارن او
۳
هت دوش مکی را کر ق ش غالا یورین هی کت زا معا لس مینست رل وا
کویته که ازسیت سوق بلغا سی داحتا ری وس خباری: وشفیت انس اس ار اسکد::
۳ ۵و سار لا رس ما2 و ۱ ۵ هر
۱۶۷
محبت شمع فأنوس ست بوشیده نمیماند غم او عاقبت در برده رسوا می کند مارا
بدان که محبت فنای محب را گو یند در محبوب و بقای او بدو. و اين مقام محمد (ص) شده. لاجرم
به حبیب مسا شده که: «قل ان کنتم تحبون الهءفاتبعو نی یحبیکم اله». سو آل: علامت محبت بنده
با خدای تعالی و رسول الّه جیست؟
جواب: آن علامت: «صدق الحب لشیم. و هو فقذ واحد منها لایتأتی مجرّبٌ الولاء بالبلاء هب
باللهب». مردی نزد حضرت رسول (ص) امد و گفت: من خداوند تعالی را دوست میدارم. فرمود:
«فاستعد لبلاء». دیگری گفت: یا رسولالّه من تو را دوست میدارم. فرمود: «فاستعذ للفقر».
ریاعی:
دعوی کردی به ما دلیلت باید مهر موسی اخوت خلیلت باید
کسر صحبت آن يار جایلت باید مال و تن و جان جمله سبیلت باید
ویکی از علامات محبت بسیاری ذکر است که: «من أحب شیاً کنر ذکره». و علامت محبت در کتب
محققان بسیار است ما لاد ولا تحصی. اما کمترین علامت محبّت موافقت محب است با
محبوب در امتثال فرموده و اجتناب از نافرموده. اولماورد: «من اذعی حبّ الّه ولم یَجتنب عن
المحارم فهوکذابٌ». جرا که ذم محبت با وجود خلاف محب خلاف محبوب باشد. و محبت از
تصرف و اختیار خود در این مصاف صاف باشد. مدح و دم. قبول ورد. عطا و منع. لطف وقهر بر او
یکسان باشد. بیت:
عاشقم برلطف و قهرش من به جد . وین عجب من عاشق این هردوضد "
یکی از علامت محبت. عداوت با نفس خود است. کمافال: «یاموسی! عادنفسك نم عادنفساك».
جنان که عداوت با نفس بیشتر. محبت با حق تعالی بیشتر. و جنذان که مخالفت این دشمن
افزون تر» موافقت با دوست افزون تر. مثنوی:
در محبت تا که غیری ماندت در درون کعبه دیرت مساندت
ذرهای هستی که از خویشت بود صد فراق سخت در پیشت بود
تا دراین حضرت خودی میماندت صد جهان بربدی میماندت
زانکه تا مویی بماند از خودیت هفت دوزخ ایدت پر از بدیت
ملخص سخن آنکه یکدل و دو دوستی با هم راست نمی آید. کماقال:
با دو قبله درره توحید نتوان رفت راست يا رضای دوست باید یا هوای خو بشتن"
# بیت از عبدالر زاق لاهیجی متخلص به فیاض, متوفا ۱۰۷۲ ه. ۱.مولوی. ۲. سنایی.
۱۶۸
مطر اس ی ی ور ی ای و
و اشاره به محبوب و محب است.
محراب سرای قدس وحدت را گویند. چه در لغت - محراب: بالاخانه و صذر مجلس و مسجد و
طاق درون مسجد است که به طرف قبله باشد, و این جمله معنی به مقام وحدت مناأسبت دارد.
هه ی دار و
ای تاه ات تسا که کی بل شا فلا مه کر ز راد مر
محمدی شکل قد انسانی را گویند, بدان جهت که ميممانندسر است. و حاءمانند سینه, ومیم ثانی
کر ها هی ی و کب رش کش ان
مصور ازل از روح ۳ صورتی می خواست تال فد تو زا شک توافت اش
قحفان رها او امس ارام ایا را ده
محنت زحمت و لام را گویند که به سبب معشوق به عاشق رسد اختیاری و غیر اختیاری.
مدهوش استیلای استهلاکی ظاهر وباطن را گویند در عشق.
مذهب راهرفتن راست ودرست را گویند که راجم به حق باشد نه به غیر او. سو آل: در دین اسلام
شهار مذهت است همه را برض اب ویرتی داشهه تی آینشت فرشیل درم آیه زیر دابع
دريك مذهب جايز و حلال ومباح است. در مذهب دوم ناجایز و حر ام و مخطور و محظور است. پس
هر دو حکم را بر صواب و برحق گفتن از طریق صواب دور است؟
جواب: ای برادر! بدان که اين جهار امام اهل مدهب اند که به سعادت ازلی مخصوص اند و مدهب
ایشان را منقبت قطب الاقطایی دادهاند که هريك در مقام خود درست و راست استادهاند. اگر
آرزومندی که بر رواق دین اسلام بیوندی باید که خودرا به صدق ارادت به یکی از این جهار مذهب
رای رورت ی که ری یا دس وه وی ااسته کمار:
«اختلاف ان تا و عمّل فضول در حیزهای باقی که در اجتهاد ایشان نجای مظنه
تفطاست :شون امنهار ایشان شین کتاتوشست رماع اضحاب اس مه ریت هار
که آن همه بر حق و صواب است. چنان که مثلا شهر ی است پر لطایف و ظر ایف که در او چهار بازار
است. و همه ساکنان بازاری دیانتدار و امانتگذار است. در هر بازاری کیلی و وزنی بی کم و کاست
است. بیع و شرای شرعی راست به راست است. اما هریکی در نر خ متفاوت است و در من
مختلف. و ثمنی که در يك بازاررواج دارد در بازارهای دیگر کاسد است. پس تفاوت نر خ و اختلاف
۳ . دیوان سلمان ساوجی. ص ۳۲: مصور از دل از ووح:
۱۶۹
من دردرستی و راستی بازارها اثر نمی کند ودیانت و امانت بازارها را نمی شکند. تابدانی که
هرچهار امام را در اجتهاد اختلاف است نه مخالف ادراك اين مقام است وظیفه اهل معرفت.
حضرت محدوم شیخ سعد بدهن (قدس الّه روحه) در مجمع السلوك. از تهدیب المداهب, این
روایت از ابن عباس (رض) به اسناد صحیح نقل کرده که مردی پیش رسول (ص) امد و گفت که
من خوایی دیدهام جنان است که خیمهای میان اسمان و زمین نصب کردهاند که آن خیمه را
جهارطناب است. و آن جهارطناب را چهارمرد نگاه میدارد. رسول (ص) فرمود که آن خیمه که تو
دیدی خیمه دین اسلام است. و چهار طناب که دیدی چهار مذهب است. و چهار مرد که دیدی
ب صاحب مذهب اند که بعد از من ظاهر شوند. پس گویا که آن چهار طتاب حبل المتین
ست ؟ که اعتصام بدان وسیله کمالیت دین است که: «واعتصموا بحبلٍ لّه» قول کلام مجید است و
محر کر آن ضال ومبندع دین مبین است. که در را حت القلوب آورده که مردم را باید که دراین چهار
مذهب هیح شك نیارند تا مسلمان سنی باشند. و درمعررفةالا حکام گفته است که اين چهارمذهب
برحق و بررصواب است. وهر که از این چهار مذهب منکر گردد کافر شود - تعوذ باه منها- زیر | که
چون رسول (ع) به نور نبوت آن چهار مرد را با کمال دید. و چهار مذهب را که بنای ایشان است
بسندید. بس هر که خطایی براين چهار می بندد مگر او پسندیده رسول(ع) را نمی بسندد.
واضتم شرع و بانی اسلام که بود مصطفی علیه السلام
و به نور فراست باطن . دین خود بسته بر چهار امام
تو چه کارهای که بر فراست او معترض میشوی به فطرت خام
مرجان حصول ورع ووجد و فنا را گویند, که ورع از ان عامه مومتان است. ووجد از ز آن خاصه
مومنان. و فنا از آن انبیا و صّیقان راست. کماآشارالیه بقو له تعالی: «مر ج البحرین بلتفیان - الی
قوله خر ج منهما لول و المرجان». و مرجان: مر وارید ریزه ره ات ورع ردو نار
پاکیزگی مرجان نسبت کردهاند که مرواریددریای باطن انبیا و مومتان است
مردن میرانیدن ارصاف بشر یت را گو یند. ابضا - مردن: د وراندن و دوری اندل را گو بند از
حصرت محبوب حق.
مروّق مصفا و بالوده و باك کرده شده از کدورات است. و اینجا مراد از -مروق: آنکه مصفا و
بالوده و باك شده از کدورت و تعینات و کثرات باشد.
مروه به فتح. نام سنگ مشهور است. و اینجا - مروه: مروت را گویند.
مرید به ضم. آن را گویند که به نسبت ارادت شیخ کامل مانند میت در بیش غسال باشد.
۱۷۰
مژگان آلت قتل و فنای سالکان را گویند که به مقام: «موتوا قبل آن تموتوا» میرساند. جه این
طایفه مزگان را به تیر و نیزه مشابهت دادهاند.
مسافر سالك و رونده الیالّه را گویند که به غیرحق دیگر به هیج چیز التفات ندارد. حنانحه
خواجه حافظ فر موده:
مسافران بلا همره بلا باشند که مرد رآه نیندیشد از نشیب و فراز
اعلم المسافر ثلائة أصناف. صنف یسافر فی الذّنیا, و رس ماله الّنیاء و ربحه المعصية والتدامة
والحسرة. و صنف یسافر فی الاخرة ورأس ماله العبادة والطاعة, وربحه اج والعطا. وصنف
سافر فی معرفة نم تعالی. ورس ماله المع فة, وربحه رضو ان اه و لائه.لهذا المعنی قوله(ع)
«طالب الدّنیا حقیر. و طالب العقبی أجین و طالب المولی آمیر».
مست نزد اهل سلوك هوای شهوانی و هستی نفسانی را گویند.
ای که در مستي هستی ماندهای دائما در خودیرستی مانندهای
بر سر ایوان وحدت کی رسی چون تو درزندان بستی ماندهای"
ومست: مقام بسط را گویند که بنده را از خود رهانیده به خود متوجه سازد که ضد پست است که
آن را قبض گویند. بیر طریقت (فدسَ سره) گفته که:
گاهی که به خود درنگرم پست شوم گاهی که بهتو درنگرم مست شوم"
مست خراب نزد عارفان -مست خراب: استغراق را گویند که نزد الهی از هیج وجه دیگر اگاهی
ندارد. چنانجه در معنی سکر گفته شده.
مستغفران امرزش جویندگان را گویند از ذنوب قلوب که توجه است به غیرحق.
گناه امد شهود ماسوی اه از این نوع گناه استغقراله "
و مراد از استففار, فنای در توحید است.
مستفیم آن را گویند که قولا و فعلا و حالا راست به حق مشغول باشد, کماقال هل المعرفة
الاستفامة علی ثلائةآقسام استقامة القوال والأفعل, والأحوال. هو الشر يعة والطر بقة والحقيقة
لماورد: «الشر يعة آقوالی, والطريقة آفعالی. و الحقیقةأحوالی» و بی شک جنین راه را ره مستقیم
ان گفت که منتهم به حق باشد نه به غیر او که: «و | ن الی ربك المنتهی».
تخست ار طالي از له بگذر رو بدوآور کز آن حضرت ندا آید که ای سر گشته راه اينك "
۴ مواهب علیه. ج ۱. ص ۲۳۹. ۵ از «بیر طر یقت» تا « مست شوم», همان. ج ۰۱ ص 1۷.
۶ همان. ج ۲ص ۰.۱۳۲ ۰۷ همان, ج ۴.ص ۱۰۵.
۱۷۱
سوآل: قومی که مقام, «ایاك نعبد و ایاك نستعین» را دریافته اند و ازماسوی اله به کلی روی همت
برتافتهاند. و از حقیقت صراط مستقیم آگاهاند. باز از تفاضای «اهدنا الصرراط المستقی» چه
می خو آهند؟
جواب: از میرسیدحسن (قدْس سره) استماع شده که فرمود: ایشان استقامت طلب می کنند.
جواب موجه است. مثنوی:
دلا میرو به راه استقامت . که اینست باليقین فوق الکر امد
ببه دل بر استفامت کن قییامی که این فوق ست خود بر هر مقامی
وشیخ جنید (قدسَ سره) فرموده است:«کن طالبٍ الاستقامة ولاتکن صاحب الک امقء غان النفش
یطلب منك الکر ام والرب یَطلبٌ منك الاستفامة». مثنوی:
مشام فاستقم بسروجه مامور بهاستادن بران صعبست بس دور
به هر گام از هدایت اهتداحوی به جوگان سعادت میبر این گوی
مننوی:
جو اهل معرفت سیر الیاله بهجان طیّ کرده ورفته بهدرگاه
زبهر سیرفیاثه از بدایت مدد جویند از فیض هدایت
متنوی:
عبادتهای باطل تا که برحق بود راجع سوی معبود مطلق
صراط مستقیم ان ست ای دل به حق باشی و برگردی ز باطل
مخالفت ارادت و مراد سالك را گویند بر عشق جنان که حکم الهی باشد. نه بر مقتضای امر ی. و
الیه اشار:
نفش مستوری و مستی نه به دست من و نوست
آنجه ساطان ازل گفت بکن آن کردم
مستی فروگرفتن عشق است جمیع صفات درونی و بیر ونی را -یعنی: ظاهری و باطنی. و عبارت
از او سکر اولی است - یعنی: مستی ابتدای سکر است.
مسجد جمع آن مساجد است -یعنی: جای سجدهگاه که آن را مظهر تجلی جمالی گویند که ضد
خرابات مجازی است که آن مظهر فیض جلالی است. ایضا مسجد: مقام غلبهُ معنی را گو بند که
۸ حافظ.
۱۷۲
مرتبه محمدی است (ص).و مسجد به وزن و معنی مزگت باشد. چنان که حکیم سوزنی فرماید:
صدر عالم نظام دين کز لطف اه شخ رای
تو مشرف تری ز هر مردم . همچو بیت الحرم ز هر مزگت "
مسجد جامع دل را گو بند.
وه سودن و بذل کردن نفوس را گویند در راه حق از برای حق.
تم ال اشبانی ات ضو فیا نم وراهد ان را کرد کب اسان شید اره ودرعنفی سراف با
ها مها کار کی را ویس ی زان تا هقی ز یوار
مشرق مطلع فیض ازلی را گویند. هر گز خورشید بقای ابدی از مطلع فیض ازلی طالع نگردد
ی ای اما رت
قننشت لش آن است که تا مادام درنظر شهود او اغیار و غیر باشد. به آن معنی که اشیا را من حیت
الحقیقه غیرحق بیند. که این معنی از روی حقیقت کفر و شرلد است.
مشك به فتح, قلوب مجتهدان طریقت و کمال معرفت را گویند. و مشك در لغت. خيك آب و
شراب وروغن و غیرها را گویند. واینجا به دلهای مر شدان نسبت دادهاند. چه دلهای ایشان ظرف
شیر انمفختت اسمت:
قاتا اما وی تن اس که | ای یل مار تن
مصباح توحید حق را گویند. و در لغت -مصباح, به کسرء چراغ افر وخته نيك روشن را گویند.
مش کی اه وی نی رو اند کی کرش تب شش ود را مان
میدهد. اهل ذوق را یه حال طرب می آرد و خوشوقت می گرداند. چنانجه در معنی سر ود گفته
تال ۵
معتدین تقو آ وا لته توق ای هدام سای روا تنل امه سانجا خ وا شتا را مر
که | ژایشان در حالت اضطرار, در مقام ظل بی اختباروقوعپذیرد که نشان خامی است که هنوزبه
مقام پختگی خاموز ق کش ات شزو ی اک سر او
٩ ۱
وم شتا سیت فدرسنی که خهای تعالي فقاست بیدا رها اهر مدرد روا
0 ریا شرك خفی است. و رفع
ی وی اه کمافی سراجالهدا هی ی رم وا
۱۷۳۳
فی الذعاء مکر وه. آوردهاند که مشرکان عرب به رفع اصوات تفاخر میکردند بدین ایه که:
«واضض من صوتك ان آنکر الاْصوات وت الحمیر» رد کرد بدیشان فخر ايشان را. و حضرت
رسالت (ص) آواز نرم را دوست داشتی و جهر را کاره بودی. و درانجیل مذکور است که حق
(سبحانهو تعالی) فررمود: «یا داود! بفرمای بندگان مرا که جون با من مناجات کنند آوازهای خودرا
بخ ابانند که من می شنوم و آنجه در دلهای ایشان است میدانم». و در قنیةالفتوی آورده است که:
(بهتر ین ذکر آن است که در بازار باشد و خرید و فر وخت اورا ازذکر خدا بازندارد»-یعنی ذکر
خفیّه. و در مواهب علیه آورده که: «ملك حسین کرت که والی هرات بود. از حضرت
قطب الاقطاب. بهاء الحق والدین محمد نقشبندی (قدذس الّه سره) برسید که: «در طر یقت شما
دکر جهر و خلوت و سماع می باشد؟» فرمود که: «نمی باشد.» س گفت: «بنای طر یقت شما بر
جیست؟» فرمود که: «خلوت در انجمن, ظاهر با خلق, و باطن با حق». و الیه آشار:
ظاهری با این و آن درساخته باطنی از جمله وایرداخته
و حضرت حقایق بناهی (حلَدّتْ ظلاله) در بیان این طایفه اين لطیفه فرموده:
از درون سو آشنا و وزبرون بیگانهوش این جنین زیباروش کم بودهاند ۲ اندرجهان""
بس گفتار نرم و حزین در همه حال اولی و موثر است, چنانچه درباره تذکیر حضرت موسی (ع) به
سِ ك
و س سر ۲ ور
فرعون نیز بدین امر شد که: «با موسی... اهب آنت و أخول... فقولا له فولا نا له یرک
آوبخشی». فاما در عين العلم چنین آورده که: «صدذیق (رض) فرآن آهسته می خواند و می گفت که
بیش خدای تعالی مناجات می کنم و او حاجت من میداند. وفاروق (رض) بلند می خواند و
می فرمود که شیطان را میرانم و خفته را بیدار می کنم». ودر شرح منیه و محیط و کافی و ملتفط بیان
فرق سرو جهر مذکور است.
معرفت رعایت احسان ودکر و خوف خدای ودر شوق بودن محبت ورضای خدای تعالی و تر ك
دنیا و ترك ماسویالّه را گویند. زیرا که شناختن حق سرمایه جمله است و قول حضرت رسول
بر آن ناطق که: «المعر فة رس مالی».
معنوی علم لدنی را گویند ناشنیده و ناآموخته ازمخلوق وبا دل آشنا که آن از تلقین حق تعالی
بوده در ظاهر با شر یعت مخالف و در باطن با او موافق, چنانجه خضر (ع) را بوده.
معنی در لغت, مقصود سخن را گویند. و در حقیقت. حسن سیرت و مکارم اخلاق را گویند.
۰ لوایح جامی, ص ٩۲ و نفحات الانس, ص ۳۸۶: کم می بود.
۱ از «ملك حسین» تا «اندرجهان». مواهب علیه, ج ۲۳.ص ۲۳۸.
۱۷۳
جنانچه در باب اول در فسم اول در معنی اخلاق گفته شده.
مغان جمع مغ است. و در لغت -مغ: مجوس را گویند که گبر اتش پرستند و زردشت بیشوای
ایشان بوده. و اینجا مراد از - مغان: سالکان برستنده و سوزنده مشتعله محبت را گویند. ۳
پیرمغان: مر شد کامل است.
مغرب محل فنارا گویند. تا ستاره هستی سالك در مغرب فنا متواری نشود. هر گز خورشید بقای
بدی از مطلع فیض ازلی طالع نگردد ۱
مغل به فتح وسکون, بدگفتن کسی را پس کسی, وانه بصاحب مغاله,بالفتح. و-مغل, به فتح یکم
و ضم دوم و سکون لام بدگو یی ر گویند کسی رادر قفای او. از آن است که طایفه شیعه جون
بر اصحاب حضرت رسول بد گویند بدین اسم مسما شدهاند. و هر که بر صحابه حضرت رسول بد
گوید به درد مغل گر فتار آید. - المغل. بالتحر يك: درد شکم شدن ستوران از علف با خاك خوردن.
اما دانشمندان گفتهاند که -مغل: سه حرف است و هر حرفی سه معنی دارد. پس از میم. مروت و
ملامت و ملایمت مراد است. و از غین. غارت و غضب و غر بت مراد است. و از لام, لواطه کردن و
لت زدن و لاف نمودن مراد است.
مغنی سر ودکننده آگاهنده را گویند. جنانجه در معنی مطرب گفته شده.
مقام ابراهیم مقام خلت روحانیت را گویند که: «واتخذوا من مقأم ابر اهیم مصلیَ». اشاره بدان
است.
س سا و رس 1 ۶ مج ۵و ی 1
مقربین سایقان اهل توحید را گویند که ایه «والسابقون السابقون, اولئك المقر بون» اشاره بدان
است.
ملی به ضم و سکون.اسرارومقامات احوال را گویند که در سلوك از سالك یو شیده شده باشد. ودر
لفت - مل: شراب را گو بند.
ملاحت و ملاحظه کمالات بی نهایت الهی را گو یند که هیچ کس به نهایت او نر سد. و-ملاحت در
لغت. نمکین و خوش اینده شدن است. و ملاحظه, به ضم میم و فتح حاء. به گوشه چشم
نگر یستن.
ملامتی شخصی را گویند که کتم عبادت از غیر کند. و اظهار هیچ خیر و خوبی نکند. و هیچ شر و
بدی را نیو شد.
ملك گویند ملك نبوت و رسالت است. و نزد محققان -ملك: توفیق را گویند. به هر که داد عزیز
دوجهان شد. و از هر که بازگرفت مخذول هردو سرا گشت. امام احمد حرب (رحمة ات علیه)
۱۷۵
فرموده که: «ملك, قبول دلها است ودلها در قبضه خداوند یکتا است. هر که را مقبول قبو ل سازد به
نظرات صاحبدلانش بنوازد. وهر که را از دلهای درویشان بیندازد به شعلات نیر ان نکیت مذلتش
بگدازد». اعلم وافهم
ملکوت در لغات فران آورده که ملکوت. یادشاهی بزرگ را گویند. و قال الراغب فی مفرداته:
«والملکوت مختص بملك الّه تعالی وتصر فه فیه. و گوین: ملکوت آسمانها, شمس و قمر است و
ملکوت زمین. شجر وحجر. .والملکوت ت کرهبوت: لعز: والسلطان والعملكة تال لجبروت فوق
الملکوتِ کم آن , الملکوت فوق الم الوا لته زایدتان وله ملکوت العرات, أَیْ: ملکها و
ملکوت العراني متل ترقوت و هوالملك والعز هو مك وملك مثلا. فحینثذ کأنه مختّف من ملكد,
والملك من مالك وملیك, والجمغ: الملوك والاملاك. ودر اصطلاح عارفان - ملکوت:عالم ارواح را
گویند یعنی عالممعنی, جنانچه در محل خود گذشت. ایض لملکوت: مالملك وهو الم الفیب
و عالم المجردات, وهاتان المرتبتان فی مراتب الأفعال .
منزل فتح یکم و سیم. مقام فرودآمدن گاه وا ستراحت کردن سالك نما
منازل است. و آن ده منزل است. ودر هر منزل ده موقف ا ست که سالکان به تدریج آن را قلع کنند
اوله. لبدایات. نم ال بواب. نم المعاملات. الأخلاق نم الاصول. نم الاودية, نم الاحوال, نی
الولایات. نم الحقایق. تم النهایات.
منفقان صدقهکنندگان صفات و ذوات را گویند. از روی محبت و انفاق سبب تکمیل او در
مرراتبهقبول است.
منکر مترتب ضلالت و بدعت را گویند. چه - منکر, به کسر کاف درلفت, مسلم ندارنده و
باورندارنده است. ۱
مواجید حالات و مقامات جند هست که به طر یق کشف و وحدان بر اولیا وعر فا و سالکان راه
ظاهر می شود که آنها را مواجید مینامند یعنی به وجدان حاصل و یافتهشده. چه مواجید جمع
موجود است و موجود یافتهشده را می گو یند.
موت میرانیدن از اوصاف بشریت را گویند. نو ع دیگر موت: :میر آنیدن نفوس زاهدان را گویند
به آثار مجاهدات. نو ع دیگر -موت: مرت فنای فی اه را گو ند که ۰«مو توا قبل آن تموتوا» عبارت
از آن است و بعد از آن به مرتبه فنا رسند که: لاتوجالبقام الا پالفنا
بدان امید دهم جان که جر سر کو یت نباشدم وطنی جز تو هیج هم نفسی
موجودات جهان را گویند.
۱۷۶
موحد یکی گوینده به زبان و یکی داننده به دل و یکی بیننده به چشم سر ودل, نافع و ضاز و معز و
مذل و معطی و مانم. حق (سبحانه و تعالی) را داند. و سبب و وسایط ایشان را درنظر نیاید. و از کسی
نه بیم سر دارد و نه امید زر کماقال:
موحد چه در بای ریبزی زرش چه شمشیر هندی هی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس ببراين ست بنیاد توحید و بس""
موش آلت حرص را گویند. جه موش جانوری حریص است.
مومن فوم روحانیتی را گویند که باوردارنده و تصدیق کننده احکام الهی بو ند و رقم ایمان
شهودی بر صفحه جان کشیده باشند.
موی ظاهر هویت وجودی را گویند. و اين از مراتب صفات قهر جلالیه است که ذات حق
(سبحانه و تعالی) در برد؛ جلال کبر یایی منکشف است. یعنی بیجیده شده مانند دایره که همه کس
را به معرفت آن وجود علم حاصل نیست.
موی میان نظر سالك را گویند بر قطع حجب از خودی خود و غیرماسوی الّه, کماقال:
نشان موی میانت که دل درو بستم ز من مپرس که خود در میان نمی بینم ""
و آن اشاره بر مرتبه وحدت است که جامع احدیت و واحدیت است.
مه و مهتاب مر تبه وجه را گویند که آن عبارت است از ظهو ر حق در مظاهر جمله تعینات علوی و
سفلی و مجالی مرضیه و نامر ضیه.
مهربان صفت ریوبیت را گویند.
می محبت و عشق را گویند که وسیله وصول و مشاهده جمال محبوب است با وجود اعمال که
مقارن ملامت باشد. و اين اهل حال را باشد خصوص اندر توسط سلوك, جنان که مولوی علامی
جامی فر موده:
می عشقت دهد گرمی و مستی . دگر افسردگی و خودیرستی
نوع دیگر - می: تجلیات محض را گویند با وجود غلبات عشق و شوق سالك. چنان که
غیب اللسان گفته:
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش میطلبی ترك خواب کن
و-می, را در لغت سه معنی گفتهاند: اول به معنی بیاله, دوم به معنی گلاب. سیم شراب انگوری. اما
آنحه اهل تصوف دراقوال خودمل و خمر و شراب آورده اند مطلب از این معنی اصطلاحی است نه
۲ گلستان سعدی. ۱۳. حافظ.
۱۷۷
لغوی که ایشان اهل شراب انگوری نبودهاند. کماقال:
غرض زین می آب انگور نیست که دراب انگور این شور نیست
وگرنه به ایزد که تا بودهام ببه می دامن لب نیالودهام
سوال: اگر مراد از می و باده وشر اب, محبت و معرفت داشتهاند. شراب را حرام به چه معنی
گفتهاند. نظم:
نقد دلی که بود مرا صرف باده شد قلب سیاه بود از آن در حرام رفت ۲۳
وله:
ققیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف ست
جواب: تا محبت خدای تعالی ممتزج به محبت غیر است درنظر صاف خواران حرام است. چنان
که گفت:
درمذهب ما باده حلالست ولیکن بی روی تو ای سر وگل اندام حرام ست ۹
یعنی در مذهب زمره عاشقان محبت مجازی حلال و مستحسن, و از آن روی که برده حقیقت است
حرام و مستقیح است. اما فقیه مدرسه وقتی که مستی عشق و محبت اورا دریافت و بر سر نفس
محبت اطلاع بخشید, لاچار او فتوا داد که از مال اوقاف خوشتر و بهتر است. چنان که سعدی در
گلستان آورده: «یکی از علمای راسخ را پر سیدند که: «نان وقف حلال است ویا حرام؟» گفت: «اگر
از بهر جمعیت خاطر وفراغ عبادت می ستاند حلال است. و اگر از بهرنان می نشیند و عبادت را
بدان می فر وشد حرام است . کماقال:
نان از برای کنج عبادت گر فتهاند صاحبدلان, نه کنج عبادت برای نان».
و همجنین در بسیار مرتبه نفس محبت بر مال وقف ترجیح دارد.
زباده هیچت اگر نیست این نه بس که تور دمی ز وسوسه عفل یی خبر دارد*
و آنکه صو فی او را ام الخبایث گفت. از آنجا گفت که حجاب حقیقت است. جنانجه خواجه گنته
است» بیت:
آن تلخوش که صوفی ام الخبایئش گفت آشهی لنا واحلی من قبلة العذارا
آنچه خواجه در بیت خود ادا نموده چه معنی دارد. چنانچه فر موده. بیت:
به می سجاده رنگین کن گرت بر مغان گوید که سالك بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
جواب: خواجه این بیت را به جهت تدبیر حل مشکلات عشق گفته, چنانجه فرموده بود: «که عشق
۴ و ۱۵و ۰۱۶ حافظ.
۱۷۸
آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». پس الحال در حل عقده آن می گوید که: سجاده عبادات بدنی و
مالی و قولی را بهمی عقیده یقین و اخلاص متین در تصدیق قول مررشد کامل رنگین کن. ومصلای
اعمال قلبی و روحی به صدق نیت و کمال طویّت در خمخانه صباغی صبغةاله ملون و مصبو غ
گردان» گرت پیرمغان گوید. یعنی بر هر وجهی که پیران طر یقت و ناقدان بصیرت تو را فرمایند.
چنانچه در نفحات از حکایت ملای روم و شمس تبریز (قذس ال" سرهما) تحریر یافته.
ما مریدان روبه سوی کعبه چون آریم. چون رو به سوی خانه خمار دارد پیر ما۷
غایت ما در باب حر کات و مقالات بزرگان که به ظاهر مخالفت شر یعت نموده است. یا از قصور
ناظر است. یا اضطراری است از ایشان, جنان که بعضی از مشایخ به جهت این مخالفت. رسومات
کفر کردة اند از زنار و ذیر و خرابات و غیرذلك تا اين نفس کافر مغر ور نشود و مفلوب ماند. که یکی
از مفتیان طر یقت گفته است:
کافر نعمت جو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی
و دیگری فتوا داده:
نمیدانم به هرحالی که هستی خلاف نفس کافر کن که رستی*۱
و دیگری فریاد بر کشیده:
از این کافر که ما رادر نهادست مسلمان در جهان کمتر فتادهست
و بزرگی فرموده:
هرچه بر مننفس بدشومم کند. کافرم گر کافر رومم کند
و این حال و این صدق معامله ایشان است با حق سبحانه که از غلبه حال سر بر زده است. چنان که
گفتهاند: «فی المعصية سر لایجورٌ کشفه ولایذوقه الا العارفون». و الیه آشار:
آنکه چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر یوست بود همچو پیاز
بارسایسان روی در مسخلوق بشت بر قبله میکنند نمساز؟"
و اين علم دیگر است. غایت ما در باب کشف آن سر. حکمت روانداشته اند مگر به رمز و اشاره به
جهت کم حوصلگی افهام عوام.
علم من علمیست گر باور کنی. هرکه حرفی بشنود بد گویدم
ستمم حقا که از راه جدل ملحد و زندیق و مرتد گویدم
چنانچه در فصه حضرت موسی ومهتر خضر(ع) در کلام مجید مذ کور است. وبیان اضطر ار بزرگان
۷ . حافظ. ۸ گلشن راز 1 گلستان سعدی.
۱۷۹
چنان باشد که بندهتا در حد علم است بر وی واجب که کار بر حد علم کند, اما اگر حال بر علم
غالب آید و علم مغلوب گردد. اگر بر حکم حال کار کند مضطر و معذور باشد. چنان که به فتوای
شر بعت: «المحظورات تبیم عندالضر ورات».
گر ضرورت بود روا باشد بی ضرورت جنین خطا بساشد
ای برادر! اگر زنی را علامت بلو غ شر یعت ظاهر شود نماز وروزه از او ساقط می شود. و اگر بکند
بزهمند باشد.
عافلان را شرع تکلیف امدهست بی دلان را عشق تشریف آمدهست
گر زند دیوانهایزین شیوه لاف تو زسر کوژی مکن با او مصاف
تو زبان از شیسوه او دور دار عاشق دیوانه را مصدور دار
لاجرم دیوانه را گرچه خطاست هرچه میگوید به گستاخی رواست
عذر آن معذور مجنون دریذیر ليك فعل او به خود حجت مگیر
پس تو اگر خواهی که مشکلات طریقت بر تو آسان گردد باید که همه کارهای خود تسلیم و
تفو یض ناقدان بصیر نمایی و به يقین شناسی «که سالك بی خبر نبود زراه ورسم منزلها». رباعی:
ناکرده دمی آنچه تو را فرمودند خواهی که چنان شوی که مردان بودند
تو راه نرفتهای از آن ننمودند ورنه که زد این در که بر او نگشودند "۲۳
سوآل: عین القضات همدانی (قَدس سرء ال"قدس) فرموده است: «بدایت ارادت آن است که به
ایمان و کفر نستیزی. و مدهبی بر مذهبی نگزینی, و میان هفتاد ودو ملت هیچ فرق نکنی, واگر نه,
فارق باشی نه طالب. و عالم باشی نه مرید». کماقال:
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقتآنشیر ینقلندرخوش که دراطوار سیر ذکر تسبیح ملك در حلقه زنار داشت۲۱
وازاين جنس کلمات بسیار از مشایخ کبار نقل کردهاند. و از اینجا میان سیئات و حسنات هیچ فر ق
نمی نماید, این جه معنی دارد؟
جواب: کلمات مشایخ (قدست | له اسر ارهم العزیز) اگرچه در ظاهر مخالف شر ع نماید. فاما آنرا
بر قلت فهم و خفت عقل خویش حمل کن, و میدان که آن همه موافق است با شریعت. چنان که
۰ دیوان باباافضل. ص ۱۰۲. بیت اول اين رباعی همر اه با بیتی دیگر جزو رباعیات منسوب یه خواجه عبداله
انصاری. ص ۲۵ دیلءه می شو د.
۱ حافظ.
۱۸۰
همین کلمهای که عین القضات فرموده است معنی آن است که مرید را به اراده خویش کاری
نیست و بر مراد خود اختیار نه, تا میان کفر و ایمان بستیزد و یا از مذهبی به مذهبی آمیزد. که:
«الارادة ترك الارادة». بس سخن عین القضات این باشد که مرید پیش پیر کالمیّتِ بین یی
الغتال بوّد. و بر این همه امه طريقت را اتفاق است. یکی از مفتیان طریقت میگوید:
او زبان تو. پس تو یاوهگوی او دلیل تو. بس تو ره مجوی
هرچه او کرد راز مطلق دان هرچه او گفت. گفتسه حق دان
سوال: بیر ی و مریدی که در او مرید را بیش بیر همجو مرده بیش غسال باید بود. از کجاست؟
جواب: اصل بیر ی و مر یدی بیعتی است که صحابه کرام بارسول (ع) زیر درختی کردند. و جون
رسول (ع) از بیعت مردان فار غ شد, در خانه رفت و با زنان نیز بیعت کرد. اما دربیعت زنان دست
گرفتن نبود بلکه عهد زبانی بود. و دراین هردو بیعت. رسول (ع) را آن شرط بود که شما از اختیار
وتصرف خود بازمانید و پیش حکم من خود را همجو مرده پیش غسال دانید. اين بیعت پیری و
مریدی است که مجتهدان با بیران و مریدان کردند. و نسبت مر یدی خواجه حسن بصری (رض )
با مرتضی علی (2) میرسد. اما در آداب المریدین آورده اصلی ندارد. جه ایشان یکدیگر را
ندیدهاند. حجةالاسلام امام محمّد غرالی (قدس ال روحه) که مرید خواجه ابو بکر نساج بود
درباب بیری و مرادی سخن بسیار دارد. ودر اینجا گنجایش ان ندارد. آما چون در این وقت بیر ان
رهبر نمانده اند که کامل مکمل باشند. بس هر کس پیوند ارادت و سلسله خلافت به آن جنان پیر ان
درست دارد که در احکام شرع و امور دین اوشان را اهتمام تمام باشد.
خبرکردن به محض نیکخواهی بود شرط جوانم ردان راهی
سعادت بیارادت نیست واصل ارادت بی سعادت نیست حاصل
پس عالم هرچند که بر علم خود کار می کند. بی وسیله پیوند پیر از بسیار فضایل دین بی نصیب
میماند. مثنوی:
اين هه علم چم مختصرست علم رفتن به راه حق دگرست
گاه علمت حجاب راه بود گاه لاینفم گیاه بود
از چنین علم گر کنی اعمال مایده ریزد از تو چون غربال
رتبسه علم فوق در فوقست . که به هر رتبه ذوق در ذوقست
سایه بسپار سوی بسام بلند . . توبه يك بایه چون شوی خرسند
بیر و مرشد رساندت به محل مینماید به کنه علم و عسل
۱۸۳۱
و این را بیان درازاست. به نبشتن میسر نیست.
چوممکن نیست رفتن بی دلیلی. بباید مصطفی را جبرئیلی
بعضی علما گفتهاند که اولی الامر پیران و مر شدان رهبر اند که به وسیله ایشان به حق تقرّب توان
کرد. چه:
بی عنایت حق و خاصان حق گر ملك باشد سیه سازد ورق
رباعی:
هرکه سر برخط فرمان دلیلش ننهد کی مسر شودش روی به راه آوردن
هر که خو اهد که به سرمنزل مقصود رسد بایدش بیروی راهنمایان کردن ۲"
سوال: عالم کامل که اصول و فروع دین نیکو میداند وروایات و مسایل شرعی بهتر می شناسد.
چون حرکات مشایخ و بزرگان به هیچ روایت راست نیاید و موافق شرع نباشد, چنانچه مدکور
شد, آن عالم چگونه داند که حالت اضطرار بزرگان چیست و جچه معنی دارد. پس چه کند؟
جواب: ای برادر! تو را با شریعت رسول (ص) کاری است کلی و حاجتی است اصلی, هم
تن امسر شارع باش و به حکم شریعت تن درده. که ایشان را در حالت اضطرار معذور
داشتهاند. و حر کات معذوران به حجت و متابعت نگرفتهاند, و در شریعت آن حرکات نه رد
است و نه قبول. بس بر کلمات و حرکات مشایخ دین که مفهوم تو نگردد صبر کن و حدیث:
«رحم انه خی موسی لو رم الخضر لرأی کثیر| من العجایب» باد دار تا از پرد؛ غیب
جه گشاید.
سوآل: هرگاه کسی که بود اویکسر نابود است. سیر و سلوك راه حق اورا چه سود است؟ ودلایل
تهمت سلوك بر او نهادن چه مقصود است؟ ۱
عدم چبود که با حق واصل آید وز او سیر وسلوکی حاصل آید۲۳
جواب: سیر وسلوك او عبارت از معرفت نابود خود است جندان که معرفت نابود خود بیشتر.
معرفت حق سبحائه اورا بیشتر که: «من عرّف نفسّه بالفناء فقد عرف ره بالبقاء». و تهمت کردار
بر او نهادن مبتنی بر صورت است, اگرچه حقیقت معرفت حیرانی است. و متمر او فنای جاودانی
است. و حاصل او بی حاصلی و بی نشانی است. ولیکن تا صورت بافی است تهمت کردار بر
صورت باقی است. لهذا اگر چه کسی مغلوب الحال گشته باشد و از ضبط حفظ مر اتب فر وافتاده و
مضطر و معذور باشد. لیکن شریعت معذوریش فبول نمیدارد و بر دار سیاستش می کشد, و
۲ مواهب علیه. ج ۱. ص ۰۲۵۱ ۲۳. گلشن راز.
۱۸۳۲
طریقت به زبان نصیحت یادش میدهد و می گو ید:
زنهار مگوی برسر جمسع گرعاشق صادفی تسو اسرار
دیدی که به سکر عشق روزی حلاج ببگفت رفت سردار
سوآل: قد قال ال تعالی: «ألا الی اه تصیر الامور». چون بازگشت جمله کارها و منتهای همه راهها
به حضرت حق (سبحانه و تعالی) است. والیه أشار:
هرجا قدمی زدیم درکوی توبود هرگوشه که رفتیم هیاهوی توبود
گفتیم مگرسوی دگرراهی هست هرراه که رفتیم همه سوی تو بود؟"
پس چون منتهای هرراهی و مرجع هر کاری حضرت حق است :
جون همه راه اوست از جپ و راست تو به هر ره که میروی او راست
جون از او بود ابتدای همه هم بدو باشد انتهای هسه؟"
حصر سلوك به راه شریعت لازم کردن جه معنی دارد. و رفتن به يك راه جرا بود؟
جواب: ای برادر! به گوش انصاف بشنو و در بی جدال و انکار مر و که جواب را به متالی واضح
کنم. مثلا کعبه مقصود زایر ان است و هر زایر ی از هر راهی که در آید به مقصد رسد چون این مثال به
خاطردرست نمودی, جنان که شناسای راه باشی در متابعت راه شریعت سیر کن. و هر جند در
معرفت منتهی گردی همچو مبتدی نو باوه شر یعت می باش. قصه ابو علی سینا به قر بت یادآور و از
غیرت شریعت دریناه سلامت بگذر. در نفحات آورده است که شیخ رکن الدین علاءالدوله گفت
که: شیخ مجدالدین بغدادی (قدس ال سرهمَا العزیز) فرموده که درواقعهای از حضرت رسالت
بناه (ص) پرسیدم که: ماتقول فی حق آبیعلی سینا؟ قال (ع): هورجل آراد آن یل ای اه
بلاواسطتی. فتخته بیّدی هکذاء فسقط فی النار ۲۴. مننوی:
بوعلی سینا به صحن وحدت حق برد راه حق بیر سیدش: حبیب ما. کجا؟ گفت: ای اله
اوست بهر نافصان و جاهلان روزگار هر که در صحن تو آمد با حبیب اورا چه کار
غیرت ختم نبوت يك تهانجه بر گشاد راست بر رویش فر ود امد که در دوزخ فتاد
بی محمد فرب حق جویی فر ود افتی به نار با خدا دیوانه باش و با محمد هوشیار
مجتهد در صحن توحیدش اگر بایستاد بی محمد سر به سر دارد خطا در اجتهاد
میان مانعی را گویند که میان طالب و مطلوب مانده باشد ازسیر ومقام و حجاب و غیرها که آنرا
اسر ار الهی گویند. جنانجه درباب راء در معنی راز گفته شده.
۴ مواهب علیه, ح ۱. ص ۰۳۲۳ ۲۵. همان. ج ۲. ص .۱٩۳ ۶ نفحات الانس. ص ۴۳۰.
۱۸۳۳
میان باريك حجاب وجود سالك را گویند وقتی که هیچ حجابی دیگر به غیر وجود او نمانده
باشد.
میت که سبارت از مرده است, کافران را گویند.
میخانه عالم لاهوت را گویند.
میخوار عاشق نوشنده می محبت را گویند.
میدان به فتح, مقام شهود را گویند. و نیز: مقام زاهدان را گویند.
می صرف تجلیات و مستی عشق را گویند به نوعی که سالك را ازمقام تفرقه و کثرت برهاند و به
مقأم جمعیت که آن را وحدت گویند بر ساند که از التفات به خود وبه غیر ازحق آزاد گشته به تمامی
گرفتار او گردد که جز حق نداند و نبیند و ناندیشد. و این اهل کمال را باشد که اخص اند در نهایت
سلوك, چنان که حسین واعظ کاشفی گفته است, نظم:
می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبا فراموش کرد"
میکده مقام مناجات را گویند به طریق محبت. و نیز - میکده: قدم مناجات را گویند. پس -
میکده نیز به معنی: میخانه باشد. و کده به فتح, خانه را گویند. سوال: بستگی در میخانه ومیکده و
گشادن آن جه اشارت است که خواجه فرموده, بیت:
در میخانه بستهاند دگر افتیخ بامفتم البواب
در چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب
جواب: در اصطلاح شعر ای متصوفه اشارت ازمی بر محبت و معرفت است. پس باید که از بیاله و
جام و ساغر» اشارت بر دلهای مریدان و طالبان کنیم. و اشارت از صراحی و سبو ورطل گران؛ بر
قلوب بیران و مر شدان آریم. و اشارت از قرایه و مشك و خم. برافنده مجتهدان طر یقت و کمال
معرفت نمايیم که از ایشان خانهوارها بدید گشته است. چنان که گفته. بیت: ۱
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگهدار و بزن جامی چند*"
و اشارت ازمیخانه ومیکده و خرابات. بر قلوب انبیا ورسل (ع) کنیم که اصل و منشأً ومولد محبت
و معرفت و حکمت از آنجا است. بیت:
مقام اصلی ما گوشه خراباتست خداش خیردهاد آنکه این عمارت کرد*۲
چون این مقدمه تمام شد. باید دانست که بستن در میخانه و گشادن آن. اشارت است بر انقطاع
وحی و نزول وحی. فاما اضطراب این شعر در این مقام از این جا است, در بستن در میخانه و میکده
۷ مواهب علیه ج ۱. ص ۱۶۴. ۲۸و ۲۱. حافظ.
۱۸۴
به شتاب, که عبارت از انقطاع وحی کردیم که به سبب بستگی منع فیض عالمیان است.
که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی" "
فاما ماه صیام که بستن در میخانه مخصوص بدو است. ایا م انقطاع وحی باشد. مرادآنکه سیب
قبض احوال درویشان نتیجه آن است. و چون ایام گذشت. و این حریفان باز برسر کار خویش
آمدند. گفتند:
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسم ناموس و نام رفت؟"
ایضاٌ مراد از میخانه و میکده و خرابات, دلهای مردمان است که: «القلوب آوانی الم فی الارض.
نب الذوانی أصفاهام. آوانی. جمع آنیه است که به فارسی پیمانه باشد ومعنی آن چنین است که:
دلهای بندگان پیمانه شراب محبت باشد در زمین. پس دوست ترین آن دلها نزد حق آن باشد که
صافتر باشد از کدورت علایق. و هر دلی به قدر استعداد خود از آن شراب محبت نصیبی یافته. پس
مراد از بستن در میخانه وماه صیام, محل تجلیات جلالیه است که مقام قبض است. ومراد از گشادن
آن هنگام تجلیات جمالیه است که مقام بسط است.
میل رجوع را گویند به اصل, بی شعوری و آگاهی از اصل ومقصد رجو ع طبعی, چون جمادات
و طبایع اربعه که مایل اصول آرزوو میل است به اصل خود. با وجود آگاهی ازیافت آرزوودریافت
مقصد. و اين از آن اسامی است که تعلق به معشوق دارد.
میل از طرف یار بدید آمد از آغاز
و نیز - میل: دوستی حق تعالی را گویند با وجود طلب و جد تمام.
میم عبارت از صفات کمالیه جمالیه لطف و الطاف حق را گویند. و میم از حر وف معجمه معر وف
است.
۰ بوستان سعدی. ۳۱ حافظ.
ناتوانی بی قدرتی و نادسترسی را گویند از هر چه مراد و مقصود باشد. و این معنی وفتی باشد که
از کمال معرفت وقوت مقام وحدت باشد.
نار آتش عشق دلها را گویند. جنانچه حسین منصور حلاج (قَدْس سره) فرموده که: «هفتاد سال
آتش, ناراه الم قدة التی تطلع علی الفد" در باطن ما زدند تا نام و نشان ما همه بسوخت, ناگاه
شرری از مقر عه ناالحق برون جست و در آن سوخته افتاد. تا حق ماند و بس».
خوش آن آتش که در دل برفروزد. به جز حق هرچه پیش آید بسوزد
و نیز -نار: کفر را گویند که سو زنده ایمان و اعمال است. و نیز -نار: قهر حق تعالی را گویند.
ناز به نسبت عاشق مرمعشوق را یر ورش دادن گویند, که عبارت از آ نار صفات جمال است. و ناز
به نسبت معشوق مرعاشق راء استغنای معشوق است از عاشق که مبهج و برانگیختن شوق و
آرزومند گردانیدن او باشد که از آثار صفات جلالیه است.
ناسوت عالم بشریت را گویند. و ناسوت از: ناس ینوس توساء ی یدب و تحرك. و تسمیه
انسان به ناس به سبب آن است که بر متحرك و مضطرب است به جهت توجه روحانیت او به عالم
علوی و تعلّق نفسانیت و بشریت او به عالم سفلی طبعی. الاسوت من الناس بمعنی الانسانية.
فیکون المراد بالتاسوت: التصرف التام من ام تعالی فی الانسان و عالمه. وهو آعلی مراتب عالم
الشهادة.
نافه عقده سر طره بو بیت را گو بند. جنانجه در معنی بوی نافه گفته شده. و-نافه: معر وف است
که آن را نافة مشك گویند. و به عربی نافجة المسك نامند.
۱۸۶
ناقوس بازگرد مقام تفرقه را گویند. و در لغت -ناقوس: جوبی است که بسیار اواز خوشی دارد
که ترسایان به وقت عبادت مثل سرنا نوازند از برای اعلام مردم که به ذیر درآیند برای نماز.
ناله گریه و راز و مناجات حین محبت را گویند.
ناله دیر" آیین محبت را گویند. ظاهرا مراد از ناله دیر, آواز خوش جوب ناقوس باشد که آن الت
اعلام مر دم است از یرای درآمدن در دیر برای نماز و عبادت. و اهل اه آواز آن را به ايین محبت
نسبت دادهاند.
ناموس مکر و حیله و بانگ و آوازه و نام وننگ و حب جاه را گویند.
نای پیغام محب مرمحبوب را گویند. و نای در پارسی معنی بسیار دارد. اما آنجه اینجا مناسب
است به معنی نایی است که می نوازند که آگاهنده و مسر ورکننده مستمعان است. و نیز -نای: نام
قلعهای که مسعود سعد سلمان در آن محبوس بود. و به این هردو معنی فرماید:
نالم ز دل جو نای من اندر حصار نای بستی گرفت همت من زین بلند جای
نثار براکنده کردن و افشاندن مال و نفس را گویند در راه خدا از برای خدا.
نرگس نتیجه عمل را گویند که در علم پیدا شود از طرب فرح مزید نسبت به بويش, چه علم مانند
نرگس چشم دار است. و عمل مانند بوی نرگس فرح آثار است.
نزديك و نزدیکی شعور معارف و اسما وصفات و افعال الهی را گویند.
نسیم بوی خوش آمدن نفس رحمانی و باد خوش دردل آوردن عنایت الهی را گویند. و این را با
صبا نیز گویند که در وقت سحر باشد, و الیه أشار:
ای نسیم سحرآرامگه یار کجاست منزل آن بت عاشق کش عیار کجاست"
نظاره ترغیب دادن محبوب مرمحب را گویند. چه - نظاره. به فتح یکم و شد دوم و فتح راء. به
معنی: نگرندگان است و نگریستن دلیل بر ترغیب است.
نعمه علم شریعت و فهم حقیقت و متابعت حضرت رسالت ۱ ص) را گویند.
نفس به فتح و سکون, خون و تن و جان را گویند که دوح باشد. و نفس سه است. یکی نفس
مطمثنه- یعنی: ارام گرفته به حق و بر طاعت او, کقو له: «ي ها اللفس امه ارجمی ال ربب
راضية مر ضیة». دوم نفس لوامه که ملامت کننده نفس اماره است. کقو له: رولا أف باللشس
اللوامت».
۳ حافظ.
۱۸۷
سیم » نفس اماره که آن نفس ناسوت است. و نفس ناسوت جوهر بخار لطیف را گو یند که حامل
قوت حیات و حس حرکت ارادیه است که حکیم آن را روح حیو نی مي نام واین نفس را شیطان
معنوی گویند که ضد شیطان صوری است که بدتر ین دشمنان است به حکم + «أعدی عدو تفسك
التی بینَ جنبيك». به سب آنکه بیوسته با تو همراه است. و این نفس امّاره را کافر نیز گو یند. یس
بدین اسلام ظاهر که داری راضی مشو که آن کافر بی ایمان در صورت مسلمانی چندین هزار خلق
را کافر و زندیق ومنافق ساخته است. ومکر و حیله او زیاده از آن است که در حد و حصر آید, که در
خبراست: «وحی ال تعالی الی موسی (ع): ان آردت رضانی خالف تفسلت» فانی لم أخلق لقا
ینازعنی غیرها». و حضرت پیغمبر ما (ص) بعد از مراجعت غزوه تبوك فرمود. قد: «رجعنا من
الجهاد الأْصفر ٍلی الجهاد الأکیر». که آن جهاد اکیر مخالفت نفس است. پس نفس آکفر کقار
بشد و مخالفت او سر هم طاعت باشد. وموافقت او اصل هم گنه که بعضی مشایخبه جهت این
مخالفت رسومات کفر کردهاند اززنارودیر و خرابات و غیرذلاك, تا اين کافر مفرور نشود ومغلوب
ماند. کمافال:
کافر نعمت جو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی
س و آل: هر گاه کسی نفس بروری کند و گوید که انسان را لابد است از پرورش نفس از برای کسب
و کار و حاصل قوت نفس و اهل و عیال و جهاد کفار, تهدید نموده اعلام کند که: «... من ... نهی
اللفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی», و اگر لجام ریاضت در دهان او درداده و از آرزوها و
مرادها بازکشد. صدای: «ولاتلموا یک [ٍلی التهلکة» درردهد. بنده مسکین چه کند و کجا رود؟ از
هرطرف راه بسته و نشیب و فراز طریق فرار نگذاشته. و چه نیکو گفته:
شیر در بادیه عشق تو روباه شود آه ازین راه که دروی خطر ی نیست که نیست؟
بس راه حق و صواب بیان فرمایید تا کسی بر آن رفته عمل نماید.
جواب: ای برادر! تن به حکم شر یعت درده, و به گوش هوش انصاف بشنو, و از سخن حق مر نج, و
در طر یق افر اط و تفر یط مرو که هر جه از بدنامی و ملامتی به ما رسیده از این رو است که:
میان نيك و بد تخلیط کردیم گهی افراط و گه تفریط کردیم
از افراط و تفر بط بگذر و خیمهٌ «خیرالامور آوسطها» اختیار کن.
نه حندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که از ضعف جانت بر آیره
ترس ما گر
نفس رحمان به فتحتین. , فراخی و گشایش کار ودم مهر بان را گویند که: : «ونفخت فیه من روحی»
۴ حافظ. ۵ کلستان سعدی.
۱۸۸
کی تا اس وان و اه زاس ینماان ی آمکان اس که نو احاطه وعون
ود امه از آن خقیفت هش طاهر شده. است؛ که کنایت؛ ار فیضن, شامل زخمانی است» که
عبارت از نفخ روح و احیا است به مقتضای خالق و محیی و لطیف و باسط, چنانچه در معنی لب
کفهه هر ور فر ان بت و اجه تین میم شارت اف موه
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمّهای از نفحات نفس یار بیار
تاه کر کی تا تمس ات
نقطه موهوم دهان مخیوب را گو یقد که صفت متکلم اتبت ویه دره سهو کرده وید گمان غاظ برده
مشبه است. چه -نقطه به ضم, ذره نشانه سرقلم است که پر کاغذ یا لو ح نهند. و موهوم: گمان
رده ما ای ی وت ای یواست تیور
ود ما
کردی بهخنده نقطه موهوم را دو نیم سن میطل کلام حکیمان دهان توست
و شرا ح این درباب دال در معنی دهان گفته شده.
نقل به فتح, مباشرت و کشف معانی را گو یند. جه -نقل, به فتح یکم و دوم, تیز زبان شدن وحاضر
حواپ شدن است در سخن.
نقل به ضم نون و قاف, به معنی: زرفی و عمق چاه طبیعت باشد. چنانچه شیخ عطار فرماید:
ت ساشت راز ی سم تا وان مت
نما پرورش یأفتن و ربوبیت محبوب مرمحب را گویند. چه معنی نما و نمو - در لغت افزایش
هن و رفن ویلتت شلن یبا لیدن وی امکق ماه از رشن است.
نماز به فتح. مطاوعت و متابعت و خدمت و بندگی و سجده زاهدان را گویند. اما نماز عارفان نفی
1
نماز زاهدان سر در سجودست نماز عارفان ترك وجودست
نماورت معنی نماورت در هیچ لغت به نظر بنده نرسیده تا جه باشد؛ واه اعلم.
مه یا
نوبهار ایام ظهو ردین حضرت رسالت پناهی را گویند. سوآل: نو بهار و عهد شباب و بلبل و گل و
خار و خزان, چه اشارت است که خواجه فرموده, بیت:
نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد آنکه تو در گل باشی
وله:
۱۸۹
رونق عهد شبابست دگر بستان را میرسد مزده گل بلبل خوش الحان را
وله: ,
ان همه نازوتنعم که خزان می فر مود عاقبت در قدم باد بهار اخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه کل . نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
جواب: عهد شباب و بهار و باد بهارو فصل بهارو نو بهار اشارت بر طلو ع انواردین محمدی است
(ص) و ظهور ازهار گلهای اسلام احمد است (ع). اگر جه در عصرهر بیغمبر ی از بیشینیان بهار
اسلام می بود. اما در عصر پیغمبر ما (ص) نو بهاری دیگر شکفته و رونق شبابی پیدا آمده که دور
عهد عشق ما رسیده است. تا یکی می گو ید: «لاَعبد رب مالم آره». و دیگری می گو ید: «لیس قی
جبتی سوی اله». و آن دیگری میفرماید: «سبحانی ما أَعظ شأنی». و آن دیگری می گوید:
«أنالحق». فامّا, خزان و خاروباد دی: عبارت است از استتار عرّت و استغنای محبوب از محب, و
آن در بهاران بیشین بیشتر بوده, و خاری از آن جمله زخم «لن ترانی» است. ولیکن در اين بهار
عندلیبان بوستان عشق به امتال جنین زخمها ملتفت نیستند و به زبان قال و حال از سر دوق و شوق
در ترنم اند که:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مر نج فکر معقول پفرما گل بی خار کجاست
و موعود را معبود میطلبند و معهود را موجود می خواهند. کما أشازالیه:
یا مراد من بده يا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن يا چنان کن یا چنین
و گاهی باشد که از سر و و گل وریحان و امثال ذلك. جوانان چمن اسلام و نوعروسان گلستان دین -
مراد خواهند بود, و آن اصحاب و اهل بیت رسول است (ص). چنانجه در معنی سر و دراين بیت
پدان اشارت کرده شده:
ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو وگل و ریحان را؟
نور به ضم. تجلی هستی حق سبحانه و تعالی را گویند. چون بر مر آت باطن سالك پرتو افکند
سالك را از ظلمت وجود و مزاجت غیر بازرهاند تا نه به خودش شعور ماند و نه عدم شعور به خود
داند. کماقال:
هستی که به ذات خود هویداست جونور رات مکونات از او گشت ظهور
هرجیز که از فر وع او افتد دور در ظلمت نیستی بماند مستور؟
و جمع نور, انوار است. متل: انوارسبعه که سالکان را مشهود می گردد علی تفاوتِ مراتبهم. و
۶ حافظ. ۷ رباعیات جامی. ص ۷۵.
۱۹۰
مقدمه آنها در اصطلاح صو فیه به بوارق و لوامع و و ایح موسومند. اما بدان که خدای تعالی را نور
توان گفت ولی به بارسی روشن نشاید گفت. جهروشنی ضد تاریکی است. و خدای تعالی
آفر یدگار این هردو ضد است. ایضا - نور: روشنایی اسلام و ایمان و هدایت و معرفت و یقین در
صفای دل و اخلاق روحانیت را گو یند.
نوروز مقام تفرفه و اوایل احوال را گویند. چه نوروز اول فصل بهارو مفرق کننده فصل زمستان
است. و بهار است و جداجدا هر میوه را در وقت مقدر پیدا آرنده است به حکم خدای (عروجل].
نون طره را گویند نسبت به کجیش. که معنی این قبل از این درباب طره گفته شده. و - نون:
اشارت است به علم اجمالی مندرج در احدیت ذاتیه حمعیت.
نهار که روز است. تتابع انوار هدایت و دعوت حق مرسالك را گویند.
نیاز به نسبت معشوق مرعاشق راء بیچارگیش نمودن و عجز دادن معشوق مرعاشق را گویند که
عبارت از آثار صفات جلالیه است. و نیاز به نسبت عاشق مرمعشوق را, پر ورش دادن معشوق
مرعاشق را است که عبارت از اتارصفات حمالیه است.
نیم مستی خراباتی استغراق الهی را گویند. لیکن نظر داشتن بر استغر اق خود که هنو ز به مفام
مستی و سکر نر سیده.
واحدیت مقام کثرت و تفرقه را گویند که تجّد تعیّنات متباینه است که عبارت از تجلی ظهور
حمالیه است.
وجد تمام آرزو و دوستی یافتن حق تعالی را گویند. از ان جهت که مستحق دوستی است از جمیم
وجوه. بدان که حصول وجد از بسط است و حصول بسط از پرتو جمال. اعلم الوجدٌ ضذالفقد و
هو من آثر الجلال..
وجه مرا نب ظهور حق تعالی را گویند در مظاهر جمله تعینات جلوی و سفلی و محالی مر ضیه و
نامرضیه. و الیه آشاز بقو له تعالی: «وقم المشرق والمفرب فُاینما تولوا نم وجهالله». بعنی:
مرخدای راست جای برآمدن آفتاب و جای فرورفتن آن, پس, هرجا که روی ارید, بس, آنجا
وجه خدا| است -یعنی: جهت طاعت او. و محقفان را در تحقیق بیان اين آیه نکتهای است بلند و
کلمهای است ارجمند که زبان عالی بیان حضرت حقایق رتبت, ولایت منقبت. خلد ظلال هدایت,
را ین ابیات اشارتی بدان می فرماید. متنوی:
از : بی آینساتول وا خسوان نم وجه اللهش نهت دان
یعبی آن سو که روی قصد اری تاحق بندگیش بگذاری
وجه حق کان بود حقیقت او باشد انجابه سوی او کن رو
هیج جا را نکرد استننا یس بود عین حق عیان همه جا
عارف حقشناس را باید که به هرسو که دیده بگشاید
۱ ای به ضم نون و کسر باء موحده و یاء تحتانی کشیده. یعنی کلام مجید و فرآن مجید باشد.
۲. همان مهتم: حرمت داده شده.
بیند آنجا جمال حق پیدا لد از جمال حق قطصا"
سوآل: اگر کافر بت پرست گوید ای مسلمانان! شما به سو ی کعبه سنگین و محرابهای سنگین که
در مساجد باشد توجه کرده خدا را می بررستید ما نیز به سوی بتان سنگین و بر نجین روآورده خدا
را می پرستیم. و چون جمله اشیا مظاهر حق تعالی است بر هر مظهر ی که توجه کنند توجه بر ظهور
حق کرده باشند, و جون پرستش ماو شما درصورت و معنی فرقی و تفاوتی ندارد یس به کدام دلیل
این را باطل میدانید و آن را حق؟
جواب:
تجلیات حق را مظهری خاص به عرش و کرسی افلاك باشد
که نه افلاك گردون گرد خالاست خدا را مظهر کل خاك باشد
والیه آشار:
گرت روح القدس تا بذر بالا بود امر تو امر حق تعالی
تو خود را بینی از کونین مقصود دو عالم مرتو را ساجد تو مسجود
تو مسجود ملايك هستی ای خام که سجده می کنی دربیش اصنام
ای عزیز! این بحثها در کفر مجازی و اسلام مجازی است. ولیکن خود در جنب حقیقت لهو و بازی
است. اما چون کفر حقیقی را به اسلام حقیقی مقابله افتد. آن گاه حقیقت هردو از حق وباطل
معلوم شود. چنان که جو کی سذدهه (سده, سیدهه ۴ ) که در مقابل اجمیر سکونت داشت و جمله
علویات و سفلیات دنیا و اخرت بر او کشف شده و به کفر حقیقی رسیدهبود, چون اورا با خواجه
معین الدین چشتی (قَدسّ الّه سره املاقات شد. در پی ایذای خواجه درآمده حرفتها وصفتهای
استدراج به جهت دفع خواجه برانگیخت, هیچ از آن کاریگر نیامد - که قصه معر وف است.
آخرالامر حقیقت کار براو مکشوف گشت و از کفر تبرا نمود و به اسلام حقیقی رسید. اکنون
ماجر ای چند بر سبیل نمونه از اسلاف بزرگان کفار که واضعان دین کفرند بازگويم. نخست: یکی
از واضعان کفر بزرگان کفار را جا آندرا (ایندرا* ) است که سکونت بر آسمان داشت و جند بار از
آسمان فر ودآمد تا با زن گوتم رشی * (رکهی,. ریشی) که اهلیا ۲ نام داشت. زنا کند. و چون گوتم
۳ از «محققان» تا «قفطعا» مواهب علیه. جح ۱ ص ۳۲.
٩۱0092 ۰.8 .4
۴ 18112108-1) - در اصل: گوتم رکهیر. متن از جوگ باشست. ص ۰۴۹۸ و مجمع البحرين داراشکوه. ص
۶ اصلاح گر دید. ۱
ج گرد؛ ما۸ 7۰
۱۹۳
حاضر می بود. محل دستبرد نمی یافت. بازگردیده میرفت. تا به وقتی که گوتم در خانه ندید. با زن
اوزنا کرد. و جون گوتم بدین حال وقوف یافت. هردورا دعای بد گفت. دیگر آنکه: یکی از بزرگان
کفار, برهما + است. که او بر دختر خود که سرستی (ساراسوتی, سرسوتی ۲ ) نام داشت, به نظر
شهوت می نگریست. جون دخترش دریافت, از بیش او بگر یخت و درس او استاده شد, و برهما
را روی دیگر جانب بیدا سد. یه نظر شهوت نگریست دخترش حانب راست استاده شلد در
راستایی وی نیز رویی بیدا امد. باز حانب جب استاده شد, در جپایی وی نیز رویی بیدا آمد. جون
برهر جهار روی به شهوت می نگریست. دخترش قصد آسمان کرد. او را در هو | بگرفت و در
تصرف خودآورد. چهار بند که دين کفر را بر او مُداراست. از گفتار هر جهار روی نامتدین آن
نامدار است. دیگر آنکه : از بزرگان کفار یکی مهادیو ۱ است که در مجاهده مبالغه می نمود و بر
شهوات نفس قهر می کرد به حدی که رجولیتش نمانده بود. و آن منی تمامی به تمام سوخته گشت.
با وجود جندین مجاهده. جون نظرش بر باروتی "۲ افتاده جنان فریفته او گشت که قوت احصانش
نماند. ودر نصف آندام خودش جای داد جنان که بازیگران به تمثیل می نمأیند. دیگر: پنج بندوه
(یاندو"۲) در دین.پندوه و کفار بزرگ و عظیم الشان نهادهاند - یعنی جد هشتر (یدهشتر ۳" ) و
ارجن ""وبهیم(بهیم سین؟" ) و سهدیو (سهادیو. ساهادیو!") و نکل". اين هر بنج بر يك زن
فر اهم آمدهاند که درویدی*۲ نام داشت, دیگر : بتجاکیانه ۲ که سیتا "۲ و تارا۲؟ و اهلیا و دروندی و
مدوري (مادری۲۲) نام داشتندهدر دین کفار ایشان ر عظیم القدر می گو یند. هر که نام ایشان به
تعظیم یاد کند مستحق نجات اخرت باشد. پس صفت ذمیم اهلیا و درویدی بالا مذکور شد. و
سیتازن رام (راما "") بود که راون (راوانا "") اورا به دغا و فریب در مقام لنکا٩" (لنکه < سیلان) برد
۸ 2 - دراصل: بر ننها. متن از لغات سنسکر بت در ماللهند. ص ۱۷۱ اصلاح گر دید.
م۵۵ 1 ... اوبمهرمه 9
0 - در اصل: بارکتی. متن از بنجا کیان ص ۰۴۰۰ اصلاح گردید. - باربتی (یاروتی) همسر شیوا 5۷۵
است. 0۰۵ .1
۳ 2۷5 - در اصل: دود دشتل. متن از مقدمه مهابهارت. ج ۱. ص ٩ اصلاح گردید.
۵ 14۰
۵ 81۱1۳۵۸-5602 در اصل: بهنیهه. متن از مقدمه مهابهارت. ج ۰۱ ص ٩ اصلاح گردید.
هایاج( 17 ۰ 06۷2 - 202 16۰
۸ 2]210801] - در اصل: درویتی. متن از بهگودگیتا, ص ۳۴. اصلاح گردید.
٩ ۳۵۸۵۵۵ - دراصل: پنج کیان. متن از شچاکیانه. ص ۴۰۰ اصلاح گردید.
25/12 و۵۷ 24 وصورح] , ۳ .23 ۰ ۳80۲ ,22 .۰ 1814 .21 .۰ 9103 .20
۴
ودرتصرف خود آورد. و مدوری زن هر وانی (یاندو) بود که در لنکا بدید گشته است. و تارا زن
کنگاسگر (گنگاساگر!؟۲) بود که بال "۲ نام بر ادر او به غصب و تعدی درتصرّف خود آورد. دیگر: در
دین کفار دوازده اوتار*" است -یعنی تنل حق تعالی به دوازده تمثیل می کنند. تمئیل اول, تمثل به
صورت باراه (یعنی خو) اعتقاد می کنند. زهی بلید اعتقادان کفار! تعالی اه عن ذلك علوا کبیر[
و یکی از دوازده اوتاره کشن (کریشناء کر شنا"") که تصرف در زنان بیگانه شیوه خاص او است.
باقی تمثلات قبیح ایشان را به اعادت ذکر حاجت نیست. امثال این خیانتها در بزرگان کفار
نامعدود و نامحصور است که همه آن در کتابهای کفار مذ کور و مسطور است. و به خوف آنکه هیچ
مسلمانی بر خیانت بزرگان کنار مطلم نشود. کتابهای خود را دزدیده در خلوت می خوانند که:
الخائن خائف. دیگر؛ مجوس با وجود خو اهش برادر, نکاح خواهر را بردیگر حرام دانند وبر خود
حلال. پس دینی که از این جنین واضعان موصو ۶ گردد. به صر ورت باطل باشد.
وحدت مقام تنهایی را گویند مع لته که سالك از همه حجب تکثرات احدیت و واحدیت وجود
گذشته و به خلوتخانه وحدت رسیده باشد, کماقال:
حجاب کثرت ازهم بردریده ببه خلوتگاه وحدت ارمیده"
اعلم الوحدة هوالجمعية. و هو ضد الکثر و والتفرقة. بدان که وحدت: غیب هویت حق تعالی را
گویند که به واسطه بی نشانی به هیج و نقطه موهوم موسوم کرده اند که: «کنت کنر مخفیا»» و آنرا
مقام جمع و جمعیت نیز گو یند. بدان سیب که جامع احدیت و واحدیت بود. به اعتبار جامعیت به
وحدت موسوم شد. و به اعتبار خنده تجلی ظهور که: «فأحت أعرّف. فخلقت الخلق لان
رف احدیت وواحدیت را از ان اعتبار امتیاز ظاهر شد. که آن را کثرت و تفر قه گویند. کماقال:
از دهان پرنمك بر هیچ کس بیدا نبود خندهای کردی وشوری در جهان انداختی
دراین باب سوأل و جوابی است دلپذیر. اگر طاقت شنیدن داری, گوش دارو نیکو بشنو تا حقیقت
معنی احدیت و واحدیت و وحدت بر تو نيك روشن شود. اهل معرفت می گو یند که: بدایت جمله
اشیا از حق است (سبحانه و تعالی)» و نهایتش هم بدو که: «منه بدا و الیه یعود».
جون از او بود ابتسدای همه هم بدو باشد انتهای همه"
جون مبداً عین معاد, و معاد عین مبدأ بدایت و نهایت را جه معنی باشد, وراه سلود کی تحقق
وجنوبه 28 ۰ 8211 27 ۰ 02882588878 26۰
٩ 67902 - در اصل: کش. متن از مقدمه مهابهارت» جح ۱ ص ۱ و ۰۲۳ اصلاح گردید.
۰ مواهب علیه. ج ۱. ص ۲۰۸. ۱ همان, ج ۲. ص ۱۹۲.
۱۹۵
پذیرد؟ چنان که از بزرگی برسیدند: کیف الطر یق الی الّه؟ فقال: الطریق بین الائتین. جواب: راه
لوك در نقوش اعتاریه ابا تحقیی می برد تا هیتهایوهمه از نظر سالك مر تفع نشود ایس
و نهایت و مبدا و معاد. دست کی دهد. و وحدت کی روی نماید. هرگاه حق (جَل وعلا) : بخو اهد که
بنده را از خواص درگاه خود گرداند. از همه جهاتش برهاند و قر بت حقیفتش روزی گرداند. از
هستی موهوم بنده میگاهد, و هستی اصلی زیاده ظهور مي کند. تا جنان که در اول خود را که
«یمح وان مایشاءٌ و یثبت».
موج بحر لمن الملك برآید ناگاه غرقه گردند در آن بحر جه درویش و جه شاه
خرمن هستی موهوم چنان سوزاند آتش عشق که نی دانه بماند نه کاه؟"
و اینجا علایق جمله مرتفع گردد. و اسبابها همه منقطع. ورسومها باطل. و حدود متلاشی, و اشارات
متناهی, وعبارات منتقی. و حق به کنار میدهد تا حق ماند و بس. مثنوی.
ز حق با هریکی حظی و قسمیست معاد و مبدا هريك ز اسمیست
به مبداً هریکی زان مصدری شد به وقت بازگشتن چون دری شد
تعین نقطه وهمیست بر عیین .. چوصافی گشت عینت غین شد عین"۲
شیخ الاسلام (قذس سره) فرموده که: «الهی جلال عرّت تو جای اشارت نگذاشت, محو و اتبات
توراه اضافت برداشت. از آن من می کاست. و از آن تو می افزود. تا به اخر همان شد که اول بود».
محنت همه در نهاد آب و گل ماست بیش ازدل و گل جه بود آن حاصل ماست
در عالم غیب خانهای داشتهايم رفتیم بدان خانه که سرمتزل ماست ۲۴
در بحرالحقایق آورده که حق (سبحانه و تعالی) فلاح را بر جهار جیز بازبسته که بی آنها رستگاری
حقیقت دست ندهد و مقام وحدت روی ننماید. اول: ایمان. و صاحب تاویلات فرموده که حقبقت
آن است که ظلمتی برابر بندار هستی وجود تست . والیه أشار:
چو توینهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
۱ ۱ ۳۵
جو تو بیدا شوی برمن مسلمانم به جان تو
و نعم ماقال: ۱ ۱
هستی که به ذات خود هویداست جو نور رات مکونات از او یافت ظهور
. ۱ ما . ۳۶
هرجیر که از فروع او افتد دور در ظلمت نیستی بماند مستور
۴ از «شیخ الاسلام» تا «منزل ماست» مواهب علیه, ح ۲. ص ۰.۳۱۲ ۰ ۳۵. همان. ج ۳. ص ۲۲۲.
۱۹۶
دوم: تقوی. که منبع شرعیه و منشأً اخلاق مرضیه است. و سالك بدان از ظلمت نجات میياید. و
تمام شرایط تقوی را شیخ نصر آبادی (فدّس سره) فرموده که متقی را جهار نشان است: حفظ
حدود, و بذل مجهود. و وفای به عهد, و قناعت به موجود. و براین وجه نظم یافته است:
متقی را بود چهار نشان. حفظ احکنام شرع اول آن
تنانیا انصه دسترس باشد بر فقیران و بی کسان باشد
عهد را با وفا کند یوند هرچه باشد بدان شود خرسند""
امام قشیری (ر حمه اه) فرموده: تقوای عوام دور شدن است به تن از لوث گناه. و تقوای خواص
اجتناب است به سر از مشاهده ماسوٌ ی الّه. و حقیقت آن است که بی توشه راه عشق به سر نتوان
برد و بی شوق مرحله محبت طيّ نتوان کرد.
زادراه عاشقان دردست ورنگ روی زردو آه راه این گونهست, بسم اقه, که دارد عزمرا۳۸
سیم : ابتغای وسیله که آن فنای ناسوت است در بقای لاهوت. و عارف به سبب آن از تاریکی
اوصاف هستی بیرون میآید و به نور وجود اصلی میرسد.
ای یی خبر از وجود اصلی ای خام طمع نه مرد وصلی
زین حرف شان مپرس تا تو در دام هوا اسیر عقلی
طبع تو مخالفست از آن روی کاشفته این چهار فصلی
تایکدل و یکنس نگردی مفرور خیال قول و فعلی
و شیخ ایوسعید ابی الخیر (َدْس سره) فرموده که: «اقه وبس, وماسواه هوس, و انقطاع النفس».
نه ان مرغم که باشم صید هر دامی نه آن ابرم که بارم سوی هر بامی
نه آن خاکم که افتم زیر هر بای ن آن ایم که آرم روی هر جای
تویی مقصود اگرمشفول غیرم نوی معبود اگر نزديك دیسرم
چهارم: جهاد باطن که آن را جهاد اکبر گویند که آن جهاد نفس است.
سهل شیری دان که صفها پشکند شیر آن را دان که خود را بشکند""
والیه آشار: ,1 ۱
چون جلوهکند نورشهود ازتتق غیب از ظلمت هستی تو انار نماند
از چهره وحدت بفکن برده کثرت تا در نظرت اند و بسیار نماند""
۷ قول نصر آبادی و سه بیت ذیلش, مواهب علیه. ج ۲. ص ۴۰.
۸. از امام قشیری تا «راه» مواهب علیه. ج ص ۳٩ .۶٩ متوی. ۴۰. مواهب علیه» ج ۱ ص ۳۱۸.
۱۹۷
وسیله تجرید اعمال ازریا و تفر ید احوال از عجب و تخلیص انفاس از حظوظ را گو یند. و کلم
جامعه در این باب نزد علمای شر یعت آن است که وسیله: ملاحظه اوامر و نواهی قرآنی را گویند
که علما به مکاشفه راه روند. و عابدان - وسیله: فضایل را گویند, که عابدان توصل به معامله
جویند. و عارفان,وسیله به ترك وسایل دانند. که عارفان به معاینه نظر کنند. شیخ الاسلام عبد ال
انصاری (فدّس سره) فرموده که: «الهی وسیلهٌ به تو هم تویی. اگر کسی تو را به طلب یافت. من
خود طلب از تو یافتم». نوع دیگر - وسیله: فنای ناسوت است در بقای لاهوت که عارف به سبب
آن از تاریکی اوصاف هستی بیر ون آید" ". و وسیله در لغت. میانجی و نزدیکی و دستاویزی, و
هرچه به سبب آن نزدیکی جویند به چیزی.
وصال به کسر. پیوستن به مقأم وحدت را گویند به جمیع وجوه مع له تعالی در خیر وشر.
والوصل والوصلة. بالضم: و هو مایتوصل به الی المطلو ب.
وضوء روشنی باطن و طهارت ظاهر را گویند از اعضا به آب, و از معاصی به تو به. و الیه آشار:
جون بیاری طهارت ظاهر باطنت نیز حق کند طاهر
در لغت - وضو به فتح واو, آبی که به آن دست نماز گیرند. و اوومصدر هم آمده است -یعنی:دست
نماز گر فتن. و وضوء به صم, به معنی اخیر است. و - وضاء به فتح, به سفیدرویی غلبه کردن بر
کسی. و وضیء: باك و نیکو. و او مشتق از وضائت است به وزن نظافت به فتح یعنی: نیکو روی
شدن و روشن روی شدن و باك شدن. اعلم وافهم.
وفا به فتح, پیمان نگاه داشتن عنایت ازلی راگویند بی واسطه اعمال خیر و اجتناب از شر.
وهم بندار وجود بی بود را گویند.
۱ از «وسیله» تا «آید» مواهب علیه. ج ۱. ص ۲۱۷ و ۳۱۸ به نقل از تفسیر فشیری و کشف الاسرار و
هچران به کسر. التفات درونی و بیر ونی و ظاهر ی وباطنی را گویند به عیر حق (سبحانه
عَروجل). یعنی - هجران: التفات ماسوی الّه را گویند. جه - هچران. به فتح در لفت. از کسی بر یدن
و جدابی کردن است.
هدایت خواندن ازلی را گویند.
هدایت هر که را داد از بدایت بدو همراه باشد تا نهایت!
وهدایت. به کسر, راه راست گرفتن وراه راست نمودن است. سوال: جون حق تعالی بیغمبر ان
(ع) را به جهت هدایت به خلق فرستادند. پس چرا هدایت خلق به دست ایشان ندادند و فرمود که:
«انک لاتهدی من أَحببت. ولکن له بهدی من یشاء». جواب: رسولان را از برای تبلیغ هدایت به
خلق فرستادهاند در ظاهر, نه از برای تصرّف هدایت به باطن که: «وما علی الرسول الا ابلاغ
که نیست بر پیغمبر ان مگر تبلیغ رسالت. از بهر آنکه تا در تصرف خود مالك مطلق هیج کس شر يك
نباشد. که بزرگی فرموده که: «مردم می گویند رحمت موقوف است بر ایمان. یعنی تا بنده ایمان
نیارد مستحق رحمت نشود. و من میگویم که: ایمان موقوف است به رحمت. یعنی تا به رحمت
خود توفیق نبخشد کسی به ایمان نرسد» که:«وماکنا لنهتدی لولا آن هدینااق». و الیه آشار:
گر بدرقهً لطف تو ننماید راه از راه تو هیچ کس نگردد اگاه
در نفحات آورده که عین القضات همدانی (رحمهّ الّه علیه) گفته: «ای عزیزا کاری که به
غیرمنسوب بینی به جز خدای تعالی مجازی میدان نه حقیقی. فاعل حقیقی خدای را دان. گر یم
که خلق را اضلال ابلیس میکند. ابلیس را بدین صفت که آفر ید؟ مگر موسی (ع) از بهر این که
۱. مواهب علیه. ج ۳. ص ۳۷۹.
۱۹۹
همه چیزرا به بنده مستند کرده, درمقام انبساط می گفت: «ان هی الا فتنتك». یعنی نیست این قصه
مگر بلا و آزمایش تو. شعر:
همه جور من از بلغعاریان ست که مادامم همی باید کشیدن
یز دلهتا داستاخ ۳ نیز هم ی 7 0 ِ گر 1 بو نز و ر
خدایا این بلا و محنت از توست فک کر ی ره بیان
همین ارند ار را ز بلغار ز هر پرده مردم دریدن
لو ونان ییاز تعفین: ماخ ایا و اش | مسر ان
گنه در اختیارم گرچبه نبسود ها ای اه یی 11
هدیه به فتح باء ویاء نبوت وولایت را گویند, و هرنوع که باشد اجتبا و اصطفا. وهدیه. به فتح
هاء و کسردال و شد یاء مفتوحه, آنچه ازروی محبت بر ای دوستان به تحفه بر ند. و شتر و چاروایی
که برای حرم کعبه مبارکه برند که قر بان کنند. و اهل الّه اين معنی را از روی مناسبت به نبوت و
و هی وا ها دی نز
هشیار رجعت را گویند از مقام مستی وصول به طر ین انقطاع.
هشیاری افاقت را گویند از غلبه عشق به حسب صفات اندرونی و بیر ونی که عبارت از صحو
هوس به فتح یکم و دوم, دریافتن جا لا ی ودنک هو مکی را کت تشه ر نو
غیوب هوسناکی کدلك.
هوی هتخهاخ ور ومسنی: عشق شا زیر دویست دا بت موب شا زیر گو اجه هون
یر اه تم یز او ها یت طا داستز فر تفای اس و دا ی ار
خیزد. کول تعالی: «فرَأیت من اند هه هواه». و حضرت رسالت پناهی فرموده که: «الهوی
ناه آبغض من جمیع الالهنه. ی تا رالازم است که به تیغ مجاهده صوم و قلیل الا کل اورا
قتل آرد که مخالفت اروصول الجنة الم است که: «و من نهی النفس عن هو فان الجنة
هی 0
فویت. آوتی گنای ودات بارش صالی زا کوتت آعل آلهر بد عیید دا آنرهالن رمشاک
کان ها نظر ام روهظ انماهش ین البا با عتار الک وانناد:
۲. دیوان ناصر خسرو. به تصحیح سیدنصر الله تقوی, ص ۳۶۴. مازعا وی تاملم شتا حور
جاپ تقوی هم دیده نمی شود. ضمنا همین بیتها در دیوان حکیم سنایی غزنوی. ص ۰۱۰۸۸ دیده می شود؛ و نیز در
نمهیدات عین القضات. ص ۱۸۹ و نامههاء ج ۲. ص ۷ و به عقیده بعضی این بیتها از عين القضات است
يا عبارت ازدو اسم الهی که «یس» و «یاسر» است, که معنی اول سید است. و معنی دوم آسان
کننده دشواریها. کماقال: «یا مسر کل عسیر».
پاالله مناجات را گویند به نسبت یاء ندایشس
یار حقیقت خداوندی الهی را گویند که ضروری که موجودات است. و اشارت, «یا صاحب کل
نجوی» به اوست. و هیچ اسمی موافق تر از این اسم نیست مرسالك را. از برای آنکه کلمه تو حید
براين اسم دایر است. اشارت از طرف معشوق به عاشق بدین بیت استدلال میرود که. بیت:
ای ار پیا که ما تو راییم بیگانسه مشسو که آشناييم
و از طرف عاشق نسبت به معشوق بدین بیت پی توان برد:
يار در خانه و ما گرد جهان می گر دیم آب در کوزه و ما تشنهلبان می گردیم
ید بسط عطیت الهی را گویند که: «یا باسط َْن» اشارت بدان است. و داء باللف: قبضة
الفضل_والعدل.. :
یقین اطمینان به غیب و ارتفاع ریب و شبهه را گویند.
یگانگی تعّق رفیقی ر بو بیت را گویند که با همه مقصودات پیوسته است. جون تعلق خالقیت به
مخلوقیت که: «و هو مَعکم آیتّماکنتم». دال بر آن است.
یوم تتبم انوار و کشف حجب را گو بند. مثل: بسط وحدت. ضد قبض_واحدیت. که دلیل اشارت
بدین است.
۱.بیت در غزلیات سعدی بدین صورت آمده:
عمرها در بی مقصود به جان گردیدیم یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
قسم ثالث
در بیان تشبیهات عاشقان [شاعران]
آپ روی را گویند. ایضا - آب: زنخدان را گویند زیرا که سیرابی عاشق بدو میسر گردد. و
طایقهای از لطافت. سخن را به اب نسبت کردهاند. و لطافت آب ازروانی است. بس باید که سخن
را روان گوید تا لطیف بوّد. چنان که شیخ سعدی گوید. بیت:
شعرم چو آب در همه عالم روان شده از بارس می رود به خراسان سفینهای
آب حیوان و آب خطر و آب زندگانی لب محبوب را گویند. زیرا که لب تشنگان به مشرب
خضر لب محبوب را آب زندگانی و آب حیوان خوانند. بلی که آب حیوان است بلکه حیات آب
حیوان هم از اواست. اما حیوان جه داند قدر آب حیوان. و در این باب سلمان گوید, بیت:
نشان آب حیوان کز دهان خضر می جستم دهانت میدهد اينك ۲ به زیرلب نشان مارا
آتش روی را گویند.
آتش پرست زلف را گویند.
آرزوی دراز هواداران بلندهمت. قدوبالای محبوب را گویند. چنان که گفتهاند.بیت:
هوای قد بلند تو میکند دل من تو دست کوته من بین و آرزوی دراز
آسمان خط سبز روی را گویند. از بهر آنکه شعرای خراسان دایره خط سبزرا به واسطه دورو
لون به آسمان تشبیه کردهاند. چنان که امیر معزی گوید. بیت:
خط سبزت از آن رو آسمانی گشت تا عاشق به جان منت بذیر آید بلای آسمانی را
رام ۶ تم ما۰ رو
۱ دی وان سلمان ساوجی: هر دم.
آفتاب شعرای عجم روی را گویند. اما اولی آن بود که هرجا روی را به آفتاب نسبت کنند به
دلیل روشنی اثبات کنند جنان که شیخ سعدی (قدْسَ سره) میفرماید. بیت:
به آفتاب نمانی مگر به يك معنی که در تأمل تو خیره میشود ابصار
و ظهیر فاریابی چشم را به آفتاب نسبت کرده به اعتبار آنکه نورانی است وروشن. و جشم را عین
می گو یند. و چشمه آفتاب را نیز عين گویند. و دراين تشبیه ظهیر مختر ع است. رباعی:
چشم شوخت که افتاب وشست " خط سبزت که اسمان اساست
در جفا و ستم جنان شدهاند کان جه ایشان کنند عین وفاست
آهو و آهوانه و آهوفریب چثشم را گویند.
آیینه روی را گویند. و ازيكك وجه سخن را به آیینه نسبت کردهاند جرا که صفت آیینه روشنی
است, و براین تقدیر» باید سخنْ روشن گویند تاصفا یابد. چنان که ظهیر فاریابی گوید. بیت:
بضاعت سخن خویش بینم از خواری بسان آینه چین میان رشته زنگ
اپر زلف را گویند. زیرا که مانند ابر برروی سایه افکند. ایضا-ابر: موی خط سبزروی را گویند.
ابرو به تازی حاجب را گویند. و به بارسی ابر وی. از بهر آن ابر و گویند که آب روی بدان حاصل
است, یعنی: من ماءالوجه. و آن بردو قسم است: متصل و منفصل. بعضی به هم پیوسته و بعضی از
هم گسسته. و ازروی لطف بیوسته خوش است., چنان که گفتهاند. بیت:
بیوسته کسی خوش نبوّد درعالم جز ابر وی یار من که بیوسته خوش است"
اجفان به بارسی مزگان و یلك چشم را گویند.
ارغوان روی را گویند. و ارغوان. به فتح یکم و سیم نام گلی است سر خ رنگ که چیزهای سر خ
را بدو تمتیل می کنند.
اسحم موی سیاه فرق را گویند.
آَضبْم انگشت را اهل عرب اصبع گو یند و انگشتان را اصابع و سر انگشتان را انمله وبنان گو یند.
وهريك به اسمی موصوفند. و شیر ین سخنان اهل عرب انگشتان را به بند نیشکر نسبت کردهاند از
اين جهت که گره بر گره است و مکتو بات متل شکر از وی فر ومی ریزد.
افضل الاشکال دهان را گویند. زیرا که دوردایره دهان را سخنگویان افضل الاشکال گفتهاند.
چرا که مستدیر است و جوهر فرد حقیقت او قابل تقسیم نیست. از این جهت نقطه موهوم خوانند.
جنان که گفتهاند. بیت:
این نقطه موهوم که میگویی هست چونهست. اگر نیست. دهان تو یود
۳ بیت از کمال اسماعیل.
. انیس المای, ص ۳۵: خود نبست ر گر هست دهان تو ود
و جون از نازکی در خیال نمی آید هیچش می خوانند. کمافال:
در حدیث آی تا کند دهنت. عالمی را به هینج مهمانی
و از آن جهت که اسم بلامسماست نرادان نرد عشق نقش زاید و زیادش میخوانند. چنان که
گفتهاند. بیت:
در هستی و نیستی دهانش . چون نقش زیادتی زیادست
ان هذالسی 4 عجاب». عجبتر آنکه اگر گوییم که نیست جای سخن است. و اگر گوییم که
هست معدوم چگونه موجود بود. و درنفی و اثبات او امامی ۳ فرماید» بیت:
دهان تنگ آن دلیر ۲ وجودست و عدم با هم که هست ونیست در وصفش کجا و کو و کیف وکم
اگر گویم که موجودست بر تقدیر " ایجادش وگر گویند برهان گو نیارم زد ز برهان دم
اگر گویم که معدوم ست " عقلم بازمی گوید که هرگز کی زند معدوم کار عالمی برهم
و به اصطلاح مقبوله " , اهل فضل حالش می خوانند. چنان که کمال باوردی گوید. رباعی:
معدوم نه موجود و نه گویا به مقال با معتزلی بگو چه باشد این حال
هست آن دهنش زکوچکی ذره مثال در دایسره روی بت من تمنال
و دربیان وقت ۸ اشارت به محبوب گفتهاند. بیت:
حاصل آنست که گه گه سخنی میگوید . ورنه مفهوم نگشتی که دهانی دارد *
و اسکندر خراسانی در شیرینی و کوچکی دهان و تعر یف سبزه خط او می گو ید. بیت:
چون چشمه نوش دهنت بیدا نیست آن سبزه ندانم ز کجا میخورد آب
و هواداران, اورا از کوجکی به ذره نسبت کردهاند از آن رو که قرین آفتاب حسن و جمال است.
جنان که گفتهاند. بیت:
گر تابش خورشید جمالش ننهادی آن ذره به هیچ باب " پیدا نشدی
الف بینی را بدو تشبیه کرده اند. و شعرای روشناس به هیچ وج دیگر صفت بینی نکرده اند سوای
الف» و تمسك به این بیت کردهاند که قائل گوید. بیت:
مابین دو عين يار" از نون تا میم بینی الفی کشیده بر صفحه سیم
۲ موس الأحرا ص ۶۰۰: فرید احول. این بیت در دیوان امامی هر وی دیده نشد.
۴ مونس الأحرار: دهان ترك من گویی. ۵ همان: در تفریر. ۶.همان: وگر میگویمش خود نیست.
۷ انیس العشاق. ص ۳۶: معتزله. . ۸. همان. ص ۳۶: واقع.
۱ در اصل: مابین دور است عین. انیس العشای. ص ۰ دیوان ابوسعید ابوالخیی ص ۶۸: مابین دو عین بار.
و حرفگیران کوچه عشق قدوبالای محبوب را الف خوانند چرا که جای در میان جان دارد. چنان
قد تو در میانه جان راست جون الف ارام کرد و راستی ارام جان ماست
الماس مزگان را گویند. ازروی تیزی به الماس نسبت کردهاند جنان که درصفت اشكریزی امیر
معزی گوید. بیت:
فروزده به دو بادام صد هزارالماس بر ون شده سر الماسها زدر "۲ خوشاب
و الماس معروف. و نیز جنسی از فولاد جوهردار. ویر تیغ هم اطلاق کنند. چنان که ظهیر فاریابی در
هرسه معنی فرماید. بیت:
همین بست که الماس خاطرم دارد چو خنجر ملك الشرق بر زیان گوهر""
انديشه مخفی اهل لطف میان و کمر را گویند. جنان که ظهیر فاریابی گوید. بیت:
اندیشهای که گم شود از لطف بر ضمیر گردون به راز با کمرت درمیان نهاد
و کمر را اهل رمز: رازش گفتهاند. چنانچه در باب راء گفته شود - ان شاءاقه تعالی.
انگشت به فتج یکم و کسر سیم .موی خط سبزروی را گو بند. از جهت سیاهی موی را به انگشت
نسبت دادهاند. ایضا انگشت: : به ضم کاف که به تازی اصبع گویند. به انگشت که به کسر کاف
است که آن را اخگر نیز گویند نسبت دادهاند جنان . که در منم کردن نگا ر سر پنجه نگار خضابی
گفته انر ۲ بیت:
جرا باید که انگشتان به رنگ تیره آلابی که نتوان فرق کردن بنجه انگشت تو زانگشت*۹!
انگورك و انگورك دیده شعرای خراسان*" خال را به انگورك دیده نسبت کردهاند. چنان که
شمس الدین شبستری۱۲ گوید. بیت:
انگورك جشم ماست یارب خالت*" کر عین سواد مردم دیده فتاد
۲ دیوان امیرمعزی: بهدر.
۳ دیوان ظهیر فاریابی:
همین بسست که الماس طبع من دارد چو خنجر ملك شرق در میان گوهر
۴. انیس العشای, ص ۴۵: در منم نگارکردن سر بنجه نگار, حصاری (در حاشیه آمده: دريك نسخه قصاوی) گو ید.
۵ همان: که نتوان فرق کردن هیچ انگشت ترا زانگشت. ۱۶.همان. ص ۲۷: بخارا.
۷ همان: سرائی. لغتنامه: مولوی (به نقل آنندراج) ). حاشیه لفتنامه: شمس شیر ازی. انگو رك: مردمك دیده.
سیأهی چشم. ۸ لغتامه: ماست خالت 4
۹ 1
ام بهبارسی باريك میان را گویند. و فرق است از باريك میان تا میان پا
در محل خود مد کور خواهد یت آنشتام اه تفا لین
۹ ی لعتای صن 0 اشت:
۰ مصدر سابق: فرق است از باریکی میان تا باريك میان.
بادام چشم را گویند. وهر کجا که چشم را به بادام نسبت کنند. باید که روی را به لاله, و زلف را به
سنبل, و لب را به شکر نسبت دهند تا مناسب آید. چنان که مولانا رکن این بکرانی در«قسمیّات»
گفته است. بیت:
نشانه رخ و زلف تو سنبل ولاله . نمونه لب و چشم تو شکر و بادام
بادپیما زلف را گویند.
بادهوا سخن را گویند. هرچند که سخنگوی را از نقش بند بادگرفته و گفتهاند:
باد رنگین ست شعر و, خالد رنگین ست زر باد رنگین می فر وش و, خالك رنگین میستان
باصره به پارسی, چشم را گویند.
بالا به تازی, قد را گویند. چنان که شاعر گوید. بیت: ۱
قد وبالای تو را دود دل من مرساد دود را گرجه همه میل به بالا باشد
و بالانشینان بارگاه عشق قد معشوق را بر سر وسهی بالایی دادهاند و از این جهت بالاش
میخوانند چنان که فخرالذین فتح الله گوید. بیت:
بلاست آنکه تو نامش نهادهای بالا حدیث راست همین ست و زیروبالا نیست
و دیگر در جواب گفته. بیت:
گرجه بالا بلاست بالا به سگ شهر از غزال صحرا به
بان در اصطلاح اهل عرب نهال قد محبوب را به شجره بان یعنی سرو تشبیه کرده اند و از شعر ای
عجم شیخ سعدی در ملحقات قد را به بان نسبت کرده چنان که گوید. بیت:
با قضیبِ البان ماهذاالوقوف گر خلاف سرو میخواهی الجثم
الحق تا. بان دم ازهو ای محبوب نزد مشکیو نشد. بعضی گویند-بان: سر ومطلق است. یا نوعی از
سر و. و بعضی گو یند-بان: بكك نوع درختی است که به زبان هندی«نیم» گو یند. و فی الحدیث:«نعم
هن البان.» البان: رب من الشجر له حب حار یْخد منه الدهن. واحدته: بانة
بتخانه و پتکده زلف را گویند. که افضل المتأ رین شمسالذین مکرانی گفته که: بتخانه را
نمونهای از جین زلف تابدار گرفتهاند» و کعبه را نشانهای از افتاب رخسار. کمافال:
هرشکن ازجین زلف کافرت بتخانهای هرطرف ازمهرروی دلفریبت کعبهای
وب کده, در لغت بارسی خانه را گویند. بس بتکده نیز به معنی بتخانه باشد.
بچه شیر خال را گویند. جه شعراء شیر: روی را گویند. و چون خال در آن جای دارد به بچه اش
نسبت کردهاند.
بذر و برآورده وبرگ سمن هر سه, روی را گویند. و به وردی مشهور است. بدان که - بدر. در
لغت ماه شب چهاردهم را گو یند. و-برآورده: عمارت بلند ساخته دورگر فته به جیزی عادت کرده و
از هم جدا ساخته را گویند. و سمن به فتخین, گلی است سفید و خوشبو و بعضی به سرخی نیز
مایل باشد. و آن کل صدیرگه باشد, و آن رویز هم خوانند. مثالش عبدالرحمان جامی فرماید.
شعار" برگ گل در یاسمین کرد سمن در جیْب و کل در آستین کرد
پر نقشبندان کشور عشق, بر راء یعنی سینه را به حریر نسبت کردهاند. کماقال:
به حریر تن و دیبای رخت به ترنج پر و سیب ذقنت "
مقصود از تن وجود است و مراد از ترنج برء پستان. و قدما پستان را به ثار نسبت کر دهاند. جنان که
فر دوسی گوید. بیت:
رخانش چو گلنار ولب ناردان ز سیمین برش رسته دو ناردان
بدان که اهل عرب بر را صدر گویند و در عجم سینه. و سعدالذین آملی " گوید که: «سینه را از آن
سبب صدر می خوانند که او صاحب دل است».
و صدرالدین بلخی گوید. بیت:
يك شب بت من" دوش بری بر من زد المنة لا که بری خوردم از او
۳ انیس العشاق. ص ۴۱: سعدالدین اصیل آملی. ۴ همان: بگذشت زمن.
برج موی زلف را گویند. چنان که ظهیر فاریابی فرماید, بیت:
چشمت به جادویی بدل چاه بابلست زلفت به کافری عوض برج خیبر ست
پرد به فتحین. دندان را گویند که به بارسی آن را تگرگ و زاله گویند. و عرب دندان را به برد
تتییه.- بر نت
برقع موی فرق را گویند. و برقع به صم در لغت. روی بوش را گویند.
ی
هر کا وا وان ده تسا هت یان: نظر -افتاد مت
اج را بیوند افتادهست با شاخ بقم
و وی سر خر تک سوت اس ک نی مفتر آ رتش وضاها مورک دس کت وان
تقبیهانت در این وفت شد ارل کست با واس عی ال عض حر دوخن ممید بطلب انیت
نان که روی را هم بقم گو یند. وهر کجا که روی را بهبقم نسبت کنند باید که خط را به نیل نسبت
کنند. چنان که سحرآفرین گوید. بیت:
ره هر کت ام دیق کف ازدو جهانبین او فرات برامد"
پلور ساق و ساعد هردو را به بلور تشبیه کردهاند چنان که در صفت ساق و ساعد صافی فر خی
کف از ی
تس وبا خن در اج شت سشتت قو مشتر اشا ریا وم وردنت
و از غایت نازکی بازو را به بلور نسبت کردهاند. کمافال:
بلورش ساعد و جامش بلورین بنامیزد بود علی نور
بند زنجیر زلف را گویند. ۱
۱
یت کرههانت از ان هت سا اب دای کر استت کی با باعل سر ارو افو ورد
بنفشه موی خط سبزروی را گویند. بدان جهت که صحیفه عذار را از دور فروگرفته است و
۵. فرهنگ مترادفات و اصطلاحات ص ۰۲۳۴ انیس العشای, ص ۵۳: سیف الذّین آعر ج (۱سفر نگی).-بیت در
یو انیت اسهر کی تا هته تیه
تن ااعا هن ۵ب ات هر کوید یل کشده:
۷ در اصل: زوجهان و اس امه مات اف ای
# لسن ااعشای :یت از تا بر
۳۰
۳۱۰
امتیاز موی بناگوش از وی نمی توان کردن. جنان که عارف به تجاهل می گوید. بیت:
گرد مشکیست که بر گرد قمر بیختهای یا بنفشهست که در دامن گل ریختهای
بدان که بنفشه گل کبودرنگ است که وی را نسبت به گوش کنند چنان که گویند که بنفشه آثار
جملگی بدنان هوش استماع اخبار داشته(؟)*.
به زنخدان را گویند. ازبهر انکه شعرای خراسان زنخدان محبوب نو خط را به به نسبت کرده اند
از آن رو که گردالود است, جنان که گفتهاند. بیت:
خط تو غبارست و زنخدان توبه به باشد اگر سیب زنخ باك کنی
بهشت اهل دیدار. روی را گو یند. جنان که همام تبر یزی فر ماید. بیت:
اگردیدار بنمایی و جنت را بیارایی "" به جای هیمه دوزخ کشند از روضه طو بی را
هرجا که روی محبوب را به بهشت نسبت کنند باید که لب را به کوثر نسبت کنند جنان که شاعر
گوید» بیت:
امد قیامتی به سرم تا بدیدم انك روی تو جون بهشت و لبت آب کوترست"!
مثال دیگر در جمع و تفریق به تصدیق این معنی گوید. رباعی:
گرچه نه جای کافر و جاد و بود بهشت وین وجه نزد اهل حقیقت مصورست
از زلف و غمزه چهره همجون بهشت تو آرامگاه جادو و مأوای کافر ست ""
بههم برامده زلف را گویند.
بیض البشر روی را گویند. و به زبان پارسی. سفیدیوست گویند.
بیقرار زلف را گویند.
بیل آسته یعنی بیل دسته. بازورا گویند. زیرا که شعرای قدیم بنجه دست را به بیل و ساعد را به
دسته او نسبت کردهاند از آن سبب بیل آسته گویند. ودرصفت خواب معشوق که دست به زیر سر
نهاده باشد گفتهاند. بیت:
چو برروی ساعد نهد سر بهخواب سمن را ز بیل استه سازد ستون
بیمار و بیمی مست هردو, چشم مست محبوب را گویند.
نسخه بدل: بیارایی) ۱ دیوان ظهیر فاریابی.
پای مور و پای مورچه موی خط سبزروی را کوبند: کمافال:
خط تو بر لب تو جو بر شیر بای مور"
ردو ید هی و
ها هه کار ی و سا ای اه خر ار وه
علکوی ویک از زان دلهای شا نی وت سکس الدین ا غرم کویلو یت
ی
پرشکن زلف را گویند. و برشکن یعنی خم اندرخم.
پروین دندان وا گوبنده از ان جهت که جون عقد بروین به هم بیوسته است.
پریشان روزگار زلف را گویند.
پسته دهان را گویند. استادان باريك سخن, دهان کوچك و تنگ را پسته دهان گویند.
پنجه مرجان انگشتان را گویند. از بهر آنکه بنج انگشت نگار کرده را به پنجه مرجان نسبت
کردهاند. چنان که رکن صائن " گوید, بیت:
به گاه رنگ حنا برده از هردست بنداری ین آسکشت نگارین تو رنگ از بنجه مرجان
پیاله جشم مست محبوب را گویند.
۱ دیوان انوری» ص ۷۷۰:
پر اس وه یبای هو و کی رو و هو ری رات
۲. انیس العشاق, ص ۰۴۵ در متن: رکن جامی, ودر حاشیه يك نسخه: خیالی, و نسخهای دیگر: صائن. در اصل:
تاب زلف را گویند. چنانجه احمد بهادر* گوید. مصراع:
یه با هیلاع کیت
تار و تارتابدار ابا زلف را گویند.
تار قرمز لب را گویند. اهل سمرفند لب باريك را به تار قرمز نسبت کردهاند. و مبدع الذقایق
سوزنی فرماید. بیت:
لبت از روی باریکی نماید به چشم سوزنی جون تار قرمز
تارمار زلف را گویند.
تاریکی موی خط سبزروی را گویند.
تخته عاج بازورا گویند. زیرا که مزاج شناسان نبض گیر ساعد نازنینان را به تخته عاج نسبت
کردهائد یه سبب سفیدیش. و -عاج: دندان فیل است. و قال الجوهری: عظم الفیل .و در فصد
کردن محبوب ی
زآن نیش که بوسه داد برساعد او ازتخته عاج شاخ مرجان برخاست"
ترك به ضم چشم را 1
ور وه رال ایک یفن ای ورد
و ترك ۳ معشوق را هم گویند. متالش نیز خواجه فرماید:
ار ار هه ادها به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
نیس ماو ص ۳ سعذد بهاء. اج ات از مفید بلخی. ۷ هک راخ و اصطلا حات. ص و ۳
۳۳
تریج زنخدان را گویند. و نیز-ترنج بر: یعنی سینه. ودر اینجا مراد از بر و سینه, پستان است زیر |
که در یارسی - سینه, بستان را هم گو یند. کماقال:
به ترنج بر و سیب ذقنت؟
تعویذ عشاق موی گیسو را گویند. چنان که خاقانی در قسمیات فرموده. بیت:
به دو تا موی که تعوید منست یادگار از سر مشکین رسنست
تعویذگردن جان بازورا گویند. و این معنی از این بیت مستفاد میگردد. بیت:
گفتم هوس ساعد و دستش نکنم چالاك به گردنم درامد چه کنم؟
تفا سیب را گویند. و اهل عرب رنخ را به تفاح نسبت کردهاند.
تکمه عاج انگشت را گویند.
تگرگ دندان را گویند. و اکثر اهل عجم دندان را به تگرگ نسبت کنند. چنان که قائل گوید
ژاله از نرگس فروبارید و گل را آب داد وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد"
تمری خرما را گویند. و اهل عرب چشم را به تمری نسبت کردهاند.
تنگ به فتح و سکون, دهان را گویند. جنانجه درباب الف گفته شد.
توبه زلف را گویند(؟). و در این مثال احمد بهادر* گوید. بیت:
چشمت به خواب سحر همه ساحران ببست زلفت به تاب توبه صاحبدلان شکست
تیر قدوبالای محبوب را گویند. الحق تیر با همه راستی و رفتار " , افتاده قد وبالای محبوب
است. ایضا -تیر: مزگان را گویند به نسبت آنکه در خانه کمان ابرو نشسته و بیوسته در کمین عشاق
است و موی شکافی شعار او است. جنان که گفتهاند, بیت:
مزگان تو در کمان ابرو مانند بیلکی ست سر تيز *
تیرانداز چشم را گویند.
تیرناوك گر وهی نوك مزگان را به تیر ناوّك نسبت کردهاند که از مجرای دیده خون دلها می ریزد.
کمافال:
۰ خافانی. # انیس العشاقی. ص ۵۶: سعد بهاء.
۳ انیس العشاق. ص ۴۴: ۱
گفتم هوس ساعد دستش نکنم اکنون که به گردنم درآمد چه کنم
۴ مواهب علیه. ج ۲. ص ۰۲۲۹
۵. انیس العشاق. ص ۵۰: تير با همه تیزرفتاری. ۶. همان ص ۱۶: تیرش همه بر نشانه افتاد.
۳۳
ناوك مزگان تو خون دلم بس که ریخت کرد جهان سر بهسر در نظر من سیاه ۲
تیغ فومی مزگان را به تیغ : نسبت کردهاند جنان که امامی گوید. بیت:
تا داد چشم مست تورا روزگار تیغ بی او نکرد بر سر مویی گذار * تیغ
۷ همان. ص ۱۴. در اصل: کر دید جهان در نظرم جمله سیاه.
تمحر رن 3
-
9۶
ثریا دندان را گویند. چنان که کمال اسماعیل گوید. مصراع:
گویی مگر ریا در ماه کرده منزل
ای تاداس سفرسا با سان ساره عسف سس یار یواست رها رل
ماه.
تغبان زلف را گویند. کماقال:
زلف تو بربنا کوش تعبان و دست موسی خال تو بر زنخدان هاروت و جاه بابل "
و تعبان, به ضم: ماری ازدر است به لغت اهل عرب.
غر به فتح و سکون غین معجمه, دندان بیشین را گویند جه از نشیب و جه ازبالا. و به سه صفت
دندان را موصوف ساختهاند. اول: به نور, به فتح و سکون وای که اهل عجم آن را شکوفه گو یند.
دوم: به حب, به کسر حاء و سکون باء موحده. که اهل پارس آن را کوپله گویند که در وقت
باریدن بارانمتل کنبد برسر آبدسته کرد جمعه: حباب: و فیل؛الحب: بفتع و شء اللوءلوم:
یه برد کاب بارشیین انوا نکر کوراله کیان ضعت وید آن دمح وم موز زو
2 ان تال
جادو و جادوفریب و جادووش هر سه. چشم را گویند. چنان که ظهیر فاریابی فرموده مصراع:
چشمت به جادویی عوض چاه بابل ست
و بعضی به خلاف ظهیر. زلف را جادومی خوانند. ودر اين تشبیه ظهیر مختر ع است چنان که گوید.
زلفت به جادویی ببرد هر کجا دلی ست و آنگه به چشم و ایروی نامهر بان دهد
و جمهور طایفه شعرا در استعمال اینکه زلف را به جادو نسبت کرده متفق نیستند. و کمال اسماعیل
چاه بابل را به زنخدان و غبغب - یعنی چاه زنخ - نسبت کرده و گفته. مصراع:
خال تو بر زنخدان هاروت و چاه بابل
از آن رو که جاه زنخدان در بردن دل سحر می کند به چاه با بلش نسبت کردهاند. جنان که به مباهات
عاشق در روی معشوق می گوید. بیت:
چشم هاورت ار بدیدی همجو ماروت ای بسر سرنگون دادی بر آن چاه زنخدان یوسهای
جام دست ینجه را گویند. کماقال:
بلورش ساعد و جامش بلور بنامیزد بود نور علی نور"
ایا - چام: لب را گویند. ایضا - جام: روی را گو یند.
جام جهان تما روی را گویند.
جام نرگس چم شهلا را بدو نسبت کردهاند. چنان که گفتهاند بیت:
بلورین ساعد و جام بلورین به نام ایزد زهی نور علی نور
۳۷
جان زنخدان را گویند. چنان که شاعر گوید. بیت:
دست هر کس بدان گوی زنخدان نرسد جان بر کف دست و آستین آسان نیست "
و در صفت گوی زنخدان یا نار بستان به از این رباعی نگفتهاند. رباعی:
دلدار به تهدید بهمن گفت که: هی حاأن بر کف دست می نهی. نادانی ؟
و امامی دهان را به جان تشبیه کرده کماقال:
آب حیوان در لب و جان در دهان
ایضا - جان: لب را گویند.
جبهه و جبین اسمای تازیند. در پارسی جز پیشانی نام ندارد. وصفت پیشانی در محل خود گفته
شده.
جزع چشمرا گویند, زیرا که جزع به فتح و سکون زای معجمه, مهرهای است سفید و سیاه مانند
چشم که از یمن ارند. اهل عرب جرع و جزع یمانی. هردو را به جشم تشبیه کردهاند.
جعد به فتح, موی که به پهلو ی مر غوله و به پارسی کاکل گویند. و-جعد: موی درهم رفته زنگی را
گویند. و موی بیچیده و گردیده گیسو را نیز گویند. چنان که غیباللسان فرموده. بیت:
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هردم فر یب جشم جادویت
جنت روی را گویند. چنان که همام تبر یزی گوید. بیت:
اگر دیدار بنمایی و جنت را بیارایی ٩ به جای هیمه دوزخ کشند از روضه طوبی را
جوهر سخن را گویند که بارسی آن گوهر است.
جوهرفرد دهان را گویند جنانجه درباب الف گفته شد.
جید اهل عرب. گردن را گویند و به گردن غزال نیز نسبت کردهاند. و در عجم به گردن متعارف
است. و باقی صفت گردن در محل خود مذکور شده.
جیم زلف را گویند.
۲. همان. ص ۱۴: از شراب شوق و جام نرگس شهلای او.
۳ همان ص ۳۹: ۱
دست همه کس بدان زنخدان نرسد جان بر کف دست داشتن اسان نیست
۴ همان. ص ۳۹: تادانی.
نسخه بدل مطابق متن).
ز وم )
3 س و
6 تس ۶
چاه ردان را وت ریا اسان بادیه عشیتدور زان و باه تستی کروه اج هرا
ات هه هار کف
بسا سکندرسر گشته درجهان که شناخت! نشان چشمه خضر درچه زنخدانش"
چاه بابل جشم را گویند. و کمال اسماعیل جاه بابل را به زنخدان و غبغب-یعنی چاه زنخ-نسبت
کت کف مصراع:
خال تو بر زنخدان هاروت و جاه بابل
از ان رو که چاه زنخدان در بردن دل سحر میکند به چاه بابلش نسبت کردهاند. چنان که به
مباهات. عاشق در روی معشوق میگوید. بیت:
جشم هاروت ار بدیدی همجو ماروت ای بسر سرنگون دادی برآن چاه زنخدان بوسهای
چشم خواب الود و چشم شهلا و چشم کشیده و یحو 3 هرچهار را غمزه لازم است و
صقت هر يلك در محل خود شده. و چشم کشیده, چشم ترلك است که [از تنگی)" بر خطوط اجفان
فتطل ات و نا هید .کات شنح " میماند. کماقال:
یز کجا این دل که من دارم قبول ان" نظر گردد
چشمه حیوان لب را گویند.
ِ. موس الا حرار ۳ ۲ نیافت. یت از ظهیر فاریابی. زا همان. ۳ ۷۲ ما
۴ انیس العشاق, ص ۱۴ که از تتگی. . ۴. همان: به کافی مسطح.
لا قصات :تلف
۳۹۹
چلیپا که به تازی صلیب گویند - یعنی دارسهگوشه. و ترسایان به عقیده چنان بنداشتند که
هقرت ی ی وه لا یوضر وهای هار هه ای
ترسایان از برای تعظیم به مانند صلیب یتان ساختند و آن را سجود می نمودند و پرستش آن را به
جای می آوردند. و شعرا, چلیپا: زلف را گویند چنانجه خواجه" گفته بیت:
گر چلیپایی سر زلف ز هم بکشاید بس مسلمان که شود بسته آن کافر کیش
هار کرال کتا سا وت اره کو یحو ها ره ترش ی | ود
چنبر و چنبری و چنگ هرسه. زلف را گویند.
چوگان اتتقزا کو مت کهشهو اران عرصه میدان فصاحت ابرو را جوگان گفته اند. جنان که
قطب جوگانی
خال تو فراز خم ابروی کجت گوییست که آن در خم چوگان باشد
ابش کانت مرا کر آهان ها رش بارش وس وه اند کب رت فاد رش
تشبیه کنند چنان که خواجه عماد گوید. بیت:
قلن و قفای زلف و زنخدان او فتاد جون ودک که وه تاره یزود
و بعضی - چوگان: خط روی را گویند. کماقال:
آن شاه بتان نمود با حسن و جمال . چوگان خط و گوی تو آن نقطه خال
چهره اهل خراسان. روی را گویند؛ چنان که ظهیر فاریابی گوید, بیت:
شنت هه ی که هرهه زاون حون ۲ وان عظا بهنة اسسماندظد
ین رلفتزا کو یناد
۶ بیت در دیوانهای چایی حافظ دیده نمی شود. ۷. دیوان ظهیر فاریابی: که هر شب ز نور خویش.
حاجپ ! ابر و را گویند. زیرا که جون از رزی شو خی سر فراگوش محبوب دارد. و در ایوان /
حسن و جمال حجابت بدو ارزانی داشتهاند که حاجیش گویند. جنان که قائل گوید. بیت:
لالای " سر زلف توزاندرناز " است کایروی تو حاجپست" بیشانی دار
جِ 4 کی اون باء موحده. دندان را گویند که عجم پارسی گویان کو بله گویند که دروقت
بای با اه کج سر آباستقه: کرد هه سا و ۳ بفتح و اللولو و
عرات دندان را بدو تیه کروها ند
حیاله زلفرا گویند. از بهر آنکه کشنده دل عاشق است به سوی معشوق. و مثل ریسمان پای دام
کت میت تایه
حبش موی فرق را گویند. و خسروهندوستانی خال سیاه را به حبش تشبیه کرده چنأن که
قر موده» بیت:
روشن شده ارت فان ی ان در شلک ره 0
حبل موی خط سبزروی را گویند.
۱ انیس العشاق, ص ۰۱۳ حاشیه: حاجب خواندن ابر و به توسط شعرای فارسی زبان بیشتر به وجه ایهام و تذ کار
همان. ص ۳ تاب. ۳ همان, ص ۳ حاجبی ی همان ص ۰۳۷ ختن.
۷ این بیت در دیوان امیر خسر و دیده تشد
۳
حبل متین گیسو را گویند. از بهر آنکه مثل ریسمان بستنده و استوارکننده عاشق است از
ماسوای معشوق.
حجرالاسود خال را گویند که پردست باشد به سیب استلام. و شعرای عجم این معنی را بر
قلمایی | غرت ارات هه وین عباوت درو ادها تنه ضا .که که | نن
خالت حجرالاسود و مااهل صفاييم بی سعی کجا بوسه رسد اهل صفا را
و اور تا ی ی و کی ان دبای ری زان اف ها
- حریر در لغت به معنی: چیزی گرم شده آمده, و بدین تشبیه نیز مناسب است. زیر | که سینه هم نرم و
هم گرم است. و نقشبندان کشور عشق, بر راء یعنی سینه راء به حریر نسبت کردهاند. کماقال:
به حریر تن و دییای رخت *
حسن جمال خط و خال را گویند.
عقه. ترا کویقدیبن باریکنیتان رای را به یت کردها سرا فرع
جانهای غمزدگان است. چنان که قائل گوید.بیت:
چون مار مهره خواستم از حقه لیش در تاب رفت زلفش» وز مهره مار داد
ی ای و ار تزا یه ار رای تسین نو نها 4
ان بر
حلقه ین توت هتفای فری زا کو رهق کی فلا مدای معرفت ابیت
که به لب مناسبت تمام دارد و به موی فرق نیز مشابه است زیرا که بعضی موی فر ق مدور است. و به
تیه دیحر حون جلف ز تخیر ادزهم با قته, وید کننده عاشی: ابست:
حلقه نون اهل قلم ابرو را گویند. چنان که گفتهانده بیت:
خوشنویسان را نیاید در قلم هی نونی بهتر " ازایرویدوست
کر اه سوتاتسا کر هکت
حرفی "" که بود بر ورق حسن تو دال نون خم ابروی تو باشد کافی
حمایل به کنایت, با هراق جرا ک وروی مستمندان است و تعو بد کر از زیور جان. و
۸ انیس العشاق, ص ۲۶: «واکنر قدمای عرب خال را به حجر الأسود نسبت کردهاند. و شعر ای عجم حقیقت
اف معنی کشا تتبلیت (ظ: اخد) کر ده اند)».
اه وی ی ان و ۱۱۵۱۱ اه
۱ٍٍِِ
انز عون از این بیت تیا 3 و کر وه بیت:
و ۰ اي ۳
گفتم شپت مت کل ود و که ۱
حوض کوثر لب ابدار محبوب را گویند.
ب دراصل: بکنم.
ی ۱۲۲
گفتم هوس ساعد دستش نکنم
حالا له به کرد نا سار چهکنم *۲
اکنون که به گر دنم درآمدچه کنم
خاتم به کسر تاء» دهان را گویند. و به فتح تاء, لب را گویند. و در لغت - خاتم: به کسر تاء,
انگشتری و به فتح تاء. مهر را گویند. و خواجه محمد حافظ شیرازی (قدس سر )9 گنفت ون
معی هر مت رتخاب ای (ضن فرتووا:
سرد کر خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی جواسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
و اهرمن دیو را گویند ضذ فرشته. و در این دو معنی شیخ سعدی گوید:
دوکس بر حدینی گمارند گوش ازین تا به آن, اهرمن تا سروش
خاصره اهل عرب میان را گویند. یعنی کمر را خاصره گویند. و صفت کمر در محل خود مد کور
۳
خال موصوف و معروف است به زیب جمیل و زینت جمال. و این نام از عرب یافته تا روشناس
عجم گشته. بدان که خال بر چند نو ع است: اول آنکه میان دو ابر و باشد- آن را کو کپ متخسف
گویند. دوم انکه بر رخساره بود- آن را سپند گویند. سیم آنکه بر لب بود- آن را خال مقبل گو یند.
چهارم آنکه بر زنخ نوات انوا خال دلیسند گویند. بنجم خالی که بردست بود- آن را حجر الااسود
گویند. و شعرای عجم اين معنی را بر قدمای [عرب ۲ ] ثایت کردهاند و در سلك عبارت درداده اند
چنانجه در محل خود گفته آید. تشبیه دیگر آنکه چون خال سیاه است اکثر اورا به جیزهای سیاه
تست داقه وفهان وا سا لکوت رات آهان غری رنه اغلم:
خانه سیاه چشم را گویند.
۱ انیس العشاق. ص ی قدمای عر ب.
۳۳۳
لز مر
ختن به ضم, روی را گویند. وختن, به ضم یکم و فتح دوم» نام ولایتی است مشکخیز از بهر نکه
گلهای سنبل در آنجا بسیار شود و اهوان خورند که آنها به آهوان مشکین منسو بند. وروی را به
ختن از بهر آن تشبیه کردهاند که روی نیز مشکخیز است به نسبت سیاهی خط و خال و موی. و نیز
به نسبت خوشبوییش که زلف را به مشكك نسبت دادهاند. زیرا که زلف را مشکبو و مشکبیز و مانند
اين لفظها گویند. کماقال:
ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار بکشا گره ز زلفش و بسویی به من بیار
حد به فتح» رخ و رخسار و رخساره را گویند.
حدعه به فتح. زلف و گیسو وموی را گویند. از بهرآنکه فریبنده عاشق است.
خراب "چم را گو بند.
خرما لب اطفال نو باوه را به خرما نسبت کردهاند, جرا که هردو شیرین است. جنان که غیاتای"
حلوایی گوید, بیت:
عید آمد عید برگ عیدم بفرست" خرمای لبت که بوی شیر آید ازو
خزان ایام پیشین را گویند که قبل از بعث حضرت رسالت پناهی بوده و به قدوم وجود آن حضرت
خزان به بهار مبدل شد.
آن همه ناز و تنعم که خزان میفرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد"
خضر خط سبزروی را گویند. از بهرآنکه خضر به تازی, سبزی و نباتات را گویند.
خطا به فتح. چشم را گویند. و خطا: نام شهری است از ترکستان زمین منسوب به شاهدان
خوبرویان. جنانجه خطا از جمله شهرها. مشهو ر است به خوبرویان شهر چشم. نیزدر ملك حسن
وجود به خوبی معر وف است.
خط سیاه موی خط سبزروی را گویند. جنانجه ظهیر فاریابی گوید. بیت:
آمد خط سیاه به لالایی رخت وین نیز منصبی ست که لالاش عنبرست
و با وجود آنکه در اصطلاح قلم خط نسخ نسخه حسن می کند. و چنین است که از سوادوئقاوت
مراتب انواع خطوط یاقوتین محقق می گردد. و ادیب کاتب" گوید. بیت:
۲ همان ص ۲۰ فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۳۵۴: تاج الدین.
۳ انیس العشاق, ص ۳۰: عید آمد و نیست بر گ عیدم؛ ؛ بفرست. - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۰۳۵۴
مطابق متن. ۴ حافظ.
۵ انیس العشاق, ص ۲۳: با وجود آنکه به حکم قلم اصطناع نسخ نسخه حسن می کند. چنین است که از سو اد او
تفاوت مر اتب خط انواع خطوط درج یاقوتی محقق میگردد. ادیب کاتبی فرماید.
۳۳۵
خط غبار لبت نسخ گشت ومی ترسم که ناگهان شود" ان نسخ ثلث توقیعات
و سوختگان سودای عشق دانندکه نقطه خال و حسن خط صحيفه جمال است. و از این دو نازنین به
دفع چشم زخم بد بر صحیفه رخسار از عنبر تر خالی نهند. از برای ترجیح این معنی, ظهیر فاریابی
گوید. بیت:
معزول کی شود رخت از نیکو یی به خط زیرا که خط به ملكك ملاحت مقرر است۲
تانیا آنکه اگر خط موجب نقص بودی بایستی که اشرف مو جودات به کتابت التفات ننمودی» ودر
مقامی که شیرمردانند به خط و خال احتیاج دارند " .و اهل توحید گفتهاند که: بر دلی که نقش لو ح
محفوظ پوشیده نبوّد نقش خط چگونه پوشیده بوّد.
خط مزور ایرورا گوینده از بهر آنکه در ابطال -یعنی در دلیر ی و پهلوانی منظور نظر زوار شده.
چنان که ظهیر فاریابی گوید. بیت:
طغرای ابروی توبه امضای نیکویی برهان قاطعست که این خط مزور است
خمری بهتازی. چشم را گویند.
خنجر مزگان را گویند. جنان که گفتهاند.بیت:
ای خنجر مزگان تو خون جهانی ریخته وی نرگس خنجر کشت با خون دل آميخته
ایضا - خنجر: زبان را گویند.
خواب آلوده چشم را گویند که غمزه لازم دارد. و چشم خواب آ لوده را مخمور گویند هر چند که
بی می است مدام مست است * و معربد که از عين مردم آزاری سر به مردم:" فرونمی آرد.
خور و خورشید روی را گویند. اما هرجا که روی را به خورشید نسبت کنند باید که زلف را به
سایه نسبت کنند جنان که شاعر"" گوید, بیت:
برتو روی جو خورشید و تو درسایه زلف راست جون کوکبه عید و طلو ع قمررست "۲
۶ انیس العشاق. ص ۲۳: شود. فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۱۶۶: نشود. - بیت به نقل مصدر یاد شده
از ادیپ صابر است. لکن در دو جاب دیو ان ادبب صایر (فو یم. ناصح) دیده نمی شود.
ملك ملاحت مقرر است.
۱ همان ص ۵۷: سعدی. ۲ بیت در دیوانهای چابی متعارف سعدی دیده نمی شود.
۳۳۴
خوشه عنب موی زلف را گو یند. زیرا که اهل عرب زلف را عنفودا لعنب گویند. و شعرای عجم به
خوشه عنب در عبارت آورده جنان که میرمعزی گفته. بیت:
گرفته زلف گره گیر درمیان دو لب جو خوشه عنب اندرمیان عناب ست
خون خالرا گو بند. ازبهر آنکه به سیاهی مایل است. ایضا -خون: لب را گویند. چنان که سلطان
الشعر!۲" در «قسمیات» دندان را به سر شكك و لب را به خون تشبیه کرده. بیت:
۷۳
مرس
به سرشك تر و خون جهرم بسته بسرون و درون دهشت
۰ ۰
خونخوار و خونریز هردو, چشم را گویند.
۴ انیس العشاق. ص ۳۲: سلطان الشعر | خافانی.
داغْ ایرورا گویند. از بهر آنکه چون نیکبختان داغ قیول اورا بر ناصیه جان دارند از آن رو به
داغتن نسبت: درقهانت عنان. که فایل اه نت۲
تتیت ۱ کش. کته مشاه داع اروت بر جبیین دارد
و اهل طبع:داغ: الا وتان رابهس
آن خال که بنده بررخت میبیند . داغیست" که جز بر گل تر ننشیند
دال خط سبزروی را گویند. زیرا که چون حرف دال کج است و مانند حلقه دایره مجوف است.
دام زلف را گویند. هگا دانه را به خال نسیت دهد باید که دام را به زلف تشبیه کند. چنان که
خواجه گوید:
زلف او دام ست وال ده آن دام وء من بر امید دانه. افتادهام در دام دوست
راحت و نعمت است.
دانه خال را گویند. چنان که اثیر ایک یک
به دنه آی یت نها لت افتادهبر زنعدای.- بات تحاهداویرز اس ووزکارش
دایره خط سبزرویرا گویند, زیرا که چون حرف دال کج است ومانند حلقه دایره مجوف است.
فان درف بت از ان خی فد بل اتف فا نان اسف
ٍِ_ ۲ ۳۳ گر سس سس ۳
در به ضم و شد, دندان را ویند. و در: دانه بزرگ مر وارید است که به لول متعارف است. و
۳۳۸
شعرای سایق دندان را از جهت قیمت به در نسبت کردهاند. و در باب دندان شکستن محبوب
گفتهاند. بیت:
در درج عقیقین تو ای خندان در" بر یکدگر از تنگی جا افتادهست
ایضا - دز و درخوشاب: دل را نیز گویند. چنان که گفته, مصراع:
برون شده سر الماسها ز در خوشاب ؟
در به فتح, دهان را گویند. لان ۳ باب کنزالکلام .
درج گهر نیز دهان را گویند. از بهر آنکه معادن جواهر دندان وسخن است. و در جگهر: رویرا
نیز گو یند. از بهر آنکه معادن آلات نفیس است. و درح. به ضم یکم و سکون دوم. ظررفی است که
زنان دوك جر خ درآن نهند, وصندوقجه که درآن در و مر وارید و مثل آن کنند.
درخت کافور گردن را گویند. زیرا که استادان ماوراءالنهر گردن را به درخت کافور نسبت
کردهاند به سبب درازی و سفیدیش, جنان که قائل گوید. بیت:
آن زلف چو مار تشنه " درتاب تموز پیچیده بر آن درخت کافورش بین
دست موسی بناگوش وروی را گویند به نسبت سفیدیش, زیرا که ید بیضا معجزه حضرت موسی
(ع) بوده. کماقال: ۱
زلف تو بر بناگوش تعبان و دست موسی خال تو بر زنخدان هاروت و چاه بابل "
د ستنبو زنخ را گویند که در عرب به امه مشهور است. و عرب زنخ را تفاح نیز گویند که عجم
آن را سیب گویند. و اين بیت از همه مشهورتر است که شاعر گوید. بیت:
سیب زنخت که هست چون دستنبو خواهم که هميشه بر سر دستم بو
دلبند زلف را گو یند.
دلپسند خالی را گویند که بررزنخدان بود. و کمال اسماعیل خال دلیسند را به هاروت بابلی نسبت
داده, جنان که گفته, مصراع:
خال تو بر زنخدان هاروت و چاه بابل
دل دزد زلف را گویند.
دل فرعون خال را گویند. به سبب سیاهی به دل فرعون نسبتش کرده. مصراع:
۲ انیس العشاق, ص ۳۳: در درج عقیقین توآن چندان در. . ۲ امیرمعزی.
۴ انیس العشاق. ص ۴۰. مطابق متن. فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۳۴۰: آن زلف سیه جو مار.
۵ کمال اسماعیل.
۳۳۹
رح و خالت ید بیضا و دل فرعون ست
دلگیر زلف را گویند.
دم قاقم انگشت را گویند. از یه آنکه شعرای عجم انگشت را از سفیدی و نرمی به ذم قاقم نسبت
کردهاند. چنان که ملك الشعر| غواص * گوید. بیت:
آن دلاویسز دارد از نرمی سرانگشت چون دم قاقم
دود زلف را گویند. ایضاً-دود: موی خط سبزروی را گویند به سبب سیاهی زلف, و خط روی را
بدو تشبیه داده.
دیبا روی را گو یند, کمافال:
به حریر تن و دیبای رخت ۴
و دییا: جامه ابریشم سبز است که به تازی آن را حریر گویند. و روی را به دیبا نسبت داده از
بهرآنکه سبزهزار است, چنان که امیرمعژی گوید:
ز مشك سلسله داری نهاده بر خو رشید ز سبزه دایره داری نهاده بر دیبا *
دیلم موی فرق را گویند که بر شکن رسد و آن را به تازی مجعد و به بهلوی نغوله و به بارسی
کلاله گو یند.
دیما به زبان بهلوی روی را گویند. چنان که گفتهاند. بیت:
و 5 راتس آشوب به دیل بامداینه
واتم اسشورّه به دیمت چهمانگین واتش اشوب به دیل بامدای
۶ انیس العشاق. ص ۴۵: عنصر ی. - بیت در دیوان عسصر ی دیده تسش
۷ خاقانی.
#۸ دیوان امیرمعزی» ص ۸ ز شیر دایرهداری کشیده بر دیبا.
٩ در اصل: ادیم. انیس العشاق. ص ۹ و نظر دکتر مهرداد بهار: دیم.
دراصل:
ادیم آسومی دید چه مانکی و آتش آشوبه و بی مایه امان
متن با نظر دکتر مهرداد بهار به تقریب اصلاح شد و معنی آن چنین است:
گفتم آن شور به صورتت به چه مانندهاست؟/ گفتش اشوب به دل, بامدادان است.
درو ها را کت هو وتان اقا ای کوش هدر تست کرخه ات از ان رو که مرت افتات
ی
کر ها تن و رت سعالتی تهادی. آن دره به هیچ باب" پیدا نشدی
ذقن به تازی, زنخ را گویند. و بیان صفت زنخ در محل خود مد کور شده.
ذوابه به ضم. عرب زلف و گیسو و موی فرق را گویند -یعنی: کاکل.
راحم لب را گویند. زیرا که مستان جام عشق راحش خوانند به نسبت سر خی شراب و مستی اوه
نان که حفقا نزن بیک؟
لعل او راحست و خون دردیده. زو ما را مدام
چشم او مستست و دل در سینه ما را زو خراب*
راز اهل رمز, کمر را گویند. الحق اگر کمر نیودی آن رازرا که گشودی و آنها که به يقین نبیوستی
به گمان این نام بروی بستند. چنان که گفته:
وم گنست افو میان وجود وعدم نهان رازی که با تو فکر کمر" درمیان نهاد
رح شاه رای ضرصه مان یه وی ۱ وان کر ام نی ک تشگ
هر ی شالف تسا ان درشط رنج ارف ماه
رخسار اهل بخارا, روی را کت حنان که ۵ کو ین بیت :
گشاده گوی " گریبان چو صبح بر سینه کشیده داغْ صبوحی جو ماه " پر رخسار
رخساره ِ مشتأق. روی را خوانند. جنان که رودکی " گوید:
# امامی هر وی.
۳. همان. ص ٩ ساشبه: وی :یعس تکمه:-درمتن همه با حرف « کلم به صو رت « 62 نو شته شده: با بر این در
اصل نسخه «کوی» امده است.
یی العت ون وم ٩ و نیل.
۵ ۰ همان ص 4 توق وود کی که ۳ شاه ۳
۳۳۲
رخساره او پرده عشاق در ید با آنکه نهفته دارد به در * برده
بدان که در لت رح ورخسار ورخساره: هردو کعبتان روی را گویند نه روی را که عرب آن راخ
نامند. و روی را به وجه تسمیه داده که متناول است از نر مه گوش تا نرمه گوش دیگر, و آزموی
پیشانی تا ذقن,
رسن و رسن تاب و رسن ناز " زلف را گویند.
رشته زلف را گویند.
رطب به ضم یکم و فتح دوم و سکون سیم. لب را گویند که فصحای عرب لب را به رطب یعنی
خرمای تر نسبت کردهاند. و در پارسی از اين لطیف تر بیت نیافتند که طالب در حسن مطلوب
می گوید. بیت:
یاری کزو وظیفه نوروز خواستم گفت از لبم رطب دهم از غمزه خارداد"
رقبه اهل عرب گردن را گویند. وبه گردن غزال نیز نسبت کردهاند. و در عجم به گردن متعارف
است. و صفت گردن در محل خود مذکور شده.
رمح فصحای عرب مزگان را گویند. و در بارسی رمح را نیزه گویند.
رودح و روح له لب را گویند. زان رو که عیسی دم است. روح. الهش خوانند. چنان که قائل
گوید. بیت:
لعل حیات بخشت روحاله ست و کرده در دور جستم مستت احیای می بر ستی
ایضا - روح: سیب زنخدان را گویند.
روح ثانی سیب زنخدان را گویند. کماقال:
سیب زنخش که هست روح تانی بردست گرفتم از سرنادانی
روز روی را گویند. کماقال:
ماه و خور از جبهه رویت خجل روز و شب از عارض و مویت خجل
روم وجه وروی را گویند. زیرا که اهل عجم وجه را به روم که نام ولایتی است نسبت کردهاند.
کمافال:
خط نیست گرد عارضت ای رشك افتاب سلطان زنگ کرده هوای بلاد روم
۷ انیس العشاق و بهار عجم: رسن باز.
۸.بیت از ظهیر فاریابی است.
۳۳۳
روی سایر خلق وجه را روی گویند به خلاف رخ و رخسار و رخساره که اهل عرب ار
گویند» چنان که گفتهاند. بیت:
روی بنما تا که ایمان آورند ترش رو ار مان اکتا
رهزن زلف را گویند.
ریحان اهل و خط سبز روی را گویند» جنان که قائل گو ید. پیب :
خطت ز غبار روی در ریحان کرد یاقوت لبت سر ترفی دارد
٩ همام.
را را با ان یور ی ارت ون
هن
خالی که بود بر لب ازوشهد می حکید هنگام بوسه بود که شهخال را کزید
آیینه داشت بررخ آن خال را ندید حیران جنان بماند که زاغ ازدهن بر ید
زبرجد لب را گویند به نسبت ابداری و کوری چشم عاشق تا غیر او نبیند. چه زبرجد. به فتح یکم
و دوم و چهارم وسکون سیم و پنجم. جوهری است سبز آبدار که چشم افعی ازدیدن آن کور شود. و
در بارسی آن را زمرد گویند به ضم یکم و سیم.
ایو اس و هی اب توا ری یه کی هیا
کم شا و تا اس
9 ی زلف را گویند؛ از بهر انکه مثل زره بیج دربیج است.
زلف موی را گویند. انجه در گرد رخسار خویان چون مار در گلزار حلقه زده جنان که دروصف
تاش و اس از
وقتی برای انکه به غارت برند دل زلف اورند و بر سر رخسار کج نهند
و آنجه مسلسل در خالك افتد ودر بای معشوق سرراندازی کند. موی دراز است که آن را نیز زلف
خوانند. جرا که زلف به ناز مخصوص است نه به نیازا , و موی عموم است, چنان که خواجو
فررماید. بیت:
۳۱۵
خواجو اگر زلف کجش بینی که در خالك اوفتد با آن رسن در چه مرو کان ازسیهکاری کند
زمرد خط سیزروی را گو بند.
زان زرا کوش
زنگار و زنگاری خط سبزروی را ود به سبت سبری زنگار جنان که سلیمان گفته بیت:
ات روی دوست زنگار گرفت از ی که دزی فان ام دنه
زنکاری کمای. ایوس برنی را کوتت:
رنکبان:.«ر را برس
زنگی وزنگی بچه خالرا گویند به نسبت سیاهیش. ودروصف خال اهل طبع بهتر از این رباعی
نگفتهاند:
ان ی هت فیرشت کل ی مزع رس
نی نی غلطم که در گلستان رخت . زنگی بچهای برهنه گل .میچیند
زیکی آنشپرشت: زاشترا ک تمیهان که انشتی, کر تست
سنبل رخسار تو زنگی اتشپرست نرکس مژگان تو هندوی ایینهدار
زهره پیشانی را گویند. و زهره: نام ستاره سعد روشن است. و ازروی گشادگی پیشانی
محبوب را بدونسبت کرده اند. و این وجه از همه تشبیهات که در باب بیشانی گفتهاند سر آمد است.
چنان که فرخی گوید. بیت:
برفلك حسن اگرچه زهره جبینی زهره به رقص آید ار جبین بگشاییه
زیاد دهان را گویند که تعر یف او در وصف نمی گنجد و زیاده بر عفل عفر توبن ضفت ار
دا و اقا ی ور شا دنتفای
زیب جمال وزیب جمیل هردو, خال را گویند. وجمیل به فتح. نیکو, و جمال به ضم یکم و شد دوم.
به غایت نیکواست. و زیب در بارسی. آرایش را گویند. و در معتی آخر شیح سعدی فرماید:
ارت تفه تاره با رس اسان ملايك طلعتی طاووس زیبی
ی ان ۱۱۱۹۸
۲
۲ فان ۱۲۱ را شنت کفریچه بو .انش یز
۵. اين بیت در دو جاپ دیوان فر خی (عیدا لر سولی. دبیر سیافی) دیده نشد.
ژاله دندان را گویند. و نیز - ژاله: اشك را گویند
ساج در اصطلاح عرب. نهال قد محبوب رابه اشجار مختلف تشبیه کردهاند: ساج و طو بی وبان و
نخل و صنو بر. الحق تا ساج خود را به قد محبوب نسبت نکرد در عرب نام بر نیاورد. وساج: درختی
است به غایت بزرگ که در ولایت هند باشد, و گویند اورا حضرت نوح (ع) نشانیده بود و چون
بعد از چهل سال به کمال رسید او را بریده از آن کشتی ساخت. و در این معنی حکیم فردوسی
فرماید. بیت:
ز سر تا به پايش به کردار عاج به رخ چون بهشت وبه بالا چو ساج
ساحر چشم را گویند.
ساعد بازو را گویند. و ساعد لفظی است عربی که دستاویز اهل عجم شده, و زیردستان عشق
ساعد زورمندان حسن را سیمین گفتهاند. چنانجه شیخ سغدی گوید:
پنجه با ساعد سیمین چونیندازی به . با توانای معربد نکنی بازی به
ساق لفظی است عربی, و در عجم به همین عبارت مستعمل است الا آنکه ساق بای گویند.
یعنی: ستونه. و هرچند به صورت دو می نماید اما به معنی یکی است. و در عهد قدیم به: قائمتین
نسبت کردهاند به اعتبار آنکه تن بدو قائم است. و ساق بر دو نو ع است: سر خ و سفید. و در عرب
سایه و سایهبان زلف را گویند. اما هرجا که زلف را به سایه نسبت دهند باید که روی را به
خورشید نسبت کنند. چنان که شاعر گوید. بیت:
پرتو روی تو خورشید و تو در سایه زلف راست جون کوکبه عیدو طلوع قمرست"
۱ بیت از سعدی است. رك. انیس العشاق. ص ۵۷. لکن این بیت در دیوانهای متعارف جایی دیده نمی شود.
۳۳۸
سبزه خط سبزروی را گویند. و اهل عرب روی را نبات می خوانند به اعتبار انکه بررگرد لب
برمی ید وروی به سبزی و نشو و نما دارد. چنانجه ظهیر فاریایی گوید. بیت:
در خط شدم" زسبزه خطت که هر زمان ۲ تالب جرا برآن لب شکر فشان نهاد
سپند خال را گویند. و از این جهت خال را به سپند نسبت کردهاند که بیوسته در اتش رخسار
درتاب است, جنان که قائل گوید. بیت:
دل را بسوخت دانه خال تو زینهار زین بیشتر بر آتش سودا " منه سپند
ستاره دندان را گویند. از بهر انکه نيك اختران [از روشنی " ] به ستارهاش نسبت کردهاند.
جنان که همام گوید. بیت:
۱ بخند. اگرچه ز خندیدنت همی دانم که آفتاب به روزم ستاره بنماید
سحر چشم را گویند, زیرا که شعرای عجم چشم را به ساحر وسحر نسبت کردهاند, زیرا کهمثل
جادو و جادویی است در بردن و ربودن دلها, جنانجه احمد بهادر " گوید. مصراع:
چشمت به خواب سحر همه ساحران ببست
و- سحر: ابرو را هم گویند. عماقال:
سحرست کمان ابروانت
و سخن موزون و نظم را نیز سحر گویند. و فیلسوفان نامی آورده اند که بعد از معجزات و کرامات؛
سخن موزون و شعر نوعی از خرق عادت است و مخصوص به هر کس نه, مگر آنکه قابل این
سعادت است., جنان که انوری فرموده. بیت:
شاعری دانی کدامین قوم کردند اختیار" ابتداشان امرءالقّیس انتهاشان بوفراس
و در مثل است: «ان من البیان لسخرا», تشبیه کرد بیان را به سحرء یعنی بیان عمل سحر می کند
درانجذاب قلوب و صید خواطر. و صاحب امالی گفته: «لقد لت لتوحید نظماً کالسحر». به
تحقیق پوشیدم مر توحید حق تعالی را نظم مانند سحر. لیکن سحر مذموم و مطعون است. آن را دفع
کرد. و صفت کرد به جلال تاذم و طعن بیر ون رود.
سرافراز و سرافکنده و سرانداز و سربهباد داده همه زلف را گویند.
۲ انیس العشاق. ص ۲ حاشیه, در خط شدن: یعنی متفیر و آزرده شدن.
۳. دیوان ظهیر فاریابی. ص ۷۱: ز سبزه خط تو هر زمان.
۷ دیوان انوری. ص ۲۴۲: کر دند آنکه بود.
۳۳۹
کر ای ها ورام اف یه کی هه
اما کرو رما هفرس کیت
به سرشك تر و خون جگرم بیسته بیسرون و درون دهنت
وت سر شاک :یه کسیر یکم رو فعم :دوم فشهور هاش اشته بعی آب :خی و مطره باران.
سرکج و سرکش هردو, زلف را گویند.
هر و ای یک ی ون تست هر ی ی شاه
مست است و معر بد که از عين مردم آزاری سر به مردم فررونمی آرد.
سرگردان و سرگشته هردو زلف را گویند.
سرمو دهان را گویند. چنان که کمال اسماعیل گوید. بیت:
دهنت يك سر مو یی ست و به هنگام سخن اثر موی شکافی تو در وی بیداست
سرو بعضی قدوبالای محبوب را سرو گویند. عجب است آنکه کوتهنظران از طبع جو بین
اقب ادلی ار هی وه و تیان کف کمیها بل ماش
له ۳ ۳۹۵ ۱ و
فد خوبان به سرو میخوانند. سرو جوبیست ناتراشیده"
لاجرم هدف تیر ملامت شدهاند و بعد از آن بی ادبی نکرده اند. چنانجه همام تبر یزی گوید. یت
سروراروزی به بالاای تو نسبت کردهام شرمساری می کشم عمر ی ست از بالای تو
و غیب اللسان گفته. نظم:
قامتش را سر و گفتم سر کشید ازمن به خشم دوستان, ازراست میرنجد نگارم چون کنم
بکفتر تاستعیده کفتم دلبرا معدوردار عشوهای فرمای تا من طبع را مو زون کنم
زرد رویی می کشم زان طبع نازك بی گناه ساقیا جامی بده تا جهره را کلگون کنم
ودر ترجیح فامت معشوق و انکسار سر و, این معنی ابلغ است که شیخ عماد کرمانی گوید. بیت:
ات به سرو نخوانم که سرو سر تا پای . همه تنست و تو از پای تا به سر جانی"!
۷۳
ففانی اسر ین ۱ 3۲
رو با قیی بق یت درخ نتر وخو پیت نات اشیكة
۱ دیوان عماد فقیه کرمانی. ص ۲۷۲:
تو را به سرو نخوانم که سرو سرایای همه تنست و تو از بای تا به سر همه جانی
۳۴۳۰
ودر رعایت ترتیب جاأنبین مزید شد. بیت:
سرو می زد لاف ازادی ولی قدری نداشت کار سر و از بندگی قامتت بالا گرفت
والحق تا سر و از بندگیش لاف آزادی نزد بر خاك ننشست. «گو یند حکیمی را گفتند جندین درخت
که خدای تعالی آفر یده است و بر ومند گردانیده هیج يك را از آن آزاد نخواندهاند مگر سرو را که
ثمره ندارد در این چه حکمت است؟ گفت: هر یکی را دخلی معین است به وقت معلوم. گاهی به
وجودآن تازهانده و گاهی به عدم آن پژمرده. و سرو را هیج کدام از این نیست. و همه وقت تازه
است. و این صفت ازادگان است» ۲" کمافال:
زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشاسرو که ازبار غم آزادآمد""
نخل و ساج و صنوبر. و اهل عرب در لغت صنو بر را عرعر خوانند و در عجم سرو, اما در این
خلاف هست. و از شعرای عجم شیخ سعدی در ملمعات قد را به بان نسبت کرده و اين اختلاف از
لطیفه خالی نیست. کماقال:
یا قضیب البان ما هذا الوقوف؟ گر خلاف سرو خواهی الجته"
هرجا که در يك مصراع قدرا به سر و نسبت کنند, باید که در مصراع دوم ابر ورا به کمان و گیسو را
به کمند نسبت کنند. چنان که فردوسی از روی تناسب میگوید بیت:
به ابروکمان وبه گیسو کمند به بالا به کردار سر وبلند
واگر قدرا به سروو ابرورا به ماه نسبت کنند جایز است, و این صفت را غریب گویند. چر ا که از
من ماه نسدیسده ام کلهدار من سس و ندیسدهام فبایسوش
هم دراین متال مجدهمگر گوید. یعنی جولاه. بیت:
راستی را جز قد و رویت که دید ماه تابان برسر سرو بلند۹"
سرور گردن را گویند. از بهر آنکه نامداران ملك جمال گردن را درکشور حسن سر وریدادهاند,
مم 1 ۳ ۲ 1 ت ۱۶
۳1 زیا حون قد وبالاایش پرایی ۳ به دوس
۶ ۲ ۱ ۰ 3 ۹
ملك خو بی را نیابی سروری جون گردنش
سس تست سم
۳ حافظ. ۴ کلیات سعدی: بجم. ۵. انیس العشاق, ص ۵۷: سهی.
۶ همان ص ۴۰: گر زبا بالا برآیی جون قد او تا به دوش.
۳۳۱
سفیدپوست روی را گویند که به تازی به بیض "۲ البشر مشهور است. جنانجه شادیشاه "۲ گویده
مه
تا برگ گل نسرین شد روی سفید از تو از خرمی و شادی در بوست نمی گنجد
سسقییم به تازی, چشم را گویند؛ و عجم - سيم : بیمار را گو یند.
سلسله به کسر, زلف را گوبند که به زنجیر ماند ومقیّد مجانین عشاق است, ودر این باب خو اجه
فر ماید:
ای که با سلسله زلف دراز آمدهای فرصتت باد که دیوانه نوازآمدهای
ساعتی ناز مفرمای و بگردان عادت چون به یرسیدن ارباب نیازامدهای
سلطان روی را گویند. زیر که بادشاه کشور حسن است و غلبه و قهر و تساط کننده بر عاشق
است, چنان که یحیی "۲ گوید. بیت:
سلطان رخت لباس األ عباس"" پوشیده مگر سر خلافت دارد
سمن سینه محبوب را گویند. اما همام وجود معشوق را بر سمن و نسرین برگزیده است" " و
می گو ید. بیت:
چون بار بیراهن کشی کز گل بسی نازك تری بیر اهنی بایدتو را از برگ نسرین یاه سمن
ایضا -سمن: روی را گویند.و سمن به فتحتین. گلی است سفید و خوشبو و بعضی به سرخی نیز
مایل که از عرق جبرئیل است (ع). و حدیت حضرت نبوی نیز برآن ناطق است که:
«الوردالابیض من عرق جبریل». و ن گل صدبرگ باشد و ان را به تازی و تیر خوانند. مثال معنی
اول را عبدالر حمان جامی فرماید:
شعار برگ گل در یاسمین کرد سمن در جَیب و کل در آستین کرد
چون سمن سینه را گویند. و جیب. به فتح, گریبان را -یعنی: سینه را در گر یبان پنهان کرد و گل و
۳
۷ همان. ص ۱۸: ابیض البشر. ۱۸. همان. ص ۱۸: شادیشاه اسفر نگی.
58 همان ص ۲۵: ویحبی برمکی خط محبوب را به لباس آل عباس نسبت کرده است و این معنی به غایت غریب
است, و در بارسی درآن صفت به از اين يك بیت به نظر نیامده است.
۰ همان, ص ۲۵: سلطان رخت غلام عباسی را. فرهنگ مترادفات. دص ۱۱۶۶ : لباس عباسی را. بیت از خلیل
شروانی است که ضمن یك رباعی در نزههالمجالس: ص ۳۲۳ چنین آمده است:
رویت که زصدگونه لطافت دارد شابد که دل مرا در افتِ دارد
سلطان لبت لباس عباسی را بسوشید مر سر خلافت دارد
۱ انیس العشاق. ص ۴۲: اما مولانا همام الدین وجود معشوق سیمینبر را برگزیده است و می فرماید.
۲ مونس الا حرا ص ۰۱۱۳۱ - دیوان همام تبریزی, ص ۱۳۰: از لاله وبرگ و سمن.
۳۳۲
برگ گل و یاسمین که روی باشد در آستین پوشید.
سمنپوش زلف را گویند.
سمندر موی خط سبزروی را گویند.
سمنسا زلف را گویند.
سن_ به کسر و شد نون, اهل عرب دندان پیشین را گویند. و به سه صفت دندان را موصوف
ساختهاند. اول: به نور, به فتح نون و سکون واو که اهل عجم آن را شکوفه گویند. دوم: به حب. به
کسر حاء و شد باء» که اهمل پارس آن را کو پله گویند که در وقت باریدن باران بر سر آب مثل گنبد
بسته گردد. جمعه: حباب. وقیل: الحب. بفتح و شد: اللژل سیم: به برّدء که به پارسی تگرگ وژاله
گویند. و باقی صفت دندان در محل خود مذکور شد.
سنان به کسر, مزگان را گویند, زیرا که مانند سرنیزه در دل عشاق سرایت کننده است. و تمسك
این بیت فردوسی مشهور است که گوید. بیت:
مژگانت گذر همی کند بر جوشن مانند سنان گیو در جنگ پشن
سنبل زلف را گویند. اما هرجا که زلف را در يك مصراع سنبل گویند. باید که در مصراع دیگر
چشم را نرگس گویند. چنان که شمس الدین طبسی گوید. بیت:
سنبل شب شب به یادم میدهد ۲۳ نرگس مستت به خوابم میکند
و اگر در يك بیت زلف را به سنبل نسبت دهد و خواهد که در آن بیت روی و چشم و لب را هم ذکر
کند. پس باید که روی را به لاله, و چشم را به بادا ولب را به شکر نسبت دهد تا مناسب آید. چنان
که مولانا رکن الدین بکرانی در «قسمیات» گفته, بیت:
نشانه رخ و زلف تو سنبل و لاله نمونهُ لب و چشم تو شکر و بادام
سنبل مشك موی خط سبزروی را گویند. وسنبل, به ضم سین و سکون نون, رستنی خوش بویی
است که به زلف و خط شاهدان نسبت کنند. و خورش آهوان مشکین است و در هندش, جهر.
خو انند.
سوخته خال را گویند. زیرا که آتش روی او را سوخته و سیاه گردانیده است.
سودا به فتح» خال را گویند به نسبت سیاهیش, از آنکه نقطه سودایی خال معشوق با سودایی "۲
دل عاشق نسبتی دارد. از آن رو که هردو در آتشند, چنان که گفتهاند. بیت:
۳۲ انیس العشاق, ص ۵۶: سنبل شستت به بادم میدهد. ۴ همان ص ۲۶: سویدای.
۳۳۳
تا تو بر برگ سمن نفطه سودازدهای آتش شوق به جان من شیدا زدهای*۲
سودآیی زلف را گویند. بدان نسبت که بر برگ گل سوسن می نماید. کماقال فی نعتِ رسول
نز
هنوز ناشده سوسن ز بند مهد آزاد دراز کرده زبان چون مسیح درگفتار "۲
سهیل جبین و بیشانی را گویند. و سهیل نام ستاره سعد است که به یمن منسوب است. و شعر ای
خراسان جبین درخشان را بدو نسبت کردهاند. جنان که یمینی در تشبیه کنایت گوید. بیت:
مهر دل یمینی بیوسته می درخشد از بر تو جبینت حون اختر یمانی
ایضا - سهیل: دندان را گویند. کماقال فی نعت رسول الله:
ببود لعلش سهیل رخشنده سنگ را رنگ لعل بخشنده
چون سهیلش رفیق سنگ اسد سنگ در دم عقیق رنگ امد"
سیاه و سیاهدل خال را گویند.
سیاهی خط سبزروی را گویند. چنان که امیررمعزی گوید, بیت:
زین سیاهی۸" که ختن بهم بر آمد زخطت گویی زحبش سیاهیی بیدا شد
سیب زنخ را گویند که عرب آن را تفاح گویند. و عرب زنخ راء شعامه گویند که به دستنبو مشهور
ست. و اين بیت از هردو نسبت مشهورتر است که شاعر گوید. بیت:
سیب زنخت که هست جون دستنبو خواهم که هميشه بر سر دستم بو
و اثیرالدین اومانی در صفت زنخدان گوید. بیت:
سیب زنحت در بر ما نار فکنذ زین سوحته ناید پس از این روی " بهی
سیم سینه را گو یند به سبب سفیدیش که صرّافان نقد خوبی بر نازنینان را یعنی - سینه را به سیم
نسبت کردهاند. چنان که عز شبروانی" " گوید, بیت:
بر چوسیمش از اسیب بیرهن مجر وح لب لطیفش از امد شد نفس افکار
۵ همان. ص ۲۶ ومونس الا حرار, ص ۰ ۱۰۳:در سویدای دلم اتش سودازده ای. - بیت از ابن حسام سر خسی.
۶ انیس العشاق. ص ۲: چو شاهدان خط سبزش دمیده گرد عذار. - مصراع متن به نقل از يك نسخه خطی
انیسالعشای درحاشیه آمده است.
۷ مواهب علیه. ج ۱. ص ۰۱۸۰ ۲۸. انیسالعشاق, ص ۲۳: زین سان.
٩ همان. ص ۳۸: دل. ۰ ۳۰ همان. ص ۳۸؛ بوی. ۰۳۱ همان, ص ۴۱: شروانی.
۳۳۳
و یز - سیم: زنخ را گویند. کماقال:
به تر نج پرو سیب ذقنت؟"
سیمین سینه را گویند. ایضا - سیمین: بازوی محبوب را گویند. کماقال:
پنجه با ساعد سیمین چونیندازی به""
سیهدل زلف را گویند.
شاخ بقم ساق را گویند.
شاخ شکوفه گردن را گویند.
شام خط سبزموی روی را گویند.
شام و شام غریبان و شب و شب دیجور و شبرنگ و شبستان و شب قدر همه, زلف را گویند. اما
هرگاه که زلف را شام گوید باید که روی را صبح گوید. و هررگاه که گوید شام از گیسوی تو شمهای
است. باید گفت که صبح از عکس روی تو پرتوی است. تا در این صفت امتیاز پدید آید. چنان که
شمهای از چین گیسوی تو شام پرتوی از عکس رخسار تو صبح
و هرجا که زلف را به شب نسبت کنند. باید که روی را به ماه نسبت کنند تا مناسب آید. چنان که
شرف الدین شفروه گوید. بیت:
شبی همجو زلفت به ماهی که یافت مهی همجو رویت به سالی که یافت "
ایضا - شب: موی خط سبزروی را گویند. چنان که انوری فرماید. بیت:
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وزشب تیانجهها زده برروی آفتاب
شبکه دام را گویند. عرب موی فرق را بدو تشبیه کرده.
شبنم دندان را گویند. از بهر آنکه اهل خر اسان دندان را به قطر ات شبنم تشبیه کرده اند ازسبب
۱. انیس العشای. ص ۵۵: کهدید. ۲. ابن یمین.
۳۳۶
دندانت به قطرههای شبنم ماند کاندر دهن غنجه سیراب " افتاد
شب یلدا زلف را گویند.
شفة اهل عرب. لب را گویند. و صفت لب در محل خود مذکور شده.
شکر دهان را گویند.
شکر و شکرستان و شکرفشان و شکرین لب را گویند. به سبب شیرینی خستگان فراقش شکر
خو آنند, وبهی و شفای بیماران عشق در میان او است» جنان که شیح سعدی فر موده. نظم:
ای به بالا چون صنو بر ای به رخ جون م ه همچو عنبر زلف داری لب چو ش ك ر
ای نکارا ت ب امد مرا در عشق تو داروی دردم تو داری در میبان ل ب
اما لازم است که هرگاه لب را به شکر نسبت کنند. باید خط را به نیات نسبت کنند. چنان که
سحرآفرین گوید. بیت:
آب حیات آن دم از حیات بر اید" کز شکران پسر نبات براید؟
ایضاً هرجا که لب را به شکر نسبت دهد. باید که روی را به لاله و زلف را به سنبل و چشم را به
بادام نسبت دهد تا مناسب آید, جنان که رکن الدین * در «قسمیات» گفته. بیت:
نشانه رخ و زلف تو سنبل و لاله نمونة لب و چشم تو شکر و بادام
و لب راء شکرستان از بهرآن گویند که بعضی لب معشوق شکر گفتار را به شکرستان نسبت
کردهاند. جنان که قائل گوید. بیت:
عاشقان سر کویت همه جانبازانند مگسان شکرستان تو شهبازانند!
شکم سنجاب سینه را گویند. از بهرانکه شکم سنجاب سفید است. بدان نسبت کردهاند.
شکوفه به کسر دندان را گویند که به تازی آن را نور, گویند - به فتح نون و سکون واو. و
شکوفه معروف است. و به معنی: فی نیز آمده. متال هردو معنی خلایالمعانی فرماید. بیت:
درختان در آن ماه برفی که خوردند در این ماه کردند یکسر شکوفه *
و دندان را به شکوفه نسبت کرده از بهر آنکه مانند آن بالا برآمده و سفید است.
شمامه دستنبو را گویند. و در لغت, بویی نامند. زیرا بوی دهنده است. و اهل عرب زنخ را بدو
۲. دیوان اين یمین. ص ۶۵۹: خندان. ۴ و ۵. انیس العشاق. ص ۵۵: بر آمد.
۳ همان. ص 2۷ رکن بکرانی. ۷. سلمان ساوجی.
۸ دیوان. ص "۳
۳
نسپت دادهاند جنانجه در باب دال [در معنی دستنبو ] گفته شد.
شمس روی و ون نا فجه خواجه " و اد رسول می فرماید» بیت:
حسن و جمال تو جهان جمله گرفته طول و عرض
شمس و فلك خجل شده از رخ همچو ماه ارض
شمشاد قدوبالای محبوب را گویند. الحق اگر تا شمشاد به دم تیشه و اره خراط خودرا ندادی
ما نش بای کرصیی رین وتا کی عورش او ای
شمع کافور گردن را گویند نسبت به موم سفید و فتیله آن, چنان که اسدی گفته است, نظم:
اختران را قرص خورشیدست زرین چهرهاش
روشنان را شمع کافوریست سیمین ۳
شورانگیز خم ی حون از کوینت رین رد یت وا کوش ورس رد
هی توت اه او ان ی وی سا شا سس سا تست
توس تا اش هرن معنی را که فر دا آن ,هشن
جشم شورانگیز شوخت شاه بیت متنویست
شوریده زلف را گویند به سب دیوانگی و برهم خوردگیش
شوت شیم و کول یسرم انم 7۳|
ی و ی متا کارا همست
ی و وی کر یه وی ی
شهباز خال را گویند. از بهر آنکه ان ناس
هل را ره ک اک نا رو دح اسراب میت کر هد کرت
شهلا به فتح: جشم سیاه کبود را گویند که با غمزه لازم باشد. و جشم شهلا را به تازی: عبهر
گویند. و به جام نررگسش نسبت کردهاند. چنان که گفتهاند. بیت:
و یز ابات فان رش که سا ن ای
مینماید از شراب شوق جام نرگس شهلای او
شیر لب را گویند. از بهرانکه سخن گویان خراسان لب را به شیر نسبت کردهاند هر چند که خط
میت سا ری ی
٩ بیت نه در دیوان خواجه دیده میشود و نه خواجو. .۱ انیس العشاق. ص ۴۳۰: هوس.
۳۳۸
خط تو بر لب تو جو بر شیر بای مور زلف تو بررخ تو چو دامیست بر غراب""
شیربهار روی را گو یند مناسبت به جزیره اش, جه بهار در لغت معنی بسیار دارد و از ان جمله که
در اینجا مناسب است: خانه منقش پرنگار است. و دیگر به معنی: جزیره است, و خط روی هم
مانند جزیره است. و جای شیر در خانه يا در جزیره است.
شیرشکار و شیرگیر هردو چشم را گویند که مردان افکن و صیاد دلاوران است.
شیرین لب را گو بند.
۲ همان. ص ۳۹
خط تو برلب تو جو در شیر بای مور زلف تو بر رخ تو جو برنمه برغراب
دیوان انوری. ص ۷۷۰:
خط تو بر خد تو جو بر شیر بای مور زلف تو بر رخ تو جو بر می برغر اب
ار نله را وی ود لدم ای ربهر ار ان ترا عوا تک اواصاخت ,ول
است. و صفت سینه در محل خود مد کور شده.
صدغ به ضمء زلف و گیسو و موی پیجیده و آوبخته فری را وتا
صدت* کوی زا کو بت زیر که جونرضف عای سر راریه انیت کوش ترسای دررسانن تن
و وحی و تنزیل کلام الهی است. کمافال:
گر تو را با سخن عشق سروکاری نیست
ی در در صدف گوش تو پنهان زجراست
صفحه سیم روی را گویند. جنان که قائل کو ده بیث :
مابین دوعین یار از نون تامیم بینی الفی کشیده برصفحه سیم"
و - صفحه به فتح در لغت. يك روی ورق را گویند. و سیم معروف.
صفدر مزگان را گویند» ازبهر آن که درسواد حلقه دیده ازهررطرف دورویه بالا صف کشیده. چنان
که عاشق وصف الحال از بیان معشوق می گوید. بیت:
خیل مرگانت دو صف اراسته برروی هم
ریزش خون میشود هرگه که برهم میزنی
صلات و صلیب روی و موی فرق را گویند, چنان که در هردو معنی محمود منور فرماید. بیت:
رزوی یتما تا در غاد نگوید الصلات موی بگشا تا دگرراهب نگوید الصلیب
ایو ان ابو سعید اب بو الخیر: ض ۰۳۸
۳0۰
صنوبر در لغت اهل عرب صنو بر راء عرعر گویند. و عجم, سر و. و در اصطلاح اهل عرب, نهال
قد محبوب را به شجره صنو بر تشبیه داده اند. الحق صنو بر با همه مقدار دلداده اوست. و اهل عجم
شکل مخروطی صنوبری را به قامت دلدار نسبت دادهاند بهاعتبارانکه از حقیقت او صنو بری
ظاهر می شود, و به حقیقت دلی دارد. و حقیقت دانستن شکل صنوبری به اهل ادکا تعلقدارد
چنانچه اهل شطاریه در کتاب جواهر خمسه شکل صنوبری را کشیدهاند فعليك به. و افضل
الافر ان سلمان فرماید. بیت:
شکل صنوبری که دلش نام کردهای . سلمان به یاد قد تو دربرگرفته است
صیقل تجلیات مصفا را گویند. و صیقل, به فتح در لغت» آنچه شمشیر و اینه و کارد و مثل آنرا
روشن و جلی کنند.
۳
ضحی_ روی را گویند بدان نسبت که روشن است. ازبهر آنکه درساعات روز هیج وقت روشن تر
ار وف خاشت نیست. چنان که سیدحسین واعظ کاشفی در تفسیر مواهب علیه در مدح حضرت
رسالت پناهی (ص) فرموده. بیت:
ی رمزی ز روی همجو ماه مصطفاست
یعتی واللیل اشارت به گیسوی سیاه مصطفاست"
ضرش. یه کنر و سکون رام مهُملت دندان را کو بند. اما بس:دندان میانه ودندانرا به سه صفت
موصوف ساختهاند. اول: به نور, به فتح نون و سکون واو, که اهل عجم آن را شکوفه گویند. دوم:
به حب, به کسر حاء وشد باء مو حده. که پارسیان آن را کوبله گو یند که دروقت باریدن باران مثل
گنبدك بر سر آپ بسته گردد. جمعه: حباب. و قیل؛ الحب. بفتح و شد: اللولو. سیم: به برد که به
تا کر و واه رد نرق شا یه ید ون ده
ضفيرة به فتح, زلف و گیسو و موی تافته و بیجیده را گویند که بر فرق باشد. و هر موی تافته
1
۱ مواهب علیه, ج ۴. ص ۴۲۳.
ِ» ط بط ۰.5
طاق ابرورا گویند. از آن وجه که بر منظر دیده ارتفاع دارد. کمافال:
ندیده دیده معمار عشق طاق و جفت" جز ابروی نو که جفت است طاق در عالم"
و.طاق: معر وف است. آنجه در بناها میسازند مثل قوس فرح و خانه را برآن انباشته می کنند. وا
بهر اين ابرو را نیز به طاق نسبت داده که محراب دل عشاق است. کمافال:
از آن محراب ابرو رو مگردان ار در مسحجدی ور در خرابات
طرار حیله گر ی و کیسهبری و گرهبری را گویند. و طرار: اسم فاعل است. وموی فرق را به
طرار نسبت داده از بهر آنکه گره بر و کیسهبر دل عشاق است.
طره موی فرق را گویند. اما طرد: آنجه به دوث ی رسد و ازدست درازی وی را بازسی بندد. جنان
که خواجو فرماید بیت:
يا غمزه را بندی بده تا ترلد غمازی کند با طرّه را بندی بنه تا ترگ طرّاری کند
طعن فصحای عرب مزگان را گویند. بدان نسبت که جنانجه نیزه در بدن سرایت کننده است
بدان نو ع مزگان در دل زننده است.
طغراء ابرو را گویند. از بهر آنکه منشور دفتر حسن و جمالش گرفتهانده و در ابطال و
بهلوانی" (؟( خط مزور و منظوره چنان ده قهیر ٩ بای میدس
۱ انیس العناق, ص ۱۲: طاقی جفت
۲. بیت در ایس العنای. ص ۷۱۲ , از ز اب ن بناء امده .اما در خلحین حهانبانی. ص ۳۷ ,از خواجه حمال باد شده
است.
ْ. در انیسالعشای,: ص ۳ («و بهلوانی» نیامده است.
اوزه ی
طغرای ابروی تو به امضای نیکو یی برهان قاطعست که این خط مزورست
طلعت روی را گویند. چه - طلعت. به تحريك: شکل صورت و جهره و خوبی روی پرامتن
اشتت:
اش ام کی دز فا اس
طوبی عرب, قدوبالای محبوب را گو ند که دراصطلاح اهل عرب قد محبوب را به شجره طو بی
تشه وا در | یروط رت زیم وف اور پوت یی که ان ادر کا ده یز میت
باشد (ض) و شاشهای آن به همه خانهای مسلمانان سابه انداخته و هر بر کش برابر دنیا است» و
شرح بسیار دارد که اینجا گنجایش بیان ندارد. الحق اعتدال بالای آن حور بهشتی را تا طو بی با
همه بالایی که داشته تا نسبت به قد خوبانش نکردند فرب منزلت بهشت نیافت.
طوطی خط سبرروی را گویند به نسبت سبزیش. و شعرای عجم, لب را به طوطی نسبت
کردهاند به نسیت گویاییش, چنان که ظهیر فاریابی گفته. بیت:
طاووس جان به جلوه درآید ز خرمی گر طوطی, لبشن به: هدش اربان دهد
طولی بیعرض کمر و میان محبوب را گویند. معنی آن معلوم است, اما تشبیهدادن به کمر
دریافتن از عقل همه کس دور است که به اسانی به عقل کسی درنمی گنجد. چنانجه در معنی میان
۳
ظِل و ظْلام و ظلمت و ظل ممد سیا
۱ ود م 0 و
ند م2 ممدود کٌ
تسیل و و در:
وسایهبان است.
عاح سینه و روی محبوب را ِِ نسبت به سفیدی دندان و استخوان فیل. ایضا - عاج: ران
مخوی وا وتان که فردالنیی اعول بر ساب وان وسانسبویت مه امیتورست:
هک ترا اد بت وا ای نی عاج را پیوند افتادهاست با شاخ بقم
عارض روی را گویند. جنان که سلمان گوید. بیت:
دانه و بای وم و و آدم آمد ز پی دانه و در دام افتاد
عبهر به تازی. چشم شهلا را گویند که دایم با غمزه و میگون باشد.
عدم دهان را گویند نسبت به نیستی بیانش چنانجه در باب الف گفته شد.
۰
عذار روی را گویند. چه -عدار, به کسر در لغت. روی وراه و بنا گوش و افسار است, و نشانهای
که بر قفای کراقن وبا کوش باشد. 0 به صم. جمع.
عدرو ضم وس کون بر قاری کیسو و فقو کر ی راء وی
عرعر اهل عرب, قدوبالای محبوب را گویند. که در اصطلاح اهل عرب فد و بالای محبوب را به
و ۳
عرعر را در فارسی. بر و کو نت
عر وس به فتح, سخن را گویند. که گر وهی سخن را به عروس نسبت کرده اند و بکارت عر وس از
پاکدامنی است. پس باید که سخن را پاك گویند تا بکرش خوانند. کمافال:
تون متنجاه. طیعين اهاز دايز یبای اگر برافکند از رخ به ناز گوشه معجر
ات شش افاواضی سای ی مهاب سا ی ان کی
۳0۶
عروس حبشی به مردمك چشم تشبیه کرده اند که در حجله جرّع یمانی در خواب بود. چنان که
سلطان الشعرا خاقانی فرماید. بیت:
۰ ۱ 5 هِ«-«ٍِ ۳
به دو مخمور سروس جبسی خفته در پرده جزع یمن است
حجله. به فتح در لغت, تختی که بر او عروس نشانند - یعنی: زن نو و داماد. يا خانه آرایش کرده
بر ای عر وس - یعنی: زن و داماد. و لفظ عروس مشتمل است بر ای مرد و رن. و جر ع. به فتح و
سکون, مهرهای است یمنی سیاه و سفید مانند حشم.
عزیز زنخدان را گویند. از بهر آنکه از روی عرّت ارجمند است
و ۳ زاس
عقد پروین و عقد ثریا دندان را کویند, زیرا که مجنون عامری در دندان لیلی را به عقد بر وین
نسبت کرده, و در ترجمه آن کمال اسماعیل گوید. بیت:
دورشته در دندان جون از لبت نماید" گویی مگر ریا در ماه کرده منزل
و عقد به کسر. سك مر وارید است. و -ثریا: منزلی از منازل قمر در بر ج نور. و در این معنی
غیب اللسان حافظ شیر ازی می فرماید. بیت:
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلك عقد ثر یا را
و-نریا: بر وین را خوانند. و: دردانه بزرگ که به ولو متعارف است. چنان که در لب به دندان گرفتن
اثیر اومانی * گوید. بیت:
بوسهای خواهم و تو لعل به لولژگیر ی خوش جوابیست جه گویم که شکر میخایی
و در بیان هرسه صفت. مولانا کمال" می فرماید. بیت:
آن لول دندان که شسده لالایی ازدیده اهل نظردرخوشاب انداخته۲
عقده موی فرق را گویند. زیرا که -عقده, به ضم, بيشه و بستنگاه جیزی, و گره و بند شاخ است
که زلف بدین معنی مشابهت دارد.
۳ ن خافانی. ص 2
به دو محمور عر وس حبشت خفته در حجله جزع یمنت
۴ دیوا ن کمال اسماعیل. ص ۷ دو رسته در دندان حون ی نماید
۵ انیس العشاق. ص ۳۳: جنان که در لب به دندان گرفتن. اثیرالدین اومانی فرموده است. -ومونس الا حرار,
ص ۹۷۵: اتیرالدین اومانی.در اصل: ماثر گوید.
۴ انیس العشاق. ی ۳ مو لا نا رکن الدین یکر انی. این ست دا ر دیوان کمال اسما یل تبامده است.
۷ انیس العتاق:
لولوی دندانش که شد لالای اوبر وین به جان از دیده اهل نظر در خوشاب انداخته
(
عقرب موی فرق دلبران را به عقرب تشبیه کردهاند. از بهر انکه چون نیش کزدم بر دل زننده
است.
عقیق لب را گویند. زیرا که مانند نگین لعل آبداراست.
عمردراز هواداران بلندهمت. قدوبالای محبوب را گویند. حنان که گفتهاند. بیت:
هوای قد بلند تو می کند دل من تو دست کوته من بین و ارزوی دراز
ایضا - عمردراز: زلف را گویند.
عناب ساق پای را گویند. زیرا که ساق بر دو فسم است: سر خ و سفید ودرعرب. سرخ مستحسن
است» از آن سبب سیفالدین اعر ج * به عنایش تشبیه کرده, حنان که میفرماید. بیت:
ساق تو مرا زیا درآورد و زدست . هرگز ندهم ستون عنابی را
ایضا - باريكبینان. لب محبوب را به عناب تشبیه کردهاند. و اهل عجم در استعمال عبارت عرب
مخیر ند, بلکه در نهب و سلب, دست تصرف دراز کردهاند. و اين معنی را ازرواوین استادان عرب
تحقیق کردهاند که هر حرفی ظرفی است و هر نقطه نکتهای. و از حسن مطلع جریر. ظهیر
فاریابی است که در این معنی استنباط کرده میفرماید. بیت:
جرا خواص لبش خون من به جوش اورد
اگر نشاندن خون از خواص عنابست!
ایضا - عناب را به سر انگشتان خو بان تشبیه دادهاند. و عناب. به ضم و شد, میوهای است مانند
سنجد و کنار سرخ رنگ در غایت سردی که بدین تشبیهات مذکور مناسبت دارد.
عنبر موی خط سبزروی را به عنبرنسبت کردهاند. چنان که ظهیر فاریابی میگوید. بیت:
امد خط سیاه به لالایی رخت وین نیز منصبی ست که لالااش عنبر ست
عنبرآسا زلف را گویند. و - آسا به معنی مانند آمدهاست.
عنبربار و عنبربو و عنبربیز زلف را گویند.
عنبرسارا زلف را گویند. و - سارا به معی: خالص:
عنبرشکن زلف را گویند. و شکن به کسر پکم و فتح دوم به معنی جین آمده.
۸. انیس العشاقی. ص ۰۵۳ فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۲۳۴: فر ید احول. بیت در دیوان سیف الدین
اعر ج (اسفرنگی) دیده نشد.
٩ بیت در اصل متن به صورت تقدم و تأخر آمده بود به همین سبب در دیوان ظهیر فاریابی ذیل قافیه حرف دال
مشاهده نشد. - متن از دقایق الشعر. ص ۳۷, اصلاح گردید. دفایق الشعر. ص ۳۷: جرا هوای لبت.
۳۵۸
عنبرفام زلف را گویند, و - فام به معنی گونه و رنگ است.
عنبرفروش خال محبوب را گویند.
عنیر سیم زلف را گویند.
عنبرینه را به گیسوی دلاویز معشوق تشبیه کردهاند. چنان که شیخ العارفین " فرماید, بیت:
گیسوی عنبرینه و گردن تمام عود معشوق خوب روی چه محتاح زیور است""
نو عنق اهل عرب, گردن را گویند. و به گردن غزال نیز نسبت کردهاند. و در عجم: به گردن متعارف
است. و صفت گردن در محل خود مذکور شده.
عنقا زن گردن دراز را گویند.
عنقود العنب زلف را گویند.
عنکبوت چشم را گویند. و - پرده عنکبوت: مزگان را گویند. و نیز - عنکبوت: مزگان را گویند.
چنان که سیف الدین اعر ج هردو وجه را دراین بیت گفته. بیت:
از پرده عنکبوتی نرگس"" تو دردل زده عنکبوت مزگان تو چنگ"
عود سوحته امروالقّیس موی خط سبزروی را بدو نسبت کرده است و در فارسی تر جمه
کردهاند. کما آشارالیه:
لاله را تاب رخت برجگر آتش افکند عود را بوی خطت برسر مجمر دارد
و عود, به ضم. چوب سفید خوشبو است. و موی خط را به عود سوخته تشبیه کرده نسبت به
سیاهی و خوش بوییش. چه عود بعد ازسوختن سیاه میگردد و بوی خوشبویی آن پراکنده
میشود. خط نیز سیاه و نماینده و شهرت کننده است و به داغ سیاه لاله یز متاسبت دارد
عیار به فتح وشد یاء زلف را گویند. از بهر آنکه جون شیر درنده دل عشاق است, و مثل اسب
جوّلان کننده هر طرف به نشاط است, و مثل مرد زيرك به دست آورنده دلها است. و در بارسی -
عیار, رابه: مرد شو خ و دزد و تندو بی بالك و شبر و استعمال کردهاند. و زلف نیز بدین مشابهت تمام
دارد.
عین به تازی, چشم را گویند. و این نکته را بین که - عین. به فتح. نام چشمه آب و آفتاب و زرو
۳ بیت در دیوان سیفالدین اعر ج (اسفرنگی) دیده نشد.
۳۵۹
چشم است زیرا که در عالم سفلی هیچ چیسز عزیزتر از آب نیست که زندگانی تمام
انیا بدر است که: «من الماء کل شیم حيّ ». و در عالم علوی هیچ چیز شبریفتر از
آفتاب عالمتاب نیست زیرا که نورانی است و تمام عالم را به نور خود منور دارد که:
رای حلسم اه در ام جس یج جیزخوست ارت که یت ماد
ست, کقوله: «ریْن للناس حبٍ الشهواتِ من التساء و تین و الناطیر لفط ة من الب
ود عم جع مس ویر اه یس که سا کات اه
«وجعل لکم المع والابصار وله فلیلا ماٌشکر ون».
غالیه بو و غالیهرنگ زلف را گویند. ایضا خال را گویند.
غالیهفام و غالیهگون زلف را گویند.
غبار و غراب موی خط سبزروی را گویند, نسبت به گرد و سیاهیش. ایضا - غراب: موی فرق را
گویند.
غبغب اهل لغت, طوق زنخدان را گویند. کماقال:
دست از زنخ به غیغب" او می کنی جدا آری طمع ز سیب زنخدان بریدهای
غره به ضم و شذ راء روی را گویند. نسبت به بزرگی و بهتری چیزی, و به نمایندگی اول ماه. و
به سفیدی پیشانی اسبش کردهاند.
غمزه به فتح, به چشم اشارت کردن, و مه برهم زدن به ناز و حرکت چشم, و چشم سخت
افشردن, که به غمازيش منسوب کردهاند. - الغماز به فتح و شذ میم. سخت افشرنده چشم و
اشارت کننده بدو که به نمود آن مرغ دل عاشق اسیر دام بلا میگردد. کماقال:
یا غمزه راپندی بده تا تركگ غمازی کند با طرّه را بندی بنه تا ترگ طراری کند"
غنچه دهان را گویند. از بهر آنکه به شکوفه درخت و گل ماند.
غیم و غین هردو به فتح. موی فرق را گویند. اهل عرب موی فرق را به ابر تشبیه کرده اند از
بهر آنکه سایه افکننده و بوشنده روشنایی است.
۱. انیس العشاق, ص ۳۸: دست از ترنج غبغب. ۲ خواجوی کرمانی.
فتان چشم میگون مخمور خوابآلوده شهلای شورانگیز را گویند که از شوخی در يك
طر فةالعین هزار فتنه برانگیزد.
خواب آن نرگس فتان تو بیچیزی نیست
تباب آن زلف بریشان تو بی جیزی نیست
فتنه و فتنهجو جشم را گویند.
فرق به فتح و سکون, گشادگی میان سر را گویند که به پارسی تارك نامند که موی را داخل فرق
شمر ده اند.
فستقی به ضم, استادان باريك سخن, خط سبزروی را فستقی خوانند نسبت به سبزی و بیر ون
آمدن بسته از بوست. جنان که گفتهاند. بیت:
از پسته فستقیت معلومم شد کامروز خطت روی به سبزی دارد
فلفل به تازی, خال را گویند به نسبت آنکه مدور و سیاه است.
فلك به فتحتین. روی را گویند نسبت به ارتفا ع و زینت ستارگانش.
فم دهان را به تازی فم گویند. و صفت دهان در محل خود مذکور شده.
فندق انگشت را گویند که سخنگویان خراسان سر انگشت را به فندق نسبت کردهاند, جنان که
فائل ۲ گوید, بیت:
روزی ز بستهاش شکری خواستم به خشم فندق فراز نر گس نامهر بان نهاد
۱. انیس العشاق, ص ۳ ظهیر گوید. بیت در دیوان ظهیر فاریابی ملاحظه نشد. ۲. انیس العشای: به چشم.
۳۶۰۲
د«- ۳
گرفته در گردن اندازند. و طبعش گرم است و ان را برای قوت باه می خورند و روغنش به جهت
دوایی به کار بر ند. و شعر ا او را به سر انگن نخشت تشبه کنند.
فیروزه خط سبزروی را گویند نسبت به سبزیش.
ِ
قاب قوسین اهل تفسیر از آهله و استدلال معنی قاب قوسین را ابر و کردهاند که به اندازه و خان
مابین دسته کمان مناسبت دارد جنان که در نعت حضرت رسالت بناه گفته است. بیت:
آیت آیت تا به سوی قاب قوسین آامده چون نگه کردم صفات طاق ابرروی شماست
قامت اهل عرب به اعتبار «قد قامت الصلاة» قد راء قامت گویند و اشارت به منظوم وحید عصر
اوحدی کرده. کمافال:
بر در مسجد گذاری کن که بیش قامتت در سجود آیند آنانی که قامت می کنند
قد اهل عرب به اعتبار «قدقامت الصلاه», قد محبوب را گویند. و در عجم قد راء بالا گویند.
کماقال:
قدوبالای تو را دود دل من مرساد دود را گرحه همه میل به بالا باشد
قفادار زلف را گویند. به جهت آنکه دارنده پس سروگردن است.
قفل به ضم. لب را گویند. وهرجا که لب را به قفل نسبت دهد باید که دهان را به درج گوهر اير اد
نماید که متأخرین عجم جنین نسبت کردهاند. جنان که حدامی" گوید. بیت:
بشای لب به رسش اگرجه " گفتهاند " آن قفل لعل باب ست وین " درج گوهر است
قلب شکن مزگان را گویند. از ان روی که درمیان لشکر و سواد حلقه دودیده از هر طرف دورو یه
۱.بیت از ظهیر فاریابی است.
۲. دیوان ظهیر فاریابی. ص ۳۷. دقایق الشعر. ص ۳۶: من گر جه.
۲ مونس الأحران ص ۵۷۰: گفتهام.
۴ دیوان ظهیر فاریابی: کان قفل لعل نایب آن. دقایق الشعر, ص ۳۶: کان قفل لعل بابت آن درج گوهر است.
۲۶۲
صف بالا کشیده است. چنان که عاشق وصف الحال از بیان معشوق می گوید. بیت:
خیل مزگانت دو صف اراسته بر روی هم ریزش حون می شود هرگه که برهم می زنی
قلم زبان را گویند به سبب جریان و روندگیش.
قمر روی را گویند به مناسبت روشنیش.
قمرپوش زلف را گویند. زیرا که روی را بوشیده است.
قند لب را گویند. که باريكبینان از روی دقت به جهت شیرینی لب را به قند نسبت دادهاند.
قوس ابرو را گویند که به فارسی, کمان, نامند. کماقال:
دردور کمان ابرویت بیوسته جز روی تو افتاب در قوس که دید ٩
وجه دیگر: شیح سعدی آبروی خضاب کرده را به قوس رم تشبیه کرده:
آن وسمه برابروان دلبر یا" قوس رح بر افتاب ست
وجه دیگر: ابروی شبر نگ ۲ را به زنگاری کمان تشبیه کردهاند. کماقال:
زابر وی زنگاری کمان جون پردهبرداری عیأن تا قوس باشد در جهان دیگر نتابد مشتر ی
قیر موی خط سبزروی را گویند. زیرا که قیر چسبنده و سیاه است. از آن رو به قیرش نسبت
کر ده اند.
۵ بیت از رامی. انیس العشاق. ص ۱۱. ۶ همان ص ۱۲: جون. ۷ همان. ص ۱۲: سبزرنگ.
کاف ابرورا گویند. از بهر انکه جون کاف قطن ژد است. و - نون نیز: ابر ور گویند. به
سبب کجیش. و هردو معنی را در اين بیت ادا فرموده است. کماقال:
حرفی " که بود بر ورق حسن تو دال نون خم ابروی تو باشد کافی
اتضا ب کافه تلف وه کماهان
از خم زلف کاف و نون هر زمان شکلی اورد بیرون"
کافر و کافرکیش زلف را گویند. چه کافر. تاريك و پوشنده نور ایمان است. زلف نیز سیاه و
کت تام وه اس
کافون تیار وه یت سعیگی آن:
کاکل معر وف است. و آن موی زنگی درهم رفته را گویند که بر فرق باشد, که به بهلو ی, مر غوله
وه اریز میلسیان کوریند؟ نان کهرنید وطو اظ. کو ده پیت
هن زیر امش شوه فتانت اد موی تور بل اف
کشیده چشم را گویند که غمزه لازم دارد. و چشم کشیده رت ای اب
خطوط اجفان ماصل انستوریه هید کاف:شج میسان کت قال:
زجشمش يك نظر کافیست لیکن چو می بینم
کجا این دل که من دارم قبول آن نظر کردد
۲ ات ریز ۴ همان, ص ۱۴: بهکافی مسطح.
۳۶۶
کعبه روی را گویند که قبله عاشقان است. افضل المتأخرین مولانا شمس آلدین مکرانی۵
گفته: کعبه را نشانهای از آفتاب رخسار گرفتهاند و بتخانه را نمونهای از جین زلف تابدان
کماقال * :
هرطرف از مهر روی دلفر یبت کعبهای هرشکن از چین زلف کافرت بتخانهای
کف الخضیب_ نام ستاره سعد است سر خ رنگ و درخشنده که مثل شعله آتش می تابد ومنزل آن
در آسمان چهارم است. و شعرا پیشانی محبوب سرنگران " را به جهت خضاب * بدو تشبیه
کردهاند. و این صفت نایسندیده است. و بارسی گویان تمسك جز این يك بیت ندارند که گفتهاند.
کف الخضیب گشاید گره زناصیه آندم که ماه من گره بسته از جبین بگشاید
کفر دل فرعون خال را گویند. به سبب سیاهی به کفردل فرعونش نسبت کردهاند. کمافال:
رخ و خالت ید بیضا ودل فرعون است . از کفر جرا بریده بر ید بیضازدهای"
کلاله_ به پارسی, موی دیلم را گویند. که به پهلوی آنراء تغوله گویند. ومراد از-کلاله: آنموی
است که بر شکن رسد - یعنی بر ابر و؛ جنان که سید ذوالفقار علوی گوید. بیت:
بت دیلم مه مشکین کلاله . به مشك چین گرفته روی لاله
دیلم. به فتح یکم و سیم. طایفهای اند از آدمیان مردم کوهی مملکت دارالمر ز که موی کلاله را
بدیشان نسبت کنند و سید دوالفقار نیز در بیت به ایشان اشاره نموده.
کلید زبان را گویند. جنان که شیخ سعدی فرماید. بیت:
زبان در دهان خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر
کمان و کمند کیسو را گویند. چنان که فردوسی از روی تناسب میگوید. بیت:
به ابروکمان و به گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
از بهرآن ابرو را به کمان تشبیه کرده که از گوشها سر کوژی داراست"", به کمانی می نماید که
معشوق در کمین عشاق بکشد. کماقال:
۵ همان ص ۵۶: رکن الدین بکرانی. و جمله «افضل المتأخرین مولانا...» کلام شرف الدین رامی ملف
انیسالعشاق است. و مزلف کتاب حاضر از آنجا گرفته است.
۶ همان مکرانی می فرماید. یعنی شعر از رکن الدین بکرانی است.
۷. همان ص ۱۰: سرگران. . . ۸.همان, خضاب ابرو.
٩ همان, ص ۲۶ و مونس الا حرار: ص ۰ رقم کفر جرا بر ید بیضا زدهای. - بیت از این حسام سر خسی.
۰ انیس العشاق. ص ۱۲: از گوشهها سر کی دارد راست.
۳۶۷
سحر"" است کمان ابسروانت بیسوسته کشیده تا بناگوش
وشیخ عماد [فقیه کرمانی] گوید:
دل من گوشه گرفت از همه عالم لیکن . گونهگیریست که در بند کمان ابروییست
کماندار چشم را گویند, از بهر آنکه کشنده و نگاهدارنده اپرو است.
کمر میان را گویند. و اهل رمز, کمر را راز گویند. الحق اگر کمر نبودی ان رازرا که گشودی, انها
که به يقین نپیوستند به گمان اين نام بروی بستند, و کمر معرف میان گشت و نام دلیل نشان, چنان
که کمال اسماعیل گوید. بیت:
کسی نشان میانت نداد جز کمرت زهی کمر که نشانی ز بینشان آورد"۱
کمندافکن و کمندانداز زلف را گویند. نسبتش با طناب بهلوانان. چه کمند طنابی است که بر
میان قدیم میداشتند و از ابر یشم و جرم خام میتابیدند. چنانجه شیخ سعدی گوید. بیت:
به صید هزبران برخاش ساز کمند ازدهایی دهان کرده باز
کوپله دندان را گویند. که به تازی - کوپله زاء حب گویند به کسر. جمعه: حباب.
کوثر لب را گویند, به نسبت آبداریش, که لب تشنگان بادیه حرمان را سیر اب می گرداند. و هر جا
که لب را به کوثر نسیت کنند. باید که روی را به بهشت نسبت کنند تا مناسب آیند. کماقال:
روی تو چون بهشت و لبت حوض کوثر است ۲
ک وکب ثابت دندان را گویند. از بهر آنکه اهل نجوم دندان را به کوکب ثابت نسبت کردهاند. چه
اهل نجوم, کو کب ثابتات: ستارههای محکم و بر جاایستاده را گویند که بر فلك هشتم است و از جا
ومکان خود نجنبند. ودندان جون بر فلك روی برجای خود محکم ایستاده اند. بدین معنی مشابهت
تمام دارند. ۱
ک وکب منخسف خال را گویند. که ستارهشناسان نيك اختر خالی را که میان دو ابر و بوّد به
ک و کب منخسف نسبت کردهاند. کما قال:
مایین دو ایروی تو آن نقطه خال جون کو کب منخسف میان دو هلال
و ک وکب منخسف: ستاره ای را گویند که نزديك ماه بود و روشنی ماه بر تو آن را گرفته باشد, بدین
مناسبت خال نیز میان دوابرو است که ابرو را هلال گویند.
۱ همان: سحری.
۲ بیت در دیوان کمال اسماعیل مشاهدهنشد. بیت از ناصر بجهبی از شاعران فرن هفتم و اوایل فر ن هشتم
گردمشك موی خط سبزروی را گویند نسبت به سیاهیش که صحیفه عذار را از دور فر وگر فته
است. و امتیاز موی بناگوش از وی نمیتوان کرد. حنان که عارف به تحاهل می گو ید. بیت:
گرد مشكست که برگرد قمر بیختهای . يا بنفشهست که در دامن گل ریختهای
گُشن_به بهلوی, موی گره کرده را گویند که به تازی آن رام مقیّد گویند. و آن چنان باشد که موی
را جمع کر ده گره بمدد و ان را به بارسی؛ که گو یند.
گل و گلبر و گلبرگ و گلرنگ و گلزار و گلستان و گلنار اهل عجم. همه: روی را گویند. چنان
که بهشتی آملی در باب گلرنگ گوید. بیت:
رخساره گلرنگ تو ای سرو روان وردیست که از باغ بهشت آوردند
و درباب تشبیه گلبرگ. انوری فرموده, مصراع:
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
گل اندام راست روان راه عشق. محبوب سروبالا را: گل و گل اندام, میگویند. کماقال:
با چنین شکل و شمایل که تو داری باشد همه کس را به تو ای سر وگل اندام طمع
گلین فدوبالای محبوب را گو یند. الحق گلبن خاك خاك راه اوست. و-بن, به فتح, در فرهنگ به
معنی: خرمن و زراعت آورده, و به ضم باء. بیخ و پایان هر چیز باشد.
گلپوش زلف را گو یند, زیرا که روی را بوشیده است.
گله موی جمع کرده را گویند که به پهلوی. کشّس, و به تازی, مقیّد گویند. جنان که اثیرالدین
۳۶۹
گر دست من برآن له عنبر ین رسد پایم فراز بایه جرج برین رسد
گنج و گوهر سخن را گویند که جای در گوش دارد و لطیف است. از بهر انکه چون معادن کنزو
چوهر سخن است. درج گوهرش گفتهاند. و جوهرشناسان بازارنظر عقد دندان را به جهت آنکه
دريك سك اند به گوهرنسبت کردهاند. و به خلاف ایشان علامی فخری" گوید. بیت؛
میگفت به دندان تم عقد دزر من همجو توام خوش آب و پاکیزه و تر"
و درصفت تفریق لب و دندان, اين هلال" گوید, بیت:
تا تبسم نکنی عقل نداند هرگز که تو در آب خضر لول لالا داری
گوشهنشین چشم را گویند, از بهر آنکه گوشهنشین ابرو است. جنانجه بدان اشاره رفته بود:
گوشهگیریست که در بند کمان ابرویی ست؟
گونه بارسی گویان, روی را گو یند.
شد بار دگر دیدن رویت روزی و ازبخت نداشتم بدین گونه گمان
گوی خال را گویند. نسبت به مدوری آن, چنان که شاعری گفته. بیت:
آن شاه بتان نمود با حسن و جمال جوگان خط و, گوی تو آن نقطه خال
ایض -کوی: زنخدان را گویند. اما ه رکه زنخدان را به گوی نسبت کند باید که زلف را به چوگان
تشبیه کند تا مناسب آید. چنانجه خواجه عماد [فقیه کرمانی] فرموده است. بیت:
دل در قفای گوی* زنخدان اوفتاد چون کودکی که دربی چوگان و گو رود
و در ملوك کلام که: «کلام الملو ۵ ملوك الکلام ». زنخ را: گوی سیمین, گفته, چنان که سلطان
محمود سبکتین غازی (َناراله مرَهٌ) درعذرخواهی زنخ گرفتن فضاد میگوید. بیت:
زنخت ار گرفتم از سر دست خون من ریختی و عدرم هست
زان که هنگام رگ زدن رسم ست گوی سیمین گرفتن اندر دست *
گیسو موی فرق را گویند. آنجه ازموی دوتا در بناگوش سرفر ود آورد و درگردن محبوب بیچد.
چنان که اثیرالدین آخسیکتی گوید. بیت:
ازبتا گوش ارندارد ارزوی گردنش بر بناگو شش چراسرمی نهد گیسوی او
۱ انیس العشاق, ص ۳۳: علاء ششتر ی. حاشیه انیس العشاق, در يك نسخه: علی فخر تستری, ودر نسخه دیگر:
علی بسر ی و در تاریخ گزیده. ص ۲« فخر ی اصفهانی.
انیس العشاق: با کیزه گهر . ْ. همان: اپن حسام.
۴ عماد فقیه کرمانی. ۵. دیوان عماد فقیه کرمانی. ص ۱۷: زلف و. ۶ انوری.
لالا لب را گویند. ایضاٌ 2۷ زلف را گویند.
لاله روی را گویند. اما هرجا که روی را به لاله نسبت کنند. باید که زلف را به سنیل, و چشم را به
بادام, و لب را به شکر نسبت دهند تا مناسب آید, چنان که مولانارکن الدین کر انی در«قسمیات»
نشانه رخ و زلف تو سنیل و لاله نمونه لب و چشم تو شکر و یادام
و لاله: گلی را گویند که خودرو باشد. اما مشهور لاله داغدار هفت رنگ باشد. لاله آل - یعنی
خلخال, لاله خطایی, لاله دلسوخته, لاله دلسوز, لاله دورویی, لاله صحرایی, لاله کوهی. و اینها
سرخ و زرد و سفید میباشد. و به عربی جملهرا شقایق گویند. واحد و جمع آو برایر است و به
شقایق النعمان مشهور است. و نسبتش به نعمان, به ضٌ نون, بدان جهت است که نعمان بن مُنذر
یادشاه عر ب بوده و آن زمین را برای خود نگاه داشته بود که در وی شقایق بسیار بود.
لاله ستمکار زلف را گویند.
لام زلف را گویند. از بهرآنکه گزنده است. و حرفگیران کوجه عشق خط موی سبزروی را از
روی لطف به لام نسبت کردهاند. جه لام از روی لت مصدر به هم درآوردن جراحت. و تیر را
برنهادن است. چنان که عماد حرفی (حروفی) گوید. بیت:
خط تو که در شأن رخت نازل شد لامی است که بر آیت رحمت دال است
لباس عباسی یحیای [برمکی] خط سبزروی محبوب را به جهت سیاهی به لباس عباسی تشبیه
کرده. و اين معنی به غایت غریب است. ودربارسی در اين باب به از این يك بیت نیامده. کماقال:
۳۷۱
سلطان رخت لباس آل عباس۱ بوشیده مر سر خلافت دارد
و لباس سیاه را به آل عباس از آن سبب تشبیه کنند که روزاول [ که | بر خلافت نشستند لباس سیاه
بوشیدندی.
لطیف لب را گویند. نسبت به باریکی و نازکیش. چنان که عز شیر وانی گفته است. مصر اع:
ب فش از آمدشد تفس افکا
و آفگار درکلام اکابر به معنی: جراحت آمده. چنانجه رشید وطواط گوید. بیت:
هم بهجان خسته هم به تن رنجور هم به خون غرقه هم زغم افگار
و اوکار نیز گو بند.
لعلی لب را گویند. از بهرآنکه جوهر شناسان حلقه ارباب لطف, لب را به لعل نسبت کردهاند.
نسبت به جوهر آبدارمشهور, که اهل عرب آن را عقیق نامند. جنان که مولانا شیخ سعدی فرماید.
ملاحتیست لب لعل ابدار تو که در حدیث نیاید جو در حدیث آیی
لول دنمان را ,زیر که و ده در بزرگ مرواریداست. وماییدندان راب جهت فیمت و
درخشندگی بدو نسبت کرده و گفته مصراع:
بوسهای وا و تو لعل به لولز گیری"
لیل موی فرق را گویند مطلقا نسبت به سیاهیش, کماقال اهل التفسیر فی نعت رسول اله. بیت:
واللیل نقطه بود از وصف موی تو حرفی ست از جمال تو والسّمس و الضحی
ایضاً - لیل: را به موی گیسو مخصوص گردانیده است. کماقال
سوره واللیل دیدم وصف گیسوی شماست
والضحی خواندم سراسر نسخه روی شماست *
۱ انیس العشاق. ص ۲۵: سلطان رخت غلام عباسی را. - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات. ص ۱۶۶: سلطان
رخت لباس عباسی را. پیت | خلیل شررانی است. رك, نزهةالمجالس, ص ۳۲۳.
۲ ۳ بر ادلی رك. انیس العشای, ص ۳۳ و مونس الاحرار. ص ۹۷۵
مار زلف را گویند. از بهرآنکه گزنده است و پیچاپیج است.
مات سم ایک که تا و فا ی ری کی
به پیلسته دیبای چین برشکست به ماشوره سیم بگرفت شست!
ماشوره عاج گردنرا گویند. نسبت به میان تهی ماشوره و سفیدی استخوان فیل؛ چه ماشوره, به
ضم شین و فتح راء. آن باشد که شعرنا فان و خو لها ابر یشم وریسمان ان بیجند برای بافتن.
چنانچه امیر خسرو فرماید. بیت:
ووه تکتا تب هد نیز ماه زره تیوه هت بدا . واه
ماهتابان | این مان فا هی در کون نت
راستی را جر قد و رویت که دید قیاق اسان ی ی یف یات ۱0
هم روی را گویند. کماقال:
ماه زیباست ولی روی تو زیباتراز اوست . جشم نرگس چه کنم. چشم تو رعناتر ازاوست"
و هرجا که روی را به ماه نسبت کنند,باید که زلف را به شب تشبیه دهند, چنان که شرف الدین
ری کر ی
شبی همحجو زلفت به ماهی که یافت مهی همجو رویت به سالی که دید
اتضا دییشانیبرآنماه کویشت کمافال:
ماه و خور از جبهه و رویت خجل روز و شب از عارض و مویت خجل
ی تیش الفسایصی ۵۲ سروتیی زر ۲ مراه نی ۲ص ۵
۳۷۳
ماهنو اهل بظره ارو کشت از اخوو کهبر هر حبن آدکشت نما است بر زروت او یس
عظیم روی می نماید. و همه را دیده به او نگران است, و خود را چنان که روشن است به همه کس
بنماید. و عاشق تک هر کرت بیت:
بههمه کس بنمودم خم ابروی تو آری " مه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
و همچنین ادراك حقیقت ابر و تعلّق به دقت نظر دارد. چرا که گاه از ابر زلف محبوب محجوب
میگردد. جنان که طالب دیدار از عين قصور گوید. ست
يك شب از زلف سیه گوشه ابروینما گرچه در ابر مه يك شبه نتوان دیدن
اگر ارو * را به ماه نو نسبت کنند وقد را به سرو جایز است واین صفت را غریب گویند. چرا
که از غرایب است. چنان که شیخ سعدی گوید. بیت:
من تا و ندیسدهام کلهدار من سر وندیدهام قباس وش
است که برشکن باشد.
محراب ابرورا گویند. از آن وجه که قبله عارفان روی است. لاجرم ابرو را محراب خوانند.
تفای که نفد پیت :
اناوت اه او ری وان اک اف ای و ور بخ اتات
وچون قبله عشانی گوشهگیران است-یعنی چشم. از آن رو ابر ورا محراب خوانند, و از توجهروی
دل بدان دارند. جنان که عماد حرفی [ حروفی |] فرمانل: بست:
مذهب غمزه خونخوار تو دارددل من لاجرم گوشه ابروی تواش محرابست *
ولا ی تانق
رت ها ور
مرجان بر کوک تسه اد ارم و فوه ند کی فش تشن زو اریر اب کارسی سل خی فد
به ضم باء و فتح سین مهمله مشدد. و به تخفیف سین که مر وارید کوچك است و منبت آن قعر دریا
است, رسنی افکنند و بر کشند. چون باد بر آن وزد و آفتاب بر آن تابد سر خ گردد. کذافی العجایب
2 بیت در دو جاپ دیوآن نسیمی (رستم علی اف و حمید محمدزاده) دیده شش
این ایض ۱۲ رز ردان ۸ هماأن: هر جند که بی می مدام مست است.
۳۷۳
البلدان. مثالش انوری فرماید:
فروگسست به عثاب عنبرین سنبل فروشکست به خوشاب بسدین شکر
مردم آزار و مردم افکن چشم را گویند.
مردمك خال را گویند نسبت به سیاهیش, چنان که شمسالدین " گوید, بیت:
انگورك چشم ماست خالت یارب کز عین سواد مردم دیده فتاد
مرغوله لسان بهلوی است - یعنی: موی درهم رفته که به بارسی کاکل گو یند.
مروارید دندان را گویند نسبت به سفیدی و آبداری و عقد مرواریدش.
مست و مستانه جشم را گویند.
مسك ۰ به سین مهمله - عرب. خال را گویند نسبت به سیاهیش, کماقال؛
ای برسمن از مس" به عمدا زده خالی مسکین دلم از خال تو افتاد به حالی
مسلسل_ به تازی, موی زنگی درهم رفته را گویند که به پهلوی مر غوله و به پارسی کاکل گویند. و
نیز - مسلسل: آنچه در خاك افتد و دریای معشوق سر اندازی کند موی دراز است که زلف خوانند.
و نیز - مسلسل: زلف زنجیریان را گویند.
مشتری نام ستاره سعد است. و عشاق ازروی سعادتمندی پیشانی محبوب را بدو تشبیه کردهاند.
و این تشبیه روشن تر است. کماقال:
آن مشتری جبین سرعشاق از آن نداشت کاو را ز روی مهر جهانیست مشتری
مشك اهل عجم, خط سبزروی را گویند نسبت به سوادش, ازیهر آنکه ابو فراس خط روی را به
مشكك نسبت کرده و حقیقت این تشبیه بدین بیت استدلال میرود. بیت:
بنده آن خط مشکینم که گویی مورچه پای مشك آلود بر برگ گل نسرین نهاد
و آنچه صحیفه عذاررا در دور فر و گرفته است و امتیازموی بناگوش ازوی نمیتوان کرد. آن است
که عارف به تجاهل میگوید. بیت:
گرد مشكست که بر گرد قمر بیختهای يا بنفشهست که در دامن گل ریختهای
مشك آگین در بارسی. خال را گویند.
مشك آیین و مشکبو و مشکبیز و مشکپاش و مشکرنگ و مشکریز و مشکین زلف را گویند
نسبت به سیاهی و نسیم ان.
٩ همان. ص ۲۷: شمس الدین سرایی. .۱و ۱۱ همان. ص ۲۸: مشك. بیت از امیر معزّی است.
۳۷۵
مشوش موی فرق را گویند نسبت به شوریدگی و برهم خوردگیش. چه-مشوش, به ضم یکم و
فتح دوم و شد سیم, به معنی: برهم خوردگی و شوریدگی است. و مشوش, به فتح یکم و ضم سیم و
سکون معجمتین, دستارچه باشد.
مغرید چشم خواب آلود سرگران مخمور را گویند که از عين مردم آزاری سر به مردم ۲" فر ود
نمی آرد. کماقال:
مینماید که سرعربده دارد چشمت مست خوایش نبرد تا نکند آزاری ۱۳
معلق زنخدان را گویند. جه معلقی, به ضم یکم و فتح دوم و شد لام مفتوحه. به معنی: درآویخته و
عاشق کرده شده است. یعنی: عاشق به هم رسانیده. و به هردو معنی به تشبیه زنخدان مناسبت دارد.
مفتون به فتح یکم و ضم سیم و سکون دوم و چهارم به تازی: موی فرق را گویند. از آنکه
فتنهانگیز است و شیفتهو دیوانه کننده و سوخته سیاه است.
مقبل خالی نیکبخت را گویند که آرامگاه بر لب چشمه حیوان دارد - یعنی: لب. چنانچه
کمال الدین خواجو در صفت خال مقبل می فرماید. بیت:
چه نیکبخت سیاهی ست خال هندویت که نيك بی به لب آب زندگانی برد
مقله به تازی, چشم را گویند. و -مقله, به ضم یکم و سکون دوم و فتح سیم. تمام کلاوه چشم با
سیاهی و سفیدی است.
مقید موی گره کرده را گویند که به پهلوی گشن "۱و به پارسی کله خوانند. و-مقتید. به ضم یکم و
فتح دوم و شد یاء مفتوحه, در لفت: دست و بای بسته است. و نیز: هر چهبه جیزی باز بسته بودمثل
قوله تعالی: «فتحریر رقبة مومنة». اگر مومنه گفته نمیشد آن زمان حکم مطلق بوده.
مگس خال را گویند. که هواداران ثابت قدم, خال را به مگس نسبت کردهاند. بیت:.
آن خال که هست تنگ طالب شکر بر شکر تنگت مگس تیزیر است این۵
و هم در اين معنی گفتهاند. و نعم ماقال:
عاشقان سرکویت همه جان بازانند مگسان شکرستان تو شهبازانند""
و خال را به مس به دو وجه تشبیه دادهاند: یکی انکه سیاه است. دوم آنکه مس طالب و جو ینده
رس
۲ همان. ص ۱۴: بهخواب. ۱۳.سعدی. ۱۴ دراصل: کسن یا گسن. به معنی بسیار و انبوه باشد.
۵. انیس العشاق. ص ۲۷: ۲
۴ سلمان ساوجی.
۳۷۶
منظر به فتح یکم و سیم روی را گویند. المنظش با لفتح. روی و جای دیدار و دیدنگاه.
مورچه موی خط سبزروی را گویند سیت به سیاهی و ریزگیش. جنان که ابو فراس گو ید:
پنده آن خط مشکینم که گویی مورجه پای مشك آلود بر برگ گل نسرین نهاد
مورچه سیاه مزگان را گویند. بدان نسبت که گرد بادام حلقه زده اند. چنان که سحر آفرین گفته. و
۳
سخن امرای کلام حجت است:
موران به هوای شکرستان لبشس در حلقه گرفتهاند بادامش را
موی باريك بینان. کمر باريك را به موی نسبت کردهاند:
موییست آن میان ندانم که آن چه موست رازی که با تو فکر کمر درمیان نهاد""
و موی آن را گویند که بر فرق باشد و کمر وار میان معشوق را در کنار گیرد. چنان که نزاری
قهستانی گوید:
موی تو تا میان و میان تو کم ز موی جون تو که دیده موی میان میان موی *
بدان که موی منقسم بر سه قسم است: مقیّد و مجتد ومسلسل. اگر چه جمله را موی وطرّه و گیسو و
زلف گویند. اما درمیان جمع متفر قه فرقی تمام است. و از این جمله هر يك را قرارگاهی و راهی بنا
نهادهاند. جنانچه هريك از ایشان درباب خود به زبان قلم بیان کرده شده.
مهتاب روی را گویند نسبت به روشنیش, چنان که شاعر گوید. بیت:
جاوید شبی باید و خوش مهتایی تا با تو حدیث زلف و روی تو کنم
ودر این صفت که روی را به مهتاب نسبت کرده مبالغه بیشتر بوّد. چر | که استادان قدیم بدان تشبیه
نکر دهاند.
مهر به کسر, روی را گویند. زیرا که قریب حسن آفتاب است.
مهر به ضم. خال را گویند, از بهر انکه نگین روی است.
مهرگیاه خط سبزروی را گویند. بدان که مهرگیاه گیاهی است که بر گ آن مقابل آفتاب باشد.
وبا هر که باشد میان خلق محبوب گردد, مثالش کمال خجندی گوید. بیت:
خط چو دمید بر لبت مهر دلم زیاده شد نام خطت زبهر آن مهرگیاه کر ده ام
۷. انیس العشاق. ص ۵۲:
موییست درمیان وجود و عدم نهان رازی که با وجود کمردر میان نهاد
۸. همان. ص ۶: موی میان در میان تر ك.
۳۷۷
مهره دندان را گویند. که استادان قدیم دندان را به مهره نسبت کرده اند. چرا که در حقهٌ لب جای
دارد. و تمسك جز این بیت نیست, بیت:
بروین چه عجب اگر پراکنده شود از حقّه و مهر؟ لب و دندانت
می لب را گویند. چه لب مانند می سرخ و مست کننده عاشق بی دل است.
میان کمر را گویند. از آن جهت که واسطه است در میان بیکر وجود. و به تازی, َهیّف - یعنی:
باريك میان را گو بند. وفرق است از باريك میان, تا میان باريك. و باريك بینان, میان باريك را بهمو
نسبت کردهاند. چنان که شیخ سعدی گوید. بیت:
میانش را و مويش را دوصد ره گر بپیمایی میانش کمتر از مویی و مویش تا میان باشد
و در این تشبیه مبالغه بیشتر است جرا که باریکی میان بیشتر از باریکی مواست. و ظاهر تر از این
میگوید. بیت:
طرفه آنست که گه گه کمری میبندد ورنه مفهوم نگشتی که میانی دارد *۱
ایضا و له:
بر موی اگر میانت وقتی کمر نبستی از نیستی نبودی فرقی "" میان هستی
الحق اگر کمر نبودی آن رازرا که گشودی, آنان که به يقین نپیوستند به گمان این نام بر وی بستند.
رمزیست "۲ در میان وجود و عدم نهان رازی که با تو فکر کمر "" درمیان نهاد
بدان بی نشان مو که باريك بینان به صد فکر ۳" کردند نامش میانت
و نکتهگیران از روی دقت از موی باریکتر دریافتهاند" جنان که کمال اسماعیل گوید. رباعی:
شبی زنکته۲۵ باريك نکتهای میرفت کمرحدیث میان تو درمیان آورد ۲۶
کسی نشان میانت نداد جز کمرت زهی کمر که نشانی زبی نشان آورد""
٩ سعدی. ۰ ۲۰. انیس العتاق. ص ۵۱:مویی ۰۲۱ همان. ص ۵۱: موییست.
۲ همان: که با وجود کمر. ۲۳۳. همان. ص ۵۲: لطف. ۰۲۴ همان: از دقت او را معنی باريك گفتهاند.
۵ همان: زمعنی. تاریخ ادبیات صفا: خرد زمعنی. ابیات از ناصر بجهیی از شاعران فر ن هفتم هجر ی است. ر :
تاریخ ادبیات صفا» ج ۲ بخش اول. ص ۶۴۹. ۱
۶ در اصل: مگر حدیث میان تو درمیان امد. متن مطابق انیس العشاق.
۷ بیت در دیوان کمال اسماعیل دیده نشد.
۳۷۸
میگون چشم را گویند که غمزه لازمی دارد. ورنگ شر آب دروی مخمر است. و از شوخی در يك
طرفهةٌالعین هزار شور برانگیزد. و او را فتان نیز گویند.
میم دهان را گویند که شعرای عرب دهان را به میم نسبت داده اند به مشابهت حلقه میم. کماقال:
دهنش تنسگتسر از حلفه میم لب او برگ گل ولی به دونیم
مین خط سیزروی را گویند. چه مینا -به کسر میم و مد الف - گوهر آیگینه, و آنجا که کشتی
بازدارند بر آب در دریا. ودره -به معنی شیشه مندرج است. اما در استعمال پارسیان در مقام سبز
ناتوان جشم را گویند نسبت به افتادگی و بی قدرتی به سیب مستیش. جنان که عراقی فرماید,
خرابیها کند چشمش که نتوان گفت در عالم جه شاید کرد با مستی که خود را ناتوان سازد
ار روی را گویند نسبت به افروختگی و روشنی آتش. و اتش هم روی را گویند.
ناردان قدما بستان را به ناردان نسبت کردهاند. چنان که فردوسی گوید. بیت:
رخانش چو گلنار و لب ناردان ز سیمین برش رسته دو ناردان
ناردانه لب را گویند به سرخی و آبداریش. و شکرنیز: لب را گویند. چنان که ظهیر فاریابی
گوید. بیت:
وقت ست اگر لب تو به عهد مزوری بیمار عشق را شکر و ناردان دهد
نارون قدو بالای محبوب را گویند. و نارون درختی است سخت چوب و شاخههای آن به طریق
چتر سایه اندازد وراست قامت باشد که به قد محبو بان اورا نسبت دهند. جنانجه امیر معزی گوید.
بتی که چون به رخ وقامتش نگاهکنند گمان کنند که گلنار بار نارون ست
الحق تا نارون به اين اعتدال, اگر به آن محبوب همراهی نجستی, دست روزگارش به خال مذلت
فرو بردی و به اين منزلتِ نامی, نامی برنیردی.
ناوك نوك مزگان را گویند بدان نسبت که از محراب دیده به تیر مزه خون دلها میریزد. چنان که
قائل گفته. بیت:
۳۸۰
ناّكك مزگان تو خون دلم بس که ریخت کرد جهان سر بهسر در نظر من سیاه
نبات لب را گویند. ازروی دفت به جهت شیرینی. اهل عجم لب را به نبات نسبت دادهاند. اما
نبات که عبارت از سبزه است. عرب. خط سبزروی را گو یند. از بهر آنکه آنجه بر گرد لب برمی اید
وروی به سبزی دارد. اهل عرب وی را نبات می خوانند که اعتبار نشو و نمادارد. و عجم سبزه
میگو یند. اما هر گاه خط را به نبات نسبت کنند, باید که لب را به شکر نسبت کنند. جنان که
سحرآفرین گوید. بیت:
آب حیات آن دم از حیات براید کر شکر ان سبز نبات بر اید"
نخل قدوبالای محبوب را گویند نسبت به راستی وبلندی درخت خرما که دراصطلاح عرب نهال
قد محبوب را به نخل تشبیه کردهاند. الحق تا نخل سایه محبوب را گردن ننهاد بدین نام سر فر از
نرگس به تازی و بارسی جشم را گویند. و نرجس معرب پارسی است.
ماه زیباست ولی روی تو زیباتر ازاوست . جشم نر گس جه کنم جشم تو رعناتر از اوست"
وهرگاه که در يك مصراع چم را نر گس گوید. باید که در مصراع دیگر زلف راسنبل گو ید. جنانچه
شمسآلدین طبسی گوید. بیت:
سنبل شب شب به یادم میدهد" ترگس مستت به خوابم میکند
نسترن و سرین به فارسی و عر بی.روی را گویند. و باغبانان جمن لطف سینه نازنینان را سر ین
خوانند. کماقال:
بر نسرین ببر ای باد صبا مرده که باز تركك سیمین بر من عزم گلستان دارد
اما همام وجود معشوق را بر نسرین و سمن برگزیده است". کماقال:
جون بار بیراهن کشی کز گل بسی نازلك تری بیراهنی باید تورا از برگ نسرین يا سمن؟
نشك قد و بالای محبوب را گویند. و-نشاك. به فتح یکم و سکون دوم درخت ناژو باشد که کاج
نیز گویند و میوه آن را به عربی صنوبر و به پارسی جلفوزه گویند. و این درخت نوعی از سرو
است. متالش استاد رودکی فرماید. بیت:
۱. انیس العشاق. ص ۵۵: آن پسر نبات بر آمد. ۴. مواهب علیه ج ۳. ص ۵۱.
نس الما ص ۰0۶ ستیل شسنت به دم میدهد
۴ همان, ص ۴۲: وجود معشوق سیمین بر را برگزیده است.
۵ همان, و مونس الا حرار. ص ۱۱۳۱ و دیوان همام تبریزی: بیراهنی باید تو را ازلاله و برگ سمن.
۳۸۱
آن که نشك آفرید و سرو سهی و ان که بید آفرید و نار و بهی
و اهل دریاکنار, نی راء نشلك گویند * , جنان که شاعر گوید. بیت:
فد تو چنان که بر لب دریا تشاک طوبی برد از قامت زیبای تو رشك
نعل به فتح یکم و سکون دوم و سیم. موی فرق و زلف را گویند. و تشبیه به کجی نعل اسب
کر ده اند.
نعل العین ابن هلال ابرورا بدو تشبیه کرده, هر جند نعلی است که بر سر عین است. و در اغراق
این سخن گفته است, بیت:
از خط و سواد ابرویت به مُنل عاجز شده این مقله و ابن هلال
نغوله لسان پهلوی است که به تازی مجعد و به پارسی کلاله گویند.
نتاب کاکل را گویند. مصراع.
حیف باشد بر مهروی تو از کاکل نقاب"
نقش و نقطه دهان را گویند که به نشانه سرقلم و ماننده صورت ماند. چنان که در باب الف گفته
شده.
نقطه و نقطه سودایی خال را گویند. نسبت به کوچکی و مدوری و سیاهیش. و دانه خال را به
نقطه نون عظیم تشبیه کردهاند. جنان که قائل گوید. بیت:
دانه خال تو برطرف خم ابرویت هست چون نقطهای از عنبر تر بر سر نون
نقل به ضم, لب را گویند, زیرا که باريك بینان ازروی دقت به جهت شیرینی, لب را بدین تشبیه
نسیت دادهاند.
نکارخانه چین روی را گویند. نسبت به نقش. چه روی نقش بسیار دارد مثل خط و خال و جشم و
ابرو و غیره انجه به روی تعلق دارد. کماقال:
خیال روی تو درجشم من چو جلوه کند نگارخانه چین در نظر بدید آید*
نگارین بازورا گویند به نسبت نقش حنابندیش, زیرا که از این دست که خون عشاق بر انگیزد
ودیگر میریزد نگارینش می خوانند. چنان که جلال عضد میگوید, بیت:
نو نیع می رن و بگذار تا من مسکین نظاره می کنم ان ساعد نگارین را
و بعضی انگشت را نگارین گفتهاند. لهذا جون بررسر عشاقی به خونریزی دست برارد. چنان که
۸ انیس العشاق. ص ۲۰: درنظر نمی آید.
۳۸۲
آغایی تبریزی فرماید. بیت:
نگارکرد به خون دلم نگار انگشت ز خون دل ننهادیم " بر نگار انگشت
و هم در این معنی در نعت حضرت رسالت یناه. غیباللسان چه زیبا گفته. بیت:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
نگین خال را گویند. و ارباب دولت, خال لب را نگین خوانند. و این بیت مشهور است. کماقال:
نگین خاتم لعلت گرم به دست آید به نیم جو نخرم ملکت سلیمان را
نمك لب را گویند. از بهر آنکه عشاق شوربخت به نمکش نسبت کردهاند. جرا که نمکی دارد تا
نمکند لذت ندهد. چنان که املح الشعرا سلمان گوید. بیت:
تو را به گرد نمك "۲ تا بدید شد" سبزی به سبزی و نمکت شد هزار جان مهمان
نور به فتح و سکون. به تازی دندان را گویند که اهل عجم آن را شکوفه گویند. و اهل عرب
دندان را بدو نسبت کردهاند.
نوك قلم و نوك مزه مزگان را گویند. و-نوك به فتح یکم و سکون دوم. به معنی: سرقلم و سر مزه و
سرتیغ و سنان و پیکان و خنجر باشد.
نون ابرو را گویند. از بهر آنکه اهل قلم وی را حلقه نون خوانند. کماقال:
خوش ویسان را نیاید در فلم هیچ نونی بهتر از ابروی دوست
ایضاً نون: دهان را گویند. ایضا - نون: چاه زنخ را گویند. ایض -نون: طره را گویند. کماقال:
از خم زلف کاف و طرّه نون هر زمان شکلی اورد بیرون""
نی به فتح و سکون, قد وبالا را گویند. از آنکه اهل کمال از غایت استکمال آورده اند که از نباتی
بر سیدند که تو کیستی؟ گفت: من نی ام که از خا کش بر کشیدند و با قد خوبانش برایری دادند وبه
نی علم گشت. و اهل دریا کنار, نشك گویند. چنان که شاعر گوید. بیت:
قد تو چنان که بر لب دریا نش طوبی برد از قامت زیبای تو رشك"
نیشتر مزگان را گویند. چنان که خاقانی گوید. بیت:
نوك مژگان چنان زدی بردل" که سر نیش در جگر بشکست
5 همان. ص ۴۳۵ بنهادیم. ۰ دیون سلمان ساوجی» ص ۸۹-: نمن.
۱ انیس العشاق. ص ۲۰: به گرد نمکدان بدید شد.
۳ مواهب علیه. ج ۴. ص ۸۱ -و فرهنگ مترادفات و اصطلاحات» ص ۲۲۳.
۳ رودکی. ۱۴. دیوان خاقانی. ص ۷۱۲: نیش مزگان چنان زدی به دلم.
۳۸۳۳
نیل خط سبزروی را گویند. اما هرجا که خط را به نیل نسبت دهد. باید که روی را به بَقم نسبت
کند تا مناسب آیند, چنانچه سحرآفرین گوید. بیت:
بربقمش هرکه نیل دید کشیده۵ از دوجهان بین او فرات برآمد
نیلوفر محل مخصوص زنان را گویند- یعنی: فرج» که شعرای عجم فرج زنان را ازروی تناسب
به نیلوفر تشبیه کردهاند.
نیمروز روی را گویند. نسبت به گرمی و آبادانی ولایت سیستان, جنانجه ولایت سیستان گرم و
سوزنده و سازنده مردم است. روی نیز سو زنده و نوازنده دل عشاق است. وملك سیستان را نیمر وز
خوانند. چنانچه شیخ سعدی گوید. بیت:
گر به خرابی فتد از مملکت گرسنه خسبد ملك نیمروز
۵. انیس العشای, ص ۵۵: بر قمرش هر که دید نیل کشیده.
وجه به فتح و سکون, به تازی. روی را گویند.
ورد به فتح و سکون, در لغت عرب: شیر و گل را گویند. و شعرای عرب روی را به ورد نسبت
داده اند به نسبت آنکه روی خوبان مثل شیر درنده دلهای عشاق, و مثل گل لطیف و نازك است.
هادی اهل عرب کردن را, هادی گویند که رهنمای وجود است. و صفت گردن در محل خود
مد کو رشدة. و عرب کردنرا به کردن غرال تبر نسیت کراده اند و در عجمهبه کردن متعارف است,
هاروت و هاروت بابل خال را گویند. از بهر آنکه زنخدان را به چاه بابل نسبت کردهاند. و
هاروت به خالش, به نسبت آنکه مثل هاروت که در چاه بابل در قید است. خال نیز اسیر جاه
زنخدان است. چنان که مولانا اسماعیل خال دلیسند که بر زنخدان بود به هاروت باپلی نسبت داده
متا یی ک یز بیت:
در وت موسی خال تو بر زنخدان هاروت و جاه بایل
الق ی اش ار توا بت وه ایس که تس دم تم ض ان
گوید: ۱
در دور رخ تو هاله انداخت سپر خر دش بشما
هدب بطم با هط وشکوی با جاز ور کان و بلاق تن زا کر اشت:
هلال به کسر, ابرورا گویند نسبتش به ماه سهشیه. و نیز دوشاخه باريك که بدان وحشی صید
هدوت شرا رسمار وا رو و و یت یت
دام اشفا هد اد است:
هت زلف زا و
هندو خال را گویند. به سبب آنکه مردم هندوستان به سیاهی منسوب اند. چنان که کمال الدین
خواجو میفرماید. بیت:
۳۸۶
جه نیکیخت سیاهست" خال هندویت که نيك پی به لب اب زندگانی برد
هندوان آینهدار شعرای قدیم. مزگان را گویند. ومزگان رابه هندوان آینهدار بدان نسبت کردهاند
که مثل مردم هند سیاهاند. و اینهدارش بدان نسبت دادهاند که چشم مانند اینه روشن و بیننده است.
و این تشبیه غیر نسبت تام است. چه آینه به چشم نسبت دادن مناسب است, و چشم را به آینه نسبت
دادن غیر مناسب است. جون این تشبیه به خلاف متداول است. هر اینه غر یب می نماید. جنان که
اسد گوید, بیت:
سنبل رخسار تو زنگی آتشپرست . نرگس مزگان تو هندوی آیینهدار
هندوستان زلف را گویند.
هوادار زلف را گویند.
هیچ دهان را گویند. و میان را نیز, هیچ خوانند؛ جنان که شاعر درباب هردو گفته. بیت:
هیچ ندید هر که او هیج ندید آن دهان هیچ نگفت هر که او هیچ نگفت زآن میان*
ولد
هیچست آن دهان که نبیتم ازو نشان موییست ان میان که ندانم تا چه موست ۲
در اینجا مراد از دهان, وحدت است. جنانجه دریاب دال در معنی دهان گفته شده که به واسطه
بی نشانی و غیب هویت او, به هیچ موسوم کردهاند. و از-میان, سر ربو بیت است. جنانجه در باب
راء در معنی راز گفته شده. اما شعرا در طریق مجان هیچ را به دهان محبوبو میان را به کمر او
مناسبت کردهاند. از بهر آنکه دهان از نازکی در خیال نمی گنجد. و وجود میان منظور نظر ناظر
نمی شود, اعلم فافهم.
هیکل به فتح, موی فرق را گویند نسبت به هیکلش. جه هیکل در لغت. بنای بلند و اسب ستبر و
دراز و گیاه ستبر و خانه بتهای نصاراست. و موی فرق بدین جمله مشابه است.
۱ انیس العشاق. ص ۲۷: غلامی است . دیوان خواجوی کرمانی: سیاه است.
۳ مولف يك بار مصر ع اخیر را ضمن بیتی در صفحه ۲۷۶ چنین آورده:
موییست آن میان ندانم که آن چه موست رازی که با تو فکر کمر در میان نهاد
یاسمن روی را گُو یند سیت به نازکیش. و ان را به تازی. یاسمون ویأسمین گویند. ودریارسی
سخلات نیز گویند. و به شیر ازی, گل یاسیم خوانند. و آن سفید و زرد و ازرق بود که شکو فه[ اش ]
خوشبو است.
یاقوت لب را گویند سبت به سر خی و آبداری و قیمتش, جنان که کمال اسماعیل گفته, بیت:
گفتند بزرگست لب او گفتم یافوت بزرگ فیمتیتر باشد
یدبیضا روی را گویند. نسبتش به دست سفید حضرت موسی (ع) که معجز آن حضرت بوده که
جون دست خود را از جیب بیرون آوردی مثل آفتاب درخشیدی وجشم حاضران از وی خیره
شدندی, چنان که درباب تعر یف روی و خال شاعر این بیت گفته. بیت:
رخ و خالت ید بیضا و دل فرعونست از کفر چرا بریده" بر ید بیضازدهای
یشم بازورا گویند, از بهر آنکه ازروی نسبت بدان مینماید, که یشم به فتح, سنگی است بزرگ
از برای دفع مضرت برق و صاعقهنيك است. و چون برگردن بندند نافع بود از برای امراض؛ و
نگین ساختن انگشتر ودسته کارد و خنجر و امثال اینها ازوی حرام است. کذا فی تحفه خوانی: ۲
وماباقی کلها مثل این رمزها هر يك را براین وجه که در باب خود مذکور شده به علم کامل قیاس
کند. و از مخلوق به خالق راه برد. و از اين نوع نکتها که گفته شد از هر قیدی که باشد تأویل هم از
آن قید کند. و دقیق الشرط را رسد که هریکی علی الانفراد به معنی صریح کشد. و بعضی از این
اسامی به تأویل راسخان ثابت قدم حاجت دارد. و غیر اينها به ظاهر دانند. و معنی صحیح بیشتر ی
۱ انیس العشاق, ص ۲۶: رقم کفر چرا. . ۲. کشف الظنون: تحفة الخانية (فی الطب).
۳۸۸
به خاطر سالك عاشق صاحب باطن متعلق است تا از این رمزها به جه معنی حکم کند. از آن جماد
این مقدار بر سبیل اختصار در عبارت گفته ودرآورده شد. غرض آنکه هر کلمهای را از این کلمات
معنی ظاهر ی و باطنی است. معنی ظاهر ی آن را در محل مجاز به کار برد. و معنی باطنی رادر موضم
حقیقی عمل کند. و بالکلیه بر معانی ظاهر این الفاظ ننگرد, بلکه از ظاهر به باطن راه برد و از
مصنو ع به صانع پردازد. تاجهات تشبیه و تنزیه معین گردد و مو هم به تجسیم نشود. مثلا چنانچه
چشم که در ظاهر جسم است. به عالم اجسام مناسبت کند. و چون بیننده است به صفت بصیری
حق تعالی خاص تشبیه نماید. و از جهت دیگر که جسم است تنزیه کند.
ملخص سخن آنکه هرجا که از این الفاظ ظاهری و مجازی درباب حق (سبحانه وتعالی)
مذکور اید. معنی آن را ازروی حقیقت به رمز و اشاره باطنی ادا فرماید تا در شر ع درآن مأخوذ
نبود. متل:
ابرو جون مانند کمان پیوسته بر عاشق بی دل کشیده است. و از بالا برروی فر وهشته, به صفت
جلال وحدت نسبت دهد. از آن رو که حاجب ذات است و حاجب در عر بی, بردهدار را گو یند, تا
مناسب اید. و:
انگشت که آلت بَطش است به صفت احاطتش نسبت دهد که: ذوالبطش الشدید است. و:
بینی جون الف راست وبرابر است. و زینت روی بدوست. به صفت استوا و غلبه الهی نسبت
دهد. یا به صفت کمال الطاف تجلیات محض ذات الهی نسبت دهد. و:
جبین که بیشانی است. جون روشن است. او را به ظهور اسرار جمالیه نسبت دهد. و:
چاهزنخ جون چاه ازيك وجه تاريك و به زندان مشابهت دارد, اورا به مشکلات اسرار الهی نسبت
دهد. و:
چشم حون بیننده است. او را به صفت بصیرت نسبت دهد. و:
خال جون سیاه و بیداست. به عالم وحدت وأحدیت نسبت دهد که محیط هردو است. و:
خط چون به مناسبت ظلمت بوشنده روی است. اورا به وحدت نسبت دهد که نقطه موهوم است.
و
دندان چون درخشان و متفرّق و درهم بافته است. به کثرت و تفرقه احدیت نسبت دهد. و:
دهان جون به هم بر آمده و مجتمع است, او را به جمعیت وحدت نسبت دهد. و:
روی جون نماینده و روشن است. او را به تجلی جمالیه نسبت دهد. و
۳۸۹
زلف جون بیجاییج و سیاه و بوشنده روی است. او را به تجلی جلالی وحدت نسبت دهد. و:
زنخ جون محل مشاهده وملاحظه لذت است. اورا به کشف حقایق و مشاهده اسرار و محبت
الهی نسبت دهد. و:
ساعد که بازو است, جون آلت قوّت است. او را به صفت: «دوالقو:المتین» نسبت دهد. ود
ساق که ستون بدن است ودر عهد قدیم آورا به قائمتین تشبیه داده اند. به اعتبار انکه تن بدو قائم
است, او را به حجاب عرّت حضرت نسبت دهد. از بهر آنکه نور عظمت و کبریایی حضرت نیز
بدان حجاب قایم است. هر گاه در روز قیامت آن حجاب رفع شود. لقّای او کشف گردد. و:
سینه چون صاحب دل است ودل خزانه اسرار است. و سینه را بحر هم گویند. از بهر آنکه چون
دریای معدن جو اهر است. سینه نیز معدن اسرار الهی است. یس به علم و دانش حق تعالی نسبت
دهد که: «انهُ علیم بذات الصّدور». ود
غبغب که طوق زنخ است ومشابهتش به حلقه زنجیر است. اورا به دشواریها و سختیهای اسر ار
الهی نسبت دهد. و:
قد جون بالای محبوب را گو یند. به صفت استوای الهی نسبت دهد, که استو| از روی لغت:
راست و یکسان, و بر ابر شدن, و ظاهر شدن, وبه جیزی دست یافتن, وقر ارگرفتن, و اهنگ کردن.
وروی به جیزی کردن است. و:
قدم که بای باشد. به صفت جلال نسبت دهد. و:
گردن جون عین وجود و فیام وجودو رهنمای وجود است. اورا به وجوددات مطلق نسبت دهد. و:
گوش چون شنونده است. او را به صفت سمع نسبت دهد. و:
لب چون آبدار است که به اب حیوان و آب زندگی مشهور است. اورا به صفت لطف فیض شامل
رحمانی نسبت دهد. و:
مژگان جون در خانه کمان ابرو نشسته بیوسته در کمین عشاق است. و موی شکافی شعار
اوست. او را به صفت حلال قهرش نسبت دهد. و:
موی چون باريك است به دقت تمام به نظر درمی آید. او را نسبت به وحدت دهد که مثل موی
باريك است. و:
میان که کمر باشد. چون وجود او منظور نظر ناظر نمی شود. اورا به سر ربو بیت نسبت دهد که
برکشف آن کس . را مطلم نکردهاند. و
ید که دست با . جون گشاده و دهنده است, به بسط و عطیه و صفت جمالیه الهی نسبت دهد.
۳۹۰
و باقی الفاظ را براین وجه مشر وح قیاس کند تا در شك و شبهه نیفتد. و در تلاطم امواج ظلمت
حلول و تجسیم غرق نگردد. و بر راه استقامت شریعت مستقیم بود. و از راههای مختلفه مجتنب
باشد, تا ازراه سنّت حضرت نبوی جدا نگردد. کمادل علیه قو له تعالی ؛«و آن هذا صراطی مستقیما
یره
ای عزیز! مطلب از این معانی انکه از شاهد مجازی صو ری مقید. به شاهد حقیقی معنو ی مطلق
راه بری, و در عالم علوی پر واز کنی, و در برده بندار صوری مقید نشوی که به زندان عالم سفلی
محبوس مانی که چون فردا شود پیدا شود.
بدانی چو روشن شود این غبار که بر لاشهای يا بر اسبی سوار"
و هم در این معنی در رشحات اورده که حضرت خواجه عبیدالنه احرار (فذس سره ) فر موده که
آنجه مشایخ طریق ( دس سرهم) در اصطلاحات خود لفظ شاهد و مفتون بالشاهد آوردهاند.
بعضی آن را معنی ظاهر ی پوج گفتهاند که مر اد از شاهد مشاهده صورت است. و مفتون بالشاهد
آن طایفهای که رابطه عشق و محبت نسبت به مظاهر جمله نگاه میدارند. بس فرمودند: این نسبتی
است به غایت مذموم و خطره نفس را در آن مدخل است. که یکی از اکابر گفته است: گرفتم که
نفس را در آن مشاهده شاهد صوری هیچ دخلی و حظی نماند. آخر حظ روحانی خود باقی است و
ری و هم جنان که سالك را از لذات نفسانی که حجب ظلمانی است گذشتن
جب است, از حظوظ روحانی که خجب نورانی است نیز گذشتن لازم است. و هم حضرت
ایشان فرموده که: توحید دراین روزگار ان شده است که مردم به بازاره میروند و در بسرآن
سادهروی می نگرند که ما مناهده حسن و جمال حق سبحانه می کنیم - تعوذ باه از این مشاهده.
پس فرمودند که حضرت سید قاسم تبریزی (قَذس سره) بدین ولایت امده بودند. جمعی از
مریدان ایشان در بازارها می گشتند و در بسر آن امد نگاه می کردند و به ایشان تعلق می ور زیدند و
می گفتند: «ما در صورت جمیله مشاهده جمال حق می کنیم.» گاهی حضرت سید می فر مودند: «اين
خوکان ما کجا رفتهاند؟» از این سخن جنان معلوم شد کهآ ن طایفه در نظر بصیرت حضرت سید به
صورت خوك می نمودند. که اکابر طر بقت (قدس سرهم) گفتهاند هر مذمت و دشنام که از کسی
نسبت به تو وافع شود باید که به حقیقت دانی که تو انی. اگر خوك و سک و امثال آن گویند. يقین
۳ . مجموعه آثارفارسی احمد غزالی. چاپ دوم. ص ۱۵ ۲:
سوف تری ادا انخلی الفبار افرزس تحتهد م حمار
جون بنشیند غبار شك برخیزد کاسب است به زیر رانت یا لاشه خری
۳۹۱
دانی که تو را از آن صفات حصّهای هست. و حضرت مولوی مرحومی علامی فهامی عبدالر حمان
جامی در کتاب لوایح از عشق مجازی و حقیقی نکتهای لطیف گفته و دزر معانی سفته و در سلك
مبانی کشیده و آن این است. لایحه" ... بایان رساله هشت فایده از حاتم اصم که بایان نیمی از
مجموعه است آمده الهی وفقنی لماتحب وترضی. آمین یا رب العالمین. هر جند قبل | زاين ازبنده
کمترین کتبی چند درباب بیان معانی به وجه امکان به تألیف درآمده بود, اما به حکم «لکل جدید
لت براین نسخه قرار گرفت. مأمول از جناب رب ارباب چنان است که این نسخه مزید شهرت
سخنوران گردد بنایر مضمون: «الکلام صفة المتکلم ». رباعی:
گرچه تعریف من نکرد کسی که مرا چیست بایه و مفدار
سخنم خود مرف هنرست . چون نسیمی که آید از گلزار
و خاتمه امید به حضرت عرّت چنان است که مشرف قبول دلهای عالمیان و مقبول طبع جهانیان
گردد که فصحای عرب فرمودهاند که: «الکلام الفصیجٌ هو ماییدخل الادن بلا اذن», زیرا که هر
سخن که منقح بوّد و قریب الفهم همه را حلقه در گوش کند. چنان که گفته. نظم:
سخن درگوش اویزد جو گوهر اگر پیوند گردد با جوی زر
ومسئلت ومأمول از کرم خداوند عالمیان چنا ن است که این بیکر بکر منظور نظر خاصان و عر وس
حجله عاشقان شود. والیه آشار:
عروس حجله طبعم هزار دل پرباید اگر برافکند ازرخ به ناز گوشه معجر
و نظام گوهر صماخ گوش مستمعان صاحبدلان تا مرور زمان و ایام دوران گردد. جنان که گفتهاند.
ظم
گهر در گوش بسیاری نماند ليك بعد ازمن . . بسی در گوشها ماند سخنهای دلاویزم٩
رب اسر صدوزناء ویس آموزناء واحلل عقدة لساننء و خی خواتم آعمالنا. و عواقب أحوالتا
واتمم نورناء رب عفر وحم وتجاوزعما تعلم. نك نت العرالاجل الاکرم. یا اکرم الاکرمین, و
ا خیرالناصرین. برحمتك یا آرحم الراحمینْ. و صلی اه علی خیر خلقه محمد و آله و أصحابه و
۴ از اینجا تا صفحه ۱۹۷ نسخه متن, لوایح جامی است. و از صفحه ۱۹۷ تا ۲۰۶ رساله حل الشبهات. و از صفحه
۶ هشت فایده از حاتم اصم, و از ۲۱۳ تا ۳۰۳ که آخر کتاب باشد, انوارا رالحکمة فی بواب الجنة مسمی
بابواب الجنان. که غیر از ابواب ب الجنان واعظ قزوینی است, و به فارسی است ۱
۵ از هر چند قبل» تا «دلاویزم» در خاتع بیس العتنای آمده است. ين را ميگویند انتحال تم که مولف مقدمة
کتابش را از رشف الالحاظ گرفته و خاتمه اش را از نیس العشاق. هر جند اين انتحال در جهت غنای زبان فارسی
است.
۳۹
آتباعه آجمعین. آمین. تمتِ الکتاب بعون الملك الوَهاب فی یوم الاربعاء خامس عشر شهر
دیقعده الحرام من شهورست ربع و تلائین و مت بعدالا لف |۱۱۳۳ ] هم من الهجر و التبو بة
المسطفو ی خرّره العبد الأْقل الذلیل ان فارس کرمانی محمد اسماعیل (عَفرَذنوبه) بحرمة
غریق رحمت بزدان کسی باد که کاتب را به الحمدی کند یاد
جٍ
و
قاریا بر من مکن قهر و عتاب کر خطایی رفته باشد در کتاب
آن خطای رفته را تصحیح کن از کرم والله اعلم بالصواب
بایان مجموعه: به اتمام رسید روضه رضوان مسمی بابواب الجنان. تمت الکتاب بعو ن الملك
الوهاب فی وقت الظهیرة یوم الأحد نانی عشر شهر صفرالمخدر, ختم بالخیر والظفر. من شهور
ستة آلف و نلائین و ملة بعدالالف [۱۱۳۰ ]من الهجر ذ التبوية المصطفو ية. کتبه العبد الق الذلیل
این فارس کرمانی محمد اسماعیل ( من نها
گر به هم بر زده بینی خط من عیبمکن . که مرا محنت ایام به هم برزده است
هرکه خواند دعسا طمم دارم زان که من بنده کنهکارم
اذهب... طفی.
۰ به سوی فرعون برو, به درستی که او درعصیان زیادهروی کرد.
اصلها... السماء.
۴ اصلش ابت است و فرعش در آسمان.
آدعوا... المعتدین.
۷ پر وردگارتان را از راه خشو ع و بنهانی بخوانید. به درستی که او از حد گذرندگان را
دوست ندارد.
أفآمنوا... الخاسرون.
۷ آیا بس از مکر خدا ایمن شدند. بس, از مکر خدا ایمن نمیشوند مگر گر وه
زیانکاران.
آفرأیت... هواه.
۵ ایا س دیدی آن را که خواهشش را الهش گرفت.
۵ آیاس آنکه بدی کردارش برایش اراسته شد. یس آن را خوب بیند. بس به درستی که
خدا آن را که می خواهد اضلال و يا هدایت می کند. یس نباید که نفست ازراه حسرتها برایشان
هلاك شود. به درستی که خدا به انجه می کنند دانا است.
آلا... الأمور.
۲ دانسته باشید که کارها به خدا بازمی گردد.
۳۹۴
آلم... صدرك.
۴ آا برای تو سینه تو را گشاده نکردیم.
ان... العالمین.
۹ به درستی که خدا هرآینه از جهانیان بی نیاز است.
آنظروا.
۰ بنگرید.
انك... یشاء.
۸ به درستی که تو آن را که دوست داری هدایت نمیکنی ولیکن خدا ان را که
می خو آهد هدابت می کند.
ان... عجاب.
۸ به درستی که اين هر اینه جیزی عجیب باشد.
ان... الصدور.
۸ به درستی که او به ذات سینهها دانا است.
آن هی... فتنتك.
۷ نیست آن مگر بلای تو.
اهدنا... المستقیم.
۱ مارا به راه راست هدایت کن.
اياك ... نستعین.
۱ تو را میبررستیم و از تو یاری می جویيم.
تبارك... الاکرام.
۵ نام پروردگارت بزرگ است که صاحب جلال و مکرمت است.
تجری... الأنهار.
۲ که از زیر آن (بهشتها) نهرها میرود.
تریدون... الدنیا.
۸ متاع دنیا را می خواهید.
جعل... الئور.
۶ تاریکیها و روشنی را بدید آورد.
۳۹۵
حتی... تقولون.
۴ تا وقتی که آنجه را می گو بید بدانید.
خذوه... فاسلکوه.
۹ اورا بگیر ید بس غُل کنیدش, پس او را در دوزخ بیندازید. یس اورا در زنجیر ی که
طول آن هفتاد ذراع است درکشیدش.
خلق... الحياة.
۷ مردن و زندگی را بدید آورد.
ذو... المتین.
۱ صاحب قوت قوی.
۳ از برای مردمان دوستی خواهشها آراسته شد از زنان ویسر آن و مالهای بسیار که از طلا
و نقره تحصیل کردهشده.
سنستدرجهم... یعلمون.
۷ به زودی ایشان را مرتبه مرتبه از انجا که ندانند در نوردیم.
شهدالنه.
۳ خدا گواهی داد.
عندر بهم.
۲۳ نزد بر وردگارشان.
فلله... البالغة.
۶ مرخدا را است حجت بالغ - یعنی دلیل تمام.
پس او را زندگانی پاکیزه زندگانی دهیم.
قل... الله.
۳ بگو اگر هستید که خدا را دوست دارید. بس مرا بیروی کنید تا خدا شما را دوست
دارد.
کلا لا وزر.
۵ تنه جنین است. بناهی نیست.
۳ و ۳۵/۲۱ و :۵۷/۲٩ هر تنی مرگ را جشنده است.
نبنا... للشاربین.
۶ شیری خالص گوارا مر آشامندگان را.
لکیلا... آتاکم.
۷ تا بر آنجه از شما فوت شد غمگین نشوید.
لن ترانی.
۷ هر گز مرا نخواهی دید.
لن... تنفقوا.
۳ هر گز نیکی را نیابید تا انفاق کنید.
لیس... حرج.
۴ بر کور گناهی نیست.
۳ انسان را جیزی نیست جز انجه کوشش نمود.
لیلة... شهر.
۷ شب قدر از هزارماه بهتر است.
۸ تاانکه هلاك شود کسی که ازروی دلیل هلاك شد. و زنده شود کسی که ازروی دلیل
زنده شد.
مثلهم... الکفار.
۸ منلشان درتورات و انجیل جون کشتی که سبزه نورسته نازکش بر آرد. س کمك دهد
تا ستبر شود. بس بر سافهایش بایستد که زارعان را به شگفت می آورد تا کافران را به ایشان به
خشم ارد.
هن ۰.۰ سییلا ,
۳ هر که استطاعت دارد به سوی او (حج) راه را
۱ هرجیز زنده از اب است.
۳۹۷
من... الحدیتث.
۱ کس هست که کلام هزل را می خرد.
نار... الاْفندة.
۴ آتش برافروخته خدا است که بر دلها مستولی میشود.
واتخذا... خلیلا.
۴ و خدا ابراهیم را دوست گرفت.
واذ... قدیم.
۶ و جون به آن هدایت نیافتند. یس به زودی خواهند گفت این است دروغی کهنه.
واعتصموا... جمیعا.
۳ و همه به ریسمان خدا جنگ بزنید.
واغضض... الحمیر.
۱ اوازت را کم کن به درستی که ناخوش ترین آوازها هراینه اواز خران است.
والیه... کله.
۱ و همه کارها به سوی خدا بازمی گردد.
وأن... المنتهی.
۲۳ نهایت کارها به خداوند تو است.
وان... الغالبون.
۷ وبه درستی که لشکر ما غالبانند.
وان... فاتبعوه.
۶ وانکه اين راه مستقیم من است. بس ان را بیر وی کنید.
وجعل... تشکرون.
۲ وبرای شما گوش و چشمها و دلها بدید آورد. اندکی شکر میکنید.
وسقاهم... طهورا.
۶ هو بر وردگارشان ایشان را شرابی باکیزه اشامانید.
والشعرا... الصالحات.
۷۶ و شاعران را گمراهان بیروی می کنند... جز آنان که ایمان اوردند و کارهای
شایسته کردند.
۳۹۸
۲ و خانه مرا برای طواف کنندگان باك گردان.
وقل... الباطل.
وقلیل... الشکور.
۴ و اندکی از بندگان من شاکرند.
ولا... اللوامة.
۵ و به نفس ملامت کننده سوگند یاد نمی کنم.
3
ولا ... احیاء.
۲ و ۱۶۹/۳: کسانی را که در راه خدا کشته میشوند مردگان مگویید بلکه نزد
پر ورد گارشان زندگانند.
ولا... التهلکة.
۲ و خود را به دستهای خود به هلاکت میندازید.
ولکل... مولیها.
۲ و از برای هر يك جانبی است که او روی آورنده آن است.
ولله... الّه.
۲ و مر خدا را است مشرق و مفرب» پس هر کجا روی اورید. انجا وجه خدا است.
و ما... لیعبدون.
۱ و جن و انس را نیافر یدیم مگر یرای آنکه بپر ستند.
و ما... البلاغ.
۵ بر رسول نیست مگررسانیدن.
وما... قدره.
۶ و حق قدر خدا را نشناختند.
وما... الله.
۷ و نبودیم که هدایت یابیم» اگر نه آن بود که خدا ما را هدایت کرد.
ومن ...لها.
۷ و کسی که آخرت را خواست وبرای آن کوشش کرد.
۳۹۹
و... من... المأوی.
۹ و آنکه نفس را از خواهش منع کرد. پس به درستی که بهشت جایگاهش باشد.
ومن... مرشدا.
۸ و کسی را که خداوند اضلال کند. هرگز او را یاوری ارشاد دهنده نیابی.
ونحن... لك.
۲ وما به ستایش تو تسبیح میکنیم و تو را تنزیه می کنیم.
و نفخت... روحی.
۵ و در آن از روحم دمانیدم.
و هو... کنتم.
۷ و او با شما است هرجا که باشید.
هو... ضیاء.
۰ او است که آفتاب را روشنایی گردانید.
۹ ای نفس آرمیده به سوی بر وردگارت حشنود بسندیده بازگرد.
با... یعلمون.
۶ ای کاش قوم من اگاهی می يافتند.
۰ ای موسی تو و برادرت برو و اورا گفتنی نرم بگو یید شاید که او پند گیرد یا بتر سد.
یحبهم و یحبونه.
۵ خداوند ایشان را دوست میدارد و ایشان او را.
بریدون وجهه.
۶ و ۲۸/۱۸: رضای او را می خواهند.
یسبحون... یفترون.
۱( ۱۳ شب و روز تسبیح می کنند و سست نمی شوند.
۲ بسیاری را به آن اضلال میکند و بسیاری را به آن راه مینماید.
۳.
یفسد... الذماء.
۲ در آن افساد کند و خونها بریزد.
۴ دا آنجه می خواهد می کند.
۳ دا آنجه خواهد محو می گرداند و ثابت میدارد.
۸ روزی که از ساق کشف کرده شود و به سجود خوانده شود.
ان... آنا.
فسم اول این حدیث جزو احادیث نبوی بدین صورت در کتب حدیث آمده است: ان فی
الجسد مَضفةً اذا لت صل الحسد کله. و اذا فَدّتْ فد الحسذ کله, آلاوهی القلت. رلد.
بخاری, ایمان ۳۹. دارمی, بیو ع ۱. مسند احمدین حنبل, ج ۴. ص ۲۷۰. مسلم مساقات ۲۰. ابن
ماجه. فتن ۰۱۳ رسالة المسترشدین, ص ۰۱۱۰ تمام حدیث مطابق متن. در شمایل الاتقیاءء ص
۳ دیده می شود. تر جمه متن: به درستی که در تن آدمی باره گوشتی است و آن قلب است. ودر
قلب روح است» و در روح سر و در سر نهان. و من آن نهانم.
آوحی... غیرها.
ترجمه حدیث: خداوند تعالی به موسی وحی کرد: اگر رضای مرا خواهی با نفست دشمنی کن
که من خلقی نیافریدم که با من ستیزه کند غیر از او.
حدیث قدسی است که تمامش این است: «لایزال العبد یقرب ال بالنوافل حتی أحبه, فاذا
أحییته کنت له سمعا و بصرا وید ومزیدا. فبی یسمع, وبی ینطق, و بی یبطش, و بی یبصر)». رلد.
بخاری, رقاق ۳۸ مسند احمدین حنبل, ج ۶ ص ۲۵۶. جامع صغیر ص ۶۴. رسائل الجنید. ص
۳ زاد آخرت. ص ۸. الاصول من الکافی, ج ۴. ص ۲۴. کشف المحجوب. ص ۳۲۶: «تا به ما
شنود. و به مابیند. و به ما گوید».
کنت... آعرف.
حدیث قدسی است که تمامش این است: «قال داود (ع): یارب! لماذا خلقت الخلق؟ قال:
۳«
کنت... آعرف». عجلونی در کشف الخفاء. ج ۲. ص ۱۳۲. میگوید: ابن تیمیه گفته است که این
حدیث پیامبر نیست و برای آن سند صحیح و يا ضعیفی شناختهنشده. و زرکشی و ابن حجر در
اللالی و همچنین سیوطی و دیگران نیز از او بیر وی کردهاند. قاری گفته است: معنای حدیث
درست است زیر | مستفاد از گفته خداوند تعالی است که: «وما خلقت الجنْ والانس الالیعبدون».
یعنی - تا اینکه مرا بشناسند. همان طور که این عباس تفسیر کرده است. وایضاء رك. مدخل
السلوك. ص ۳۲. المقاصد الحسنه. ص ۳۲۷. الاسرار المرفوعه. ص ۷۳. تر جمه حدیث: من
گنجی مخفی بودم. خواستم شناخته شوم. پس خلق کردم تا شناخته گردم.
ترجمه حدیت: ای موسی با نفست دشمنی کن. باز هم دن شمنی کن.
احادیث نبوی
اتقوا... تعالی.
رك ترمدی, تفسیر سوره. ۶/۱۵ الجامع الصغیر. ص .٩ الر عایة لحقوق الّه. ص ۱۱۱.
الاص ول من الکافی. ج ۱. ص ۴۲۳. ترجمه حدیث: از فراست مومن بیرهیزید که او به نور خدا
می نگرد.
اختلاف... رحمة.
رك, کشف الخفاء, ج ۱. ص ۶۴. که وجوه مختلف این حدیث را آورده| ست. و الا سرار الم رفوعة.
ص ۸۴. ترجمه حدیت: اختلاف امت من رحمت است.
اذا... فامسکوا.
رك. جامع | سرار, ص ۱۲۶ و ۲۰۲. که به صو رت «اذابلغ الکلام الی اللّه فامسکوا», آن را حدیت
نبوی می شمارد. ایضاء رك زبدة الحقایق. ص .٩۳
اعدی... جنبيك.
رك. رسالةالمستر شدین, ص ۸۲. کنو زالحقایق, ج ۱ص ۳۲. کشف الخفاء . ج ۱. ص ۱۳۳ و
ج ۲. ص ۱۷۰. ترجمه حدیث: دشمنترین دشمنان تو نفس تو است که در میان دو بهلو یت جا
گرفته است.
آنا... یسقینی.
تمام حدیث چنین است: «نهی رسول اه (ص) عن الوصال . فقال رجل من المسلمین: فانک
یا رسول الته تواصل؟ قال رسول الم (ص): و آیکم مثلی؟ انی بیت بطعمنی رب ویستقینی». رد,
بخاری, صوم ۳۹. مسلم. صیام ۱۱. ترمذی, صوم ۶۱. دارمی, صوم ۱۴. مسند احمدین حنیل, ج ۲.
۳۰۴
ص ۲۳. ترجمه متن: من نزد پروردگارم شب می کنم. مرا می خو راند و می آشاماند.
ان... صورته.
رثك, المعجم المفهرس لا لفاظ الحدیت النبوی, ج ۲. ص ۷۱. تر جمه حدیث: خداوند آدم را به
شکل خودش خلق کرد.
آن... تراه.
رك, منازل السائر ین. ص ۶۰. صدمیدان. ص ۵۵:«خدای را برستی جنان که وی رامی بینی».
ان ... لسحرا.
رك. النهاية. ج ۱. ص ۱۷۴ ترجمهُ حدیث: به درستی که در سخن جادویی است.
تفکروا... ذاتد.
در نعمتهای خدا بیندیشید و در ذات خدا مينديشید. در کشف الا سرار» ج ۸ ص ۰ از این
عباس آمده است.
این کلام در اسرار التوحید. ص ۲۴۷, و احیاء علوم الدین. ج ۴ص ۵۶, و تمهیدات, ص ۴۷-
۴ و عوارف المعارف. ص ۰۱۳۲ حدیث نبوی شمر ده شده است. و خواجه عبداله انصاری در
سس
۳
امالی, ص ۵٩ و به تم او جامی در نفحات الانس, ص ۰۴۲ آن را از کلمات ابو القاسم نصر آبادی
دکر کردهاند. و سلمی هم در طبقات الصوفیه. ص ۴۴۸ آن را به صورت زیر از نصر آبادی ذکر
میکند: «جذبة من جذبات الحق تر بی علی أعمال القلین». و غجلونی نیز در کشف الخفاء ج ۰۱
ص ۳۳۲ بالفظ: «کذا اشتهر و لینظر حاله». آن راآورده است. و دررسالهة التجرید فی کلمة
التوحید احمد غزّالی. ص ۰۴۳ بدون ذکر نام قائل آن دیده میشود. ترجمه متن: جذیهای از
جدبات حق برابر اعمال مردمان است.
رك. کشف الخفاء. ج ص ۳۵۷ والا سر ارالمر فوعة. ص ۰۱۸۶ که آن را از سخنان ابوسعید
خراز میدانند. ترجمه حدیت: کارهای نيك نیکان, کارهای نایسند مقر بان شمرده می شود.
الخمر... الخبایت.
رك. کشف الخفاء. ص ۱. ص ۳۸۲. ترجمه حدیث: شراب ما در بلیدیها است.
خیر... أوسطها.
حدیث به صورت: «خیر الامور آوساطها» هم آمده است. رك. احادیت متنوی» ص 9 تر جمه
۳۰۵
متن: بهترین کار حد وسط آن است.
خیر... قرنی.
رك, المعجم المفهرس با لفاظ الحدیث نبوی» ج ۵ ص ۳۷۲ و الاسرار المرفوعة». ص
۳۷۱ تر جمه حدیث: بهترین زمانها زمان من است.
لنی... کلاب.
رك» احادیث مثتوی» ص ۲۱۶. تر جمه حدیث: دنیا مرداری است و طالب آن سگها هستند.
این جهان بر مثشال مردارست کرکسان گرد او هزار همزار
الدنیا... المومن.
تمام حدیث: الدّنیا سجن الموم و جَه لکافر. رك. الا سرارالمرفوعة» ص ۳۶۶. تر جمه متن:
دنیا زندان مومن است.
رأیت... صورة.
حدیت به صورت: «رآیت ربی لب المعر اج فی احسن صورة», در تمهیدات. ص ۸۵۰۸ و به
صورت: «آتانی ربی فی أحسن صورت». در النهاية. ج ۳..ص ۸ و الا حادیث القدسیة. ج ۰۱ ص
۸ دیده می شود. تر جمه متن: پر وردگارم رادر بهتر ین صورت دیدم. -و حدیث مطابق متن در
اللالی المصنوعة, ج ۱. ص ۱۲۰ دیده میشود.
رأیت ربی فی لیلة... الأخرین.
رگ الا حادیث القدسية, ج ۱. ص ۱۵۸ که گونههای مختلف این حدیث در آنجا آمده. تر جمه
حدیث: در شب معراج پر وردگارم را به صورت جوان بی موی فصیح با موهای مجعد دیدم. پس
دستهایش رابر كتفهايم گذاشت به طو ری که سردی انگشتانش را در سینهام احساس کردم. بس از
آن علم اولین و آخرین را فراگرفتم.
ریت ربی بوم... الآخرین.
تر جمه حدیت: پر وردگارم ۳ در روز کمینگاه به صورت بیر ی بس مهیب دیدم. بس پایش رایر
سینه ام زد, به طوری که آن ضر به را در کتفهايم احساس کردم. پس از آن علم اولین و اخرین را
فرآموش کردم.
رجعنا... الاگبر.
تمام حدیت: قیمتم خی مقدم . و قیمتم من الجهاد الأْصفر الی الجهادالهکير مجاهدة لعبد
هواه. رك, قوت القلوب. ج ۱.ص ۲۸۱. احیاء علومالدین, ج ۰۳ ص ۵۷ وج ۲.ص ۲۱۶. کشف
۳۰۶
الخفاء. ج ۱. ص ۴۲۴. الأسرارالمرفوعة. ص ۲۰۶. مجمع البحرین, ذیل «جهد». الجامع
الصغیر. ص ۲۲۷. کیمیای سعادت ص ۴۰۴: «و رسول (ع) صحابه راء چون از غزا بازآمدندی
گفتی: از جهاد کهین با جهاد مهین آمدیم. گفتند: آن چیست؟ گفت: جهاد نفس.»
رحم... العجایپ.
رك, المعجم المفهرس لٌلفاظ الحدیث النبوی, ج ۳. ص ۱۳۳٩ و زبدةالحقائق, ص ۶۸. تر جمة
متن: خداوند برادرم موسی را رحمت کند. اگر صبر می کرد هرآینه عجایب بسیاری از خضر
میدید.
سبحانك... معرفتك.
رك. جامع الأسراره ص ۶۳۳. تر جمه حدیث: پر وردگارا تو منّهی, ما حق معرفت تو را
السلام... الصالحین.
برای تفصیل این بحت. رك, مجموعه آنار فارسی احمد غزالی. چاپ دوم, ص ۲۴۴ و تعلیقات
مر بوط به این صفحه.
الشريعة... أحوالی.
قسمتی ازيك حدیث نبوی است که تمامش در جامع الاسرار, ص ۳۴۶ آمده است. و نیز رك,
الر سالة العلية. ص ۳۸۷. ترجمه متن: شریعت گفتار من است, و طر یقت کردار من, و حقیقت
احوال من.
الشريعة... ال المقصود.
ركك. الر سالة العليةء ص ۳۸۷. تر جمه حدیث: شر یعت همچون کشتی است. و طر یقت همچون
دریا, و حقیقت گوهر است. کسی که خواستار گوهر است. باید سوار کشتی شود و در دریا شنا
کند. تا به گوهر برسد. و کسی که اين ترتیب را ترك کند به گوهر (مقصود) نمیرسد.
صدق... باللهب. ۱ ی مر
اشاره است به حدیث: «انالّه تعالی جرب عبذه بالبلاء کسایجرب احدکم ذهبه
بالثار فمنهم من بخرج کالذهب الابر یز لایر بد. ومنهم دون دلك. و منهم من خر ج اسودمحتر قا».
رك. احیاء علومالدین. ۴ . اتحاف السادةالمتقین, ۵۲۳/۵. و در حاشیه عبداللطیف بدین
صورت ذکر شده است: «البلاء للولاء کما اللهب للذهب» مولوی نیز در ترجمه این حدیث آورده
است-:
دوست همچون زر بلا چون آتش است زر خالص در دل آتش خوش است
(احادیث مننوی» ص ۵۴)
الصلاه... المومنین.
نماز معراج مومنان است. رك. کشف الاسراره ج ۲. ص ۶۷۶.
۰
طالب... آمیر.
ترجمه متن: طالب دنیا بست است. وطالب آخرت اجیر است. طالب خداوند امیر است.
العقل... الباطل.
رك. الانسان الکامل. ص ۴۴۴. ترجمه: عقل نوری است در قلب که تمییز بین حق و باطل
می کند.
علماء... اسرائیل.
رك. کشف الخفاء, ج ۲. ص ۶۴. ترجمه حدیث: دانشمندان امت من همانند انبیای
بنی اسر ائیلند.
فاستعدللبلاء للفقر.
آماده بلا باش, آماده فقر باش. اين کلام پيامبر با حکایت همراهش, در شرح تعرف. ص
۵ دیده میشود.
الفقر... الأنبیاء.
رك, مجمع البحرین ذیل ماده «فقر». الز سالة ال ص ۱۸۴ و تعلیقات ص ۳۸۷. کشف
الخفاء. ذیل شماره ۱۸۳۵ الأسرار المرفوعة. ص ۲۵۵, که هردو کتاب اخیر آن را موضو ع
میشمارند. ترجمه متن: فقر فخر من است و به آن بر سایر پیامبران افتخار میکنم.
فقبه... عابد.
رك. الا سرار المرفوعة. ص ۲۷۱. کشف الخفاء» ج ۲. ص ۸۸. تر جمه حدیث: يك فقیه از هزار
عابد بررشیطان سخت تر است.
القلب... ال
عجلونی در کشف الخفاء. ج ۲. ص ۱۰۰ از قول صغانی می آورد که این حدیث موضو ع
است. جامع الاسرار. ص ۵۵۷. تمهیدات. ص ۲۴ و ۱۴۷.
القلوب... آصفاها.
رك, احیاء علومالدین. ج ۲. ص ۱۵۴. جامع صغی. ص ۸۵. لطایف الا شارات, ج ۶, ص ۰۲۴
۳۰۸
کشف الا سرا ج ۶ص ۳۷۰: «قلبها ظرفهای خدا هستند درروی زمین, و دوست ترین نزد خداء
دلی است که صافی تر و نازك تر باشد». و در رسالة المسترشدین, ص ۰۱۸۲و تر جمه احیاء
علومالدین. ج ۳. ص ۳۴ از علی بن ابی طالب آمده است.
القناعة... یفنی.
رك. کنو زالحقائق ص .٩۳ و به صورت: «القناعة مال لاینفد», در شر ح فارسی شهاب الا خبار
شماره ۵۵, آمده است. تر جمه متن: قناعت گنجی است که فانی نمی شود.
لی... وقت.
حدیث به گو نههای مختلف آمده است. از آن جمله: «لی مع الّه وقت لا یسعنی فیه ملك مقرب
ولانبن مرسل». رك, المقاصد الحستة. ص ۳۵۶. شرح تعزف, ج ۲, ص ۵۲. کشف المحجوب,
ص ۳۶۵. و در اللمع. ص ۰۱۱۵ به گونهای دیگر. و در رساله قشیری, ص ۴۵ به گونهای دیگر.
سخاوی در مقاصد الحسنة, ص ۳۵۶, می گوید که این حدیث را صوفیه زیاد روایت می کنند. ایضاء
رك. کشف الخفاء» ج ۲. ص ۱۷۳.
المعرفة... مالی.
دنبالهٌ حدیئی است که ابتدای آن: «الشر يعة آقوالی - الخ» بود, و گذشت.
من... ذ کره.
رك, نامههای عین القضات. ج ۱. ص ۰۴۸ تمهیدات ص ۲۴ و ۱۳۷. تذکرة الاولیاء ص ۸۶.
التصفیة. ص ۳۹ شرح منازل السالرین» ج ۱ ص ۹۵. تر جمه حدیث: هر که جیزی را دوست
دارد ذکر او زیاد کند.
من... مقتا.
هر که دانش را توشه خود کند و عمل و برهیزگاری راتوشه نکند. از خدا توشه نخواهد گرفت
مگر دوری و نفرت.
من... الحق .
رك. کنوزالحفائق. ج ۲. ص ۱۰۵ امالی صدوق. ص ۶۴. کشف الخفاء. ج ۲. ص ۲۵۰
تر جمه حدیث: هر که مرا در خواب بیند حق را دیده است. صورت دیگر حدیت جنین است: من
رآنی فی المنام. فقد رآنی, فان الشیطان لایتمثل بی. و صورت دیگر حدیث: من رآنی فیالمنام فقد
رأنی حقا.
منه... بعود.
تمام حدیث: قال رسول اقّه (ص): «منه بدا و الیه یعود. منه خرج والیه یعود». رگ. کشف
الأسرار ج ۲ص ۶۰۴ اللالی المصنوعة, ج ۱. ص ۶. شر ح شطحیات. ص ۲۲. ابو نعیم در حلية
الاأولیاء». ج ۱۰.ص ۲۶۳ از قول جنید می آورد که او گفته است: «ولکنه من حق بدا و الی الحق
یعود». ترجمه حدیث: از خدا آغاز می شود و به او برمی گردد.
موتوا.. تموتوا.
رك, الا سرارالمرفوعة. ص ۳۶۳, که آن را کلام صو فیه میداند نه حدیت. تر جمه حدیث: قبل
از آنکه بمیر ید. بمیرید. یعنی قبل از موت اضطراری به موت ارادی بمیر ید.
المزمن... الدارین.
مومن زنده دو حهان است.
نعم... البان.
بهتر ین روغن. روغن درخت بان است. رك لغتنامه دیل «بان». که وجوه مختلف این درخت را
ذکر می کند.
الورد... جبریل.
رك. الاسرارالمر فوعة. ص ۰.۱۳۵ ۳۷۷: «الوردالابیض خلق من عرقی لبلة المعراج .
والوردالاحمر خلق من عُرق جبرئیل, والورد الأأصفر من عرق الب اق». که این حدیث را موضوع
میشمارد. ترجمةٌ حدیث متن: گل از عرق جبرئیل است.
الهوی... الالهة.
هوی نزد بروردگار دشمن ترین خدایان است.
سخنان بزرگان به عربی
الارادة... الارادة.
کلام مشایخ است. رك, رساله قشیریه, ص ۴۳۴. ترجمه متن: اراده. ترك اراده -یعنی: عادت
است.
الهی... الخلق.
کلام داود پيامبر است. ترجمه: پروردگارا خلق را برای چه آفر یدی؟
آنا... بسنتین.
سخن ابوالحسن خرقانی عارف متوفای ۴۲۵ ه. رك. تمهیدات» ص ۱۲۹. لمعات. ص ۳۳.
ترجمه: من از پر وردگارم به دوسال کوچکترم.
آناالحق.
سخن منقول از حلاج که در همه کتب صوفیه به چشم می خورد.
آنا... العالم.
ترجمه: فاعل در عالم منم.
آنا... الارضون.
از سخنان منسوب به علی بن ابی طالب که اصلی ندارد و ضمن «خطبةالبیان» او آمده است.
رك. جامع الشتات, ص ۶ من نقطهُ بای بسم الّه هستم (به عقیده متخضصان خط عر بی» در
زمان علی بن ابی طالب هنو ز خط عربی نقطهگذاری نشده بود. به علاوه. این جمله در مصادر از
شبلی نقل شده است. رك. تمهیدات. ص ۱۱۴ ) و من قرب خدا هستم که در او تقصیر کردید
(مأخوذ از قرآن. ۵۶/۳۹), من قلمم. من لوح محفوظم. من عرشم. و منم کرسی. و من هفت
۳
آسمان و زمینم. رك. مشارق انوار الیفین. ص ۰۲۱ ۱۵۹. مجمعالبحرین. ج ۲. ص ۲۷.
آنه.... البدنية.
تر جمه: آنچه از سود و زیان و تکمیل هیئت بدن مر بوط به معر فت نفس می شود علم فقه است.
انی... السماوی.
ترجمه: من به سوی پدرم و پدر شما که آسمانی است میروم. رك: انجیل یو حناء بند ۰۱۳ باب
5
خاقانی:
تعالی... کبیرا.
ترجمه: خداوند بلندمرتبه از این (بهتان) خیلی برکنار است.
تعالی... الانداد.
ترجمه: خدا از شبیه و ضد و مانند و مثل منزه است.
التقدین التوحید... ضل.
تقدیر. توحید, دریای ژرفی است که هر که در او فر ورفت گمراه شد.
حتی... بالعباء.
ترجمه: گلیمی به خود گرفت. اشاره است به حکایت ابو بکر صدیق که يك بار, تمام مال خود را
ایثارکرد. رك. رسائل جوانمردان. ص ۱۸۰: «دیگر فتوت به جان. امیر المومنین ابو بکر را بود.
آنك روز غاریای در دهان مار نهاد, و چندین نو بت زخم مار بخورد و حرکت نکرد مبادا که بهتر ین
خلق بیدار شود. و فتوت مالی داشت. که روز ایثار. هشتاد هزار دینار داشت. به يك بار بیاورد. و
گلیمی در دوش گرفت. بیغامبر (ص) گفت: از برای عیال جه گذاشتی؟ گفت: خدا و رسول خدا
را.» کشف الاأسرار ج ۶ ص ۰۴۱۰ ترمذی, مناقب ۱۶. اللمم ص ۰۴۰۰ حلیةالاولیا». ج ۱ص
۳۲ محاضرات الادباء ج ۱ص ۰۹۶ کشف المحجوب. ص ۰۴۰۶ شر ح شطحیات. ص ۲۶۲.
طبقات شعرانی» ج ۱. ص ۱۰۵.
خذ... کدر.
ترجمه: آنجه صافی است بگیر و تیره را بنه.
الدلیل... السبیل.
اول راهنما, بعد بهراه رفتن.
۳
سبحان... الوصال.
منزه است بر وردگاری که يك مرتبه بر ای دوستانش به قبض و انفصال تجلی کرد. و يك مر تبه به
بسط و فیض و وصال.
سبحانی... شأنی.
منزهم من» جه قدر شأنم بزرگ است. سخن معر وف بایزید که در تمام کتب صوفیه به جشم
می خورد. از آن جمله رك. النور من کلمات ابی طیفور ص ۱۱۱.
سخن عايشه است. رك. کشف الأسرار ج ۷ ص ۱۷۰. و سخن شافعی است. رك: ترجمه
احیاءعلوم الدین. ج ۸. ص ۸۰۱. و در شمایل الاتقیاء ص ۳۴۶ حدیث پیامبر آمده است.
ترجمه: شعر سخن است. خوبش خوب است و بدش بد.
الصوفی... وقته.
سخن بزرگان است. رك , کشف السرار, ج ۱۰.ص ۴۳۲. ترجمه: صوفی ابن الوقت است.
مولوی:
صوفی این الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
الطریق ... الائنین.
ترجمه: راه (مستقیم) بین دو طرف (افراط و تفریبط) است.
الفقه... العامل.
ترجمه: فقه عبارت است از علم مشروع متقن و عمل به آن. و فقیه عالم عامل را گویند.
الفقبه... الفقه.
ترجمه: فقیه کسی است که صاحب علم فقه باشد.
فی... العارفون.
,
ترجمه: مسئله اختیار مرا کشت. جون که تقدیر بر تدبیر خنده می زند.
کاختفاء... الشمس.
ترجمه: مانند پنهان شدن نور ستارگان هنگام پیداشدن خورشید.
۳۳
الکلام... المتکلم.
ترجمه: سخن, صفت گوینده است.
الکلام... اذن.
ترجمه: سخن فصیح آن است که بی اجازه در گوش داخل شود.
کلام... الکلام.
رك, امتال و حکم, ص ۱۲۲۴: گفتار پادشاهان پادشاه گفتارها است.
کن.... الاستقامة.
در متن کتاب. این کلام از جنید آمده است. اما در رساله قشیری. ص ۴۴۱ از ابوعلی
جرجانی. و همجنین در شمایل الا تقیای ص ۲۱۳. تر جمه: طالب استقامت باش نه صاحبکر امت.
چون که نفس از تو کرامت می طلبد. و یروردگار استقامت.
لا... اره.
کلام علی بن ابی طالب است. رك, تمهیدات. ص ۲۵۷. تر جمه: اگر پروردگارم را نبینم او را
هرگز عبادت نمی کنم.
ل۷... فاعبدونی.
به گفته متن, کلام بایزید است. ترجمه: خدایی جز من نیست, مرا بیر ستید.
لا ... بالفناء.
ترجمه: بقا حاصل نمیشود مگر بعد از فنا.
لان... عزیز,
ترجمه:چون که توفیق چیز گرانبهایی است و آن را جز به بنده عزیز نمیدهند. .
لا... اله.
ترجمه: خدا را جر خدا نمی بیند و نمیشنابد.
جملهٌ «لایعرف الّه ال الّه» در شکوی الغریب. صی ۰۳۴ از جنید آمده است. و در فتوحات مکیه. ج
۲ ص ۲۹۸. از ابوسعید خر از.
لم... القیوم.
ترجمه: جز زنده بایدار باقی نمیماند.
لیس ... بالعبودية.
سخن ابو بکر وراق است. رك. تمهیدات, ص ۰۲۶۲ ۲۷۵. اشعةاللمعات» ص ۰۱۱۳ تر جمه:
۳
بین من و پر وردگارم فرقی نیست جز اینکه من در عبودیت بیشی گر فتم.
لیس ... الله.
سخن حلاج و یا ابوسعید ابوالخیر است. رلك, اسرارالتوحید. ص ۸۱۶. تر جمه: در جامة من
جز خدا نیست.
ها.... الرباب.
سخن فرشتگان است خطاب بهموسی در کوه طور. رك. کشف لاسرا ج ۳. ص ۷۲۶.
مرصادالعیاد. ص ۲۸. شر ح شطحیات. ص ۲۱۱. ترجمه: خاك را با بروردگار جه کار؟.
المجاز... الحقيقة.
ترجمه: مجاز پل حقیقت است.
المحدث... آثر.
سخن جنید است. رك نقدالنصوص فی شر ح نقش الفصوص. ص ۱۵۱. لمعات» ص ۳۶.
ترجمه: چون حادث با قدیم مقرون گردد اثری از وی نماند.
المحظورات... الضرورات.
يك قاعده فقهی است. ترجمه: در وقت ضرورات محظورات مباح میشود.
من... کذاب.
ترجمه: هر که ادعای دوستی خدا را کرد و از حرام دوری نکند او دروغگو است.
من... بالبقاء.
ترجمه: هر که خویشتن را به فنا شناخت. به تحقیق بروردگارش را به بقا شناخت.
یا... الیدین.
باسط یکی از نامهای خداوند است. ترجمه: ای روزی دهنده باسخاوت.
یا... نجوی.
ترجمه: ای یار هر رازی.
ترجمه: ای آسان کننده هر سختی.
اشعار عربی
الا... زایل.
بیت از لبید بن ربیعه عامری شاعر متوفای ۴۱ ه. ترجمه بیت درذیل آن, در متن آمده است.
آه... آیاته.
ترجمه: آه از عشق و حالات آن / قلبم را به گرمیهاش آتش زده است. چشم غیر تو را نگاه
نکرد / سوگند به خدا و آیاتش.
جمالك... ساتر.
بیت در جامع الأسرار. ص ۰۱۵۲ ۶۶۶ و شرح گلشن راز. ص ۵۵۳ دیده می شود. تر جمه:
جمال تو در همه حقایق (موجودات) ساری است / و جز جلال تو آن را نیوشانده است.
شراب... سراب.
بیت در کشفالاسرار, ج ۷. ص ۱۲۶ دیده میشود. ترجمه: شراب محبت بهتر ین شراب
است / و هر شرابی جز آن سراب است.
نهاية... تفریق.
ترجمه: نهایت این امر توحید پر وردگار ما است / و ماقبل ان در حضرت جمع تفریق است.
وکان... الخبر.
بیت از عبدالله بن معترْ شاعر و خلیفه عباسی (متوفای ۶ مه است که روز بعد از
خلیفه شدنش, اورا خفه کردند. ترجمه: از آنجه بود من ذکر کننده نبودم / بس. گمان خیر ببر. و از
خبر سوال مکن.
مصراعها
آشهی... العذارا.
ترجمه: محبوب تر و شیرین تر است برای ما از بوسه دوشیزگان.
اطفأً... الصبح.
ترجمه: چراغ را خاموش کن که به تحفیق صبح دمید.
آلا... ناولها.
ترجمه: ای ساقی جام شراب را به گردش دراور و به ما بده.
لقد... کالسحر.
تر جمه مصراع درذیل آن در متن آمده است.
بر جمه: هر وقت کسی را که دوست میداری و به او رسیدی دئیا را بنه و تر کش کن.
وجود... ذنب.
تمام بیت جنین است:
فقلت و ما آذنبث قالت مجيبة. وود دنب لایقاسْ به ذنب
گفتم: چهدورم از تو چه مارا گناه نیست گفتا: کههست هستی تو بدترین گناه
ترجمه: گفتم: مر ا گناهی نباشد, جواب گفت: وجودتو خود گناهی است که هیچ گناهی با آن بر ابری
نکند. بیت در کشف المحجوب: ص ۳۸۹ دید ه می شود.
هات... السکارا.
بر جمه: شراب بامدادی را بیأور. و ای گر وه مستان بیدار شو ید.
یا... الوقوف.
ترجمه: ای جوب درخت بان این ایستادن از حیست.
امثال
آخر... الکی.
ترجمه: آخرین علاج داغ کردن است. کی: آهن تافتهای است که بر بعضی جراحات نهند.
الخانن خائف.
ترجمه: خیانت کننده هر اسان باشد.
لکل... لد
از پرای هر امر تازهای لذتی است.
لیس. . قریة
ترجمه: بشت (آن طرف) آبادان دهی نیست رك. مجمع الا مال. ج۲. صس۲۵۷. آثارالبلاده ص
۹ «و انماقالوا: لیس وراء عبادان قرية, لآن وراءها بحرآ». محاضرات الادبا». ج ۳ ص ۳۶۹.
و قال الخوارزمی: ۱
ابوسعد له توب نفیس ولکن تحت ذاك الشوب عریسه
فان جاوت کسوته الیسه فلیس وراء عبادان قسریه
عرب» آبادان را. عبادان می نو یسد.
مسو جهر ی: ۱
از فراز همت او نیست جای نیست زان سوتر ز عبادان دهی
نظامی: ۱
بختم از دور گفت کای نادان لیس فربه4 وراء عبادان
کمال اسماعیل:
۳
صدر عمار و مجد عبادان قریه من وراء عبادان
آیات قرآنی
آدعواربکم تضرّ عا و خفية انه لایحبٍ المعتدین. ۱۷
اذهب الی فر عون انه طفی. ۱۷۳۱۸
اصلها ثابت و فرعها فی السماء. .۷
فآمنو مکر اه فلا یأمن مکر اه الاالقوم الخاسر ون. ۱۵۵
آفر آیت من اتخذالهه هواه. ۴ 7۱۹
آفمن زین له سوء عمله فر آه حسنافان اه یضل من یشاء و بهدی من یشاء فلا ندهب علیهم
حسر ات آن الّه علیم بمایصنعو ن. ۱۵۵
ألاالی انته تصیر الاأمور. ۱۸۲
آلم. ۸۹
الم نشر ح لك صدرك. ۱۰۷
ان انله لفنی عن العالمین. ۸۴
انظر وا. ۷۳
انك لاتهدی من آحببت ولکن الّه بهدی من یشاء. ۱۹۸
ان هدالشیء عحاب. ۳۰۴
انه علیم بذات الصدور. ۲۸۹
آن هی الا فتنتك. ۱۹۹
اهدنا الصر اط المستقیم. ۱۷۱
اياك نعبد و ایاك نستعین. ۱۷۱
اینماتو لا تم وجهاله. ۳ ۱۵
تبارك اسم ر يك ذی الجلال والا کر ام. ۱۱
تجر ی من تحتها الا نهار. ۱۳۳
۳۳۰
تریدون عرض الدنیا.
جعل الظلمات والنور.
حتی تعلمواما تقو لون.
خذوه فعلوه ثم الجحیم صلوه نم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه.
خلق الموت والحياة.
ذوالقوة المتین
زین للناس حب الشهوات من النساء والبنین والقناطیر المقنطرة من الذهب و الفضة.
سنستدرجهم من حیث لاایعلمون.
شهد لته
عند ر بهم.
فاذا حبالهم و عصیهم یخیّل الیه من سحرهم انها تسعی.
فلله الححة البا لغة.
فلنحیینه حیاة طيبة.
قل آن کنتم تحبون الّه فاتبعونی یحبیکم اله.
کلا لا وزر.
کل نقس دائفة الموت.
لبنا خالصا سائغا للشار بین.
لکیلاتأسوا علی مافاتکم ولاتفر حوا بما آتاکم.
لن تر انی.
لن تنالوا البر حی تنفقوا.
لیتفقهوافی الدین و لینذروا قومهم.
لیس علی الاعمی حر ج.
لیس للانسان الا ماسعی.
لیلة القدر خیر من ألف شهر.
۶۸
۱۱
۱۸
۱۲ ۰
۱۱
۳۸۹
۳۵۹
۱۵۵
۱۰
٩۹۸
۱۵۷
۱۳۱
۱۱۶۸۸۹۸
۱۶۷
۳۱
۳۱
۱۶۵
۱۱۴
۱۸۹
۷۶
۱۵۰
۳۰۹
۲
۱۳۴
۱۳۳
متلهم فی التوراة و منلهم فی الانجیل کزرع اخرج شطاه فأزره فاستو ی علی سوفه
مرج البحرین یلتقیان... یخر ج منهما اللولو والمر جان.
من یشتر ی لهوالحدیث
نارالته المو قدة التی تطلع علی الافندة.
۱۳
۱۶۹
۳
۳۵
(۵ ۶
۱۰۲
و اذل یهتدوا به فسیقولون هذا افك قدیم.
واعتصموا بحبل الله جمیعا.
واغضض من صوتك ان نکر لأْصوات لصوت الحمیر.
والیه یر جع الأمر کل
وان الی ربك المنتهی.
وان جندنالهم الفالبون. ,
و ان هذا صر اطی مستقیما فاتبعوه.
وجعل لکم السمع والاًبصار والافندة قلیلا ماتشکر ون.
والسابقون السابقون, اولنك المقر بون.
وسقاهم ربهم شراباطهورا.
والشعراء یتبعهم الغاون... الا لین آمنوا و علموا الصالحات.
وطهر بیتی للطانفین
وقل جاءالحق و زهق الباطل.
وقلیل من عبادی الشکور.
ولا آقسم بالنفس اللوامة.
ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل اقهآموات بل آحیاه.
ولاتلق | بأیدیکم الی التهلكة.
ولکل وجهة هومولیها.
وله المشرق والمغرب فأینما تولو فتم وجهانه
وما خلقت الجنْ والانس الالیعبدون.
وما علی الر سول الا البلاغ.
وما قدرالله حق قدره.
وما کنا لتهتدی لولا ان هدینا لّه.
ومن ارادالاخرة و سعی لها. "
و...من... نهی النفس عن الهوی فان الجنةهی المأوی.
ومن یضلل فلن تجد له و لیا مرشدا.
و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك.
و نفخت فیه من روحی.
وهو معکم این ماکنتم.
هوالذی جعل الشمس ضیاء.
ی تفس المطمنة ارجعی الی ربك راضية مررضية
يا لیت قومی یعلمون.
۱ ۱ ۰۰ ۰
۱۵۱
۱۹۱
۴۱ ۰
۱۹۸
٩۱2۰۰
۱۹۸
۶۸
۱۹ ۱
۱۳
۱۳۹
۳۳
یا موسی اذهب آنت و أخول فقولا له فولا لینا لعله یتذ کر ویخشی.
یحبهم ویحبوند.
بر بدون وجهه. ۱
یسبحون اللیل والنهار لایفتر ون
یصضل به کثیر | ویهدی به کثیر ا.
بفسد فیها و یسفك الدماء.
یفعل الّه ما یشاء.
یمحو اللّه ما یشاء و یثبت.
یوم یکشف عن ساق ویدعون الی السجود.
۱۷۳
"-- ۵۰
۶۸
۱۱
۱۳
۱۲۱
۱۸
۱۹۵
۱۱۷
وفی السَرٌ الخفی, وفی الخفی أنا.
۱۳
آوحی الّه تعالی الی موسی: ان آردت رضائی فخالف نفسك فانی لم أخلق خلفا
ینا زعنی غیرها.
بی یسمع وبی پیصر وبی ینطق: ۳
کنت کنزا مخفیا فاحببت آن اعرف فخلقت الخلق لان اعرف.
یاموسی عادنفسك ثم عاد نفسك.
احادیث نبوی
اتقوا من فراسة المومن فانه ینظر بنو راقه تعالی.
اختلاف أمتی رحمة.
اعدی عدوك التی بین جنبيك.
نا آبیت عندربی یطعمنی ویسقینی.
ان اه خلق آدم علی صورته.
ان تعبدالّه کانك تر اه.
ان من البیان لسحرا.
البلاء للولاء کما اللهب للذهب.
جذية من جذبات الحق توازی عمل الثقلین.
حسنات الابرار سیئات المقر بین.
۱۸۷ ۴۸
۱۱۳
۱۳
۱۶۷
و(ه
۱۶۸
۱
۱۳۲
خیرالامور اوسطها.
خیرالقر ون فرنی.
الدنیا جيفة وطالبها کلاب.
الدنیا سجن المومن.
رأیت ربی فی حسن صورة.
۱۳۳
۱۳۲۸
۱۷۹۶
۱۹
رأیت ری فی للة لمعراج علی صورة آمردشاب فصیح ذاقطط. فوضع یدیه علی کنفی
فوجدت برد آنامله فی صدری فعلمت بها علم الأولین و الاخرین.
۹ «- ۹
رأیت ربی یوم المرصاد علی صورة شیخ آهیب فطرب رجله فی صدری فوجدت حتی
ضر به فی کتفی فنسیت بها علم الاولین و الاخرین.
رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الا کبر.
رحم اه خی موسی لوصبرمع الخضر لرأی کثیر امن العجانب.
سبحانك ما عر فناك حق معر فتك.
لشریعة أَقوالی و الطر يقة آفعالی و الحقيقة آحو الی.
الشر يعة کالسفينة, والطر يقة کالبحی, والحقيقة کالذر.
الصلاة معراج المزمنین.
طالب الدنیا حقیر. طالب العقبی آجیر, طالب المولی آمیر.
علماء متی کانبیاء بنی اسر ائیل.
فاستعد للبلاء.
فاستعد للفقر .
الفقر فخری وبه آفتخر علی سائر الا نبیاء.
فقیه واحد أشد علی الشیطان من آلف عابد.
قلب الممن عرش له
القناعة کنز لایفنی.
لی مع الّه وقت.
المعر فةراس مالی.
من أَحب شیا آکثر ذکره.
من ازداد علما ولم یزددعملا و ورعالم یزد له من الّه الا بعدا و مقتا.
من رآنی فقد رأی الحق.
منه بدا والبه بعود.
مو توا قبل آن تمو توا.
المومن حی فی الدارین.
۹۰4۹
۱۸۷۹۱
۱۸۱
٩۱۰۰
۱۰۶
۱ ۶
۱۳۱
۱۷۰۶۸
۱۴۰
۱۶۷
۱۶۷
۱۴۹
۳۹
۱۶۰۰۱۰۶ ۹
۱۶۲
۱ ۱ ۰۹
۱۷۳
۱۶۷
۱۴۹
۷۹
2۱۰۵۸
۱۷۵ ۷۰ ۳۵۲
۹۸
۳۲۳
نعم الذهن البان. ۲۰۸
الوردالا بیض من عرق جبر ثیل. ۲۴۱
الهو ی عنداته آبغض من جمیم الالهة. 1۹۹
يك درم که ظالم به ظلم بگیرد ثواب آن بهتر است از سه هزار درم که بنده به رضای خود
به صد فه بدهد. ۱۴۰
سخنان بزر کان به فارسی
آه از این علم نا آموخته, گاه در آن غرقم و گاه در آن سوخته. (عبدالله انصاری) ۱۴۸
هر جا که خواهی معتکف توانی بود. (ابو بکر واسطی) 7۹
الّه و بس, وماسواه هوس, و انقطاع النفس. (ابوسعید ابی الخیر ) ۱۹۶
الهی جلال عرّت تو جای اشارت نگذاشت, محو واثبات تو راه اضافت برداشت. از آن من
کاست و از خود می اف ود. تا به خر همان شد که اول بود. ( (عبدالله انصاری) ۱۹۵
الهی وسیله به تو هم تویی. اگر کسی تو را به طلب یافت. من طلب از : تو یافتم. (عبدالله
انصاری) ۱۹۷
الهی هرگاهبه خود نگرم گویم از من زارتر کیست, و چون به تو نگرم گویم از من
بزرگوارتر کیست. (عبدالله انصاری) ۷۶
ای فر زند! ولوله عشق, وطنطنه محبت. و نعرههای شوق انگیز, و صیحههای دردامیز, وجد
وتواجد ورقص ورقاصی .همه در مقامات ظل است. (مجدد الف ثانی) ۱۳۷
بدایت ارادت آن است که به ایمان و کفر نستیزی, و مذهبی بر مذهبی نگزینی. و میان هفتاد و
(عین القضات همدانی) ۱۷۹
تقوای عوام دورشدن است به تن از لوت گناه. و تقوای خواص اجتناب است به سر
ازمشاهده ماسوی الّه (قشیری) ۱۹۶
دنیا و آخرت هردو حجاب و قاطعان راهاند. وهذان حرامان علی اهل الله. (سلمی) ۹۶
سگ در مزبله افکنده به که صوفی بر اکنده. (عبدالله انصاری) ۱۶
شیطان دو است. یکی شیطان صوری و دیگری شیطان معنوی. شیطان صوری ابلیس
متقی را جهارنشان است: حفظ حدود. و بدل مجهود. و وفای به عهد. و قناعت به
موجود. (نصر آبادی) ۱۹۶
هفتاد سال آتش نارالقه الموقدة التی تطلع علی الافئدة در باطن ما زدند تا نام و نشان
۳۳۵
ما همه بسوخت., ناگاه شرری از مقرعه أناالحق برون جست و در آن سوخته افتاد. تا حق ماند
ویس. (حلاج) ۱۸۵
سخنان بزرگان به عربی
صفحه
اذابلغ الکلام الی التقدیر فامسکوا. 1۲
الارادة تر ك الارادة. ۱۸۰
الهی لمادا خلقت الخلق؟ (داود بیامیر ). ۱
نا قل من ربی بسنتین. ۷۹
آناالحق (حلاج). ۷ ۱۸۹
آناالفاعل فی العالم. ۷۹
آنا نقطة باء بسم انله, و آنا جنب الته الذی فرّطتم فیه وأناالقلم. و آنااللوح المحفوظ و
۱ آناالعرش, و آناالکرسی, و آناالسموات السّبع والأرضون. (علی بن ابی طالب) ۱۹
ان من البیان کسحر. ۳۳۸
انه مایتعلق با لفقه معر فة اللفس مالها وما علیها من تکمیل الهيتة البدنية ( ابو حنیفه) ۱۳۹
انی ذاهب الی آبی و آبیکم السماوی. (عیسی بن مر یم) .۷
تعالی له عن ذلك علوا کبیر | ۷۵ ۸۴
تفکر وا فی آلائه ولا تفکر وا فی ذانه ۱۹۴
التقدیر بحر عمیق .من غمس فیه فقد ضل. ۹۲ ۱.۶
التوحید اسقاط الاضافات. ۸۳
التوحید بحر عمیق. ومن غمس فیه فقد ضل. ۷۵
الیل تم السبیل. ۱۴
سبحا نما أعظم شانی ( بایزید). ۷ -
سبحان من تجلی لاحبانه مرة بالقبض والانفصال. ومرة بالبسط و الفیض والوصال. ۱۳۷
الشعر کلام. حسنه حسن, و قبیحه قبیح. (عايشه شافعی). ۴۵
الصوفيْ ابن وقته. ۶۱
الطریق بین الاننین. ۱۹۵
العقل تور فی القلب یفرق بین الحق و الباطل. ۱۳۳
الفقة هو علم المشر وع بصفة الاتقان مم اتصال العمل به. والفقیه هوالعالم العامل.
(فخرالاسلام). ۱۳۹
الفقیه من له الفقه. ۱۳۹
۳۳۳
في السمة لامج کته ول یلق تون
9
الکلام الفصیح هو مایدخل الاذن بلاادن.
کلام اللو ملو کلام
بطلی متا الا ستقامت. نی 7
لاأعبد ربامالم آره.
لااله الا آن فاعبدونی. (بایزید)
لا توجد البقاء الا بالفناء.
لان التوفیق شی ء عزیز لا بعطیه الا لعبد عزیز.
لم ی ال الحی الفیوم
تِ
لیس بینی و بین ربی فرق الا انی تقذمت بالعبودية.
لیس فی جبتی سوی الله.
ماللتراب ورب الارباب
المحاز قنطر ة الحقيقة.
المحدث اذا قورن بالقدیم لم یبق له آثر.
المحظو رات تیح ند اضر ورات.
می عرف نفسه بالفناء فقد عرف ربه بالبقاء
با پاسط الیدین.
یامیشر کل عسیر.
اشعار عربی ر
الاکل شیء ماسوی اه باطل
آه من المسشسيق و حللاسه
مانظر العین الی غخبيرك
ار
بالته
5
۱۷۵۵۰
(لبید) ۷۳
2
۸۵
۳۳۷
جمالك فی کل الحقائق سایر ولیس له الا جلالك ساتر
۱
شراب المحبة خیرالشراب و کل شراب سواه سراب
۱۳۵
نهاية هذاالامر توحید ربنا وما قبله فی حضرة الجمع تفریق
۳۳
و کان ما کان معا لست آذکره . فظنْ خیرا و لاتسأل عن الخبر
(عبدالله بن معتز) ۴۰
۱ مصراعها
اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا. (حافظ) ۱۷۷۷۰
اطفًالسراج فقد طلع الصبح. ۱۳۰
افتتح یا مفتح الأًبواب ۱۸۳
الایاآیهاالساقی آدر کأساوناولها. (حافظ) ۷۹
لد لبست لتوحید نظما کا لسحر. ۲۳۸
متی ماتلق من تهو ی دع الذنیا و أهلیها. (حافظ) ۹۷
وجودك ذنب لایقاس به ذنب. ۱۳۶۵۷۱
هات الصبو ح هیوا یا آها السکارا. (حافظ) ۷۶
یا قضیب البان ما هذاالوقوف. (سعدی) ۳۴۰
امنال
آخرالدواء الکی. ۷۶
الخائن خائف. ۱۹۴
لکل جدید لذة. ۳۹۱
لیس وراء عبادان قر ية. ۳
اصطلاحات
آب: ۰۶۵ ۲۰۱ ابر: ۶۷ ۲۰۳
آب حیوان: ۴. ۲۰۱ ابرار: ۶۷
آب خضر: ۴ ۲۰۱ ابرو: ۶ ٩ ۶۷ ۲۸۸۰۲۰۳
آب زندگانی: ۴ ۲۰۱ ابر وان: ۶۷
آتش: ۶۵, ۲۰۱ ابر وی خفته: ۶۷
آتش پرست: ۲۰۱ ابواب: ۲۷
آخرت: ۶۵ اتصال: ۲۷
آز: ۶۵ اجفان: ۲۰۳
آزادی: ۶۵ احدیت: ۶۷
آسمان: ۶۵ ۲۰۱ احسان: ۲۷ ۶۷
آشفته روزگار: ۲۰۱ احوال: ۲۷
افتاب: ۶۵ ۲۰۲ اخبات: ۲۷
آلودگی: ۶۵ اخلاص: ۲۸, ۶۷
آمدن: ۶۵ اخلاق: ۲۸
آه: ۶۶ ادب: ۲۸
آهو: ۲۰۲ اذلال: ۶۸
آهوانه: ۲۰۲ ارادت: ۶۸
آهوفریب: ۲۰۲ ارض: ۶۸
آینه: ۶۶ ارغوان: ۲۰۳
۳۳۰
ازدها: ۶۸
استغر اق: ۶۸
استغفار: ۶۸
استقامت: ۰۲۸ ۶۸
۶۹٩ افتادگی:
افضل الاشکال: ۲۰۳
افعال: ۶۹
افلاك: ۶٩
الف: ۷۰, ۲۰۴
الماس: ۲۰۵
الهام: 1 ۷۰
امیر ی: ۷۰
انابة: ۲۹
انبساط: ۲٩۹
اندوه: ۷۰
انديشه مخفی: ۰۷۰ ۲۰۵
انس: ۳۹
انفصال: ۲٩
انگشت: ۵۷۰۰۸ ۲۸۸۰۲۰۵
انگورد: ۲۰۵
انگو رد دیده: ۲۰۵
انهار: ۷۰
اوباشی: ۰
اودیه: ۲٩
ایثار: ۲۹ ۷۰
ایمان: ۷۱
اهیف: ۲۰۶
بت
باد: ۷۲
بادام: ۳۰۷
بادبهار: ۷۲
بادبیما: ۳۰۷
باد دی: ۷۳۲
باد شرا طه: ۷۲
باد صبا: ۷۲
باده: ۲ ۷
باد هو ا: ۲۰۷
بادیه: ۷۳
باران: ۷۳
بارد: ۷۳
بازو: ۷۳
باصره: ۲۰۷
باطل: ۷۳
باع: ۷۳
بالا: ۲۰۷
پام: ۷۴
بامداد: ۷۳
بان: ۲۰۷
بت: ۷۴
بتخانه: ۴ ۸۷ ۲۰۸
بتکده: ۸۷۵ ۲۰۸
بحه شیر : ۸۷۵ ۲۰۸
بحر : ۷۵
بحر ین: ۷۵
بدایت: ۳۰
پدر: ۲۰۸
بر: ۲۰۸
بر: ۷۵
بر: ۷۵
بر آورده: ۲۰۸
بر ج: ۳۰۹
برد: ۸۷۶ ۲۰۹
برق: ۳۰
۳۳۱
بوس: ۷۷
بوستان: ۷۸
بو ی: ۷۸
به: ۲۱۰
بهار: ۷۹
بهشت: ۷۹ ۲۱۰
بههم بر آمده: ۳۹۰
بیایان: ۷۹
بیت: ۷۹
بی خودی: ۷۹
بیداری: ۷۹
بیر ون: ۷۹
بیض البشر: ۲۱۰
بی قر ار: ۳۱۰
بیگانگی: ۷۹
بیل آسته: ۳۹۰
بیمار: ۲۱۰
بیماری: ۷۹
بیم موج: ۷۹
بی می مست: ۲۱۰
بی توایی: ۷۹
بینی: ۰۷۹ ۲۸۸
بی هو شی: ۷۹
پ
بارسایی: ۸۰
پا کبازی: ۸۰
پای کوفتن: ۸۰
پای مور: ۲۱۱
بای مورچه: ۲۱۱
بدر: ۸۰
برده: ۲۱۱۰۸۰
برده چنگ: ۲۱۱
۳۳۲
پرده عنکبوت: ۲۱۱
برشکن: ۲۱۱
بروین: ۲۱۱
پریشان روزگار: ۲۱۱
ست: ۸۰
بسته: ۲۱۱
پنجه مرجان: ۲۱۱
بندار: ۸۱
بیاله: ۰۸۱ ۲۱۱
پیام: ۸۱
پیج زلف: ۸۱
بیر مغان: ۸۱
بیر ی: ۸۱
بیشأنی: ۸۱
پیغام: ۸۱
بيك: ۸۱
بيك شیطان: ۸۱
بیمانه: ۸۱
ت
تاب: ۸۸۲ ۲۱۲
تاب زلف: ۸۲
تابستان: ۸۲
تاختن: ۸۲
تار: ۲۱۲
تاراج: ۸۲
تارتابدار: ۲۱۲
تار قرمز: ۲۱۲
تار مار: ۲۱۲
تاریکی: ۸۲ ۲۱۲
تبتل: ۳۱
نتری: ۸۳۲
تجرید: ۳۱
تجلی: ۸۲
تحقیق: ۳۱
تخته عاج: ۳۲
تذکر: ۳۱
تر: ۸۲
ترانه: ۸۲
ترسا: ۸۳
ترسابجه: ۸۳
تر سازاده: ۸۳
ترسایی: ۸۳
ترك: ۲۱۲
تعو یذ کردن جان: ۲۱۳
تفام: ۲۱۳
تفر قه: ۸۴
تفر ید: ۳۲
تفکر: ۳۲ ۸۴
تفویض: ۳۲
تقوا: ۸۴
تکبر: ۸۴
تکمة عاج: ۲۱۳
تگرگ: ۲۱۳
تلبیس: ۳۳
تلو ین: و۹
نمری: ۲۱۳
تمکین: ۰۳۲ ۸۴
تندرستی: ۸۴
تندی: ۸۴
تنگ: ۲۱۳
تواضع: ۳۲
توانایی: ۸۴
توانگری: ۸۴
توبه: ۰۳۲ ۸۴ ۲۱۳
توبه نصوح: ۸
توحید: ۳۳, ۸۴
توفیق: ۸۵
توکل: ۲۳
تهدیب: ۳۳
تیر: ۲۱۳
تیرانداز: ۲۱۳
تیرناوك: ۲۱۳
حادو: ۲۱۶
جادوفر یب: ۲۱۶
جادووش: ۲۱۶
۳۳۳
جام: ۸۷, ۲۱۶
جام جهان نما: ۸۷ ۲۱۶
جام نر گس: ۲۱۶
جان: ۰۸۷ ۲۱۷
حان افزا: ۸۷
حانان: ۸۷
جان باز: ۸۸
جان علوی: ۸۸
جانفزای: ۸۸
جبر وت: ۸۸
جبین: ۶ ۰۸۸ ۰۲۱۷ ۲۸۸
۳۳۳
جوانی: ٩۱
جور: ٩۱
جوهر : ۲۱۷
جوهر فر د: ۱ ۲۷ ۲
جویپار: ۹
چ
۲۱۸ ۰٩۲ جاه:
جاه بابل: ۲۱۸
چاه زنخ: ٩۲
چشم: ٩ ۴ ۲۱۸ ۲۸۸
جشم اهو: ٩۴
جشم اهوانه: ٩۳
چشم تر ك: ٩۳۴
جشم خمار: ٩۳
چشم خواب الود: ۲۱۸
چشم شهلا: ٩۴ ۲۱۸
جشم شیدا: ٩۴
چشم کشیده: ۲۱۸
جشم مست: ٩۴
چشم میگون: ۲۱۸
چشم نرگس: ٩۴
حشمه حیوان: ۲۱۸
حلیپا: ۹۵, ۲۱۹
٩۵ جمن:
جنار کردار: ۲۱۹
جنبر: ۲۱۹
جنبر ی: ۲۱۹
۲۱٩ ۹۵ جنگ:
حجر الاسود: ۲۲۱,۹۶
حرم: ۹۶
حریت: ۳۶
حریر: ۲۲۱
حریف: ٩۶
٩۷ ۳۶ حزن:
٩۷ حسن:
حسن جمال: ۲۳۱
حسته: ٩۱۷
٩۷ حضور:
٩۷ حق:
حقایق: ۳۶
حقه: ۲۲۱
حقیقت: ٩۷
حکمت: ۳۶
حلقه: ۲۳۱
حلقه نون: ۲۲۱
حمایل: ۲۲۱
حوض کوثر: ۲۲۲
حیْ: ٩۸
حیاء: ۳۶
٩۸ حیات:
حیرت: ۳۷
ح
خاتم: ۲۲۳
خار: ۱۰۰
خاصره: ۲۲۳
خاك: ۱۰۰
خال: ۶ ۰۱۰۰۰۱۰ ۰۲۲۳ ۲۸۸
خال سیاه: ۱۰۱
خانقه: ۱۰۱
خانه: ۱۰۱
خانه سیاه: ۲۲۳
خبایث: ۱۰۱
ختن: ۲۲۴
خد: ۲۲۴
خدعه: ۲۲۴
خراب: ۰۱۰۱ ۲۲۴
خرابات: ۱۰۱
خراباتی: ۱۰۱
خرابی: ۱۰۱
خرقه: ۱۰۲
خرما: ۲۲۴
۳۳۵
خط: ۸۱۰۶ ۲۸۸۰۱۰۲
خطا: ۲۲۴
خط سیاه: ۲۲۴
خط مزور: ۲۲۵
خفی: ۱۰۲
خلت: ۱۰۲
خواب: ۱۰۳
خواب آلوده: ۲۲۵
خودکامی: ۱۰۳
خور: ۲۲۵
خو رشید: ۱۰۴ ۲۲۵
خوشه عنب: ۲۲۶
خوف: ۰۳۸ ۱۰۴
خون: ۲۲۶
خونخوار: ۲۲۶
خونر یز: ۲۲۶
۵
داع: ۲۲۷
دال: ۲۲۷
۳۳۶
دام: ۰۱۰۵ ۲۳۷
دام شیطان: ۱۰۵
دانشمند: ۱۰۵
دانه: ۲۳۲۷
دایره: ۲۲۷
دخان: ۲۳۲۷
در: ۱۰۵ ۲۲۷
در: ۲۲۸۰۱۰۵
در باختن: ۱۰۵
درج گهر: ۲۲۸
درخت کافور: ۲۳۲۸
در خوشاب: ۱۰۵
درد: ۱۰۵
درد: ۱۰۵
درس: ۱۰۶
درون: ۱۰۶
درویش: ۱۰۶
دریا: ۱۰۶
دست: ۱۰۶
دست زدن: ۱۰۶
دستگاه: ۱۰۶
دست موسی: ۲۲۸
دستنبو: ۲۲۸
دل: ۱۰۶
دلال: ۱۰۷
دلیر: ۱۰۷
دل بند: ۲۲۸
دلیسند: ۲۲۸
دل دزد: ۳۲۲۸
دلدوست: ۱۰۷
دل فرعون: ۲۲۸
دلگشا: ۱۰۷
دلگیر: ۲۲۹
دم قاقم: ۳۳۹
دندان: ۰۷ ۰۱۰۷ ۲۸۸
دنیا: ۱۰۷
دود: ۲۲۹
دوری: ۱۰۷
دوزخ: ۱۰۷
دوش: ۱۰۷
دهان: ۰۷ ۰۱۰۷ ۲۸۸
دهان تنگ: ۱۰۸
دهش: ۳۹
دیبا: ۲۲۹
دیدار: ۱۰۸
دیده: ۱۰۸
دیر: ۱۰۸
دیلم: ۲۳۹
دیم: ۱۰۸
دین: ۱۰۹
دیوانگی: ۱۰۹
دیه: ۱۰٩
ذ
ذره: ۲۳۰
دفن: ۲۳۰
دکر: ۴۰ ۱۱۰
دوابه: ۲۳۰
ذوق: ۱۱۰
ذوالقر بی: ۱۱۰
9
راح: ۳۳۱
راحت: ۱۱۱
راز: ۲۳۱
راهب: ۱۱۱
ریاب: ۱۱۲
ربانیان: ۱۱۲
رجاء: ۴۲
رخ: ۰ ۱۲۱۲۳
رخسار: ۲۳۱۰۱۱۲
رخساره: ۲۳۱
رر: ۱۱۳۲
رسن: ۲۳۲
رسن تاب: ۲۳۲
رسن ناز: ۲۳۲
رشته: ۲۳۲
رضا: ۴۲
رطب: ۰۱۱۲ ۲۳۲
رطل گران: ۳۳۲
رغبت: ۴۳۲
رفتن: ۱۱۲
رقبه: ۲۳۲
رفص : ۱۱۲
رمح: ۲۳۲
رنج: ۱۹
رند: ۱۱۳۲
رندی: ۱۱۳
رواق: ۱۱۳
روح: ۰۱۱۳ ۳۳۲
روحالله: ۲۳۲
روح ثانی: ۳۳۲
روز: ۱۱۳ ۲۳۲
روزه: ۱۱۳
روزی: ۱۱۳
روشنایی: ۱۱۳
روم: ۲۳۲
روی: ۶ ۰۲۳۳ ۲۸۸
۳۳۷
ره: ۱۱۳
رهیة: ۴۲
رهبر : ۱۱۳
رهزن: ۲۳۳
ریاضت: ۴۲
ربحان: ۱۱۳ ۲۳۳
ز
زاع: ۴ ۳۲۳۳
زاهد: ۱۱۴
زبان: ۰۱۱۵ ۲۸۸
زبان پیج: ۱۱۵
زیان تلخ: ۱۱۵
زبان شیرین: ۱۱۵
زبانه: ۱۱۵
زبرجد: ۲۳۴
زجاجه: ۱۱۵
زجاجی: ۲۳۴
زردی: ۱۱۵
زره: ۲۳۳۴
زکات: ۱۱۵
زلف: ۰۵ ۰۱۰ ۰۱۱۵ ۰۲۳۴ ۲۸۹
زمرد: ۲۳۵
زمستان: ۱۱۵
زمین: ۱۱۵
زنا: ۱۱۶
زتار: ۱۱۶ ۲۳۵
زنخ: ۰۷ ۰۱۱۶ ۲۸۹
زندان: ۱۱۶
زندگی: ۱۱۶
زنگار: ۲۳۵
زنگاری: ۲۳۵
زنگاری کمان: ۲۳۵
۳۳۸
زنگبار: ۲۳۵
زنگی: ۲۳۵
زنگی آتش برست: ۲۳۵
زنگی بحه: ۲۳۵
زهد: ۰۴۳ ۱۱۶
زهره: ۲۳۵
زیاد: ۲۳۵
زیب جمال: ۲۳۵
زیب حمیل: ۲۳۵
۱
ژاله: ۲۳۶
س
ساج: ۲۳۷
ساحر: ۲۳۷
سارپان: ۱۱۷
ساعد: ۰۷ ۰۱۱۷ ۰۲۳۷ ۲۸۹
ساق: ۰۸ ۰۱۱۷ ۰۲۳۷ ۲۸۹
ساقی: ۱۱۷
سالك: ۱۱۷
سالوس: ۱۱۷
سبزه: ۰۱۱۷ ۲۳۸
سبزهزار: ۱۱۷
سبو: ۱۱۸
سپند: ۲۳۸
ستاره: ۰۱۱۸ ۲۳۸
سحر : ۲۳۸
سخن: ۱۱۸
سخن جرب: ۱۱۸
سخن شیر ین: ۱۱۸
سر: ۱۱۸
سرّ: ۰۴۴ ۱۱۸
سر افر از: ۲۳۸
سر افکنده: ۲۳۸
سرانداز: ۲۳۸
سر بهباد داده: ۲۳۸
سرخی: ۱۱۸
سردی: ۱۱۸
سرشك: ۰۱۱۸ ۲۳۹
سر کج: ۲۳۹
سرکش: ۲۳۹
سر کشی: ۱۱۸
سر گران: ۳۳۹
سررگردان: ۲۳۹
سر گشته: ۲۳۹
سرمو: ۲۳٩
سر و: ۰۱۱۸ ۲۳۹
سر ودی: ۱۱۹
سر ور: ۳۳۰
ار
سرور: ۳۴
سعادت: ۱۱۹
سفیدیوست: ۲۴۱
سفیدی: ۱۱٩
سقیم: ۲۴۱
سکر: ۰۱۷ ۴۴ ۱۱۹
سکینه: ۴۴
سگ: ۱۲۰
سلام: ۱۲۰
سلسله: ۱۲۰ ۲۴۱
سلسله بناگوش: ۱۲۰
سلطان: ۱۲۰ ۲۴۱
سلطانی: ۱۲۰
سلیم: ۱۳۰
سماع: ۴۴ ۱۳۱
سماوات: ۱۲۱
سمن: ۲۴۱
سمنپوش: ۲۳۲
سمندر: ۲۳۲
سمنسا: ۲۴۲
سن: ۲۴۲
سنان: ۲۴۲
سنبل: ۲ ۲۳۴
سنبل مشك: ۲۴۲
سنت: ۱۲۱
سواری: ۱۲۱
سوخته: ۲۴۲
سودا: ۲۴۲
سودایی: ۲۴۳
سهیل: ۲۳۳
سیاه: ۲۴۳
سیاهدل: ۲۴۳
سیاهی: ۲۴۳
سیثات: ۱۲۱
سیب: ۲۴۳
سیب زنخ: ۱۳۱
سیر: ۱۲۱
سیری: ۱۲۱
سیل: ۱۲۱
سیم: ۳۱۳۰۳۵۸۳۲
سیمر ع: ۱۳
سیمین: ۲۴۴
سینه: ۷, ۲ ۰۱۳ ۲۸۹
سیهدل: ۲۴۴
س
شاخ بقم: ۳۳۵
شاخ شکوفه: ۲۴۵
شام: ۳۳۵
۳۳۹
شام غریبان: ۲۴۳۵
شاهد: ۱۲۳
شب: ۰۱۲۳ ۲۳۵
شبانگاه: ۱۲۴
شب دیجو ر: ۲۳۵
شبرنگ: ۳۳۵
شبستان: ۲۴۵
شب قدر: ۰۱۲۴ ۲۴۵
شب بلدا: ۲۴۶
شبکه: ۲۴۵
شجره زیتون: ۱۲۵
شراب: ۱۲۵
شراب بخته: ۱۳۵
شراب تلخ: ۱۲۵
شراب خام: ۱۲۵
شر ابخانه: ۱۲۵
شراب لعل: ۱۳۵
شراب ناب: ۱۲۵
شرق: ۱۳۶
شرك: ۱۲۶
شروشور: ۱۲۶
شر یعت: ۱۲۶
شطح: ۱۲۶
شعو ر: ۱۳۶
شفه: ۲۴۶
شقاوت: ۱۲۶
شکر: ۴۷, ۲۴۶
شکر ستان: ۲۴۶
شکر فشان: ۲۴۶
شکرین: ۲۴۶
۳۴۰
شکل: ۱۲۶
شکم سنجاب: ۲۴۶
شکوفه: ۰۱۲۶ ۲۴۶
شکوه: ۱۲۶
شمامه: ۲۴۶
شمایل: ۱۲۷
شمس: ۰۱۲۷ ۲۳۷
شمشاد: ۲۳۴۷
شوریده: ۲۳۴۷
شوق: ۴۷, ۱۲۷
شهد: ۲۴۷
شیر : ۱۲۹ ۲۳۴۷
شیر بهار: ۲۴۸
شیر شکار: ۲۴۸
شیر گیر : ۲۴۸
شیر ین: ۲۴۸
شیطان: ۱۲۹
شیوه: ۱۳۹
ص
صبا: ۱۳۰
صدیق: ۳4۸ ۷۱۳۱
صر احی: ۱۳۱
صراط میستگیم : ۷۱۳۱
صفا: ۸ ۷۱۳۱
صلات: ۰۱۳۱ ۲۴۹
صلح: ۱۳۱
صلیب: ۱۳۱, ۲۳۹
صنو بر: ۲۵۰
صوت بلبل: ۱۳۲
صوفی: ۱۳۲
صوم: ۱۳۲
صومعه: ۱۳۲
صیقل: ۲۵۰
ض
ضحی: ۲۵۱
ضرر: ۱۳۴
ضرس: ۲۵۱
طامات: ۱۳۵
طاووس: ۱۳۵
طر ار: ۳۵۲
طره: ۰۱۳۶ ۲۵۲
طریقت: ۱۳۶
طعن: ۲۵۲
طغر اء: ۲۵۲
طلعت: ۲۵۳
طمأنیند: ۵۰
طناب: ۲۵۳
طواف: ۱۳۶
طو بی: ۲۵۳
طوطی: ۲۵۲۳
طول بی عرض: ۰۱۳۶ ۲۵۳
طهارت: ۱۳۶
طهور: ۱۳۶
ِ
ظرافت: ۱۳۷
ظلْ: ۱۳۷, ۲۵۴
ظلام: وزه6
ظلم: ۱۳۷
ظلمت: ۱۳۸ ۲۵۴
ظل ممدود: ۲۵۴
ع
عاج: ۲۵۵
عارض: ۲۵۵
عارف: ۱۳۹
عاشق: ۱۳۹
عالم: ۱۳۹
عالم: ۱۴۰
عالم شهادت: ۱۴۰
عالم غیب: ۱۴۰
۳۳۱
عالم ملك: ۱۴۰
عالم ملکوت: ۱۴۰
عبادت: ۱۴۰
عبودیت: ۱۴۰
عبهر: ۲۵۵
عدل: ۱۴۱
عدم: ۳۵۵
عذاب: ۱۴۲
عذابالنار: ۱۴۲
عدار: ۲۵۵
عدره: ۲۵۵
عر عر : ۲۵۵
عرفات: ۲۵۵
عر وس: ۲۵۵
عر وس حبشی: ۲۵۶
عر وه وئقی: ۱۴۲
عرم: 0۲
عزیر: ۲۵۴
عسل: ۱۴۲
عشرت: ۱۴۲
عشق: ۱۳۲
عطش: ۵۲
عقد بر وین: ۲۵۶
عفد ثر یا: ۲۵۶
عفد : ۲۵۶
عقرب: ۱۴۳ ۲۵۷
عقل: ۱۴۳
عقل فرقانی: ۱۴۴
عقل قامع: ۱۴۴
عقل معیشتی: ۱۴۴
عمل موادی: ۱۴۳۴
عقیق: ۲۵۷
۳۳
علف: ۱۴۴
علم: ۵۲, ۱۴۴
عمر دراز: ۲۵۷
عناب: ۲۵۷
عناصر : ۱۴۴
عنبر: ۲۵۷
عنبر آسا: ۲۵۷
عنبر سارا: ۲۵۷
عنبر شکن: ۲۵۷
عنبر فام:. ۲۵۸
عنبر فر وش: ۲۵۸
عنبر نسیم: ۲۵۸
عنبر ینه: ۲۵۸
عنق: ۲۵۸
عنقا: ۰۱۴۵ ۲۵۸
عنقودا لعتب: ۲۵۸
عنکبوت: ۱۴۵ ۲۵۸
عود سوخته: ۲۵۸
عیار: ۳۵۸
عید: ۱۴۵
عیش: ۱۴۳۵
عین: ۰۱۴۵ ۲۵۸
عیوق: ۱۴۵
عیوقی: ۱۴۵
4
غارت: ۱۴۶
غالیهبو: ۲۶۰
غالیرنگ: ۲۶۰
غالیهفام: ۲۶۰
غالیه گون: ۲۶۰
غیغب: ۱۴۶, ۲۶۰, ۲۸۹
غرب: ۱۴۶
غمزه: ۱۴۶ ۲۶۰
غمکده: ۱۴۷
غمکسار: ۱۳۷
غنجه: ۲۶۰
غنی: ۳
غییت: (۵ ۱۴۷
فر وختن: ۱۴۹
قاب قوسین: ۲۶۳
فامت: ۰۱۵۱ ۲۶۳
فانتان: ۱۵۱
قبض : ۰۵۵ ۱۵۱
قبله: ۱۵۱
قتال: ۱۵۲
قد: ۸ ۰۱۵۲ ۲۴۳ ۲۸۹
قدح: ۱
قدم: ۳/۸۹
قرابه: ۱۵۲
فصد: ۵۵
قطار: ۱۵۲
قعود: ۲ ۱۵
قفا: ۱۵۲
ففادار: ۲۶۳
قفل: ۲۶۳
۳۳۳
قلاب: ۱06
قلاده : ۱0۵۲
قلاشی: ۱0
قلق: ۵۵
قلم: ۸۲ ۳۲۶۰۴۳
قلندر: ۱۵۳
قمر: ۲۶۴
قمر بوش: ۲۶۳
قند. ۲۶۴
قوس: ۲۶۴
قیام: ۱۵۳
قیامت: ۱۵۳
قیر: ۲۶۴
كِ
کاس: ۱۵۴
کاسه: ۱۵۴
کاف: ۱۵۳ ۲۴۶۵
کافر : ۱۵۴ ۲۶۵
کافر کیش: ۲۶۵
کافور: ۲۶۵
کاکل: ۱۵۴, ۲۶۵
کاملی: ۱۵۴
کبایر : ۱۵۴
کبر : ۱۵۴
کبوتر: ۱۵۴
کرامت: ۱۵۵
کرسی: ۱۵۷
کر شمه: ۱۵۷
کشتی: ۱۵۷
کشف: ۱۵٩
کشف دذاتی: ۱۵۹
۳۳۳
کشف شهودی: ۱۵٩
کشف صفاتی: ۱۵۹
کشف نظری: ۱۶۰
کشف نوری: ۱۶۰
کشیده: ۲۶۵
کعبد: ۱۶۰ ۲۶۶
کف: ۱۶۰
کف الخضیب: ۲۶۶
کفر: ۱۶۰
کفر حقیقی: ۱۶۱
کفر دل فرعون: ۲۶۶
کفر مجازی: ۱۶۱
کلاله: ۲۶۶
کلام: ۱۶۱
کلبه احزان: ۱۶۱
کلید: ۲۶۶
کلیسیا: ۱۶۱
کمان: ۱۶۱ ۲۶۶
کمان ابر و: ۱۶۱
کماندار: ۲۶۷
کمر: ۱۶۱ ۲۶۷
کمند: ۲۶۶
کمندافکن: ۲۶۷
کمندانداز: ۲۶۷
کتار: ۱۶۱
کنج: ۱۶۱
کنشت: ۱۶۱
کو بله: ۲۶۷
کوثر: ۲۶۷
ک و کب: ۱۶۱
کوکب ابت: ۲۶۷
کوکب دزی: ۱۶۱
کو کب منخسف: ۲۶۷
کوی: ۱۶۱
کیمیا: ۱۶۱
کین: ۱۶۱
کینه: ۱۶۱
گ
گرداب هایل: ۱۶۲
گرد مشك: ۳۶۸
گردن: ۸۷ ۰۱۶۲ ۲۸۹
گردن زدن: ۱۶۲
گرمی: ۱۶۲
گر وکردن: ۱۶۲
گشن: ۲۶۸
گفت وگو: ۱۶۲
گل: ۱۶۲
گل: ۱۶۲ ۲۶۸
گل اندام: ۲۶۸
گلبر: ۲۶۸
گلبرگ: ۲۶۸
گلین: ۲۶۸
گلپوش: ۲۶۸
گلرنگ: ۲۶۸
گلزار: ۱۶۲ ۲۶۸
گلستان: ۰۱۶۲ ۲۶۸
گلشن: ۱۶۲
گلنار: ۲۶۸
گله: ۲۶۸
گنج: ۱۶۲, ۲۶۹
گوش: ۲۸۹
گوشهنشین: ۲۶۹
گونه: ۲۶۹
گوهر: ۱۶۲ ۲۶۹
گوی: ۰۱۶۲ ۲۶۹
گیسو: ۱۶۳ ۲۶۹
ل
لاابالی: ۱۶۴
لالا: ۲۷۰
لاله. ۰۱۶۴ ۲۷۰
لاله ستمکار: ۲۷۰
لام: ۸۶۴ ۳۱۳۰۵
لاهوت: ۱۶۳
لب: ۰۷ ۰٩ ۰۱۶۴ ۲۸۹
لباس عباسی: ۳۷۰
لب شیرین: ۱۶۵
لب لعل: ۱۶۵
لبن: ۱۶۵
لحظ: ۵۷
لطف: ۱۶۵
لعل: ۲۷۱
لقا: ۱۶۵
لولز: ۱۶۵, ۲۷۱
لیل: ۰۱۶۵ ۲۷۱
م
مادر: ۱۶۶
مار: ۱۶۶ ۲۷۲
ماشوره سیم: ۲۷۲
ماشوره عاج: ۲۷۲
ماه: ۱۶۶
ماه تابان: ۲۷۲
ماهر و: ۱۶۶
ماه صیام: ۱۶۶
ماه نو: ۲۷۳
متواری: ۱۶۶
محعد: ۲۷۳
۳۳۵
محلس: ۱۶۶
محاسیت: ۵۸
محب: ۱۶۶
محبت: ۵۸ ۱۶۶
محبوب: ۱۶۸
محر اب: ۱۶۸, ۲۷۳
محله: ۱۶۸
محمدی: ۱۶۸
محمل: ۱۶۸
محنت: ۱۶۸
مخمور: ۲۷۳
مدهوش: ۱۶۸
مذهب: ۱۶۸
مرات: ۲۷۳
مر اد: ۵۸
مرراقبت: ۵۸
مرجان: ۰۱۶۹ ۲۷۳
مردم آزار: ۲۷۴
مردم افکن: ۲۷۴
مردمك: ۲۷۴
مر غوله: ۲۷۴
مرروارید: ۲۷۴
مروق: ۱۶۹
مروه: ۱۶۹
مرید: ۱۶۹
مزگان: ۶ ۰۱۷۰ ۲۸۹
مسافر: ۱۷۰
مست: ۱۷۰ ۲۷۴
مستانه: ۲۷۴
مشك آگین: ۲۷۴
مشك آیین: ۲۷۴
مشکبو: ۲۷۴
مشکبیز: ۲۷۴
مشکیاش: ۲۷۴
مشکرنگ: ۳۷۴
مشکر یز: ۲۷۴
مشکین: ۲۷۴
مشوش: ۳۷۵
مصیاح: ۱۷۲
مطرب: ۱۷۲
معاملات: ۵٩
معاینت: ۵٩
معتدین: ۱۷۲
معر بد: ۲۷۵
معرفت: ۰۵۹٩ ۱۷۳
معلق: ۲۷۵
معنی: ۱۷۳
مغان: ۱۷۴
مغرب: ۱۷۴
مغل: ۱۷۴
مغنی: ۱۷۴
مفتون: ۲۷۵
مقام اپر اهیم: ۱۷۴
مقبل: ۲۷۵
مقر بین: ۱۷۴
متله: ۲۷۵
مقید: ۲۷۵
مکاشفت: ۵٩
مگس: ۲۷۵
مل: ۱۷۴
ملاحت: ۱۷۴
ملاحظه: ۱۷۴
ملامتی: ۱۷۴
ملك: ۱۷۴
ملکوت: ۱۷۵
منزل: ۱۷۵
منظر : ۲۷۶
منفقان: ۱۷۵
منکر : ۱۷۵
مواجید: ۱۶ ۱۷۵
موت: ۱۷۵
موجودات: ۱۷۵
موحد: ۱۷۶
مورچه: ۲۷۶
مورجه سیاه: ۲۷۶
موش: ۱۷۴۳
موّمن: ۱۷۶
موی: ۶ ۰۱۷۶ ۰۲۷۶ ۲۸۹
موی میان: ۱۷۶
مه: ۱۷۶۴
مهتاب: ۱۷۶, ۲۷۶
مهر: ۲۷۶
مهر: ۲۷۶
مهر بان: ۱۷۶
مهر گیاه: ۲۷۶
مهره: ۲۷۷
می: ۱۷۶, ۲۷۷
میان: ۰۸ ۱۸۲ ۲۷۷ ۲۸۹
میان باريك: ۱۸۳
میت: ۱۸۳
میخانه: ۱۸۳
میخوار: ۱۸۳
میدان: ۱۸۳
می صرف: ۱۸۳
میکده: ۱۸۳
میگون: ۲۷۸
میل: ۱۸۴
میم: ۸/۴ ۳۱۳/۸۰۵
مینا: ۲۷۸
ن
ناتوان: ۲۷۹
ناتوانی: ۱۸۵
نار: ۱۸۵ ۲۷۹
ناردان: ۳۷۹
ناردانه: ۲۷۹
نارون: ۲۷۹
ناز: ۱۸۵
ناسوت: ۱۸۵
نافه: ۱۸۵
ناقوس: ۱۸۶
۳۳۷
ناله: ۱۸۶
ناله دیر: ۱۸۶
ناموس: ۱۸۶
ناوك: ۲۷۹
نای: ۱۸۶
نبات: ۲۸۰
نثار: ۱۸۶
نخل: ۲۸۰
نر گس: ۱۸۶ ۲۸۰
نزديك: ۱۸۶
نقطه سودایی: ۲۸۱
نقطه موهوم: ۱۸۸
نقل: ۱۸۸
نقل: ۱۸۸, ۲۸۱
نگارخانه چین: ۲۸۱
نگارین: ۲۸۱
۳۴۸
نگین: ۲۸۲
نما: ۱۸۸
نماز: ۱۸۸
نماورت: ۱۸۸
نمك: ۲۸۳۲
نو بهار: ۱۸۸
نور: ۲۸۲
نوروز: ۱۹۰
نوك قلم: ۲۸۲
نو ك مزه: ۲۸۲
نون: ۱۹۰ ۲۸۲
نهار: ۱۹۰
نهایات: ۶۰
نی: ۲۸۲
نیاز: ۱۹۰
نیشتر : ۲۸۲
واحدیت: ۱٩۹۱
وجد: ۶۱ ۱۹۱
وجود: ۶۱
وحه: ۰۱۹۱ ۲۸۴
وحدت: ۱٩۴
ورد: ۲۸۴
ورع: ۶۱
وسیله: ۱۹۷
وصال: ۱٩۹۷
وضو : ۱۹۷
وفا: ۱۹۷
وقت: ۶۱
ولاابت: ۶۱
وهم: ۱۹۷
۵
هادی: ۲۸۵
هاروت: ۲۸۵
هاروت بابل: ۲۸۵
هاله: ۲۸۵
هجر ان: ۱۹۸
هدایت: ۱۹۸
هدب: ۲۸۵
هدیه: ۱۹۹
هشیار: ۱۹۹
هشیاری: ۱۹۹
هلال: ۲۸۵
همت: ۶۲
هند: ۲۸۵
هندو: ۲۸۵
هندوان آینهدار: ۲۸۶
هندوستان: ۲۸۶
هو ادار: ۲۸۶
هوس: ۱۹۹
پاسمن: ۲۸۷
یاقوت: ۲۸۷
ید: ۲۰۰ ۲۸۹
بد بیطا: ۲۸۷
یشم: ۲۸۷
۳۹
نامهای کسان
آدم (ابوالبشر): ۸ ۱۷۴۰۵۹ ۱۶۳
اغایی تبر یزی: ۸ ۲۸۲
ابراهیم (بیامبر): ۱۰۲, ۱۶۷, ۱۷۴
این بناء: ۲۵۲
ان حسام سرخسی: ۰۳ ۰۲۴۳۳ ۰۲۶۶ ۲۶۹
ابن عباس: ۱۶۹
ابن مقله: ۵, ۲۸۱
ابن هلال: ۰۲۶۹ ۲۸۱
ایو بکر صدیق: ۰۱۳۱ ۱۷۳
اپو بکر نساج: ۱۸۰
ابو حفص حداد: ۱۵۵
ابوحنیفه: ۱۴۹
ابوسعید ابی الخیر : ۱۹۶ ۲۰۴
ابوشکور سلمی: ۴۵
ابوطالب مکی: ۴۵
ابوعلی سینا: ۱۸۲
ابوفراس (حمدانی): ۰۲۳۸ ۰۲۷۴ ۲۷۶
ابوالقاسم صفار: ۴۵
ابوالقاسم کر کانی: ۱۵۶
ابولهب: ۱۱۱
اثیرالدین اخسیکتی: ۰۲۲۷ ۲۶۹
احمد بهادر: ۰۲۱۲ ۰۲۱۳ ۲۳۸
احمد جامی: ۵
احمد حرب: ۱۷۳
ادیپ صابر : ۰۲۲۵ ۲۸۵
۱٩۹۳ ارجن:
اسدی: ۰۷ ۰۲۳۵ ۰۲۴۷ ۲۷۲ ۲۸۶
اسکندر خراسانی: ۲۰۴
اسکندر مقدونی: ۷ ۲۱۸
اسیر ی لاهیجی: ۱۰۶
امام اعظم: ۴۶
امام الشعراء > خافانی
امامی هر وی: ۰۴ ۲۰۴ ۰۲۱۴ ۲۱۷
امروالقیس: ۰۲۳۸ ۲۵۸
املح الشعراء > سلمان ساوجی
امیر خسر و > خسر و دهلوی
امیر معزّی: ۳ ۲۰۵, ۰۲۲۸۰۲۲۶ ۰۲۲۹ ۱۲۴۳
۳۷۹
امیر ویس: ۲۵
۱٩ ۲ اندرا:
انصاری هر وی (خو اجه عب داله): ۰۱۶ ۷۶
۴۸ ۷۰ ۱۹۵ ۱۹۷
انوری: ۰۲۳۸ ۰۲۴۵ ۰۲۴۷ ۰۲۶۸ ۲۷۴
اوحدی: ۲۶۳
۱٩۳ ۱٩۲ اهلیا:
۱٩ ۴ یال:
بایزید بسطامی: ۱۷
۱٩۳ برهما:
بهاءالدین نقشبند: ۱۷۳
بهاءالدین نوری: ۴۶
بهشتی املی: ۲۶۸
بهیم سین: ۱۹۳
۱٩۹۳ باروتی:
بشن: ۲۴۲
۱٩۹۳ بنجاکیانه:
بیر طر یقت > انصاری هر وی
تاج الدین حلوائی: ۲۲۴
۱۹۴ ۰۱٩۳ تارا؛
جامی (عبدالرحمن): ۰۲۳ ۸۱ ۰۱۰۲ ۰۱۵۸
۴ ۷۱ ۱ ۷ ۲ ۱۲-۲۲
۲۴۱۰۱۸۱ ٩۰ جبرئیل:
جد هشتر > ید هشتر
حلال عضد: ۲۸۱
جمشید جم: ۸۷
جنید (ابوالقاسم): ۱۷۱,۱۲۱
جوهری: ۲۱۲
حاتم اصم: ۲۹۱
حافظ شیر ازی: ۰۶٩ ۷۰ ۷۲ ۰۷۸۰۷۵ ۸۰
۱ ۱
۸( 2
۹ ۹
۱۵۴-۳ ۰۱۵۹-۱۵۷
( ۰ ۴ ۳ ۳
۱۱۶ ۱۷۰۲۱۲ ۲۳۰۲۱۹۰۲ ۲ ۰۲۲۳
۷ 7۶ ۲۸۲
۳۵۱
حدامی: ۲۶۳
حسن آهوازی: ۲
حسن بصری: ۱۸۰
حسین کرت: ۱۷۳
حضرت رسالت بناهی > محمدین عبدالله
(ص)
حضرت رسول > محمدین عبدالله (ص)
حضرت مصطفی -> محمدبن عبدالله (ص )
حلاج (حسین بن منصور): ۱۷, ۱۸۲ ۱۸۵
حوا: ۱۴۲
خاتم النبیین -> محمدین عبدالله (ص)
خاقانی: ۷۶ ۰۲۰۸ ۰۲۲۱۰۲۱۳ ۲۲۶, ۰۲۳۹
۴ ۲۵۶ ۲۸۲
خسر و دهلوی: ۰۲۲۰۰۱۰۶ ۲۷۲
خسرو هندوستانی -> خسرو دهلو ی
خضر (بیامبر): ۰۴ ۰۷ ۰۱۷۸۰۱۵۳ ۲۱۸۰۲۰۱
خلاق المعانی -> کمال الدین اسماعیل
خواجوی کرمانی: ۰۵ ۰۲۶۰۰۲۵۲۰۲۳۵۰۲۳۴
۷۵ ۲۸۵ ۲۸۶
خواجه-> حافظ
خواجه جمال: ۲۵۲
خیام: ۸۱
داود (بیأمبر): ۱۶۰
۱۵۹٩ دجال:
درویدی: ۱۹۳
راغب: ۱۷۵
راما: ۱۹۳
رامی تبر یزی: ۲۶۴, ۲۶۶
۱٩۳ راون:
ر شید وطواط: ۰۲۶۵ ۰۲۷۱ ۲۸۱
رکن الدین بکرانی (مکرانی, ابن رفیع الدین):
۷ ۲۰۷ ۲۴۲ ۲۴۶ ۲۵۶ ۲۷۰,۲۶۶
۳0۲
رکن صائن: ۲۱۱
رودکی: ۰۲۳۱ ۲۸۰ ۲۸۲
رومی > مولوی
زلیخا: ۳
سامری: ۱۵۷
سحابی: ۲۳
سحرآفرین: ۰۲۳۱ ۲۴۶ ۲۷۶ ۰۲۷۷ ۰۲۸۰
۲۳۸۳
۱٩۲ سدهه:
سر ستی: ۱۹۳
سعد بدهن: ۱۶۹
سعد پهاء: ۲۸۳
سعدالدین املی: ۰۲۰۸ ۲۴۹
سعدی شیر ازی: ۰۳ ۱۷۸۰۸۰۵ ۰۸۲ ۸۴ ۰۱۲۶
۷( ۲
۱۳ ۱۷۱۹۱۱2 ۱۷۳۵ ۱۳( ۱۶۴۸۷۱
۲۷۳۰۲۷۱۰۲۶۷۸۲۶۴۸ ۰۲۷۵ ۲۷۷
۲۳۸۳
سلطان الشعر اء-> خاقانی, انوری
سلمان ساوجی: ۴ ۵, ۷, ۲۰۱ ۲۴۶ ۰۲۵۰
۷۵ ۲۸۲
سلمی: ۰۱۲۱۰۹۶ ۱۴۲
سلیمان: ۲۳۵
سنائی: ۰۱۴۴ ۰۱۵۸۰۱۴۵ ۱۶۷
سنوسی (عبدالله): ۱۳۰
سوزنی: ۰۱۷۲ ۲۱۲
۱٩۹۳ سهدیو:
سهر وردی (شهاب الدین): ۴۵
۱٩۹۳ سیتا:
سید دوالفقار علوی: ۲۶۶
سیف الدین اعر ج (اسفرنگی): ۰۲۱۱۰۲۰۹۰۸
۵ ۰۲۵۷ ۲۵۸
شادیشاه اسفرنگی: ۲۴۱
شارع > محمدبن عبدالله (ص )
شاکر بخاری: ۱۳۷
شاهی: ۱۳۷
شبستر ی (محمود): ۸ ۰۱۰ ۱۰۴
شرف الدین شفر وه: ۲۴۵ ۲۷۲
شمس تبریزی: ۱۷۸
شمس الدین سرائی: ۰۲۰۵ ۲۷۴
شمس الدین شبستری: ۲۰۵
شمس الدین طبسی: ۰۲۴۲ ۲۸۰
شمس الدین مکرانی: ۰۲۱ ۲۰۸ ۲۶۶
شمس شیرازی: ۲۰۵
شیخ الاسلام > انصاری هر وی
شیخ صنعان: ۸۱
صائب تبر یزی: ٩۳
صدرالدین بلخی: ۰۷ ۲۰۸
صفائی: ۶
ظهیر فاریابی: ۰۲۰۵۰۲۰۲۰۱۳۵۰۸۷۷ ۰۲۰۹
۶( ۳ ۳
۷۲ ۲۵۳ ۰۲۵۷ ۰۲۶۳ ۲۷۹
عبدالر زاق لاهیحی: ۱۶۷
عبدالّه بن معتز: ۳۰
عبیدالله احرار: ۲۹۰۰۱۲۹
عرافی (فخرالدین): ۵. ۷۴, ۲۷۹
عرّی شر وانی: ۲۷۱۰۲۴۳۰۲۳۱
عصمت بخارایی: ۶۸
عطار نیشابوری: ۰۵ ۶ ۱۸۸۰۱۰۵
علاءالدولة سمنانی: ۱۸۲
علاءالدین قر یشی: ۵۸
علاء ششتر ی: ۲۶۹
علامی فخری: ۲۶۹
علی بسری: ۲۶۹
علی بن ابی طالب: ۰۱٩ ۱۸۰
علی فخر تستری: ۲۶۹
عماد حرفی (حر وفی): ۰۴ ۶ ۰۲۷۰ ۲۷۳
عماد ففیه کرمانی: ۶ ۲۶۷ ۲۶۹
عمربن خطاب: ۱۷۳
عنصر ی: ۲۲۹
عیسی بن مریم: ۰۷۰ ۰۸۳ ۰۲۱۹ ۲۴۳
عین الضات همدانی: ۰۱۷۹ ۰۱۸۰ ۱۹۸
غرالی (احمد): ٩۷
غرّالی (محمد): ۰۱ ۰۱۴۹ ۱۸۰۰۱۵۶
غواص: ۲۲۹
غیائای حلوانی: ۲۲۴
غیب اللسان -> حافظ
فاروق > عمربن خطاب
فخرالاسلام: ۱۴۹
فخرالدین فتح الّه: ۲۰۷
فرخی سیستانی: ۱۲۰۹۰۸۸۰۶ ۲۳۵
فردوسی (ابوالقاسم): ۴. ۲۳۷, ۲۴۰, ۲۴۲.
۶۶ ۱۷۹
فرعون: ۰۱۴۸ ۱۵۷ ۰۲۲۸۰۱۷۳ ۲۸۷
فر ید احول: ۸ ۰۲۰۴ ۰۲۰۹ ۲۵۵ ۲۵۷
قاسم تبر یزی: ۲۹۰
فشیری: ۰۱۲۱ ۱۹۶
قطب جوگانی: ۲۱۹
کاشفی (حسین): ۰۱۸۳ ۲۵۱
کشن: ۱۹۴
کمال > کمال الدین اسماعیل
کمال باوردی: ۲۰۴
کمال خجندی: ۲۷۶
کمال الدین اسماعیل: ۷, ۰۲۰۳ ۲۱۵ ۰۲۱۶
۸ ۷ ۸
۲۸۷
۳0۳
گنگاسگر: ۱۹۴
گوتم رکهیر: ۰۱٩۲ ۱۹۳
گیو: ۲۴۲
لبیدین ر بیعه عامری: ۷۳
لیلی عامر به: ۲۵۶
مأثر: ۲۵۶
مبدع الدقایق -> سوزنی
محدد الف تانی: ۱۳۷
محدالدین بغدادی: ۱۸۲
مجد همگر: ۲۴۰
مجنون عاأمر ی: ۲۵۶
محمد اسماعیل ابن فارس کرمانی: ۲۹۲
محمدین عبدالله (ص): مک ر
محمدبن یوسف الحسینی: ۳۰
محمود سبکتکین: ۲۶۹
محمود منور: ۶ ۲۴۹
مدوری: ۱۹۳,۱۹۳
مسعود سعد سلمان: ۱۸۶
مسیح > عیسی بن مر یم
معین الدین حشتی: ۰۱۵۷ ۱۹۳۲
مغر بی (شمس. محمد): ۲۱۰۱۱
ملای رومی > مولوی
ملك الشعر اء > عنصر ی
موسی (بیامبر): ۰۲ ۱۸۰۱۷, ۰۱۴۸۰۱۴۱۰۱۰۰
۷(
۵ ۳ ۲۸۵ ۲۸۷
مولوی (حلال الدین): ۰۱۵۰۵ ۰۱۳۶۰۹۸۰۱۷
۱۵
مهادیو: ۱۹۳
مير سید حسن: ۱۷۱
ميرك کرمانی: ۶ ۲۳۷
ناصر بحهیی: ۰۲۶۷ ۲۷۷
۳۵۴۳
ندایی: ۲۰۹ نوح (پیامبر): ۱۰۶, ۰۱۴۰ ۲۳۷
نزاری قهستانی: ۶ ۳۷۶ واسطی (ابو بکر): ۶۹
نصر آبادی: ۱۹۶ هاروت (فر شته): ۰۲۱۶ ۰۲۲۸۰۲۱۸ ۲۸۵
نصیر الدین محمود: ۱۰۴ همام تبر یزی: ۰۲۱۷ ۰۲۳۸ ۲۴۱,۲۳۹
نظام الدین: ۱۳۶ یحیی برمکی: ۳ ۳۱۳۰۸
نظام الدین ترینی قندهاری پوشنجی: ۱۵۹۰۲۳ بدهشتر (جدهشتر): ۱٩۳
نظامی: ۲۳۴ یمینی: ۲۴۳
نعمان بن منذر: ۲۷۰ یوسف (بیامبر ): ٩۲
نکل : ۰۱۹۳
نام کتابها
آداب المر یدین: ۱۸۰ حديقة الحقیقة: ۱۴۴
ابواب الجنان: ۲۹۲۰۲۹۱ حقایق نجمیه: ۱۴۲
ارشادالطالبین: ۴۶ حق الیقین: ۰۱۰ ۱۰۸
اسرارالعا شقین: ۲۵ حلالشبهات: ۰۷۰ ۲۹۱
اصول: ۳۵ خلاصة الفقه: ۴۵
امالی: ۲۳۸ دیوان ابن یمین: ۲۴۶
انجیل: ۱۷۳ دیوان ابوسعید ابی الخیر: ۶۸ ۲۰۴, ۲۴۹
انیس الا تقیاء: ۳۶ دیوان اشعار و رسائل لاهیجی: ۰۱۲ ۰۱۷ ۰۷۶
انیس العشاق: مکرر ۱۰۶
بحرالحقایق: ۱۹۵ دیوان امامی هروی: ۲۱۴
بوستان: ۷ ۱۸۴ دیوان امیر خسر و: ۲۲۰
تاتارالخانیه: ۲۶ دیوان امیر معی: ۲۲۹
تاریخ شیح حسن اهوازی: ۲ دیوان انوری: ۰۲۳۸۰۲۱۱ ۲۴۸
تأریلات: ۱۹۵ دیوان باباافضل: ۱۷۹
نحفه خوانی: ۲۸۷ دیوان رودکی: ۲۳۲
تمهید: ۳۵ دیوان سلمان ساوجی: ۰۲۰۱۱۶۸ ۲۸۲۱۲۵۵
تمهیدات: ۱۹۹ دیوان سنائی: ۱۹۹
نهدیب المداهب: ۱۶۹ دیوان شمس مغر بی: ۱۳
جامع الرمو ز: ۳۵ دیوان ظهیر فاریایی: ۰۲۰۲ ۰۲۱۰ ۰۲۱۹ ۰۲۲۵
جواهر خمسه: ۲۵۰ ۳۸ ۲۶۷
جواهرالفتاوی: ۲۶ دیوان عرافی: ۷۹۰۷۸۰۱۰ ۸۷ ۸ ۱۶۴
۰ ۳۳۵۹ ۲
چپ
دیوان عماد فقیه درم
دیون فرخی: ۸۸
دیوان کبیر -> کلیات شمس تبر یزی
دیوان ناصر خسر و: ۱۹٩
دیوان همان تبر یژی: ۰۲۱۰ ۰۲۱۷ ۰۲۴۱ ۲۸۰
راحةالقلوب: ۱۶۹
رباعیات اوحدالدین کرمانی: ۴۶
رباعیات جامی: ۱۸۹
رباعیات خواجه عبدالله انصاری: ۱۷۹
رباعیات مولوی: ۲۶
رد البدعه: ۴۵
رساله شیخ حسن اهوازی: ۲
۲۹۰ ۰۱۲٩ رشحات:
سراج الهدایة: ۱۷۲
شرح رباعیات جامی: ۱۹۵
شرح عفیده: ۱۴۰
شر مگلشن راز: ۰۱۵۰۱۴۰٩ ۱۲۰۰۱۹۰۱۶ ۷۴
۴ ۱۶۵
شر ح مقدمة الصلاة: ۱۳۹
شر ح منیه: ۴۵ ۱۷۳
شعب الایمان: ۴۶
شمایل برهانیه: ۳۵
عجایب البلدان: ۲۷۳
عمده: ۴۵
عوارف المعارف: ۴۵
عین العلم: ۱۷۳
غنیةالطالیین: ۴۵
فصوص الحکم: ۱۳۰
قاضیخان: ۴۵
قامع البدعة: ۴۵
ق رآن: مکرر
فنیةا لقتوی: ۰۱۷۳ ۲۷۸
کافی: ۱۷۳
کشف الاسرار: مکرر
کشف المحجوب: ۴۶
کلیات شمس بر یزی: ۰۴۶ ۱۳۳
گلستان: ۰۱۳۷ ۰۱۷۶۰۱۴۳۰۱۳۹ ۰۱۷۸۰۱۷۷
۱۸۷
گلشن راز: ۰۱۱2۸ ۰۱۶-۱۳ ۰۲۲-۱۹ ۰۷۴ ۰۸۴
۵ ۲ ۶ ۱۵۷ ۰۱۶۵
۷۸ ۷ ۱۹۵
لطایف قشیر یه: ۱۱۲
لمعات عرافی: ۰۷۴ ۱۴۵
لوایح: ۸۴, ۰۱۷۳ ۲۹۱
متنوی: ۰,۱۷-۱۵ ۰۲۱ ۰۴۵ ۶۵ ۶۹ ۷۷۰۷۳۲
۳ ۱۹۶
مجمعالسلوك: ۱۶۹
محیط : ۱۷۳
مر صادالعیاد: ۴۶ ۱۶۰
مصبیت نامه: ۲۰
معرفةالا حکام: ۱۶۹
مفردات الفاظ الق رآن
مکاتیب: ۱۳۷
ملتقط: ۱۷۳
منازل السالکین: ۲۵
منطق الطیر: ۰۲۰ ۸۱
مواهب علیه: مکرر
مونس الا حرار: مکرر
نامههای عین الفضات: ۱۹٩
نفحات الانس: ۰۱۷۳ ۰۱۸۲ ۱۹۸
شستب فایده: ۳۹۱
۱۷۵ :
بخارا: ۲۱۲
بغداد: ۸۳۲
بلغار: ۱۹۹
بنگاله: ۱۱۹
تبوك: ٩۱
تتار: ۸۳۲
ترکستان: ۲۲۴
ختن: ۲۲۴
خراسان: ۲۴۳
خطا: ۲۲۴
دریای عمان: ۱۲
دریای فلزم: ۱۲
رود نیل: ۱۵۷
آل عباس: ۲۷۱۰۲۴۱
اهل پارس: ۲۵۱
اهل شطار بد: ۳۵۰
اهل عجم: ۲۱۳ ۲۴۷. ۲۵۰, ۰۲۵۱ ۲۸۲
نام جایها
روم: ۲۳۲
سمر قند: ۲۱۲
سیستان: ۲۸۳
سیلان: ۱٩۹۳
شیر از: ۱۱٩۹
طور: ۱۰۰
فارس: ۱۱۹
لنکا: ۱٩۳ ۱۹۴
ماوراءالنهر: ۲۲۸
مکه: ۱۴۲
نیمر وز: ۲۸۳
هر ات: ۱۷۳
هند: ۱۱۹
یمن: ۲۴۳
نام اقوام
اهل عرب: ۰۲۰۷ ۰۲۰۸ ۲۰۹ ۰۲۱۳ ۰۲۱۷
۱۵۰
بلغاریان: ۱۹۹
۱
۳
هم حر
تس
اثار مصحح
۰ مجموعه آثار فارسی احمد غزالی عارف متوفای ۰ ۵۲ نش . انتشارات دانشگاه تهر آن. جات
دوم ۰
هه لسعدیت نی موجن دس وفتوت به زبان فارسی تلف مان
کدرمختدری تلف دم خلخای مخلص به عزلی هو باعل را
گلشن راز ثبستری, پا کلف الیات و ارجاع به ده شرح جابی و فرهنگ گلشن راز
انتشارات ما و منوجهری. تهران ۱۳۷۱.
لغات مصطلحه عوام. کتابی از عصر فاجار. انتشارات ما و دهخدا. تهران ۱۳۷۱.
نوادر ترجم کتاب محاضرات باه محاورات شاه ال لت راغب اسفهای
۳ یس بر سلاجم تا تألیف احمدین محمد طوسی از
عارفان قر ن هفتم هجر ی. با ترجمهای از مصنف و تر جمهای دیگر از عبدالله شطا ر قادری از
عارفان فران دوازدهم. انتشارات سر وش ۷۲
. شیح و شوغ. کتابی سیاسی احتماعی از اواخر عصر قاجار. انتشارات روزنه. ۱۳۷۴.
۰ کنوزالعرفان و رموزالایقان. (شرح اشعار مشکله مثنوی). شارح: محمد صالح فزوینی
(صاحب نوادر) متوفای ۱۱۱۷ ه , انتشارات روزنه. ۱۳۷۴.
حح گ
21-53 0 ۵۸۲2)
۸-0 ۸02 ۲۷
۲6۲۲۱۱۲۱۱۵۱۵۵۷ 5۵6۵6۵ ۸۱۵ ۱۷۱۷/۵۲۱۵ 0۲ ۱۵99۳۷ج6 ا6اوووان) ۸
۱۷67211۲ 21-1(۱۱۴ ۵۲
۲0۱060, ۱۷۷۱۲ 0۵1۵9, ۷
۸۱۱۲۱۱۱۵0 ۵
۱1۱۱۱۰ ۱
۱۱
]مروت بٍِ
ساییک و ۳۵ ۳ ۳ ۳ 13۳
انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسللامی ایران